در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | سجاد خلیل زاده درباره نمایش یخ بستگی؛ درخت‌های خیابون ولیعصر: پیش از آنکه چراغ‌های سالن خاموش شوند، خیابان ولیعصر سال‌هاست نمایش خود
S4 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 21:44:19
پیش از آنکه چراغ‌های سالن خاموش شوند، خیابان ولیعصر سال‌هاست نمایش خود را آغاز کرده است. خیابانی که میلیون‌ها نفر هر روز از کنار درختانش عبور می‌کنند، بی‌آنکه بدانند هر درخت، آرشیوی خاموش از خاطرات شهری است که مدام در حال فراموش کردن خود است. شاید به همین دلیل است که یخ بستگی، درخت‌های خیابان ولیعصر بیش از آنکه درباره دو انسان باشد، درباره رابطه پیچیده انسان و حافظه است؛ درباره گذشته‌ای که هرگز نمی‌گذرد، زخمی که با گذشت زمان درمان نمی‌شود و خاطره‌ای که گاهی از خود واقعیت ماندگارتر است. این نمایش تلاش نمی‌کند گذشته را روایت کند؛ بلکه می‌کوشد نشان دهد گذشته چگونه هنوز در اکنون زندگی می‌کند.

هر شهر، حافظه‌ای پنهان دارد؛ حافظه‌ای که در ساختمان‌ها، خیابان‌ها و درختانش رسوب می‌کند. انسان‌ها می‌آیند و می‌روند، نسل‌ها جای یکدیگر را می‌گیرند، اما بعضی مکان‌ها همچنان بار خاطره را بر دوش می‌کشند. خیابان ولیعصر، با درختانی که دهه‌ها شاهد عاشقانه‌ها، جدایی‌ها، اعتراض‌ها، سوگواری‌ها و زندگی روزمره مردم بوده‌اند، یکی از همان مکان‌هاست؛ جغرافیایی که تنها یک مسیر شهری نیست، بلکه بخشی از حافظه جمعی تهران است.
احمد سلگی در یخ بستگی، درخت‌های خیابان ولیعصر از همین حافظه آغاز می‌کند، اما خیلی زود مخاطب را از جغرافیای شهر به جغرافیای ذهن می‌برد. آنچه روی صحنه شکل می‌گیرد، صرفاً روایت رابطه دو شخصیت نیست؛ بلکه تلاشی است برای بازسازی سازوکار حافظه؛ حافظه‌ای که نه خطی است، نه منطقی و نه مطیع زمان. گذشته، در این جهان، پشت سر انسان قرار ندارد؛ در کنار او راه می‌رود، با او حرف می‌زند و گاهی حتی آینده‌اش را نیز ... دیدن ادامه ›› شکل می‌دهد.
از همین منظر، این نمایش را نباید تنها بر اساس داستان، شخصیت یا کیفیت اجرا سنجید. پرسش اصلی آن جای دیگری است: وقتی انسان نتواند گذشته را ترک کند، آیا هنوز در زمان حال زندگی می‌کند یا تنها در حال تکرار خاطرات خویش است؟
همین پرسش، ستون فقرات این یادداشت است؛ تلاشی برای خواندن نمایش نه فقط به‌عنوان یک اجرا، بلکه به‌عنوان متنی درباره حافظه، زمان، فراموشی و نسبت انسان با آنچه هرگز از او جدا نمی‌شود.

اگر از رهگذران خیابان ولیعصر بپرسید این خیابان را با چه چیزی به خاطر می‌آورند، احتمالاً پاسخ‌ها متفاوت خواهد بود؛ بعضی از سایه درختان چنار خواهند گفت، بعضی از کافه‌ها، بعضی از پیاده‌روی‌های طولانی و بعضی از خاطره‌ای شخصی که هیچ ارتباطی با جغرافیای خیابان ندارد. اما همین تفاوت پاسخ‌ها، حقیقت مهمی را آشکار می‌کند: مکان‌ها تنها فضا نیستند؛ آن‌ها مخزن حافظه‌اند.
تئاتر یخ بستگی، درخت‌های خیابان ولیعصر نیز از همین نقطه آغاز می‌شود. عنوان نمایش، پیش از آنکه مخاطب را به داستان دعوت کند، او را به یک حافظه مشترک فرامی‌خواند. این انتخاب هوشمندانه است، زیرا خیابان ولیعصر برای بسیاری از ایرانیان صرفاً یک خیابان نیست؛ بخشی از زیست‌جهان آنان است. کارگردان از همین سرمایه ذهنی استفاده می‌کند تا پیش از آغاز روایت، رابطه‌ای عاطفی میان مخاطب و جهان نمایش برقرار شود.
اما نمایش خیلی زود از جغرافیای واقعی فاصله می‌گیرد و وارد قلمرو حافظه می‌شود. در اینجا، درخت دیگر یک عنصر طبیعی نیست؛ به نشانه‌ای از ماندگاری تبدیل می‌شود. درخت، برخلاف انسان، فراموش نمی‌کند. سال‌ها در یک نقطه می‌ایستد، فصل‌ها را از سر می‌گذراند و شاهد عبور هزاران زندگی است. اگر انسان خاطراتش را از دست بدهد، هنوز می‌تواند به زندگی ادامه دهد؛ اما اگر شهری حافظه‌اش را از دست بدهد، هویتش را از دست خواهد داد.
در همین نقطه است که عنوان نمایش، از یک انتخاب شاعرانه فراتر می‌رود و به بخشی از درام تبدیل می‌شود. یخ بستگی، درخت‌های خیابان ولیعصر در حقیقت نام شخصیت سومی است که هرگز روی صحنه ظاهر نمی‌شود، اما حضورش در تمام نمایش احساس می‌شود. گویی هر آنچه میان بامداد و ستاره رخ می‌دهد، پیش‌تر در حافظه این درختان ثبت شده است؛ درختانی که نه قضاوت می‌کنند، نه مداخله، بلکه تنها شاهدند.
این نگاه، نمایش را از یک درام عاشقانه یا روان‌شناختی صرف دور می‌کند. احمد سلگی، آگاهانه یا ناخودآگاه، از یک مکان واقعی پلی به سوی مفهومی جهان‌شمول می‌زند: رابطه انسان با حافظه‌ای که نه می‌توان آن را انکار کرد و نه می‌توان از آن گریخت.
با این حال، همین انتخاب جسورانه، مسئولیتی بزرگ نیز بر دوش اجرا می‌گذارد. وقتی عنوان یک نمایش تا این اندازه بار معنایی دارد، متن و اجرا نیز باید بتوانند این ظرفیت را تا پایان حفظ کنند؛ و این دقیقاً همان پرسشی است که در فصل بعد باید به آن پرداخت: آیا نمایش موفق می‌شود حافظه را نه به‌عنوان یک موضوع، بلکه به‌عنوان یک تجربه زنده روی صحنه بازآفرینی کند، یا در میانه راه، حافظه به مجموعه‌ای از نمادها و استعاره‌ها تقلیل می‌یابد؟

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjXRsR
سینا دهقان، حسام?، Amirhosein Bakhshi، Tanin، نیما و حسین رشید این را خواندند
mahaya و محمد تقی آبادی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید