روایتی از آدمهایی که هر کدام چیزی را از دست دادهاند؛ از عقل و رویا تا هویت و امکان بازگشت به زندگی؛ تیمارستان در تیمارستانی برای همه فقط ساختمانی با دیوارهایی مشخص نیست؛ جایی است که آدمهایش هر کدام با چیزی ازدسترفته زندگی میکنند. یکی عقلش را، دیگری رؤیایش را، یکی هویتش را و دیگری بخشی از گذشتهاش را.
نیلوفر رضویهمحسنی، نویسنده و کارگردان نمایش، جهان اثر را از مفهوم فقدان آغاز کرده است؛ از این پرسش که چه چیزی انسان را از خودش دور میکند و مرز میان آنکه بیمار خوانده میشود و آنکه خود را سالم میداند، تا کجا قابل اعتماد است.
حاصل، نمایشی است که به جای تعریف دیوانگی، تماشاگر را مقابل آدمهایی قرار میدهد که هر یک منطق و زخمی شخصی برای ادامه دادن دارند.
تیمارستانی برای همه از ابتدا با شخصیتهایی که قرار باشد صرفاً در یک مکان روانی زندگی کنند شکل نگرفته است. نیلوفر رضویهمحسنی میگوید نقطه آغاز نمایش، مفهوم فقدان بوده؛ آدمهایی که پیش از آنکه شخصیت شوند، حامل چیزی ازدسترفته بودهاند. پرسش اصلی او این بوده که چه چیزی انسان را از خود واقعیاش دور میکند. به همین دلیل، عقل، رؤیا، هویت یا حتی خود انسان میتوانند چیزی باشند که در مسیر زندگی از دست میروند.
از همین نگاه، عنوان نمایش نیز معنایی فراتر از یک مکان پیدا میکند. رضویهمحسنی معتقد است تصویر رایج از تیمارستان، جایی است که غیرعادیها را از عادیها جدا میکند؛ اما این مرز همیشه روشن نیست. شاید تفاوت در این باشد که یک نفر بیماری خود را میپذیرد و دیگری نام دیگری برای وضعیتش انتخاب میکند.
... دیدن ادامه ››
نمایش نیز پاسخ قطعی به این پرسش نمیدهد که چه کسی واقعاً دیوانه است. حتی شخصیتهایی که رفتارشان برای دیگران غیرمنطقی به نظر میرسد، ممکن است در جهان ذهنی خودشان کاملاً منطقی باشند.
این مساله در شخصیت آقای وارتان با بازی رسول شفیعی قهرودی، شکل مشخصتری پیدا میکند. وارتان در نگاه نخست میتواند پزشکی باشد که در مرز عقل و جنون ایستاده، اما بازیگر در تمرین به انسانی رسید که در حادثهای بخشی از خود را از دست داده و هنوز زیر سایه گذشته زندگی میکند. او در عین آشفتگی، مسئولیت خود را نسبت به دیگران کنار نگذاشته است. همین تضاد باعث شده کمدی شخصیت صرفاً برای خنداندن تماشاگر به کار نرود. شفیعی قهرودی تلاش کرده خنده را از دل درد بیرون بکشد و به جای تقلید از رفتار یک بیمار، انسانی را بسازد که شاید خودش دیگران را بیمار بداند.
در رضا تردست، مبینا کرمی از مسیر متفاوتی وارد همین مفهوم شده است. رضا در ابتدا برای او شخصیتی شوخ و بازیگوش بوده، اما در تمرینها تنهایی و حسرتی پشت شوخیهایش پیدا شده است. مرگ مادر در کودکی، فقدانی است که شخصیت با آن کنار نیامده و امید بازگشت به چیزی را حفظ کرده که دیگر امکان بازگشت ندارد. بنابراین خنده رضا تنها یک ویژگی رفتاری نیست؛ راهی برای پوشاندن چیزی است که نمیتواند به آن دست پیدا کند.
رویا چراغی نیز در نقش آبدی ابتدا برداشت دیگری داشت و شخصیت را دختری تصور میکرد که برای یافتن پناه، خود را بیمار نشان میدهد؛ اما تمرینها این تصویر را تغییر دادند و او به این نتیجه رسید که آبدی واقعاً درگیر بیماری روانی است. چالش او این بوده که وسواس و آشفتگی ذهنی شخصیت به اغراق و نمایش بیرونی تبدیل نشود. گذشته آبدی نیز زنجیرهای از فقدان است: مادرش را از کودکی از دست داده، بخشی از آرزوهایش را برای رسیدن به زندگی مطلوب کنار گذاشته و در نهایت جوانی و زندگی خود را نیز از دست داده است.
در فرناز، نسرین(ناسی)نعمتی، فقدان را بیشتر از مسیر سکوت دنبال کرده است. برای او، ترس، خجالت و هراس از شکست، هسته شخصیت بوده و سکوت به یکی از مهمترین ابزارهای بیان او تبدیل شده است. نعمتی تأکید میکند که فریاد همیشه با صدای بلند اتفاق نمیافتد و گاهی سکوت، شکل دیگری از فریاد است. مونولوگ فرناز نیز برای او دشوارترین بخش کار بوده؛ مواجههای مستقیم با خاطرات، دردها و رؤیاهای تحققنیافته.
هانیه عینی در نقش لیلا با تناقضی روبهرو شده که شاید یکی از ظریفترین لایههای نمایش باشد: زنی که از مادر خود آسیب دیده، اما همچنان میل به مادر شدن دارد. عینی برای رسیدن به شخصیت، به این ایده رسیده که لیلا درواقع تلاش میکند مادر خودش باشد و بخشی از کمبود گذشته را از طریق بنفشه جبران کند. درد او نیز نباید مانع خندیدن و امید داشتنش شود. لیلا در عین زخمخوردگی، هنوز میخواهد زندگی کند و مادر باشد.
در صفر با بازی اصلان راد، فقدان به سوگ تبدیل شده است. مردی که عزیزی را در حادثهای از دست داده، در زمان متوقف مانده و سکوتش نه معلولیت جسمانی، بلکه راهی برای فرار از حقیقت است. چمدانی که با خود حمل میکند، امتداد همین تنهایی و گناه ناتمام است. او چیزی را با خود به سفر میبرد که در واقع گذشتهای است که نتوانسته پشت سر بگذارد.
محمدرضا گرامینژاد نیز در نقش شکوفه با شخصیتی مواجه شده که پس از یک حادثه سخت، حتی خودش و نام اصلیاش، قدرت، را فراموش کرده است. او برای ساخت شخصیت از متن آغاز کرده و سپس به آدمهایی با تجربههای مشابه نزدیک شده است. شکوفه شخصیتی مراقب و حمایتگر است، اما پشت این رفتار، انسانی قرار دارد که بخشی از هویت خود را از دست داده است.
در مقابل، فرهنگ با بازی عمید رضوی، بیش از آنکه درباره بیماری باشد، درباره ناتوانی در بیان است. رضوی تلاش کرده لکنت و مکثهای شخصیت به نشانهای برای معرفی یک بیمار تبدیل نشود. فرهنگ انسانی است که چیزی برای گفتن دارد، اما زبانش همیشه همراهیاش نمیکند. به همین دلیل، حرکتهای ناتمام، تغییر ریتم و فاصله میان آنچه میخواهد بگوید و آنچه میتواند بیان کند، بخش مهمی از شخصیتپردازی اوست. و شاید در میان این آدمها، فارنز، لیلا، صفر، فرهنگ، شکوفه و دیگر شخصیتها به یک پاسخ مشترک نمیرسند؛ اما همه با یک پرسش زندگی میکنند: اگر چیزی را از دست بدهی، تا چه اندازه هنوز همان آدم قبلی هستی؟ نمایش از این پرسش عبور نمیکند، بلکه آن را با خود به پایان میبرد.
نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:
https://irna.ir/xjYdXm