در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | سجاد خلیل زاده
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 12:23:54
 

فعال هنری

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۴ روز پیش، پنجشنبه ساعت ۰۹:۱۳
مردی از دل خون بیرون می‌آید؛ مردی که گذشته‌اش را توضیح نمی‌دهد، اما آن را با خود حمل می‌کند. خون باید یاگو، خون به نویسندگی و کارگردانی حبیب نریمانی، از شخصیت یاگو در اتللو آغاز می‌شود، اما در همان نقطه متوقف نمی‌ماند. نمایش به جای بازگویی داستان شکسپیر، به لحظه‌ای نزدیک می‌شود که یک زخم شخصی می‌تواند به میل انتقام تبدیل شود و انسانی که خود را قربانی می‌بیند، قدم‌به‌قدم در جایگاه عامل خشونت قرار بگیرد.
برای حبیب نریمانی، نقطه شروع خون باید یاگو، خون خود یاگو بوده است؛ اما نه یاگویی که بتوان او را فقط در محدوده داستان اتللو نگه داشت. نریمانی می‌گوید یاگو برای او از شکسپیر جدا شده و به یک پرسش تبدیل شده است: انسان از چه لحظه‌ای تصمیم می‌گیرد زخم خودش را به زخم دیگری تبدیل کند؟ همین پرسش مسیر نمایش را از اقتباس مستقیم دور می‌کند. او از جهان اتللو شروع می‌کند، اما قصد ندارد در آن باقی بماند؛ شخصیت آشنا را برمی‌دارد و او را در موقعیتی تازه قرار می‌دهد تا مساله اصلی، خود جنایت نباشد، بلکه مسیری باشد که انسان را به سمت آن می‌برد.
این نمایش با بازی هومان فتحی و نیوشا حبیبی در سالن یک خانه نمایش مهرگان روی صحنه است.
در این نگاه، گذشته یاگو قرار نیست در قالب توضیح‌های طولانی به تماشاگر ارائه شود. نریمانی آگاهانه از روایت مستقیم گذشته شخصیت فاصله گرفته و ترجیح داده اثر آن گذشته را در اکنون او ببیند؛ در نگاه، سکوت و تصمیم‌هایی که می‌گیرد. این انتخاب، شخصیت را از یک پرونده روان‌شناختی آماده دور می‌کند. تماشاگر قرار نیست ابتدا بداند چه اتفاقی برای یاگو افتاده و بعد رفتارهای او را با همان اطلاعات قضاوت کند؛ باید نشانه‌ها را در طول اجرا جمع کند و از میان رفتار او به گذشته برسد.
هومان فتحی بازیگر نقش یاگو، نیز در شکل‌گیری این شخصیت از همین مسیر فاصله گرفته است. او در نخستین مواجهه با متن، مردی را دیده ... دیدن ادامه ›› که چیزهای زیادی را تجربه کرده و مدت زیادی آنها را در خود نگه داشته است؛ اما در تمرین‌ها متوجه شده که قرار نیست زخم را بازی کند. مساله برای او این بوده که ببیند این آدم با زخمش چه کرده است. به همین دلیل، ساخت شخصیت را از بدن آغاز کرده؛ بدنی که حتی در لحظه آرامش، بی‌قراری پنهانی دارد. فتحی می‌گوید تلاش کرده اثر زخم را در رفتار و بدن یاگو پیدا کند، نه اینکه خود زخم را به شکل مستقیم نمایش دهد.
این تفاوت در بازی هومان فتحی اهمیت پیدا می‌کند، چون یاگو قرار نیست با نشانه‌های معمول یک شخصیت شرور وارد صحنه شود. حتی در طراحی گریم نیز نوید فرح‌مرزی از همین مسیر حرکت کرده است. او به جای ساختن چهره‌ای خشن یا زخمی، به فرسودگی فکر کرده؛ چهره مردی که خشم را مدت زیادی با خود حمل کرده است. برای فرح‌مرزی، خشونت نمایش بیشتر یک وضعیت روانی است تا یک جلوه بصری. به همین دلیل، تیرگی‌های ظریف، کیفیت پوست، چشم‌ها و تغییر تدریجی چهره اهمیت بیشتری از زخم‌های آشکار پیدا کرده‌اند.
این پرهیز از توضیح مستقیم، در تعریف خود نریمانی از شخصیت هم دیده می‌شود. او نمی‌خواهد تماشاگر بتواند به‌سادگی بگوید او یک جنایتکار است و تمام. هدف، تبرئه یا تطهیر یاگو نیست؛ مساله این است که منطق درونی او دیده شود. یاگو خودش را شرور نمی‌بیند. از نگاه خودش، در حال اجرای نوعی عدالت است. همین جابه‌جایی، شخصیت را از یک عامل شر به انسانی تبدیل می‌کند که برای رفتار خودش استدلال دارد؛ استدلالی که ممکن است از بیرون مخدوش یا خطرناک باشد، اما برای خودش واقعی است.
ایمان بازیگران تهیه‌کننده نمایش، نیز همین فاصله با بازخوانی ساده اتللو را دلیل مهم پذیرش پروژه می‌داند. از نگاه او، نمایش از جهان شکسپیر استفاده می‌کند تا به مساله‌ای شخصی‌تر و امروزی‌تر برسد؛ جایی که تحقیر، کنار گذاشته‌شدن، میل به دیده‌شدن و نیاز به اثبات خود می‌توانند انسان را وارد مسیری خطرناک کنند. او تأکید دارد که بخش مهم خشونت در نمایش، در سطح روانی و ذهنی اتفاق می‌افتد و به همین دلیل، گروه تلاش کرده به جای بزرگ‌کردن جهان اثر با امکانات اضافی، فضای آن را محدود و متمرکز نگه دارد.
از اینجا، خون نیز معنایی فراتر از یک عنصر صحنه‌ای پیدا می‌کند. نریمانی خون را حافظه می‌داند؛ چیزی که ممکن است پاک شود، اما از بین نرود. خون در این نمایش بیش از آنکه روی زمین باشد، در ذهن شخصیت‌ها جریان دارد. به همین دلیل است که نمایش برای او از لحظه‌ای آغاز می‌شود که انسان از زخم عبور می‌کند و تصمیم می‌گیرد زخم بزند. آنجا دیگر با گذشته یک قربانی روبه‌رو نیستیم؛ با انتخاب انسانی مواجهیم که می‌تواند مسیر خشونت را ادامه دهد.
هومان فتحی نیز در پایان تمرین‌ها دیگر نمی‌تواند یاگو را فقط قربانی یا فقط طراح جنایت بداند. به اعتقاد او، زخم ممکن است توضیح دهد که چرا انسانی به سمت تاریکی می‌رود، اما الزاماً رفتار او را توجیه نمی‌کند. همین مرز باریک، هسته شخصیت را شکل می‌دهد: انسانی که شاید زمانی زخمی شده، اما در نقطه‌ای تصمیم گرفته به جای درمان زخم خودش، زخم تازه‌ای بر دیگری ایجاد کند.
و شاید به همین دلیل عنوان نمایش نیز بیشتر از یک ارجاع ادبی عمل می‌کند. خون باید یاگو، خون یک فرمان است، اما معلوم نیست صادرکننده آن چه کسی است. خود یاگو؟ قربانی؟ جامعه؟ یا بخشی از همان انسانی که زمانی زخم خورده و حالا زخم‌زدن را انتخاب کرده است؟ نریمانی می‌خواهد این پرسش پس از پایان اجرا نیز باقی بماند.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjYjKg
از نگاه ارزشمند و همراهی رسانه‌ای شما صمیمانه سپاسگزاریم. خوشحالیم که این اجرا توانسته نظر شما را جلب کند.
۳ روز پیش، جمعه
ایمان بازیگران
از نگاه ارزشمند و همراهی رسانه‌ای شما صمیمانه سپاسگزاریم. خوشحالیم که این اجرا توانسته نظر شما را جلب کند.
ممنونم. خوشحالم که فرصتی برای تماشای نمایش و گفت‌وگو درباره این اثر فراهم شد.
برای شما و گروه محترم آرزوی موفقیت و اجراهای پربار دارم.
۲ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۶ شهریور ساعت ۱۰:۵۲
روایتی از آدم‌هایی که هر کدام چیزی را از دست داده‌اند؛ از عقل و رویا تا هویت و امکان بازگشت به زندگی؛ تیمارستان در تیمارستانی برای همه فقط ساختمانی با دیوارهایی مشخص نیست؛ جایی است که آدم‌هایش هر کدام با چیزی ازدست‌رفته زندگی می‌کنند. یکی عقلش را، دیگری رؤیایش را، یکی هویتش را و دیگری بخشی از گذشته‌اش را.
نیلوفر رضویه‌محسنی، نویسنده و کارگردان نمایش، جهان اثر را از مفهوم فقدان آغاز کرده است؛ از این پرسش که چه چیزی انسان را از خودش دور می‌کند و مرز میان آنکه بیمار خوانده می‌شود و آنکه خود را سالم می‌داند، تا کجا قابل اعتماد است.
حاصل، نمایشی است که به جای تعریف دیوانگی، تماشاگر را مقابل آدم‌هایی قرار می‌دهد که هر یک منطق و زخمی شخصی برای ادامه دادن دارند.
تیمارستانی برای همه از ابتدا با شخصیت‌هایی که قرار باشد صرفاً در یک مکان روانی زندگی کنند شکل نگرفته است. نیلوفر رضویه‌محسنی می‌گوید نقطه آغاز نمایش، مفهوم فقدان بوده؛ آدم‌هایی که پیش از آنکه شخصیت شوند، حامل چیزی ازدست‌رفته بوده‌اند. پرسش اصلی او این بوده که چه چیزی انسان را از خود واقعیاش دور می‌کند. به همین دلیل، عقل، رؤیا، هویت یا حتی خود انسان می‌توانند چیزی باشند که در مسیر زندگی از دست می‌روند.
از همین نگاه، عنوان نمایش نیز معنایی فراتر از یک مکان پیدا می‌کند. رضویه‌محسنی معتقد است تصویر رایج از تیمارستان، جایی است که غیرعادی‌ها را از عادی‌ها جدا می‌کند؛ اما این مرز همیشه روشن نیست. شاید تفاوت در این باشد که یک نفر بیماری خود را می‌پذیرد و دیگری نام دیگری برای وضعیتش انتخاب می‌کند. ... دیدن ادامه ›› نمایش نیز پاسخ قطعی به این پرسش نمی‌دهد که چه کسی واقعاً دیوانه است. حتی شخصیت‌هایی که رفتارشان برای دیگران غیرمنطقی به نظر می‌رسد، ممکن است در جهان ذهنی خودشان کاملاً منطقی باشند.
این مساله در شخصیت آقای وارتان با بازی رسول شفیعی قهرودی، شکل مشخص‌تری پیدا می‌کند. وارتان در نگاه نخست می‌تواند پزشکی باشد که در مرز عقل و جنون ایستاده، اما بازیگر در تمرین به انسانی رسید که در حادثه‌ای بخشی از خود را از دست داده و هنوز زیر سایه گذشته زندگی می‌کند. او در عین آشفتگی، مسئولیت خود را نسبت به دیگران کنار نگذاشته است. همین تضاد باعث شده کمدی شخصیت صرفاً برای خنداندن تماشاگر به کار نرود. شفیعی قهرودی تلاش کرده خنده را از دل درد بیرون بکشد و به جای تقلید از رفتار یک بیمار، انسانی را بسازد که شاید خودش دیگران را بیمار بداند.
در رضا تردست، مبینا کرمی از مسیر متفاوتی وارد همین مفهوم شده است. رضا در ابتدا برای او شخصیتی شوخ و بازیگوش بوده، اما در تمرین‌ها تنهایی و حسرتی پشت شوخی‌هایش پیدا شده است. مرگ مادر در کودکی، فقدانی است که شخصیت با آن کنار نیامده و امید بازگشت به چیزی را حفظ کرده که دیگر امکان بازگشت ندارد. بنابراین خنده رضا تنها یک ویژگی رفتاری نیست؛ راهی برای پوشاندن چیزی است که نمی‌تواند به آن دست پیدا کند.
رویا چراغی نیز در نقش آبدی ابتدا برداشت دیگری داشت و شخصیت را دختری تصور می‌کرد که برای یافتن پناه، خود را بیمار نشان می‌دهد؛ اما تمرین‌ها این تصویر را تغییر دادند و او به این نتیجه رسید که آبدی واقعاً درگیر بیماری روانی است. چالش او این بوده که وسواس و آشفتگی ذهنی شخصیت به اغراق و نمایش بیرونی تبدیل نشود. گذشته آبدی نیز زنجیره‌ای از فقدان است: مادرش را از کودکی از دست داده، بخشی از آرزوهایش را برای رسیدن به زندگی مطلوب کنار گذاشته و در نهایت جوانی و زندگی خود را نیز از دست داده است.
در فرناز، نسرین(ناسی)نعمتی، فقدان را بیشتر از مسیر سکوت دنبال کرده است. برای او، ترس، خجالت و هراس از شکست، هسته شخصیت بوده و سکوت به یکی از مهم‌ترین ابزارهای بیان او تبدیل شده است. نعمتی تأکید می‌کند که فریاد همیشه با صدای بلند اتفاق نمی‌افتد و گاهی سکوت، شکل دیگری از فریاد است. مونولوگ فرناز نیز برای او دشوارترین بخش کار بوده؛ مواجهه‌ای مستقیم با خاطرات، دردها و رؤیاهای تحقق‌نیافته.
هانیه عینی در نقش لیلا با تناقضی روبه‌رو شده که شاید یکی از ظریف‌ترین لایه‌های نمایش باشد: زنی که از مادر خود آسیب دیده، اما همچنان میل به مادر شدن دارد. عینی برای رسیدن به شخصیت، به این ایده رسیده که لیلا درواقع تلاش می‌کند مادر خودش باشد و بخشی از کمبود گذشته را از طریق بنفشه جبران کند. درد او نیز نباید مانع خندیدن و امید داشتنش شود. لیلا در عین زخم‌خوردگی، هنوز می‌خواهد زندگی کند و مادر باشد.
در صفر با بازی اصلان راد، فقدان به سوگ تبدیل شده است. مردی که عزیزی را در حادثه‌ای از دست داده، در زمان متوقف مانده و سکوتش نه معلولیت جسمانی، بلکه راهی برای فرار از حقیقت است. چمدانی که با خود حمل می‌کند، امتداد همین تنهایی و گناه ناتمام است. او چیزی را با خود به سفر می‌برد که در واقع گذشته‌ای است که نتوانسته پشت سر بگذارد.
محمدرضا گرامی‌نژاد نیز در نقش شکوفه با شخصیتی مواجه شده که پس از یک حادثه سخت، حتی خودش و نام اصلی‌اش، قدرت، را فراموش کرده است. او برای ساخت شخصیت از متن آغاز کرده و سپس به آدم‌هایی با تجربه‌های مشابه نزدیک شده است. شکوفه شخصیتی مراقب و حمایتگر است، اما پشت این رفتار، انسانی قرار دارد که بخشی از هویت خود را از دست داده است.
در مقابل، فرهنگ با بازی عمید رضوی، بیش از آنکه درباره بیماری باشد، درباره ناتوانی در بیان است. رضوی تلاش کرده لکنت و مکث‌های شخصیت به نشانه‌ای برای معرفی یک بیمار تبدیل نشود. فرهنگ انسانی است که چیزی برای گفتن دارد، اما زبانش همیشه همراهی‌اش نمی‌کند. به همین دلیل، حرکت‌های ناتمام، تغییر ریتم و فاصله میان آنچه می‌خواهد بگوید و آنچه می‌تواند بیان کند، بخش مهمی از شخصیت‌پردازی اوست. و شاید در میان این آدم‌ها، فارنز، لیلا، صفر، فرهنگ، شکوفه و دیگر شخصیت‌ها به یک پاسخ مشترک نمی‌رسند؛ اما همه با یک پرسش زندگی می‌کنند: اگر چیزی را از دست بدهی، تا چه اندازه هنوز همان آدم قبلی هستی؟ نمایش از این پرسش عبور نمی‌کند، بلکه آن را با خود به پایان می‌برد.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjYdXm
۲۳ شهریور ساعت ۰۸:۱۵
کمدی‌ای که از وعده و قدرت آغاز می‌شود و در شبکه‌ای از دروغ، موقعیت‌های تازه‌ای برای خنده و تأمل می‌سازد؛ نمایش به دنبال دروغگو نوشته دیمیتریس پساتاس با ترجمه کریم عظیمی‌ججین، به کارگردانی حسین افتخاری‌مقدم و فرشاد حریری و تهیه‌کنندگی فرشاد حریری، در شرایطی روی صحنه رفته که کمدی برای گروه تنها وسیله‌ای برای خنداندن تماشاگر نیست.
داستان از فریکیس، نماینده پارلمانی‌ای آغاز می‌شود که برای رسیدن به جایگاه خود وعده‌های بسیاری داده و حالا برای برآمدن از پس همان وعده‌ها به دنبال یک دروغگوی ماهر می‌گردد؛ اما آنچه در ادامه شکل می‌گیرد، زنجیره‌ای از دروغ‌هاست که هر کدام مساله تازه‌ای می‌سازند و شخصیت‌ها را بیشتر در موقعیتی گرفتار می‌کنند که خودشان به وجود آورده‌اند. حسین افتخاری‌مقدم در نخستین تجربه کارگردانی‌اش تلاش کرده این موقعیت را با تکیه بر کمدی موقعیت، ریتم بالا، بازی گروهی و میزانسن دقیق پیش ببرد؛ رویکردی که در پاسخ‌های عوامل و واکنش‌های تماشاگران نیز بارها به آن اشاره شده است.
به دنبال دروغگو از آن دسته نمایش‌هایی است که عنوانش پیش از هر چیز یک موقعیت روشن را پیش روی تماشاگر می‌گذارد: کسی دروغ گفته و حالا برای حل مساله‌ای که در نتیجه آن دروغ به وجود آمده، به یک دروغگوی حرفه‌ای نیاز دارد. اما اهمیت متن دیمیتریس پساتاس برای حسین افتخاری‌مقدم، کارگردان نمایش، در همین ایده اولیه متوقف نمی‌شود. او در گفت‌وگو درباره انتخاب متن، از جذابیت کمدی آن شروع می‌کند، اما بلافاصله به لایه‌ای اشاره می‌کند که برایش دلیل اصلی رفتن سراغ این نمایش بوده است؛ مساله‌ای درباره دروغ، وعده، قدرت و رابطه آدم‌ها با حقیقت. از نگاه او، نمایش می‌تواند تماشاگر را ابتدا با یک موقعیت سرگرم‌کننده همراه کند و بعد، بدون آنکه به دام شعار بیفتد، او را با لایه جدی‌تر ماجرا روبه‌رو ... دیدن ادامه ›› کند.
در مرکز این موقعیت، فریکیس قرار دارد؛ نماینده‌ای پارلمانی که برای رسیدن به موقعیت خود وعده‌هایی داده و اکنون برای حفظ همان موقعیت ناچار است از ابزار دیگری استفاده کند. افتخاری‌مقدم او را صرفاً یک شخصیت سیاسی نمی‌بیند. فریکیس برای او انسانی است که به‌تدریج گرفتار تصویری می‌شود که خودش از خودش ساخته است. جایگاه سیاسی شخصیت البته دامنه دروغ را بزرگ‌تر می‌کند، اما مساله اصلی، سازوکاری انسانی است که از یک دروغ کوچک آغاز می‌شود و بعد برای پوشاندن آن، دروغ دیگری لازم می‌شود. در این نگاه، دروغ دیگر یک شوخی یا ترفند روایی نیست؛ خودش تبدیل به نیرویی می‌شود که موقعیت‌های بعدی را تولید می‌کند. هرچه شخصیت برای بیرون آمدن از یک گرفتاری تلاش می‌کند، بیشتر وارد گرفتاری دیگری می‌شود و همین تناقض، محل شکل‌گیری کمدی است.
این نگاه به فریکیس در بازی رادین ارشادی نیز قابل پیگیری است. او که نقش فریکیس را ایفا می‌کند، شخصیت را یکی از سه ضلع اصلی نمایش می‌داند و ریتم آن را جدا از سایر بازیگران تعریف نمی‌کند. از نگاه ارشادی، انرژی این اجرا محصول یک بازیگر منفرد نیست؛ شخصیت‌ها در برخورد با یکدیگر ریتم و انرژی تولید می‌کنند و نتیجه به عملکرد جمعی گروه وابسته است. مهم‌تر اینکه او برای ساخت فریکیس، کمدی را از بیرون به شخصیت تحمیل نکرده است. فریکیس در جهان خودش انسانی جدی است و اتفاقاً قرار گرفتن همین انسان جدی در موقعیت‌های عجیب و گاه تلخ، امکان خنده را فراهم می‌کند.
این انتخاب در مواجهه با یک متن کمدی اهمیت دارد. اگر شخصیت از ابتدا بداند قرار است خنده‌دار باشد، بازی به‌راحتی می‌تواند به نمایش دادن شوخی تبدیل شود؛ اما اگر شخصیت موقعیت خود را جدی بگیرد، کمدی از فاصله میان آنچه او می‌خواهد و آنچه واقعاً اتفاق می‌افتد شکل می‌گیرد. افتخاری‌مقدم نیز دقیقاً همین مرز را در کارگردانی دنبال کرده است. او می‌گوید برایش موقعیت مقدم بر شوخی بوده و تلاش کرده هر خنده نتیجه یک اتفاق باشد؛ شخصیت چیزی بخواهد، مانعی مقابلش قرار بگیرد، برای عبور از مانع تلاش کند و همین تلاش او را به موقعیت پیچیده‌تری بکشاند. در چنین ساختاری، خنده از یک جمله یا حرکت منفرد جدا می‌شود و به نتیجه رفتار شخصیت در دل موقعیت تبدیل می‌شود.
اما تبدیل این منطق به اجرا، به‌خصوص با حضور تعداد زیادی بازیگر در فضای محدود، کار ساده‌ای نیست. در به دنبال دروغگو ورود و خروج بازیگران، تغییر جهت بدن، نگاه، واکنش و زمان‌بندی دیالوگ‌ها همگی در ریتم کلی اثر دخالت دارند. افتخاری‌مقدم می‌گوید بخش مهمی از تمرین‌ها صرف میزانسن، زمان‌بندی ورود و خروج و مهم‌تر از آن، شنیدن بازی یکدیگر شده است. برای او بازیگر نباید فقط منتظر نوبت خودش برای گفتن دیالوگ باشد؛ باید بداند جمله طرف مقابل چه تغییری در وضعیت شخصیت او ایجاد کرده است. همین نگاه، واکنش شنیداری را به یکی از پایه‌های کار او در تمرین تبدیل کرده است.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjYdm3
۲۰ شهریور ساعت ۱۳:۰۹
امیر غفارمنش: تئاتر نباید برای جذب مخاطب از اندیشه فاصله بگیرد

امیر غفارمنش، بازیگر سینما، تلویزیون و تئاتر معتقد است: هنرمند می‌تواند از موسیقی، طنز و جذابیت‌های اجرایی برای نزدیک شدن به تماشاگر استفاده کند، بی‌آنکه حرف و اندیشه خود را کنار بگذارد.
امیر غفارمنش در گفت و گو با خبرنگار ایرنا درباره تئاتر امروز و نیاز تماشاگر، نگاهش به صحنه صرفاً از جایگاه یک بازیگر نیست. او تجربه بیش از دو دهه حضور در تئاتر را به میان می‌کشد و از دوره‌ای حرف می‌زند که فعالیتش را با نمایش‌هایی مانند «نه محبوب من» و «کنکور» آغاز کرده و در سال‌های بعد نیز حضورش در پروژه‌های مختلف ادامه پیدا کرده است. از همین مسیر است که بحث از یک نمایش مشخص عبور می‌کند و به مساله بزرگ‌تری می‌رسد: «تماشاگر امروز با تئاتر چه می‌کند و تئاتر برای ماندن در برابر این تماشاگر چه راهی پیش رو دارد؟»
وی در پاسخ به این پرسش، یکی از مسائل اصلی تئاتر امروز را در رابطه میان مخاطب و اندیشیدن می‌بیند.
به باور غفارمنش، بخشی از تماشاگر امروز با اثری که مستقیماً از او می‌خواهد فکر کند، فاصله می‌گیرد؛ اما اگر همان اندیشه از مسیر عناصری مانند ... دیدن ادامه ›› موسیقی، طنز و حرکت وارد نمایش شود، امکان برقراری ارتباط بیشتر می‌شود.
و اینک، مساله‌ای که برای خود تئاتر اهمیت بیشتری دارد: «چگونه می‌توان مخاطب را وارد سالن کرد، بدون آنکه برای جذب او از محتوای اثر دست کشید؟» مخاطبی که برای آمدن به سالن انتخاب‌های زیادی دارد و تئاتری که برای ارتباط با او ناچار است زبان خود را پیدا کند.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjYb6Q
بسیار هم عالی، منتهی دو سه اجرای اخیر بزرگوار چیز دیگری میگه متأسفانه...
۲۰ شهریور
امیرمسعود فدائی
بسیار هم عالی، منتهی دو سه اجرای اخیر بزرگوار چیز دیگری میگه متأسفانه...
😆
۲۱ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۰ شهریور ساعت ۱۳:۴۹
در اعتراف‌ها و دروغ‌ها مساله از یک قتل آغاز می‌شود، اما در قتل متوقف نمی‌ماند. چهار انسان در سلول‌هایی انفرادی گرفتارند و هرکدام روایتی از آنچه بر آنها گذشته ارائه می‌کنند؛ روایت‌هایی که قرار نیست به‌سادگی میان حقیقت و دروغ تفکیک شوند.
بیتا فلاح طراح و کارگردان نمایش اعتراف‌ها و دروغ‌ها، از ابتدا تصمیم گرفته است به جای ساختن یک زندان واقعی، وضعیت ذهنی آدم‌هایی را روی صحنه بیاورد که میان اعتراف، انکار، عذاب وجدان و نیاز به بخشیده شدن سرگردان‌اند. نتیجه، اجرایی است که قضاوت را تا حد زیادی از دست کارگردان و بازیگر بیرون می‌کشد و به تماشاگر می‌سپارد؛ تماشاگری که باید تا پایان گوش کند، روایت‌ها را کنار هم بگذارد و بعد تصمیم بگیرد کدام‌یک را باور کند.
چهار انسان، چهار قتل و چهار روایت؛ توضیح کوتاهی که برای معرفی اعتراف‌ها و دروغ‌ها ارائه شده، در نگاه نخست می‌تواند مخاطب را به سمت یک درام جنایی ببرد. اما آنچه بیتا فلاح درباره شکل‌گیری و اجرای نمایش توضیح می‌دهد، مسیر دیگری را پیش روی تماشاگر قرار می‌دهد. برای او نقطه شروع، خود قتل نبوده است. آنچه جذابیت داشته، آدم‌هایی بوده‌اند که بعد از وقوع یک اتفاق، در سلول انفرادی و هم‌زمان در ذهن خودشان گرفتار شده‌اند؛ انسان‌هایی که حالا باید با حقیقت، دروغ، عذاب وجدان و قضاوت مواجه شوند.
این تفاوت، در شکل دادن به زبان اجرایی نمایش اهمیت دارد. اگر قرار بود اعتراف‌ها و دروغ‌ها صرفاً داستان چهار قتل باشد، احتمالاً بخش مهمی از انرژی اجرا باید صرف بازسازی موقعیت جرم، معرفی قربانی و روشن کردن رابطه علت و معلولی وقایع می‌شد. فلاح اما آگاهانه از این مسیر فاصله گرفته است. او می‌گوید نمی‌خواسته یک زندان واقعی را بازسازی کند؛ برایش مهم‌تر بوده که حس گرفتار بودن به مخاطب منتقل شود. به همین دلیل صحنه به جای بازسازی جزییات یک زندان، ... دیدن ادامه ›› به فضایی مینیمال با صندلی و طناب‌ها تبدیل شده است؛ عناصری که قرار نیست دیوارهای یک سلول را شبیه‌سازی کنند، بلکه وضعیت روانی شخصیت‌ها را در برابر چشم تماشاگر قرار می‌دهند.
در این انتخاب، یک جابه‌جایی مهم اتفاق می‌افتد. زندان دیگر فقط محلی برای نگهداری شخصیت‌ها نیست؛ ذهن آنها نیز به شکل دیگری به همان زندان تبدیل شده است. چهار شخصیت از جهان بیرون فاصله گرفته‌اند و آنچه از زندگی پیشین آنان باقی مانده، در روایت‌هایی که تعریف می‌کنند و واکنش‌هایی که از خود نشان می‌دهند، به شکل تکه‌تکه ظاهر می‌شود. فلاح در توضیح جهان نمایش از شخصیت‌هایی حرف می‌زند که قتل را به دلایل متفاوتی مرتکب شده‌اند؛ از دفاع گرفته تا ناآگاهی، ناخواسته بودن و انتقام. بنابراین یکسان گرفتن آنها با عنوان قاتل بخش مهمی از تفاوت‌هایشان را از بین می‌برد. نمایش می‌خواهد پیش از آنکه تماشاگر حکم صادر کند، او را وادار کند به موقعیت هرکدام گوش بدهد.
همین جاست که مفهوم قضاوت برای کارگردان به یکی از عناصر اصلی طراحی اجرا تبدیل می‌شود. فلاح صراحتاً می‌گوید نمی‌خواسته تماشاگر در تمام مدت به دنبال پاسخ این پرسش باشد که قاتل کیست؟؛ پرسش مورد نظر او چیز دیگری است: کدام روایت را باید باور کنیم؟ تفاوت این دو سؤال، تفاوت میان یک نمایش درباره جرم و نمایشی درباره ادراک جرم است. در اولی، تماشاگر به دنبال کشف حقیقت بیرونی است؛ در دومی، خود امکان شناخت حقیقت زیر سؤال می‌رود.
به همین دلیل اطلاعات در نمایش به طور کامل در اختیار تماشاگر قرار نمی‌گیرد. فلاح تأکید می‌کند که نمی‌خواسته همه‌چیز توضیح داده شود و بخشی از روایت را به مخاطب سپرده است تا قطعات را کنار هم بگذارد. این تصمیم اگر روی صحنه درست اجرا نشود، می‌تواند به ابهام بی‌دلیل تبدیل شود؛ یعنی مخاطب نداند چه چیزی را باید دنبال کند. اما در اعتراف‌ها و دروغ‌ها ابهام قرار است حاصل تضاد روایت‌ها و وضعیت ذهنی شخصیت‌ها باشد، نه نتیجه حذف تصادفی اطلاعات. تماشاگر باید چیزی بداند، چیزی را حدس بزند و درباره بخش دیگری هنوز مطمئن نباشد.
طراحی بصری نیز در همین مسیر قرار گرفته است. چهار شخصیت لباس سفید یکسان دارند و گروه موسیقی در همین فضای سفید قرار می‌گیرد؛ در مقابل، بازیگر فرم با لباس مشکی دیده می‌شود. فلاح این انتخاب را به مساله قضاوت پیوند می‌دهد. قرار نیست مخاطب از همان لحظه نخست با دیدن لباس، ظاهر یا نشانه‌ای بیرونی درباره شخصیت‌ها حکم صادر کند. سادگی لباس‌ها و صحنه، امکان فاصله گرفتن از این قضاوت اولیه را فراهم می‌کند. در چنین ساختاری، رنگ و فرم لباس به جای آنکه درباره شخصیت‌ها اطلاعات مستقیم بدهد، بخشی از قواعد تماشای اثر را تعیین می‌کند.
این نگاه حتی به موسیقی هم کشیده شده است. حضور کامران آزاد و فرجام رمضان‌زاده در مقام آهنگساز و نوازنده، برای فلاح صرفاً انتخاب یک عنصر همراه‌کننده برای اجرا نبوده است. او تأکید می‌کند که موسیقی زنده در کنار نور، صحنه و بازیگر فرم باید در ساختن جهان ذهنی شخصیت‌ها نقش داشته باشد. در نتیجه موسیقی از بیرون روایت به آن اضافه نمی‌شود؛ بخشی از تجربه‌ای است که قرار است وضعیت روانی آدم‌های گرفتار در نمایش را به تماشاگر منتقل کند.
اما هیچ‌کدام از این عناصر بدون بازیگر نمی‌توانند جهان ذهنی مورد نظر کارگردان را روی صحنه زنده کنند. دشواری اصلی اجرا نیز دقیقاً همین جاست. شخصیت‌ها قرار نیست صرفاً درباره آشفتگی خود حرف بزنند؛ باید آشفتگی در بدن، صدا، مکث و رفتارشان دیده شود. فلاح از دوره‌ای حدود شش‌ماهه برای تمرین و تکرار این وضعیت سخن می‌گوید و توضیح می‌دهد که در تمرین‌ها واکنش‌های شدید بدنی و عاطفی نیز رخ داده است؛ از گریه‌های طولانی تا لحظاتی که بازیگران با فشار روانی نقش مواجه شده‌اند. در چنین شیوه‌ای، مرز میان اجرای احساس و تجربه کردن وضعیت اهمیت پیدا می‌کند و کارگردان باید مراقب باشد شدت عاطفه جای ساخت شخصیت را نگیرد.
محمد منفرد بازیگر نقش ایمان، دقیقاً به همین مساله اشاره می‌کند، با این تفاوت که از زاویه بازیگر به آن نگاه می‌کند. برای او دشوارترین بخش نقش، رسیدن به مرزی میان واقعیت و ذهن آشفته ایمان بوده است؛ شخصیتی که از ابتدای نمایش تا پایان، در مسیر فروپاشی قرار دارد، اما این فروپاشی نباید با فریاد و حرکت‌های اغراق‌شده به تماشاگر تحمیل شود. این نکته در بازیگری چنین نقشی تعیین‌کننده است: اگر آشفتگی مستقیماً به شکل یک رفتار نمایشی بیرونی عرضه شود، شخصیت خیلی زود به تصویری کلیشه‌ای از آدم روان‌پریش تقلیل پیدا می‌کند. منفرد می‌گوید در تمرین‌ها به این نتیجه رسیده که قرار نیست از ابتدا یک آدم دیوانه را بازی کند؛ ایمان انسانی است که اتفاقی سنگین را پشت سر گذاشته و همین اتفاق به تدریج تعادل ذهنی او را برهم زده است.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjYcpG
امیر مسعود و امیرمسعود فدائی این را خواندند
محمد منفرد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۰ شهریور ساعت ۱۳:۲۰
در پرده‌ عجایب تماشاگر کودک با شهری مواجه می‌شود که قواعدش با جهان روزمره تفاوت دارد؛ شخصیت‌هایی عجیب وارد صحنه می‌شوند، اتفاق‌ها از منطق معمول فاصله می‌گیرند و مرز میان واقعیت و خیال آرام‌آرام محو می‌شود. اما آنچه این اجرا را برای گفت‌وگو با محیا مرادی کارگردان اثر، قابل توجه می‌کند فقط استفاده از فانتزی یا حضور بازیگران کودک و نوجوان نیست.
پشت این انتخاب، تصوری مشخص از مخاطب امروز وجود دارد؛ مخاطبی که به تعبیر محیا مرادی در جهانی سرشار از داده، تصویر و اطلاعات رشد کرده و دیگر نمی‌توان برای او همان نسخه‌ای را ساخت که سال‌ها پیش با عنوان تئاتر کودک شناخته می‌شد.
کارگردان «پرده عجایب» در این گفت‌وگو از انتخاب متن مهرداد هنرمند، نسبت آن با اقتباس از پرده‌ عجایب سروانتس و تلاشی می‌گوید که در جریان کارگردانی انجام داده تا کودک تماشاگر را نه دریافت‌کننده یک پیام آماده، بلکه همراه سفری قرار دهد که باید بخشی از آن را خودش کشف کند.
انتخاب متن برای یک اجرای کودک، در ظاهر می‌تواند ساده به نظر برسد؛ داستانی پرحادثه، شخصیت‌هایی متفاوت، فضایی رنگارنگ و موقعیت‌هایی که بتوانند توجه کودک را به خود جلب کنند. اما اگر قرار باشد تئاتر از سطح سرگرمی فراتر برود، انتخاب متن به تصمیمی تعیین‌کننده تبدیل می‌شود. کارگردان باید بداند قرار است چه جهانی را پیش روی مخاطب بگذارد و مهم‌تر از آن، این جهان قرار است با چه تصویری از کودک ساخته شود. محیا مرادی در انتخاب پرده‌ عجایب از همین نقطه حرکت کرده است؛ از این فرض که مخاطب کودک امروز دیگر همان مخاطبی نیست که شاید در ذهن بخشی از تولیدکنندگان تئاتر کودک باقی ... دیدن ادامه ›› مانده باشد.
مرادی درباره دلیل انتخاب این متن می‌گوید گزینه‌های متعددی پیش روی گروه بوده، اما آنچه در پرده‌ی عجایب برای او اهمیت پیدا کرده، ترکیب جهان خیال‌انگیز و سویه انسانی اثر و ظرفیتی بوده که برای به چالش کشیدن ذهن کودک و نوجوان در اختیار می‌گذارد. او معتقد است کودک و نوجوان امروز در معرض حجم گسترده‌ای از داده، اطلاعات و تصویر زندگی می‌کند و همین تجربه، نوع نگاه او به جهان را تغییر داده است. بنابراین نمی‌توان با همان تصور قدیمی از کودک و نوجوان به سراغ او رفت و انتظار داشت یک ساختار تکراری همچنان همان اثر سابق را داشته باشد.
این نگاه، در واقع نقطه آغاز انتخاب متن بوده است. مرادی می‌خواسته اثری را روی صحنه ببرد که مخاطبش را ساده‌انگارانه فرض نکند؛ متنی که اجازه بدهد کودک فکر کند، سؤال بپرسد و بخشی از جهان نمایش را خودش کشف کند. به همین دلیل پرده‌ی عجایب برای او صرفاً داستانی درباره موجودات و شخصیت‌های عجیب یا سفری خیالی نبوده است. آنچه اهمیت داشته، امکان ساختن جهانی بوده که در آن کودک احساس نکند همه چیز از پیش برای او توضیح داده شده است.
این مساله وقتی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که بدانیم پرده‌ی عجایب ریشه در اثری از میگوئل د سروانتس دارد و قرار است مخاطبی کم‌سن‌وسال را با جهانی مواجه کند که بخشی از جذابیتش در فاصله گرفتن از منطق روزمره شکل می‌گیرد. مرادی در مواجهه با چنین متنی به جای آنکه پیچیدگی‌های احتمالی آن را با حذف و ساده‌سازی کنار بگذارد، تلاش کرده شکل ارائه اثر را متناسب با تجربه مخاطب امروز تغییر دهد.
وی در توضیح این مسیر می‌گوید بخش‌هایی که ممکن بود برای کودک و نوجوان پیچیده یا دور از تجربه مستقیم او باشند، در فرایند کارگردانی از طریق حرکت، موسیقی، تصویر، بازی و ریتم بازطراحی شده‌اند. این تصمیم، یک نکته مهم درباره شیوه مواجهه او با تئاتر کودک را روشن می‌کند: قرار نیست هر چیزی که ممکن است کودک درک نکند، با چند جمله توضیح داده شود. بخشی از روایت می‌تواند از مسیر عناصر اجرایی منتقل شود؛ چیزی که تماشاگر ببیند، احساس کند و در جریان نمایش به آن برسد.
در اینجا مرز میان اقتباس و کارگردانی نیز مطرح می‌شود. مرادی تأکید دارد که در این بازطراحی، حفظ جهان و هویت اصلی متن برایش اهمیت داشته، اما شکل ارائه باید با ذهن و تجربه مخاطب امروز تناسب پیدا می‌کرده است. این تفاوت ظریفی است میان ساده کردن یک اثر برای کودک و قابل لمس کردن آن. در اولی ممکن است اثر بخشی از ظرفیت خود را از دست بدهد؛ در دومی، همان جهان با زبان دیگری در اختیار تماشاگر قرار می‌گیرد.
مرادی می‌گوید تلاشش این بوده که کودک احساس نکند چیزی صرفاً به دلیل سن پایین او ساده‌سازی شده است. این جمله را می‌توان یکی از کلیدهای خوانش پرده‌ی عجایب دانست، زیرا مساله فقط انتخاب یک متن فانتزی نیست؛ مساله نوع رابطه‌ای است که اجرا با مخاطب برقرار می‌کند. اگر کودک را مخاطبی بدانیم که باید صرفاً سرگرم شود، بسیاری از تصمیم‌های اجرایی به جذابیت لحظه‌ای محدود خواهند شد. اما اگر او را تماشگری بدانیم که می‌تواند درباره آنچه می‌بیند فکر کند و میان نشانه‌های مختلف رابطه برقرار کند، خود زبان اجرا نیز تغییر خواهد کرد.
در خوانش مرادی، هسته نمایش بر سه مفهوم مشخص استوار است: قدرت تخیل، شجاعت ورود به ناشناخته‌ها و امکان دیدن جهان از زاویه‌ای متفاوت. او نمی‌خواسته کودک فقط داستانی را از بیرون تماشا کند؛ هدفش این بوده که تماشاگر احساس کند خودش نیز وارد این سفر خیالی شده است. به همین دلیل، سفر در اینجا فقط یک اتفاق داستانی نیست. نوعی دعوت از تماشاگر است تا از جایگاه مشاهده‌گر صرف فاصله بگیرد و برای مدتی قواعد جهان نمایش را بپذیرد.
این رویکرد در پایان‌بندی تجربه‌ای که مرادی برای مخاطب تصور کرده نیز دیده می‌شود. او نمی‌خواهد کودک الزاماً با یک پیام مشخص سالن را ترک کند. آنچه برایش ارزشمندتر است، باقی ماندن یک تجربه در ذهن تماشاگر است؛ تجربه‌ای که شاید کودک را به خیال‌پردازی، پرسیدن، کشف کردن یا متفاوت دیدن ترغیب کند. اینجا پرده‌ی عجایب از یک نمایش صرفاً فانتزی فاصله می‌گیرد و مساله اصلی آن به رابطه میان تخیل و تجربه تماشاگر نزدیک می‌شود.
اما انتخاب متن و تعریف مخاطب، تنها مرحله نخست این مسیر است. وقتی قرار است چنین جهانی با بازیگران کودک و نوجوان ساخته شود، مساله دیگری پیش روی کارگردان قرار می‌گیرد: چگونه می‌توان از یک سو به آنها نظم، تمرکز و دقت صحنه‌ای آموخت و از سوی دیگر اجازه داد ویژگی‌هایی که به خودِ کودکی آنها مربوط است، زیر فشار تکنیک و میزانسن از بین نرود؟ پاسخ مرادی به این پرسش، بخش مهم دیگری از منطق اجرایی پرده‌ی عجایب را شکل می‌دهد.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjYcp6
امیر مسعود و امیرمسعود فدائی این را خواندند
سارگل محمدی نسب این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۶ شهریور ساعت ۱۴:۱۴
از بحران واژه تا جست‌وجوی زبان تازه در تئاتر/ گفت و گو با حامد رحیمی‌نصر

نگاهی به جهان فکری نویسنده و کارگردانی که هنر را کاتالیزور اندیشیدن می‌داند؛ از شیزوفرنی و نقد ساختار تئاتر ایران تا بهرام‌نامه که با زبان، حرکت و تکنولوژی در حال شکل‌گیری است. تئاتر برای حامد رحیمی‌نصر از صحنه آغاز نمی‌شود؛ از پرسش آغاز می‌شود. او خود را پیش از آنکه نویسنده بداند، پژوهشگر و جست‌وجوگری می‌داند که مسیرش از هنر به علوم انسانی و جامعه‌شناسی رسیده و دوباره از دل این تجربه‌ها به صحنه بازگشته است.
در جهان فکری حامد رحیمی‌نصر، اثر هنری قرار نیست صرفاً بازتاب یک جغرافیای مشخص یا تکرار یک الگوی آشنا باشد؛ باید بتواند از مرزها عبور کند و به تجربه‌ای انسانی برسد که برای مخاطبی در هر نقطه‌ای از جهان قابل ترجمان باشد. از همین منظر، شیزوفرنی تنها یکی از ایستگاه‌های این مسیر است؛ نمایشی که میان مولفه‌های علمی، ذهنیت پیچیده، موسیقی و طنز حرکت می‌کند، اما خود کارگردان اکنون بیش از آنکه در گذشته این اثر متوقف بماند، به تجربه‌های تازه‌ای چون دفعه صفر و بهرام‌نامه چشم دوخته است؛ آثاری که در آنها زبان، بدن، آرشیو و تکنولوژی قرار است امکان‌های دیگری برای مواجهه با تئاتر ایجاد کنند.
با این حال، گفت‌وگو با رحیمی‌نصر تنها به کارنامه و آثارش محدود نمی‌ماند؛ او از بحران واژه، غلبه رابطه بر ضابطه، فقدان معیارهای روشن برای سنجش صلاحیت حرفه‌ای و وضعیت نقد در تئاتر ایران نیز سخن می‌گوید؛ مسائلی که از نگاه او نه مشکلاتی منفرد، بلکه نشانه‌هایی از بحرانی گسترده‌تر در ساختار اجتماعی ... دیدن ادامه ›› هستند. این گزارش روایتی است از همین مسیر؛ از ذهنیتی که می‌خواهد تجربه و پژوهش را به اثر تبدیل کند تا هنرمندی که جریان‌سازی را هدف خود نمی‌داند، اما خود را بخشی از جریان فرعی هنر می‌بیند؛ جریانی که شاید در بهرام‌نامه یکی از فصل‌های تازه خود را روی صحنه تجربه کند.

از پژوهش تا صحنه؛ هنرمندی که خود را جزیی از یک جریان فرعی می‌داند

برای حامد رحیمی‌نصر، تئاتر ظاهراً از صحنه آغاز نمی‌شود؛ پیش از آنکه اثری شکل بگیرد، پرسشی در ذهن او شکل گرفته و پیش از آنکه نویسنده باشد، خود را پژوهشگر و جست‌وجوگری می‌داند که تلاش کرده میان دانش، تجربه زیسته، علوم انسانی و هنر، مسیری شخصی پیدا کند. او در گفت‌وگویی که درباره مسیر کاری و فکری خود داشت، پیش از آنکه از شیزوفرنی سخن بگوید، ترجیح داد جایگاه خودش را از منظر مسیری که طی کرده توضیح دهد؛ مسیری که از تحصیل در دانشگاه هنر آغاز شده و به حوزه علوم انسانی و جامعه‌شناسی رسیده است و در نگاه او، همین امتداد میان حوزه‌های مختلف، به‌تدریج ساختار ذهنی آثارش را شکل داده است.
رحیمی‌نصر خود را بیش از آنکه صرفاً نویسنده‌ای برای تولید متن بداند، سرچر و ریسرچر معرفی می‌کند؛ تعریفی که اگرچه در گفتار او رنگ و بوی شخصی دارد، اما برای فهم مجموعه آثاری که از آن‌ها نام می‌برد، اهمیت پیدا می‌کند. از نگاه او، قرار گرفتن هنر در کنار علوم انسانی و جامعه‌شناسی، صرفاً یک ترکیب دانشگاهی نیست، بلکه نوعی ضرورت برای شکل‌گیری اثر است؛ ضرورتی که باعث شده دغدغه‌های انسانی، ساختارهای اجتماعی و تجربه زیسته، پیش از آنکه به یک اثر هنری تبدیل شوند، در ذهن او مورد جست‌وجو و بازخوانی قرار بگیرند.
او می‌گوید همین رفت‌وآمد دائمی میان ذهنیت و عینیت، به‌تدریج دو مسیر عمده را در شیوه کارش پررنگ کرده است؛ ابزورد و گروتسک. دو رویکردی که برای او صرفاً انتخاب‌هایی فرمی نیستند، بلکه بخشی از زبان شخصی او برای مواجهه با جهانی هستند که به گفته خودش، نمی‌توان آن را تنها با یک منطق مستقیم و واقع‌گرایانه توضیح داد. در این میان، اورجینال‌نویسی نیز یکی از مؤلفه‌هایی است که رحیمی‌نصر بر آن تأکید دارد؛ اینکه اثر نه از مسیر تکرار الگوهای آشنا، بلکه از یک دستگاه فکری مستقل و تجربه شخصی نویسنده شکل بگیرد.
اما شاید مهم‌تر از این تعاریف، مفهومی باشد که او برای توضیح نسبت خود با درام به کار می‌برد: فرامرزی بودن. رحیمی‌نصر معتقد است موضوعی که قرار است به صحنه راه پیدا کند، نباید در محدوده جغرافیایی خاصی متوقف بماند. از همین منظر، او آثاری همچون اوردوز، آلزایمر، بیگانه‌خواران، VAR، ژن زامبی و شیزوفرنی را تجربه‌هایی می‌داند که قابلیت ترجمان برای انسان‌های خارج از مرزهای جغرافیایی ایران را نیز دارند. این ادعا البته به معنای کنار گذاشتن زمینه اجتماعی و فرهنگی نیست؛ مساله برای او پیدا کردن آن بخش از تجربه انسانی است که بتواند از یک جغرافیای مشخص عبور کند و در موقعیتی دیگر نیز قابل فهم باشد.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY9HG
۱۵ شهریور ساعت ۱۳:۳۷
از گروتسک و موسیقی زنده تا جان‌بخشی اشیا؛ روایتی از نمایشی که می‌کوشد جهان ناپایدار ذهن را به تجربه‌ای دیداری، شنیداری و جسمانی تبدیل کند؛ شیزوفرنی+ را می‌توان از همان ابتدا به‌عنوان یک کمدی موزیکال پرتحرک دید؛ نمایشی رنگین، شلوغ، سرشار از موسیقی زنده، حرکت، تغییر ریتم، بازی‌های اغراق‌شده و موقعیت‌هایی که تماشاگر را بارها به خنده می‌اندازد. اما اگر کمی بیشتر در ساختار آن مکث کنیم، آنچه روی صحنه جریان دارد فقط کوشش برای ساختن یک شب مفرح نیست. پشت این حجم از رنگ، صدا، شوخی و حرکت، جهانی بنا شده که ثباتش دائماً زیر سؤال می‌رود؛ اشیا جان می‌گیرند، خاطره با اکنون درهم می‌آمیزد، شخصیت‌ها گاه بیش از آنکه انسان‌هایی مستقل باشند به اجزای یک ذهن شباهت پیدا می‌کنند و واقعیت آن‌قدر سیال می‌شود که دیگر نمی‌توان با اطمینان گفت هر آنچه دیده‌ایم متعلق به جهان بیرونی بوده یا از درون ذهن پرفسور عبور کرده است. همین ویژگی است که شیزوفرنی+ را از یک کمدی صرف جدا می‌کند و آن را به تجربه‌ای درباره نسبت انسان با ادراک، خاطره، هراس، تخیل و واقعیتی تبدیل می‌کند که شاید بیش از آنکه بیرون از ما وجود داشته باشد، در ذهن ما ساخته می‌شود.

نقطه ورود به شیزوفرنی+ بیش از آنکه داستان باشد، یک وضعیت است؛ وضعیت انسانی که ذهن او دیگر جهان را بر اساس مرزبندی‌های آشنای واقعیت سامان نمی‌دهد. حامد رحیمی‌نصر، نویسنده و کارگردان نمایش، تأکید می‌کند که نقطه آغاز اثر برای او تحلیل یک بیماری روان‌پزشکی نبوده، بلکه کشف یک ساختار دراماتیک از دل تجربه‌های زیسته، ناخودآگاه کودکی، جان‌بخشی به اشیا، جریان سیال ذهن و رفت‌وآمد میان ذهنیت و عینیت بوده است. هدف او ارائه گزارش پزشکی از شیزوفرنی نیست؛ داده‌های علمی و پژوهشی باید از فیلتر درام، میزانسن و زبان تئاتر عبور کنند تا به جای تشخیص پزشکی، حس و وضعیت این جهان ذهنی روی صحنه ... دیدن ادامه ›› ساخته شود.
این تمایز برای فهم نمایش مهم است. اگر شیزوفرنی+ را با انتظار بازسازی نشانه‌های بالینی یک اختلال روانی ببینیم، بخشی از منطق اجرایی آن از دست می‌رود. رحیمی‌نصر جهان نمایش را به علاقه خود به علوم انسانی، جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی و ساختارهایی مانند ابزورد و گروتسک پیوند می‌دهد و می‌گوید به دنبال موقعیت‌هایی است که از جغرافیای محدود عبور کنند و امکان تجربه‌ای انسانی‌تر داشته باشند. شیزوفرنی+ نیز از نشانه‌های یک بیماری آغاز می‌کند، اما در همان نقطه متوقف نمی‌شود.
آنچه روی صحنه دیده می‌شود، این نگاه را تایید می‌کند. نمایش تماشاگر را میان جهانی ملموس و خنده‌دار و سطحی ناپایدار از ادراک جابه‌جا می‌کند؛ جایی که اشیا جان می‌گیرند، خاطره با اکنون درهم می‌آمیزد و دیگر نمی‌توان با اطمینان گفت هر آنچه دیده‌ایم متعلق به جهان بیرونی است یا از ذهن پروفسور عبور کرده. گندم ابراهیمی، بازیگر نقش مالنا، دشواری اصلی خود را پذیرفتن همین جهان می‌داند؛ جهانی که نمی‌توان دائماً با منطق زندگی روزمره سنجید. او برای ساخت شخصیت باید اجازه می‌داد مرز واقعیت و خیال برای خودش نیز کمرنگ شود. از نگاه او، نمایش از شیزوفرنی آغاز می‌کند اما به پرسشی گسترده‌تر می‌رسد: اگر هر انسان واقعیت را از فیلتر ذهن خود تجربه کند، مرز واقعیت و ادراک کجاست؟
جان‌بخشی به اشیا یکی از پاسخ‌های اجرایی نمایش به همین پرسش است. وقتی پیامک، دفتر، مداد یا دیگر ابژه‌ها از وضعیت شیء خارج می‌شوند و به شخصیت بدل می‌شوند، آنچه در ذهن پروفسور وجود دارد، بدن پیدا می‌کند. سارا فردوسی، بازیگر نقش پیامک، با شخصیتی روبه‌رو بوده که مابه‌ازای انسانی مستقیمی ندارد؛ بنابراین امکان تکیه بر زندگی‌نامه یا الگوی بیرونی مشخص برای او وجود نداشته است. بار شخصیت‌پردازی به بدن، میمیک و کیفیت فیزیکی منتقل شده و فردوسی برای رسیدن به منطق حرکتی پیامک، مسیر آن را از فرستنده تا حضور در ذهن پروفسور دنبال کرده است. این شخصیت از ترکیب ویژگی‌های آدم‌های مرتبط با پیامک شکل گرفته، اما در نهایت به موجودی مستقل با منطق بدنی خود تبدیل شده است.
در مورد شخصیت‌های تاریخی نیز همین فاصله میان واقعیت بیرونی و ادراک ذهنی وجود دارد. سیمین ضیائیان، بازیگر مهدعلیا، این شخصیت را صرفاً یک چهره تاریخی نمی‌بیند؛ مهدعلیا ترکیبی است از واقعیت تاریخی و تصویری که ذهن بیمار از آن ساخته است. او برای ساخت کمدی، شخصیت را کمدی بازی نمی‌کند؛ برعکس، اقتدار و جدیت مهدعلیا را حفظ می‌کند تا خنده از تضاد میان صلابت او و جهان نامتعارف پیرامونش شکل بگیرد. ورود این شخصیت حتی می‌تواند ریتم آشفته پیش از خود را متوقف و نظم دیگری را به صحنه تحمیل کند.
اینجاست که گروتسک در شیزوفرنی+ از یک ابزار برای خنداندن فراتر می‌رود. آرام نیک‌بین، بازیگر نمایش، این زبان را در بدن‌های شکسته، حرکات زاویه‌دار و بیانی می‌بیند که همزمان وهم و کمدی را حمل می‌کند. او برای رسیدن به این کیفیت از مطالعات روان‌شناختی و تاریخی و تماشای آثاری از تیم برتون، پرتقال کوکی کوبریک و وودی آلن و همچنین برخی متون ادبی فارسی استفاده کرده است، اما تأکید دارد که این منابع تنها مواد اولیه‌اند و شکل نهایی بازی در برخورد با طراحی و هدایت کارگردان ساخته شده است.
تجربه نیک‌بین یک نکته مهم‌تر نیز دارد. آشنایی گروه در جریان تمرین با داده‌های علمی، فیلم‌های مستند، مصاحبه‌ها و مواجهه با بیماران واقعی، نگاه او را به گروتسک تغییر داده است. او می‌گوید پشت خنده و فرم اجرایی، در بعضی لحظات هنوز با رنج انسانی شخصیت مواجه می‌شود. همین فاصله میان خنده و رنج، یکی از نقاط حساس نمایش است؛ جایی که موقعیت کمیک می‌تواند ناگهان معنایی تلخ پیدا کند.
امیر غفارمنش نیز از کلاژ ذهنی سخن می‌گوید. در نگاه او ذهن انسان سیال، نامتوازن و گاه سوررئال است و رفتار بیرونی الزاماً با جهان درونی مطابقت ندارد. برای همین، کمدی نمایش قرار نیست شخصیت‌ها را به تیپ‌هایی برای تولید خنده تقلیل دهد؛ خنده می‌تواند در برابر یک واقعیت تلخ ناگهان فروبپاشد.
این دوگانگی در بدن بازیگران نیز دیده می‌شود. سارا رحمان‌پور با بدنی خشک، خط‌کشی‌شده و رباتیک، وجهی از ذهن را نمایندگی می‌کند که بر نظم و محاسبه استوار است. دشواری او هماهنگ کردن این بدن مکانیکی با موسیقی و فضای سیالی بوده که الزاماً از همان منطق پیروی نمی‌کند. در مقابل، کارولین خدادیان با سماع، کیفیتی سیال و احساسی را وارد جهان نمایش می‌کند. او سماع را یک میان‌پرده زیبایی‌شناختی نمی‌داند؛ این حرکت برای او با رنج پروفسور پیوند دارد و تلاشی برای عبور از آشفتگی و رسیدن به آرامش است.
در نتیجه، پیش از آنکه دیالوگ‌ها درباره ذهن پروفسور توضیح بدهند، بدن‌ها بخشی از آن را ساخته‌اند: بدن رباتیک در برابر بدن سیال، کنترل در برابر رهاشدگی، محاسبه در برابر شهود. موسیقی زنده نیز در این میان صرفاً پس‌زمینه نیست و کیفیت ادراک صحنه را تغییر می‌دهد.
رحیمی‌نصر این ترکیب را معجون می‌نامد و برای آن مرز قطعی میان سرگرمی و اندیشه قائل نیست. ممکن است تماشگری با هدف خندیدن وارد سالن شود و دیگری از ابتدا دنبال لایه‌های ذهنی اثر باشد؛ هر دو امکان برای او معتبرند. بازاجرای شیزوفرنی+ نیز از نگاه او بازگشت به اثری پیشین است که با ریتم، طراحی و لباس بازپرداخت شده و می‌تواند برای مخاطب خسته امروز، فرصتی برای خنده و تنفس فراهم کند.
در پایان فصل نخست، پاسخ قطعی درباره اینکه کدام بخش از آنچه دیده‌ایم واقعیت بوده باقی نمی‌ماند. شاید هم نمایش اساساً چنین پاسخی نمی‌خواهد. مساله از جایی آغاز می‌شود که می‌پذیریم واقعیت همیشه از ذهن عبور می‌کند؛ آن‌وقت خطی که میان واقعیت و ادراک کشیده‌ایم، دیگر چندان مطمئن نیست.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY9GX

۱۱ شهریور ساعت ۱۲:۳۳
گاهی یک عنوان ساده می‌تواند پشت خود جهانی پیچیده پنهان کرده باشد؛ گلخونه در نگاه نخست شاید تصویری از یک فضای کوچک، سبز و امن را تداعی کند، اما در نمایش امین شهریاری، این واژه خیلی زود از یک مکان فراتر می‌رود و به نشانه‌ای از خواستن، نخواستن، دیده نشدن و میل به ساختن پناهگاهی برای زندگی تبدیل می‌شود.
نمایشی تک‌نفره که به گفته نویسنده و کارگردانش، حاصل دست‌کم دو سال و نیم فکر و کار متمرکز است و در روایت زندگی بیژن، از مردی می‌گوید که در میانه اعتیاد، روابط آسیب‌دیده و خاطراتی که به‌سادگی از گذشته جدا نمی‌شوند، با پرسشی اساسی مواجه است: انسان چگونه باید زندگی کردن، دوست داشتن، ساختن خانواده و حتی پدر بودن را یاد بگیرد، وقتی خودش هیچ‌گاه فرصت یا امکان یاد گرفتن آنها را نداشته است؟

بیژن فقط یه گلخونه می‌خواست، همین.

خلاصه کوتاهی که برای معرفی نمایش گلخونه نوشته شده، در ظاهر بیش از چند کلمه نیست، اما همین جمله کوتاه یکی از مهم‌ترین کلیدهای ورود به جهان ... دیدن ادامه ›› نمایشی امین شهریاری است؛ زیرا گلخونه در اینجا فقط نام یک مکان یا یک خواسته ساده نیست، بلکه می‌تواند تصویری از میل انسانی به داشتن جایی برای زیستن، مراقبت کردن و رشد دادن باشد؛ جایی که قرار است چیزی در آن حفظ شود، اما در جهان بیژن، مساله اصلی دقیقاً از همین‌جا پیچیده می‌شود: کسی که خود در زندگی‌اش با فقدان مراقبت، نادیده‌گرفته‌شدن و یاد نگرفتن مواجه بوده، چگونه می‌تواند مسئولیت مراقبت از دیگری را بر عهده بگیرد؟
امین شهریاری نویسنده، کارگردان و بازیگر گلخونه، پیش از ورود به این نمایش، مسیری طولانی در حوزه‌های مختلف هنری طی کرده است؛ او از فعالیت در شعر و ترانه و تجربه پخش آثارش از رادیو و تلویزیون می‌گوید و از سال ۱۳۹۲ نیز در حوزه تئاتر فعالیت داشته و در شهرهای مختلف خوزستان روی صحنه رفته است. بخشی از فعالیت‌های او در سال‌های اخیر نیز به تئاتر کودک مربوط می‌شود و تجربه اجرا، تولید و مدیریت برنامه‌های نمایشی در چند استان را در کارنامه دارد. این پیشینه زمانی اهمیت پیدا می‌کند که گلخونه را نه به‌عنوان محصول یک تجربه ناگهانی، بلکه به‌عنوان اثری ببینیم که بخش‌هایی از تجربه زیسته و هنری سازنده‌اش را در خود جمع کرده است.
خود شهریاری می‌گوید که ایده گلخونه دست‌کم دو سال و نیم در ذهن و فرآیند کاری او شکل گرفته و برخی مواد اولیه آن حتی به سال‌های دورتر بازمی‌گردند؛ از جمله شعری که در سال ۱۳۹۳ نوشته شده و بعدها بخشی از ساختار نمایش شده است. به این ترتیب، نمایش برای او صرفاً نتیجه نوشتن یک متن و اجرای آن نیست، بلکه حاصل کنار هم قرار گرفتن قطعاتی از تجربه، شعر، مشاهده و فکر کردن درباره مساله‌ای است که به‌تدریج شکل نمایشی پیدا کرده است.
اما مساله گلخونه در نهایت یک مساله شخصی باقی نمی‌ماند. شهریاری درباره نمایش خود از مردانی سخن می‌گوید که امروز وارد بزرگسالی شده‌اند، ازدواج کرده‌اند یا در آستانه ازدواج و تشکیل خانواده قرار دارند و حتی در جایگاه پدر قرار گرفته‌اند، اما هنوز بسیاری از مهارت‌های اساسی ارتباط با دیگری را نیاموخته‌اند. مساله از نگاه او فقط این نیست که یک فرد رفتار مناسبی با خانواده‌اش ندارد؛ پرسش مهم‌تر این است که این ناتوانی از کجا آمده است.
اینجاست که گلخونه از روایت زندگی یک شخصیت فاصله می‌گیرد و به مساله‌ای نسلی نزدیک می‌شود؛ زنجیره‌ای که در آن آدم‌هایی که خودشان آموزش ندیده‌اند، ناخواسته همان ناآموختگی را به نسل بعد منتقل می‌کنند. فرزندانی بزرگ می‌شوند، وارد رابطه عاطفی می‌شوند، ازدواج می‌کنند و صاحب فرزند می‌شوند، اما هنوز نمی‌دانند چگونه باید رابطه بسازند، چگونه دیگری را ببینند و چگونه مسئولیت عاطفی خود را بپذیرند. در نتیجه، خانواده به‌جای آنکه الزاماً محل ترمیم زخم‌های گذشته باشد، ممکن است به محل بازتولید همان زخم‌ها تبدیل شود.
این نگاه، یکی از لایه‌های مهم نمایش را شکل می‌دهد: آدم‌هایی که ظاهراً بزرگ شده‌اند، اما الزاماً بزرگ شدن را نیاموخته‌اند.
در روایت شهریاری، بیژن در همین نقطه قرار دارد. او فقط یک شخصیت گرفتار اعتیاد نیست؛ اعتیاد در جهان نمایش به یکی از نشانه‌های فروپاشی او تبدیل می‌شود، اما مساله پیش از آن آغاز شده است. بیژن می‌خواهد درباره خودش، گذشته‌اش و مسیری که به وضعیت امروز رسانده توضیح بدهد و در این مسیر، تلاش می‌کند مسئولیت همه‌چیز را صرفاً بر دوش خودش نگذارد. او در روایتش به خانواده، گذشته و شرایطی که در آن رشد کرده اشاره می‌کند؛ گویی می‌خواهد بگوید بخشی از آنچه امروز هست، پیش از آنکه انتخاب خودش باشد، به او تحمیل شده است.
با این حال، نمایش در همین نقطه متوقف نمی‌شود و مسئولیت فردی را نیز کنار نمی‌گذارد. شهریاری در توضیح جهان نمایش تاکید می‌کند که اعتیاد، در نهایت، از جمله مسیرهایی است که خود انسان نیز در آن سهم انتخاب دارد. همین دوگانه، گلخونه را از یک روایت ساده درباره قربانی بودن بیرون می‌آورد: انسان ممکن است قربانی گذشته خود باشد، اما نمی‌تواند تا ابد گذشته را به‌عنوان توضیحی برای تمام انتخاب‌های آینده‌اش به کار ببرد.
از این منظر، بیژن در موقعیت پیچیده‌ای قرار می‌گیرد؛ نه کاملاً بی‌گناه است و نه می‌توان تمام مسئولیت وضعیتش را بر دوش خودش گذاشت. او محصول یک زنجیره است، اما هم‌زمان می‌تواند به ادامه‌دهنده همان زنجیره نیز تبدیل شود.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY7YK
تشکر می‌کنم از نگاه ویژه ای که به این نمایش دارین ، بسیار ارزشمند بود برام ، زمان گذاشتین ، تحلیل و منتشر کردین ، باعث شدین خودم گلخونه رو از بیرون ببینم به عنوان مخاطب و بیشتر بهش فکر کنم

خیلی ممنونم🌺
۱۲ شهریور
محمدامین شهریاری
تشکر می‌کنم از نگاه ویژه ای که به این نمایش دارین ، بسیار ارزشمند بود برام ، زمان گذاشتین ، تحلیل و منتشر کردین ، باعث شدین خودم گلخونه رو از بیرون ببینم به عنوان مخاطب و بیشتر بهش فکر کنم خیلی ...
سپاسگزارم از نگاه و لطف شما.
برای من، نوشتن در رابطه با یک اثر صرفاً ثبت نظر درباره اون نیست؛ تلاشی است برای بازخوانی اثر از زاویه‌ای بیرونی و ایجاد امکان گفت‌وگو میان اثر، خالق و مخاطب. اینکه این متن توانسته شما را به بازنگری پیرامون جهان نمایش از منظر یک مخاطب ترغیب کند، به نظرم یکی از کارکردهای مهم نقد است.

امیدوارم این گفت‌وگو میان اثر و مخاطب، فراتر از زمان اجرا نیز ادامه پیدا کند.
۱۲ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۰ شهریور ساعت ۱۴:۰۱
روایتی از نمایشی که از دل یک خواستگاری به مساله آدم‌های اضافی می‌رسد؛ جایی که کمدی و تراژدی دیگر دو سوی متضاد صحنه نیستند و خنده، شکل دیگری از مواجهه با وضعیت انسان معاصر می‌شود.
یک خواستگاری قرار است آغاز یک پیوند باشد؛ اما در طبقه اضافی ۲ بهانه‌ای می‌شود برای آنکه آدم‌هایی که سال‌ها در کنار یکدیگر زندگی کرده‌اند، ناگهان روبه‌روی هم قرار بگیرند و چیزهایی را ببینند که تا پیش از آن در لابه‌لای عادت‌های روزمره پنهان مانده بود. نمایش سلمان سامنی از همین موقعیت آشنا حرکت می‌کند، اما خیلی زود از چهارچوب یک موقعیت خانوادگی فراتر می‌رود و پرسشی بزرگ‌تر را پیش روی تماشاگر می‌گذارد: چه بر سر انسان‌هایی می‌آید که دیگر در هیچ‌یک از طبقه‌بندی‌های معمول جامعه جای نمی‌گیرند؟ طبقه اضافی ۲ در بازخوانی تازه خود، همان جهان مفهومی نسخه نخست را با وضعیت امروز پیوند می‌زند؛ با اقتصادی که امکان انتخاب را محدود کرده، با بیکاری‌ای که الزاماً به معنای نداشتن شغل نیست و با آدم‌هایی که شاید هنوز در جامعه حضور فیزیکی داشته باشند، اما از مشارکت اجتماعی و سیاسی آن کنار گذاشته شده‌اند. در این میان، کمدی نه پوششی برای پنهان کردن تلخی، بلکه یکی از ابزارهای مواجهه با آن است؛ خنده‌ای که گاه بیش از آنکه به شخصیت‌های روی صحنه تعلق داشته باشد، به خود موقعیتی بازمی‌گردد که انسان معاصر در آن گرفتار شده است.
برای سلمان سامنی، طبقه اضافی ۲ یک تجربه جداافتاده از مسیر هنری‌اش نیست؛ این نمایش را باید در امتداد مسیری دید که سال‌ها پیش، از نقطه تلاقی فلسفه و تئاتر برای او آغاز شده است. سامنی تحصیلات خود را در فلسفه غرب دنبال کرده و پایان‌نامه‌اش را نیز در مرز میان فلسفه و تئاتر نوشته است؛ پژوهشی با عنوان تاریخ تئاتر و تراژدی در زیبایی‌شناسی هگل که خود او از آن به‌عنوان یکی از نقاط اتصال جدی میان مطالعات فلسفی و دغدغه‌های نمایشی‌اش یاد می‌کند. این پیشینه البته قرار نیست طبقه اضافی ۲ را به یک نمایش فلسفی به معنای دانشگاهی کلمه تبدیل کند، اما توضیح می‌دهد چرا در پس یک موقعیت ظاهراً ساده مانند خواستگاری، ... دیدن ادامه ›› مساله‌ای درباره انسان، جامعه و امکان حضور او در جهان اجتماعی شکل می‌گیرد.
سامنی می‌گوید حدود بیست سال است که به شکل اجرایی درگیر تئاتر شده و در تمام این سال‌ها، نمایش‌های مفهومی بیش از هر چیز دیگری ذهنش را درگیر کرده‌اند؛ مسیری که در آن فلسفه و تئاتر نه دو قلمرو جدا، بلکه دو شیوه برای نزدیک شدن به یک مساله واحد بوده‌اند. طبقه اضافی نیز از همین مسیر آمده است؛ نمایشی که در نسخه نخست خود یک موقعیت اجتماعی را دستمایه قرار داد و در ادامه، با استقبال مخاطبان و پیشنهادهایی که برای بازگشت اثر مطرح شد، امکان شکل‌گیری نسخه دوم را پیدا کرد. با این حال، طبقه اضافی ۲ صرفاً بازتولید نسخه قبلی نیست. به گفته سامنی، کلیت مفهومی اثر همچنان حفظ شده، اما جهان نمایش در نسخه دوم با وضعیت اکنون پیوند بیشتری پیدا کرده است؛ شرایط اقتصادی و اجتماعی، بحران‌های جاری و حتی تجربه جنگ، به زمینه‌ای تبدیل شده‌اند که مفهوم مرکزی نمایش در آن دوباره خوانده می‌شود.
اما شاید مهم‌ترین نکته برای فهم طبقه اضافی ۲ در خود عنوان نمایش نهفته باشد. طبقه اضافی در نگاه سامنی صرفاً به معنای یک طبقه اقتصادی محروم نیست و همین تمایز، مسیر خوانش اثر را تغییر می‌دهد. اگر در تقسیم‌بندی‌های کلاسیک جامعه‌شناسی اقتصادی، انسان‌ها بر اساس موقعیت اقتصادی خود در طبقات مختلف قرار می‌گیرند، پرسش نمایش این است که با انسان‌هایی که اساساً در این دسته‌بندی‌ها جای نمی‌گیرند چه باید کرد؟ آن‌ها الزاماً کارگر یا پرولتر نیستند، الزاماً خرده‌بورژوا یا بورژوا نیستند و حتی الزاماً فقیر هم نیستند؛ ممکن است فرد از نظر اقتصادی در وضعیت مناسبی باشد، اما همچنان از امکان مشارکت و دیده‌شدن در جامعه محروم بماند. از این منظر، اضافی بودن بیش از آنکه یک وضعیت مالی باشد، یک وضعیت اجتماعی و انسانی است.
این همان جایی است که مثال ونسان ون‌گوگ در توضیح جهان ذهنی سامنی اهمیت پیدا می‌کند. ون‌گوگ را می‌توان نمونه‌ای از انسانی دانست که الزاماً مساله اصلی‌اش فقر اقتصادی نیست، بلکه مساله در جای دیگری قرار دارد: جامعه‌ای که او در آن زندگی می‌کند، امکان پذیرش و به رسمیت شناختن او را ندارد. بنابراین طبقه اضافی برای سامنی عنوان گروهی از انسان‌هایی است که از زندگی اجتماعی حذف شده‌اند؛ انسان‌هایی که حضور دارند، اما حضورشان در سازوکار واقعی جامعه به رسمیت شناخته نمی‌شود. این تعریف، نمایش را از یک روایت صرفاً خانوادگی یا اقتصادی جدا می‌کند و به مساله‌ای گسترده‌تر درباره تعلق، حذف و حق حضور می‌رساند.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY5XN
۰۹ شهریور ساعت ۱۳:۳۴
مرگ معمولاً در تصور انسان، ناگهانی و بی‌خبر از راه می‌رسد؛ اما در جهان مرگ در می‌زند پیش از آنکه وارد شود، پشت در ایستاده است؛ انگار حتی برای پایان دادن به زندگی نیز رسم و آیینی وجود دارد. همین جابه‌جایی ساده، نقطه آغاز نمایشنامه وودی آلن و همچنین زمینه‌ای است که مهدی شکرزاده، در مقام دراماتورژ و کارگردان، تلاش کرده با خوانشی معاصر و متکی بر برخی مؤلفه‌های فرهنگی و زیست روزمره امروز ایران، دوباره آن را روی صحنه بیاورد؛
اجرایی که در ظاهر با یک کمدی موقعیت درباره جوانی ۲۷ ساله و مواجهه او با مرگ آغاز می‌شود، اما به تدریج از شوخی‌های سطحی فاصله می‌گیرد و به مساله‌ای جدی‌تر می‌رسد: انسان تا چه اندازه حاضر است برای ادامه دادن زندگی با حقیقتی مذاکره کند که اساساً قابل مذاکره نیست؟ در این میان، نات آکرمن، با بازی علیرضا رسول‌زاده، نه قهرمانی برای شکست دادن مرگ است و نه انسانی آماده پذیرش آن؛ او جوانی است که می‌خواهد با همان منطق حقه‌بازی و فرار از مسئولیت که ظاهراً در زندگی روزمره به کارش آمده، حتی مرگ را نیز دور بزند. در برابر او، مرگ با بازی ملیکا صادقی و در ساختاری متفاوت از متن اصلی، تنها یک شخصیت نیست و همین تغییر، یکی از مهم‌ترین نقاط دراماتورژیک اجرای حاضر را شکل می‌دهد؛ اجرایی که طاهره جعفری‌آذر، سینا نجفی، حدیثه فارسی‌نژاد، حمیدرضا مهدی‌نژاد و ملینا اردلانی نیز هر یک از زاویه تخصص خود در شکل‌گیری جهان آن نقش داشته‌اند.
پیش از آنکه مرگ به یک شخصیت نمایشی تبدیل شود، باید دید انسان در چه موقعیتی قرار گرفته است که حضور مرگ برایش معنا پیدا می‌کند. مرگ در می‌زند از اتاق یک جوان آغاز می‌شود؛ اتاقی که قرار نیست صرفاً محل وقوع داستان باشد، بلکه در خوانش کارگردان، امتداد وضعیت ذهنی شخصیت اصلی است. مهدی شکرزاده از همان ابتدا با این پرسش به سراغ متن وودی آلن رفته که آیا می‌توان در پس یک کمدی موقعیت، لایه‌ای از تأمل درباره مرگ پیدا کرد یا نه. برای او پاسخ مثبت بوده است؛ به‌خصوص با توجه به تأثیری که از جهان فکری این اثر و نسبت آن با سینمای اینگمار برگمان گرفته و آن را با برخی باورهای شرقی خود هم‌سو دیده است. بنابراین ... دیدن ادامه ›› آنچه در اجرای او اهمیت پیدا می‌کند، صرفاً بازتولید شوخی‌های وودی آلن نیست، بلکه یافتن نقطه‌ای است که کمدی در آن بتواند به تأمل برسد، بی‌آنکه ضرورتاً از جنس کمدی بودن خود فاصله بگیرد.
شکرزاده در توضیح این مسیر تأاکید می‌کند که ابتدا قصد داشته متن را تا حد امکان ایرانیزه کند، اما در جریان کار به این نتیجه رسیده که خود مفهوم مرگ اجازه یک بومی‌سازی کامل را نمی‌دهد؛ مرگ برای او پدیده‌ای فراانسانی و فراتر از مرزهای جغرافیایی است. به همین دلیل تغییرات در متن بیشتر در سطح زبان، ارجاعات فرهنگی، مناسبات اجتماعی و جایگزینی برخی نام‌ها اتفاق افتاده است. زبان شخصیت‌ها، به‌جز شخصیت مرگ، به زبان عامیانه‌تر و نزدیک‌تر به گفتار نسل امروز منتقل شده و در مقابل، برای مرگ اصلی ادبیاتی متفاوت در نظر گرفته شده تا تفاوت جهان او با زندگی روزمره محسوس باشد. در ارجاعات نیز کارگردان تلاش کرده نام‌هایی را که در زمان نگارش اثر وودی آلن واجد بار معنایی مشخصی بوده‌اند، با چهره‌هایی جایگزین کند که برای مخاطب امروز ملموس‌تر باشند؛ نه صرفاً برای تولید خنده، بلکه برای حفظ همان کارکردی که ارجاع‌های اصلی در متن داشته‌اند.
این تصمیم در واقع یکی از مرزهای مهم میان ایرانیزه کردن و ایرانی‌سازی سطحی اثر است. اگر قرار بود تنها نام چند شخصیت مشهور تغییر کند و چند شوخی روزمره جایگزین دیالوگ‌های قدیمی شود، اتفاق دراماتورژیک چندانی رخ نمی‌داد. اما شکرزاده تلاش کرده این تغییرات را همچنان در خدمت مفهوم اصلی نمایش قرار دهد؛ یعنی انسانی که هرقدر هم به موقعیت اجتماعی، شهرت، زرنگی یا امکان‌های زندگی خود متکی باشد، سرانجام در برابر چیزی قرار می‌گیرد که هیچ‌کدام از این امتیازات در برابرش کارایی ندارد. به همین دلیل، حتی حضور چهره‌های شناخته‌شده نیز قرار نیست بار اصلی کمدی را بر دوش بکشد. کمدی، در طراحی این اجرا، از برخورد آدم‌ها با موقعیت و از تلاش نات برای گریز از آن بیرون می‌آید.

علیرضا رسول‌زاده، بازیگر نقش نات آکرمن، این منطق را از درون شخصیت توضیح می‌دهد. برای او نخستین قدم در ساخت نقش، تعیین هدف شخصیت بوده است؛ هدفی که تقریباً تمام انتخاب‌های بازیگری بعدی را تنظیم کرده: نات فقط یک چیز می‌خواهد و آن، عقب انداختن مرگ است، حتی اگر این عقب انداختن تنها یک روز باشد. از این منظر، شوخی‌ها، طعنه‌ها، عصبانیت‌ها و تلاش‌های او برای فریب دادن مرگ، رفتارهای پراکنده و مستقل نیستند، بلکه همه از یک نیاز مرکزی تغذیه می‌شوند. این نکته باعث می‌شود نات از یک تیپ صرفاً کمدی فاصله بگیرد و تبدیل به انسانی شود که پشت ظاهر پرادعا و حقه‌باز خود، ترسی جدی از پایان دارد.
این ترس، از نگاه رسول‌زاده، بخش مهمی از شخصیت نات است. او می‌گوید شخصیت از بیرون ممکن است فردی به نظر برسد که قدرت در دست اوست و می‌تواند با زبان و رفتار خود موقعیت را کنترل کند، اما در لایه زیرین، با انسانی مواجهیم که در موضع ضعف قرار گرفته است. حتی شوخی‌ها و تکه‌پرانی‌های او نیز از همین ضعف تغذیه می‌کنند. بنابراین بازیگر برای آنکه بار کمدی را بالا نبرد، آگاهانه تلاش کرده این ضعف را زیر شوخی‌ها پنهان نگه دارد، نه اینکه آن را با بازی اغراق‌شده به سطح بیاورد. این انتخاب با نگاه کارگردان نیز هم‌راستا بوده است؛ شکرزاده صراحتاً از بازیگر خواسته در بخش‌هایی که احتمال غلبه خنده بر موقعیت وجود دارد، از کمدی‌سازی اضافه جلوگیری کند تا معنا قربانی خنده نشود.
این کنترل کمدی، یکی از ظرافت‌های مهم اجرای مرگ در می‌زند است. نمایش اگر بخواهد صرفاً از موقعیت ورود مرگ به خانه یک جوان برای تولید خنده استفاده کند، خیلی زود در دام شوخی‌های موقعیتی می‌افتد؛ اما اگر از سوی دیگر بیش از اندازه بر وجه فلسفی مرگ تأکید کند، بنیان کمدی اثر از بین می‌رود. راهی که این اجرا انتخاب کرده، نگه داشتن هر دو قطب در کنار یکدیگر است. طاهره جعفری‌آذر، بازیگر نمایش، این مساله را از منظر بازیگری چنین صورت‌بندی می‌کند که برای رسیدن به کمدی، بازیگر نباید الزاماً بامزه بازی کند. به اعتقاد او، موقعیت باید جدی گرفته شود و کمدی از تضاد میان جدیت شخصیت و غیرعادی بودن اتفاق بیرون بیاید. در نتیجه، بازیگر به جای آنکه خنده را هدف مستقیم خود قرار دهد، کنش شخصیت را واقعی نگه می‌دارد و اجازه می‌دهد کمدی از برخورد این واقعیت با موقعیت نامتعارف شکل بگیرد.
همین نگاه در روند شکل‌گیری شخصیت نیز دیده می‌شود. جعفری‌آذر معتقد است متن اولیه برای شناخت و شناسنامه شخصیت اهمیت داشته، اما شخصیت نهایی در تمرین ساخته شده است؛ به‌ویژه در متنی که قرار است با مخاطب امروز ایرانی ارتباط برقرار کند. اینجا تمرین فقط مرحله‌ای برای حفظ دیالوگ و میزانسن نیست، بلکه تبدیل به آزمایشگاهی برای کشف رفتار شخصیت شده است؛ جایی که گفت‌وگو با کارگردان و بازیگران، آزمودن موقعیت‌های مختلف و حتی واکنش خود بازیگر، به تدریج شخصیت را کامل کرده است.
در این میان، سن نات نیز تغییر کوچکی نیست که بتوان آن را صرفاً در شناسنامه شخصیت جابه‌جا کرد. در متن اصلی، نات آکرمن مردی میان‌سال است، اما در اجرای حاضر ۲۷ ساله شده است. رسول‌زاده به همین دلیل معتقد است بخش قابل توجهی از رفتار، راه رفتن و شیوه صحبت کردن شخصیت باید دوباره طراحی می‌شد، زیرا مواجهه یک انسان میان‌سال با مرگ الزاماً همان مواجهه یک جوان ۲۷ ساله نیست. جوانی که هنوز خود را در ابتدای مسیر زندگی می‌بیند، وقتی ناگهان با پایان مواجه می‌شود، امکان دارد مقاومت او شکل دیگری پیدا کند؛ مقاومتی که نه از پذیرش طولانی‌مدت فناپذیری، بلکه از ناباوری و احساس هنوز زود است سرچشمه می‌گیرد.
شاید به همین دلیل باشد که اتاق نات در این اجرا اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. شکرزاده از ابتدا بر فضایی کوچک و فشرده اصرار داشته و معتقد بوده اجرای نمایش در یک سالن بزرگ، بخشی از نسبت مورد نظر او میان شخصیت و محیط را از بین می‌برد. اتاق، در این خوانش، فقط یک لوکیشن نیست؛ فضایی است برای به دام افتادن شخصیت. جهان نات آشفته، فشرده و تا اندازه‌ای رهایی‌ناپذیر است و طراحی فضا نیز باید بتواند همین وضعیت را منعکس کند. انتخاب بلک‌باکس کوچک، بنابراین بیش از آنکه یک محدودیت تولیدی باشد، بخشی از زبان اجرایی اثر است.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY65D
۰۹ شهریور ساعت ۱۳:۳۹
گاهی نقطه آغاز یک نمایشنامه نه یک شخصیت تاریخی است، نه یک داستان از پیش نوشته‌شده و نه حتی جمله‌ای که قرار است بر زبان بازیگر جاری شود؛ گاهی فقط یک وضعیت است: انسانی که می‌خواهد حرف بزند و نمی‌تواند. نمایش می‌خوام باهات حرف بزنم به نویسندگی، طراحی و کارگردانی سینا علیپور، از همین وضعیت آغاز شده است؛ نمایشی تک‌پرسوناژ که به جای تکیه بر گفت‌وگوی مرسوم، بدن، سکوت، مکث، نگاه، حرکت و صداهای حاصل از کنش‌های روزمره را به ابزار روایت تبدیل می‌کند.
سینا علیپور می‌گوید ایده اولیه اثر از تجربه زیسته خودش شکل گرفته، اما در ادامه، با پژوهش و مواجهه با ابعاد روان‌شناختی و انسانی مساله، از یک تجربه شخصی فاصله گرفته و به موقعیتی رسیده که به باور او می‌تواند برای بسیاری از انسان‌ها آشنا باشد. همین مسیر، نمایش را به تجربه‌ای تبدیل کرده که بخشی از تماشاگران آن را عمیقاً شخصی و قابل لمس دانسته‌اند و بخشی دیگر، با فرم و ریتم آن فاصله گرفته‌اند؛ دوگانگی‌ای که شاید بیش از آنکه ضعف یا موفقیت صرف اثر باشد، نشانه مواجهه یک نمایش تجربه‌گرا با مخاطب باشد.
می‌خوام باهات حرف بزنم پیش از آنکه نمایش باشد، یک وضعیت بوده است؛ وضعیتی ساده در ظاهر و پیچیده در لایه‌های زیرین: انسانی که چیزی برای گفتن دارد، میل به برقراری ارتباط دارد، اما در لحظه بیان، چیزی میان او و کلمات قرار می‌گیرد. سینا علیپور برای رسیدن به این وضعیت از یک متن آماده یا نمایشنامه منتشرشده آغاز نکرده است. به گفته خودش، روند شکل‌گیری اثر از پاییز سال ۱۴۰۴ و با تصمیمی برای فاصله گرفتن از مسیرهایی که پیش‌تر در مقام کارگردان طی کرده بود آغاز شد؛ این بار قرار بود نقطه شروع، خود او باشد، تجربه‌های زیسته‌اش و آنچه از زندگی و پیرامونش در ذهنش باقی مانده بود. بنابراین در ابتدا چیزی به نام نمایشنامه وجود نداشت و آنچه شکل گرفت، طرحی اجرایی بود که به‌مرور در جریان تحقیق، بازنگری و تمرین گسترده‌تر و عمیق‌تر ... دیدن ادامه ›› شد.
این نکته درباره می‌خوام باهات حرف بزنم اهمیت دارد، زیرا مسیر تولید اثر را از یک الگوی کلاسیک اقتباس یا اجرای متن مکتوب جدا می‌کند. علیپور ابتدا با یک تجربه شخصی مواجه شده و سپس تلاش کرده بفهمد آیا این تجربه صرفاً متعلق به خودش است یا می‌تواند به یک وضعیت عمومی‌تر انسانی تبدیل شود. در روایت او، تجربه شخصی تنها جرقه نخست بوده است؛ پس از آن، تصویر، وضعیت انسانی و دغدغه روان‌شناختی به تدریج به یکدیگر پیوند خورده‌اند تا در نهایت طرحی اجرایی شکل بگیرد که بتواند از محدوده زندگی فردی سازنده عبور کند و با تجربه مخاطب وارد گفت‌وگو شود. به همین دلیل است که وقتی از او درباره هویت شخصیت نمایش پرسیده می‌شود، اصراری ندارد که برای او شناسنامه‌ای مشخص تعیین کند. این آدم می‌تواند نویسنده باشد، می‌تواند بازیگر باشد و می‌تواند هر انسانی باشد که در مقطعی از زندگی خود با فاصله میان آنچه در ذهن دارد و آنچه قادر به بیانش است مواجه شده است.
در اینجا نخستین تصمیم مهم زیبایی‌شناختی نمایش نیز شکل می‌گیرد: اگر شخصیت قرار است بیش از آنکه یک فرد مشخص باشد، حامل یک وضعیت انسانی باشد، زبان او نیز نمی‌تواند الزاماً همان زبان آشنای نمایشنامه‌های شخصیت‌محور باشد. علیپور از همان مراحل نخست طراحی اثر با یک جمله ساده مسیر خود را مشخص کرده بود: یک آدمی می‌خواهد حرف بزند، نمی‌تواند. همین جمله، به نوعی هسته مرکزی پروژه تبدیل شد و تصمیم بعدی را نیز تعیین کرد؛ کلام، در معنای مرسوم آن، باید کنار گذاشته می‌شد تا چیزهای دیگری امکان سخن گفتن پیدا کنند. بدن، سکوت، مکث، نگاه، حرکت، تکرار، تنفس و حتی صدای برخورد اشیا، قدم‌ها و کنش‌های کوچک روزمره، در این ساختار جای زبان کلامی را گرفتند.
این انتخاب البته صرفاً یک تصمیم فرمی برای متفاوت‌بودن نیست. علیپور در پاسخ به این پرسش که چرا از مونولوگ متعارف فاصله گرفته، از یک چالش شخصی نیز صحبت می‌کند: اینکه آیا یک بازیگر الزاماً برای دیده‌شدن باید حرف بزند؟ آیا حضور جسمانی او به‌تنهایی می‌تواند حامل معنا باشد؟ این پرسش، نمایش را وارد قلمرویی می‌کند که در آن بازی کردن دیگر صرفاً انتقال دیالوگ یا روایت یک داستان نیست؛ بدن باید خود به متن تبدیل شود و کوچک‌ترین تغییر در آن بتواند بخشی از وضعیت درونی شخصیت را آشکار کند. در چنین شرایطی، سکوت دیگر فقدان صدا نیست؛ خودش تبدیل به ماده خام اجرا می‌شود.
از همین منظر، عنوان نمایش نیز بیش از آنکه صرفاً نامی توصیفی باشد، یک تناقض آگاهانه را در خود حمل می‌کند. می‌خوام باهات حرف بزنم جمله‌ای است که میل به ارتباط را اعلام می‌کند، اما نمایش در همان حال، با حذف بخش مهمی از گفتار، امکان تحقق ساده این میل را از شخصیت می‌گیرد. علیپور تأکید می‌کند که این تناقض از ابتدا در طراحی اثر وجود داشته و کاملاً آگاهانه انتخاب شده است؛ آدم نمایش می‌خواهد حرف بزند، اما اینکه چرا نمی‌تواند، مساله اصلی تجربه‌ای است که تماشاگر باید آن را در طول اجرا دنبال کند.
شاید به همین دلیل است که اشیای محدود صحنه نیز در این نمایش اهمیتی فراتر از کاربرد معمول پیدا می‌کنند. کاغذها، بطری‌های آب و دیگر عناصر محدود صحنه قرار نیست دکور پرکننده باشند؛ هرکدام به اندازه‌ای که در زندگی شخصیت ضرورت دارند، در فضای او حضور دارند. علیپور از تفسیر قطعی این اشیا پرهیز می‌کند و ترجیح می‌دهد آنها را بخشی از ساختن شخصیت بداند؛ چیزهایی که می‌توانند به مخاطب کمک کنند تا از خلال نظم، حساسیت و نحوه مواجهه شخصیت با محیط، بخشی از جهان او را حدس بزند. حتی نظم اشیا و وسواس احتمالی شخصیت نیز از نگاه سازنده الزاماً یک معنای قطعی ندارد؛ ممکن است نشانه اضطراب باشد، ممکن است راهی برای پنهان‌کردن چیزی باشد، یا حتی فرصتی برای خریدن زمان پیش از مواجهه با چیزی باشد که شخصیت از بیانش عاجز است.

اینجا یک نکته مهم درباره شیوه شخصیت‌پردازی نمایش آشکار می‌شود: علیپور نمی‌خواهد شخصیت را با مجموعه‌ای از توضیحات روان‌شناختی به تماشاگر تحویل دهد. حتی زمانی که از پژوهش درباره روان‌شناسی، عملکرد مغز و عواملی که می‌توانند مانع سخن گفتن انسان شوند صحبت می‌کند، تأکیدش بر این است که این پژوهش‌ها در خدمت عمیق‌تر کردن طرح اجرایی بوده‌اند، نه تبدیل نمایش به یک درس روان‌شناسی. او در روند تحقیق به این پرسش پرداخته که وقتی انسانی می‌خواهد حرف بزند، چه عوامل درونی و بیرونی می‌توانند مانع این فرمان شوند و مغز چگونه می‌تواند هم‌زمان فرمان گفتن و فرمان ندادن یا سدکردن آن را تجربه کند.
با این حال، همین نقطه یکی از حساس‌ترین مرزهای اثر را نیز شکل می‌دهد: مرز میان بازنمایی هنری یک وضعیت روانی و تبدیل شدن نمایش به تجربه‌ای شبه‌درمانی. واکنش‌های مخاطبان نشان داده‌اند که این مرز برای تماشاگران یکسان نیست. برخی تجربه تماشای نمایش را به نوعی مواجهه درمانی یا رجوع به درون خود تعبیر کرده‌اند و حتی آن را با تجربه جلسات مشاوره مرتبط دانسته‌اند، در حالی که برای گروهی دیگر، همین فرم نتوانسته ارتباط لازم را ایجاد کند. خود علیپور نیز این مساله را پرسشی باز می‌داند و معتقد است نمی‌توان مرز کاملاً مشخصی میان این حوزه‌ها ترسیم کرد؛ در عین حال، او تأکید می‌کند که از نگاه سازنده، برای تماشای این نمایش الزاماً نیازی به تجربه قبلی مشاوره یا تراپی وجود ندارد. این اختلاف دریافت، اتفاقاً با ماهیت پروژه ارتباط دارد. وقتی یک نمایش به جای تعریف‌کردن یک واقعه مشخص، یک وضعیت انسانی را پیش روی تماشاگر می‌گذارد، تجربه هر مخاطب می‌تواند به اندازه تجربه خود اثر تعیین‌کننده شود. بسیاری از مخاطبانی که درباره نمایش نوشته‌اند، از بازگشت به خاطرات و تجربه‌های شخصی خود گفته‌اند؛ از حرف‌هایی که گفته نشده، موقعیت‌هایی که نیمه‌کاره مانده و احساساتی که در زبان متوقف شده‌اند. در مقابل، گروهی نیز دقیقاً به دلیل همین فاصله گرفتن از روایت متعارف، نتوانسته‌اند با نمایش همراه شوند و فرم یا طول اجرا را مانعی برای ارتباط دانسته‌اند. این دو واکنش متفاوت را نمی‌توان صرفاً با معیار پسندیدن یا نپسندیدن توضیح داد؛ آنها نشان می‌دهند که اثر از تماشاگر می‌خواهد برای کامل کردن تجربه، بخشی از خودش را وارد سالن کند. در بازخوردهای ثبت‌شده نیز از همین مساله می‌توان رد گرفت؛ برخی تماشاگران نمایش را به‌شدت شخصی و تأثیرگذار دانسته‌اند، در حالی که برخی دیگر آن را برای بخشی از مخاطبان دشوار یا کم‌ارتباط توصیف کرده‌اند.
پناه ملک‌نژاد تهیه‌کننده نمایش، نیز دقیقاً در نقطه‌ای دیگر به همین ویژگی اشاره می‌کند. از نگاه او، آنچه در مواجهه نخست با پروژه اهمیت داشته، جسارت و صداقت علیپور بوده است؛ اینکه اثر نمی‌خواهد به هر قیمتی رضایت مخاطب را به دست آورد، بلکه می‌خواهد او را جذب کند، درگیر کند و وادارش کند واکنش نشان دهد. این تمایز برای تهیه‌کننده، بخشی از هویت پروژه بوده است. به همین دلیل، از ابتدا نیز پذیرفته شده بود که نمایش ممکن است برای همه جذاب نباشد، اما هدف این بوده که مخاطب خودش را پیدا کند؛ مخاطبی که حاضر باشد با فرم و جهان اثر وارد رابطه شود.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY76y
رِزا، امیرمسعود فدائی، فریبا مهر و امیر مسعود این را خواندند
سینا علیپور این را دوست دارد
درود بر شما آقای خلیل زاده عزیز
از حضور گرم شما و درج این متن تحلیلی دقیق بسیار ممنونم ⚘🙏🏻
۱۰ شهریور
سینا علیپور
درود بر شما آقای خلیل زاده عزیز از حضور گرم شما و درج این متن تحلیلی دقیق بسیار ممنونم ⚘🙏🏻
سلام و ارادت، ممنونم از لطف و محبت شما.
برای من، نوشتن درباره یه اثر زمانی معنا پیدا می‌کنه که بتونه بخشی از جهان و دغدغه‌ای رو که پشت صحنه شکل گرفته، درست و منصفانه روایت کنه. خوشحالم اگه این متن تونسته به نگاه و جهان نمایش نزدیک بشه.
برای شما و گروه محترمتون آرزوی موفقیت و تداوم دارم.
۱۰ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۴ شهریور ساعت ۱۲:۵۲
دعوت به تماشای یک اثر هنری:

پس از تماشای برخی آثار نمایشی، گاه می‌توان به این نتیجه رسید که آن آثار شایسته فرصت بیشتری برای مواجهه مخاطبان با جهان خود هستند. از همین رو، پیش از آن‌که روایت شخصی و نگاه تحلیلی خود را در قالب گزارش، یادداشت یا نقد منتشر کنم، پیشنهاد می‌کنم علاقه‌مندان تئاتر فرصت تماشای این اثر را از دست ندهند.

این پیشنهاد نه از منظر صدور حکم نهایی درباره اثر، بلکه دعوتی است برای ورود به یک تجربه هنری؛ تجربه‌ای که می‌تواند زمینه‌ساز تأمل، گفت‌وگو و مواجهه‌ای متفاوت با فرم، روایت و جهان نمایش باشد.
پیشنهاد می‌کنم مخاطبان با نگاهی ژرف‌اندیشانه و فارغ از پیش‌داوری، به این اثر نزدیک شوند و اجازه دهند عناصر مختلف آن، از روایت و اجرا تا جزئیات زیبایی‌شناختی، مسیر ارتباط خود را با آنان ... دیدن ادامه ›› پیدا کنند.
در زمان مقتضی، نگاه شخصی و روایت تحلیلی من از این نمایش در قالب گزارش، یادداشت یا نقد منتشر خواهد شد؛ روایتی که تلاش می‌کند از لایه‌های مختلف اثر و تجربه مواجهه با آن سخن بگوید.

سجاد خلیل‌زاده
روایتگر مرز میان صحنه، انسان و اندیشه
سینا علیپور و فریبا مهر این را دوست دارند
درود بر شما
خیلی ممنونم از حضور گرم‌تون و ثبت نظرتون(پیشنهادتون) برای این نمایش و مواجه شدن با آن ⚘🙏🏻
۰۵ شهریور
سینا علیپور
درود بر شما خیلی ممنونم از حضور گرم‌تون و ثبت نظرتون(پیشنهادتون) برای این نمایش و مواجه شدن با آن ⚘🙏🏻
از لطف شما صمیمانه سپاسگزارم.
۰۵ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۴ شهریور ساعت ۱۲:۵۸
دعوت به تماشای یک اثر هنری:

پس از تماشای برخی آثار نمایشی، گاه می‌توان به این نتیجه رسید که آن آثار شایسته فرصت بیشتری برای مواجهه مخاطبان با جهان خود هستند. از همین رو، پیش از آن‌که روایت شخصی و نگاه تحلیلی خود را در قالب گزارش، یادداشت یا نقد منتشر کنم، پیشنهاد می‌کنم علاقه‌مندان تئاتر فرصت تماشای این اثر را از دست ندهند.

این پیشنهاد نه از منظر صدور حکم نهایی درباره اثر، بلکه دعوتی است برای ورود به یک تجربه هنری؛ تجربه‌ای که می‌تواند زمینه‌ساز تأمل، گفت‌وگو و مواجهه‌ای متفاوت با فرم، روایت و جهان نمایش باشد.
پیشنهاد می‌کنم مخاطبان با نگاهی ژرف‌اندیشانه و فارغ از پیش‌داوری، به این اثر نزدیک شوند و اجازه دهند عناصر مختلف آن، از روایت و اجرا تا جزئیات زیبایی‌شناختی، مسیر ارتباط خود را با آنان ... دیدن ادامه ›› پیدا کنند.
در زمان مقتضی، نگاه شخصی و روایت تحلیلی من از این نمایش در قالب گزارش، یادداشت یا نقد منتشر خواهد شد؛ روایتی که تلاش می‌کند از لایه‌های مختلف اثر و تجربه مواجهه با آن سخن بگوید.

سجاد خلیل‌زاده
روایتگر مرز میان صحنه، انسان و اندیشه
قلم و نظر شما برای بنده ارزشمند و قابل احترام هستش و ممنونم از حضور ودهمراهیتون🌺
۰۴ شهریور
محمدامین شهریاری
قلم و نظر شما برای بنده ارزشمند و قابل احترام هستش و ممنونم از حضور ودهمراهیتون🌺
از لطف شما صمیمانه سپاسگزارم.
۰۴ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۴ شهریور ساعت ۰۸:۲۲
در تماشاخانه سنگلج، جایی که تاریخ نمایش ایرانی هنوز در معماری و خاطره دیوارهایش جریان دارد، سبیل‌السلطنه نوشته و کارگردانی مهدی ملکی تلاش می‌کند از دل یک ماجرای واقعی مربوط به دربار ناصرالدین‌شاه، جهانی فانتزی، موسیقایی و کمدی بسازد؛ جهانی که در آن قتل ببری‌خان، گربه محبوب قبله عالم، بهانه‌ای برای ورود به مناسبات دربار و بازخوانی ظرفیت‌های نمایش ایرانی می‌شود.
مهدی ملکی این‌بار نمی‌خواهد سیاه‌بازی را صرفاً به شکل یک میراث محفوظ و دست‌نخورده روی صحنه بیاورد، بلکه می‌کوشد با حفظ مولفه‌هایی چون شخصیت مبارک، زن‌پوشی، موسیقی ایرانی، کمدی نعل‌وارونه و ارتباط مستقیم با تماشاگر، بخشی از قواعد کلاسیک این گونه را کنار بگذارد تا زبان اجرا برای مخاطب امروز قابل‌فهم‌تر شود. نتیجه، اجرایی است که بیش از آنکه صرفاً به بازسازی یک دوره تاریخی یا بازتولید یک فرم سنتی علاقه‌مند باشد، در جست‌وجوی نسبت تازه‌ای میان سنت، بدن بازیگر، موسیقی زنده، ریتم کمدی و مشارکت تماشاگر است.
سبیل‌السلطنه از یک اتفاق کوچک آغاز می‌شود؛ ببری‌خان، گربه محبوب ناصرالدین‌شاه، به قتل رسیده و نظم‌الدوله به همراه مبارک مامور می‌شود تا از اهالی کاخ بازجویی کند. همین موقعیت ساده، در جهان نمایش بهانه‌ای می‌شود برای آنکه مجموعه‌ای از شخصیت‌های تاریخی و خیال‌پردازانه در کنار یکدیگر قرار بگیرند و دربار قاجار نه در قالب بازسازی مستند تاریخ، بلکه در هیاتی فانتزی و کمدی دوباره ساخته شود. مهدی ملکی از ابتدا نیز قصد نداشته با یک بازسازی تاریخی مواجه باشیم؛ او می‌گوید متن اولیه بیشتر یک کمدی فانتزی تاریخی بوده که اشعار کوچه و بازار نیز در آن حضور داشته‌اند، اما در فرآیند تولید، عناصری چون مبارک، زن‌پوشی، موسیقی ایرانی و کمدی نعل‌وارونه به اثر افزوده شده‌اند تا نمایش هرچه بیشتر رنگ و بوی نمایش ایرانی ... دیدن ادامه ›› پیدا کند.
همین نکته شاید کلید ورود به جهان سبیل‌السلطنه باشد؛ زیرا مساله اصلی این اجرا بازسازی گذشته نیست، بلکه چگونگی مواجهه امروز با گذشته است. تاریخ قاجار در اینجا ماده خام نمایش است، نه مقصد آن. ملکی به دوره‌ای بازمی‌گردد که در سال‌های اخیر بارها در سینما، تلویزیون و تئاتر مورد استفاده قرار گرفته، اما می‌کوشد از زاویه‌ای متفاوت به آن نگاه کند؛ از یک اتفاق واقعی و ظاهراً کم‌اهمیت، یعنی مرگ گربه شاه، وارد فضای دربار شود و مناسبات قدرت را در قالب فانتزی و طنز به بازی بگیرد. بنابراین ببری‌خان در مقام یک گربه، تنها موتور اولیه قصه نیست؛ حضور او امکان می‌دهد نمایش میان امر واقعی و خیال، میان تاریخ و بازی، و میان شخصیت انسانی و منطق حیوانی حرکت کند.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY5bH
جناب خلیل زاده عزیز
سپاس صمیمانه بابت نگارش این نقد ارزشمند🌹🙏
۰۴ شهریور
سپاس از حضورتان و حمایتتون و نقد جذاب تون💎🎭🩵
۱۰ شهریور
محمد شادپور
سپاس از حضورتان و حمایتتون و نقد جذاب تون💎🎭🩵
ممنونم از لطف و محبت شما.
برای من، نوشتن درباره یه اثر پیش از آن‌که نقد باشه، تلاشی برای گفت‌وگو با جهان اثر و دیدن چیزهایی‌ست که روی صحنه شکل گرفته. خوشحالم اگه این نوشته توانسته بخشی از نمایش رو به زبان خودش روایت کنه.
پایدار و برقرار باشید.
۱۰ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۴ شهریور ساعت ۰۸:۳۴
پیش از آنکه اوراتوریای اتهام به معنای متعارف کلمه آغاز شود، مخاطب وارد وضعیتی شده است که دیگر نمی‌توان آن را فقط انتظار برای شروع نمایش نامید. یکی از ویژگی‌هایی که در واکنش‌های مخاطبان نیز به شکل مشخص مورد توجه قرار گرفته، این است که اجرا از بیرون لحظه رسمی آغاز شروع می‌شود و تماشاگر هنگام ورود و استقرار، با بخشی از جهان اجرایی مواجه است؛ اتفاقی که به گفته برخی مخاطبان، باعث شده تجربه تئاتری از همان لحظه ورود شکل بگیرد و نه پس از آنکه چراغ‌های سالن خاموش و نخستین دیالوگ گفته شود. این انتخاب در ظاهر می‌تواند یک تمهید اجرایی باشد، اما وقتی در کنار موضوع اصلی نمایش قرار می‌گیرد، معنای دیگری پیدا می‌کند؛ زیرا نمایش درباره انسان‌هایی است که دیدند، شنیدند و فهمیدند، اما در نهایت سکوت کردند.
اوراتوریای اتهام در معرفی خود، روایتی جمعی از مردمانی ارائه می‌دهد که جنایت را دیده‌اند اما خود را پشت میزها، مهرها و پرونده‌ها پنهان کرده‌اند؛ انسان‌هایی که شاهد بوده‌اند، اما شاهد بودن را به مسئولیت تبدیل نکرده‌اند. همین خلاصه کوتاه، مساله نمایش را از سطح بازنمایی یک واقعه تاریخی فراتر می‌برد و آن را به پرسشی درباره رفتار انسان در برابر خشونت و جنایت تبدیل می‌کند. در اینجا مساله فقط این نیست که چه اتفاقی افتاده است، بلکه مساله دشوارتر این است که چه کسانی آن اتفاق را دیدند، چه کسانی از آن مطلع شدند و در کدام نقطه تصمیم گرفتند که دانستن، به عمل منتهی نشود.
این نقطه، نمایش اوراتوریای اتهام را به جهان فکری و فرمی پیتر وایس نزدیک می‌کند. محمودرضا رحیمی این اثر را با نگاهی آزاد به نمایشنامه بازجویی شکل داده است؛ متنی که از مهم‌ترین نمونه‌های تئاتر مستند قرن بیستم به شمار می‌رود و اساس خود را بر شهادت‌ها، اسناد و فرایند قضایی مرتبط با جنایت‌های آشویتس قرار داده است. در بازجویی ، پیتر وایس برخلاف درام متعارف، به دنبال خلق یک روایت داستانی کلاسیک با قهرمان، ضدقهرمان و نقطه اوج معمول نیست؛ او تاریخ را وارد فضای تئاتر می‌کند و اجازه می‌دهد شهادت و سند، خود به ماده دراماتیک تبدیل شوند. به همین دلیل، مساله اصلی در این گونه تئاتر، تنها بازسازی تاریخ ... دیدن ادامه ›› نیست، بلکه مواجهه دوباره با آن و واداشتن تماشاگر به پرسیدن درباره مسئولیت انسان است.
اوراتوریای اتهام نیز از همین نقطه، مسیری را به سوی یک تجربه جمعی باز می‌کند. فهرست عوامل اثر خود نشان‌دهنده گستردگی این ساختار است؛ در کنار رحیمی که نویسندگی، کارگردانی و دراماتورژی را بر عهده دارد، گروهی از بازیگران شامل الهام ابنی، جواد صداقت، سیدمجتبی طباطبایی بصیر، حسین قره، سهیل محزون، ساناز قربانی، محمدحسین نصراله، رضا پی‌مراک، مهدی برزین، فریده میرزایی، ساحل نهاوندی، یزدان افشانی و مهدی رسولی در اجرا حضور دارند. این گروه در کنار مدیر پروژه، مدیر اجرا، دستیاران کارگردان، برنامه‌ریز و منشی صحنه و دیگر عوامل، ساختاری گروهی برای تولید اثر ایجاد کرده‌اند.

در چنین ساختاری، بازیگر تنها حامل یک شخصیت منفرد نیست؛ مجموعه بازیگران به بخشی از بدن جمعی نمایش تبدیل می‌شوند. این مساله زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که موضوع اثر نیز درباره گروهی از انسان‌هاست، نه یک فرد واحد. اتهام در اینجا متوجه یک چهره منفرد نیست؛ مساله به سازوکاری مربوط می‌شود که در آن افراد متعدد، هر کدام بخشی از یک موقعیت را می‌بینند، می‌شنوند یا اجرا می‌کنند و در نهایت مسئولیت در میان آنها پراکنده می‌شود. همین پراکندگی مسئولیت، از ویژگی‌های مهم جهانی است که نمایش می‌کوشد روی صحنه بسازد.
در واکنش‌های ثبت‌شده از تماشاگران نیز این وجه جمعی اجرا چند بار مورد اشاره قرار گرفته است. برخی مخاطبان از هماهنگی بازیگران، ریتم مشترک گروه و کیفیت دیالوگ‌ها نوشته‌اند و حتی ترکیب بازیگران با تجربه و جوان را عاملی برای شکل گرفتن یک تعادل در اجرا دانسته‌اند. در توصیف دیگری آمده است که بازیگران کمتر از قالب کلی اجرا خارج می‌شوند و در ساختار جمعی اثر حل می‌شوند؛ نکته‌ای که برای نمایشی با چنین موضوع و فرمی، اهمیت دارد، زیرا کوچک‌ترین برجسته‌سازی بی‌دلیل فردیت یک بازیگر می‌تواند تعادل گروهی نمایش را به هم بزند.
با این حال، اوراتوریای اتهام فقط به یک گروه بازیگر و یک متن متکی نیست. طراحی صحنه و نور به سیامک مجیدی سپرده شده است، علی اعتمادی در ساخت اشیای صحنه حضور دارد، رضا حیدری مسئول طراحی و ساخت نور اشیا است و پیام شهید ثالث آهنگسازی اثر را بر عهده دارد. در بخش تصویر نیز امسن جعفری طراح ویدئو و آسنا جعفری دستیار ویدئو هستند و در کنار آنها طراح گریم، طراح لباس، ساخت ماسک، مدیر صحنه و عوامل اجرایی و تبلیغاتی دیگر در تولید حضور دارند. این گستردگی عناصر نشان می‌دهد که اجرا قرار نیست تنها از مسیر متن و بازیگر به مخاطب منتقل شود؛ بلکه ساخت جهان نمایش به صورت هم‌زمان در چند سطح دنبال شده است.
نکته‌ای که در واکنش برخی مخاطبان نیز برجسته شده، نقش همین عناصر دیداری و شنیداری در شکل دادن به تجربه تماشاگر است. از میزانسن و نورپردازی گرفته تا استفاده از ویدئو و حرکت بازیگران، مجموعه‌ای از عناصر در کنار هم قرار گرفته‌اند تا مخاطب را از موقعیت تماشای صرف بیرون بکشند. یکی از مخاطبان حتی اشاره کرده است که نور در بخش‌هایی از اجرا، به او یادآوری کرده که فقط تماشاگر نیست و به نوعی در ساختار اجرایی حضور دارد. این نکته با همان تصمیم اولیه نمایش برای آغاز شدن تجربه پیش از شروع رسمی، ارتباط پیدا می‌کند؛ گویی کارگردانی از ابتدا به دنبال آن است که تماشاگر را در نقطه‌ای قرار دهد که نتواند به راحتی خود را از اتفاقات روی صحنه جدا کند.
در این میان، عنوان اوراتوریای اتهام نیز خود نشانه‌ای از مسیر فرمی اثر است. اوراتوریو در سنت موسیقایی بر روایت جمعی و حضور صداها استوار است و وقتی با واژه اتهام همراه می‌شود، مفهوم آن از یک روایت صرف عبور کرده و به نوعی آیین مواجهه تبدیل می‌شود؛ مواجهه‌ای که در آن، مساله فقط متهم کردن یک فرد یا بازسازی یک واقعه نیست، بلکه ساختن فضایی است که در آن مفهوم مسئولیت مورد پرسش قرار گیرد. از این منظر، نمایش به جای آنکه صرفاً درباره قربانیان یا عاملان یک جنایت سخن بگوید، به سراغ کسانی می‌رود که در حد فاصل این دو موقعیت قرار دارند؛ کسانی که دیدند، دانستند و شاید حتی در بخشی از فرایند حضور داشتند، اما توانستند خود را در پشت ساختارها پنهان کنند.

همین جاست که مساله سکوت به یکی از کلیدواژه‌های اثر تبدیل می‌شود. سکوت در اوراتوریای اتهام فقط نبودن کلام نیست؛ می‌تواند نوعی موضع باشد، نوعی انتخاب و حتی بخشی از سازوکار قدرت. مردمی که جنایت را دیده‌اند اما سکوت کرده‌اند، در واقع فقط از سخن گفتن خودداری نکرده‌اند؛ آنها به ساختاری امکان داده‌اند که بدون مقاومت به مسیر خود ادامه دهد. به همین دلیل، تماشاگر نیز نمی‌تواند کاملاً بیرون از این مساله قرار بگیرد، زیرا نمایش از او می‌پرسد اگر در جایگاه شاهد بود، چه می‌کرد و آیا صرف دیدن و دانستن، برای بی‌گناه ماندن کافی است یا نه.
بخشی از بازخورد مخاطبان نشان می‌دهد که این پرسش برای بعضی تماشاگران پس از پایان اجرا نیز ادامه پیدا کرده است. یکی از آنان نوشته است که پس از پایان نمایش، جملاتی از اجرا همچنان در ذهنش تکرار می‌شده و او را به رفتارهای روزمره خودش و موقعیت‌هایی بازگردانده که انسان برای پایین‌تر نرفتن از موقعیت اجتماعی یا اخلاقی خود، ممکن است به انجام کارهایی تن دهد که می‌داند نادرست است. اهمیت این واکنش در آن است که نشان می‌دهد نمایش در بهترین حالت خود، نمی‌خواهد مخاطب را صرفاً با یک فاجعه تاریخی روبه‌رو کند؛ می‌خواهد آن فاجعه را به آینه‌ای برای اکنون تبدیل کند.
از این منظر، ورود تماشاگر به فضای اوراتوریای اتهام می‌تواند آغاز یک جابه‌جایی باشد؛ جابه‌جایی از جایگاه کسی که آمده نمایش ببیند، به جایگاه کسی که باید نسبت خود را با آنچه می‌بیند مشخص کند. نمایش هنوز تمام نشده، اما پرسش آن از همین نقطه آغاز شده است: آیا شاهد بودن، بدون واکنش، شکلی از مشارکت در سکوت نیست؟

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY4mt
۰۲ شهریور ساعت ۱۸:۰۶
نمایش دوغ به نویسندگی و کارگردانی مهدی ملکی، از یک ممنوعیت ظاهراً ساده آغاز می‌شود؛ در شهری خیالی که بر اساس ترجمه‌ای از یک کتیبه ۵۰۰ ساله، نوشیدن، خرید و فروش و حتی نگهداری دوغ جرم تلقی می‌شود و مجازات آن می‌تواند صد سال زندان و بی‌آبرویی یک خانواده باشد.
اما پشت این موقعیت کمیک، مساله‌ای جدی‌تر قرار گرفته است: انسان‌ها چگونه باورهایی را که ریشه و معنای نخستین‌شان را نمی‌دانند، نسل به نسل منتقل می‌کنند و در نهایت چنان به آن‌ها یقین پیدا می‌کنند که برای دفاع از یک ممنوعیت، دست به حذف دیگری می‌زنند.
بازیگران این نمایش معتقدند دوغ بیش از آنکه درباره یک نوشیدنی باشد، درباره تحریف، تعصب، قضاوت شتاب‌زده و ضرورت بازاندیشی در باورهایی است که بدون پرسش پذیرفته‌ایم؛ نمایشی که تلاش کرده این مضمون را در قالب کمدی سیاه و کمدی ترش به صحنه ببرد.
در نخستین مواجهه با دوغ، همه چیز می‌تواند شبیه یک شوخی ساده به نظر برسد. قرار است در شهری خیالی، چیزی که برای مخاطب کاملاً عادی و روزمره است، یعنی یک لیوان دوغ، به موضوعی ممنوع و خطرناک تبدیل شود؛ ممنوعیتی که نه فقط نوشیدن، بلکه خرید، فروش و نگهداری آن را نیز دربرمی‌گیرد و برای متخلف مجازاتی سنگین در نظر گرفته شده است. پسر خانواده تصمیم می‌گیرد در غیاب پدر و مادر، این ماده ممنوعه را امتحان کند، اما تجربه او از کنجکاوی ساده به موقعیتی تراژیک می‌رسد و خانواده در برابر چیزی قرار می‌گیرند که ظاهراً از پیش درباره آن تصمیم گرفته شده است. همین جابه‌جایی میان امر عادی و امر ممنوع، موتور اولیه کمدی نمایش را می‌سازد، اما در گفت‌وگو با بازیگران، روشن می‌شود که دوغ برای گروه صرفاً یک دستاویز خنده‌آور ... دیدن ادامه ›› نبوده است.

نیما ثبوتی، بازیگر نقش پارسا، جهان نمایش را از زاویه‌ای می‌بیند که در آن ممنوعیت تنها موضوع نمایش نیست، بلکه نمونه‌ای از سازوکاری بزرگ‌تر است؛ سازوکاری که در جوامع مختلف و در دوره‌های گوناگون می‌تواند شکل‌های متفاوتی پیدا کند. از نگاه او، انسان گاهی چیزی را صرفاً به این دلیل خوب یا بد می‌داند که نسل‌های پیشین چنین گفته‌اند و سپس همان باور را بدون بررسی دوباره به نسل بعد منتقل می‌کند. ثبوتی معتقد است مساله نمایش فقط جلوگیری از رفتن به سمت یک امر ممنوع نیست؛ همان‌قدر که تعصب کورکورانه در منع یک امر می‌تواند خطرناک باشد، تشویق کورکورانه به انجام کاری نیز می‌تواند انسان را به همان نقطه برساند. در هر دو حالت، آنچه حذف می‌شود، امکان پرسش و سنجش است.
در این خوانش، کتیبه ۵۰۰ ساله نمایش اهمیت بیشتری از یک عنصر داستانی پیدا می‌کند. آنچه امروز مبنای زندگی مردم قرار گرفته، از خلال ترجمه‌ای از متنی متعلق به گذشته به دست آمده است؛ اما چه تضمینی وجود دارد که این ترجمه دقیق باشد؟ چه تضمینی وجود دارد که تمام گزاره‌های آن درست فهمیده شده باشند؟ و حتی اگر ترجمه دقیق باشد، آیا هر آنچه در گذشته نوشته شده الزاماً باید بدون پرسش به امروز منتقل شود؟ ثبوتی این پرسش را یکی از مهم‌ترین لایه‌های دوغ می‌داند و معتقد است نمایش می‌تواند مخاطب را به این نقطه برساند که برای باورهایش دلیل بخواهد.
در واقع، دوغ در اینجا از یک نوشیدنی به یک نشانه تبدیل می‌شود؛ نشانه‌ای از هر چیزی که ممکن است در یک جامعه ممنوع، مقدس، پذیرفته یا مطرود شود، بی‌آنکه نسل‌های بعد دقیقاً بدانند این معنا چگونه ساخته شده است. به همین دلیل است که نیما قربان‌زاده، دیگر بازیگر نمایش، تأکید می‌کند دوغ متعلق به کشور یا دوره تاریخی مشخصی نیست. به اعتقاد او، گروه تلاش کرده موضوع تحریف عقاید را از محدودیت‌های جغرافیایی و زمانی خارج کند؛ زیرا ممکن است یک روز پسته ممنوع شود، روز دیگر نوعی نان، و در سطحی پیچیده‌تر، یک رفتار یا عقیده به‌عنوان امری ممنوع یا ضروری به انسان‌ها معرفی شود، در حالی که منشأ اولیه آن باور در طول زمان تغییر کرده یا حتی تحریف شده باشد.
انتخاب دوغ از این منظر، اتفاقی ساده اما دارای کارکرد نمایشی است. دوغ برای مخاطب ایرانی عنصری آشنا، روزمره و بی‌خطر است؛ چیزی که به‌طور معمول هیچ‌کس برای مصرف آن نیازمند استدلال اخلاقی یا تاریخی نیست. همین آشنایی، زمانی که در جهان نمایش به یک تابو تبدیل می‌شود، تضاد ایجاد می‌کند. تماشاگر ناگهان مجبور می‌شود نسبت خود را با چیزی که همیشه بدیهی تصور کرده، از نو ببیند. این همان نقطه‌ای است که کمدی می‌تواند از سطح خنده فراتر برود و به ابزار ایجاد تردید تبدیل شود.
قربان‌زاده معتقد است انتخاب این عنصر، امکان می‌دهد مخاطب ابتدا با یک موقعیت ظاهراً غیرمنطقی مواجه شود و بعد آرام‌آرام متوجه شود که منطق پشت بسیاری از باورهای انسانی نیز گاهی از همین مسیر عبور کرده است؛ یعنی چیزی در نقطه‌ای از تاریخ گفته شده، به دلایلی تکرار شده، سپس از نسلی به نسل دیگر منتقل شده و در نهایت آن‌قدر تکرار شده که دیگر کسی درباره اصل آن سوال نمی‌کند. در چنین شرایطی، تکرار جای حقیقت را می‌گیرد.
اما نمایش دوغ تنها به این پرسش اکتفا نمی‌کند که چرا دوغ ممنوع است؟ مساله عمیق‌تر این است که انسان چرا به ممنوعیتی که دلیلش را نمی‌داند، تن می‌دهد و حتی حاضر می‌شود برای حفظ آن دست به خشونت بزند. نیما ثبوتی، با اشاره به سرنوشت شخصیت پارسا، معتقد است تراژدی اصلی دقیقاً در همین‌جا شکل می‌گیرد؛ جایی که یک باور به اندازه‌ای قطعی شده که دیگر کسی به خود اجازه نمی‌دهد اصل آن را بررسی کند و نتیجه، فاجعه‌ای است که از بیرون مضحک به نظر می‌رسد اما در درون خود بسیار تلخ است.

ستاره فروتن، بازیگر نقش سارا، نیز از زاویه دیگری به همین مساله نگاه می‌کند. برای او، یکی از محورهای اصلی نمایش شنیده شدن است. در روایت دوغ، اشتباه میان واژه‌ها و باورهایی که بدون بررسی پذیرفته شده‌اند، می‌تواند زندگی انسان‌ها را تغییر دهد و حتی جان یک نفر را بگیرد. از نگاه او، بخشی از خشونت موجود در جهان نمایش از جایی آغاز می‌شود که آدم‌ها پیش از شنیدن و فهمیدن، تصمیم می‌گیرند؛ پیش از آنکه بدانند یک تابو واقعاً درست است یا غلط، براساس آن درباره دیگری حکم صادر می‌کنند.
این نگاه باعث می‌شود مفهوم دروغ نیز در کنار دوغ اهمیت پیدا کند. شباهت این دو واژه در نمایش صرفاً یک بازی زبانی برای تولید شوخی نیست؛ بلکه امکان شکل‌گیری یک زنجیره مفهومی را فراهم می‌کند: یک واژه می‌تواند جابه‌جا شود، یک معنا می‌تواند تحریف شود، یک روایت می‌تواند تغییر کند و در نهایت انسان‌ها بر اساس همان روایت تغییر یافته، تصمیم‌های واقعی بگیرند. در این جهان، فاجعه لزوماً از یک دروغ بزرگ آغاز نمی‌شود؛ گاهی از یک اشتباه کوچک، یک ترجمه نادرست، یک شنیده ناقص یا یک باور تکرارشده آغاز می‌شود.
از همین منظر، بازیگران دوغ مضمون نمایش را به یک موقعیت اجتماعی یا تاریخی مشخص محدود نمی‌کنند. آنها بر جهان‌شمول بودن مساله تاکید دارند؛ اینکه تحریف عقاید و شکل‌گیری تابوها پدیده‌ای نیست که بتوان آن را فقط به یک جامعه نسبت داد. تفاوت جوامع در این است که هرکدام چه چیزی را ممنوع یا مجاز می‌کنند و چگونه این مرزها را به نسل بعد منتقل می‌کنند. بنابراین، دوغ می‌تواند در عین آنکه از یک موقعیت کاملاً ایرانی و ملموس استفاده می‌کند، پرسشی عمومی‌تر را پیش روی تماشاگر قرار دهد: چند باور در زندگی ما وجود دارد که فقط به این دلیل پذیرفته‌ایم که پیش از ما پذیرفته شده‌اند؟
این پرسش، در نهایت، نمایش را از یک کمدی درباره خانواده‌ای که با ممنوعیت دوغ مواجه شده‌اند، به تجربه‌ای درباره سازوکار شکل‌گیری باور تبدیل می‌کند. شاید به همین دلیل است که ثبوتی معتقد است مهم‌ترین بیانیه‌ای که می‌توان از نمایش استخراج کرد، دعوت به توقف در برابر یقین‌های آماده و مطالبه دلیل است. در جهانی که هر نسلی می‌تواند بخشی از حقیقت را از نسل قبل تحویل بگیرد و بدون بررسی به نسل بعد منتقل کند، پرسش‌کردن نه یک رفتار اضافه، بلکه شرط جلوگیری از تکرار خطاهاست.
دوغ در این معنا تلاش می‌کند تماشاگر را ابتدا بخنداند و سپس او را با یک پرسش تنها بگذارد؛ اگر چیزی را خوب یا بد، مجاز یا ممنوع، درست یا غلط می‌دانیم، دقیقاً از کجا مطمئن شده‌ایم که این داوری متعلق به حقیقت است و نه محصول یک عادت، یک تحریف یا یک روایت تکرارشده؟ شاید تمام مساله نمایش همین فاصله کوچک میان باور کردن و فکر کردن باشد؛ فاصله‌ای که وقتی از میان برود، حتی یک لیوان دوغ هم می‌تواند بهانه‌ای برای یک فاجعه شود.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY4H9
۰۲ شهریور ساعت ۱۱:۲۶
پیش از آنکه فقط خدا چیزی بگوید، یک بدن روی صحنه آغاز به سخن می‌کند؛ مردی که در مرکز صحنه به کیسه بوکس ضربه می‌زند، تمرین می‌کند و با تمام توان خود را برای مبارزه‌ای آماده می‌سازد که هنوز نمی‌دانیم حریفش کیست. همین تصویر نخست، شاید فشرده‌ترین نشانه برای ورود به جهان نمایشی باشد که محمود رشیدی آن را نوشته، کارگردانی و بازی کرده است؛ اجرایی تک‌نفره که از بدن، رنج، زخم، انتخاب و تنهایی عبور می‌کند تا به پرسش‌هایی درباره خدا، شیطان، نفس و رهایی برسد.
فقط خدا در این مسیر تلاش می‌کند معنویت را نه در قالب یک گفتار انتزاعی، بلکه از دل تجربه انسانی روایت کند؛ انسانی که برای رسیدن به خواسته‌هایش می‌جنگد، در برابر برخی پیشنهادها می‌ایستد، بهای انتخاب‌هایش را می‌پردازد و در نهایت درمی‌یابد که شاید دشوارترین مبارزه، نه مبارزه با جهان بیرون، بلکه مواجهه با خود باشد.

فقط خدا از آن اجراهایی است که نقطه شروعش را نباید صرفاً در نخستین دیالوگ جست‌وجو کرد. نمایش پیش از آنکه شخصیت درباره گذشته، رنج‌ها و انتخاب‌هایش سخن بگوید، او را در حال تمرین و ضربه زدن به کیسه بوکس نشان می‌دهد و به این ترتیب، بدن بازیگر تبدیل به نخستین روایت نمایش می‌شود. تماشاگر هنوز نمی‌داند این مرد چه کسی است، چه چیزی را از دست داده و قرار است در طول اجرا به کجا برسد، اما یک چیز را خیلی زود می‌فهمد: با انسانی مواجه است که زندگی را همچون میدان مبارزه تجربه کرده است. مشت‌هایی که به کیسه فرود می‌آیند، تنها تمرین یک بوکسور نیستند؛ در ادامه اجرا می‌توان آنها را به عنوان نشانه‌ای از ... دیدن ادامه ›› شیوه مواجهه شخصیت با جهان نیز خواند؛ انسانی که برای رسیدن به هدف خود حاضر نیست به آسانی عقب بنشیند و مسیرش را با انتخاب‌های دشوار ادامه می‌دهد، حتی اگر نتیجه این انتخاب‌ها فاصله گرفتن از دیگران و رسیدن به تنهایی باشد.

این شروع فیزیکی، از همان ابتدا یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های اجرای محمود رشیدی را نیز مشخص می‌کند. در یک اجرای تک‌نفره، بازیگر نمی‌تواند صرفاً حامل متن باشد؛ او باید هم‌زمان فضا، ریتم، شخصیت و بخش قابل توجهی از جهان نمایش را با بدن خود ایجاد کند. اجرای تک‌پرسوناژ در تئاتر معاصر، به‌ویژه در سنت seul en scène فرانسه، مدت‌هاست که به‌عنوان فرمی جدی و مستقل شناخته می‌شود و ارزش آن دقیقاً در همین ظرفیت نهفته است که یک بازیگر بتواند بدون اتکا به تعداد زیادی شخصیت و عنصر صحنه، جهان کاملی را پیش روی مخاطب بسازد. گاهی یک بازیگر تنها یک شخصیت را تا عمیق‌ترین لایه‌های روانی آن دنبال می‌کند و گاهی با تغییر بدن، صدا، ریتم و کیفیت حضور، جهان چند شخصیت را به تنهایی حمل می‌کند. در چنین فرمی، مساله اصلی تعداد بازیگران نیست؛ مساله این است که آیا یک بدن می‌تواند به اندازه کافی ظرفیت روایی، احساسی و تخیلی داشته باشد تا تماشاگر برای مدتی جهان بیرون را فراموش کند و در جهان اجرا قرار بگیرد.

فقط خدا نیز خود را در برابر همین آزمون قرار می‌دهد و محمود رشیدی بخش قابل توجهی از این بار را با اتکا به توانایی فیزیکی و حضور صحنه‌ای خود پیش می‌برد. انرژی بالای بدن او از همان آغاز با فضای بوکس و تمرین شکل می‌گیرد و در ادامه نیز در تغییر موقعیت‌ها و حرکت‌های مختلف ادامه پیدا می‌کند. این انرژی البته صرفاً برای ایجاد هیجان نیست؛ بخشی از شخصیت‌پردازی از طریق همین بدن اتفاق می‌افتد. بوکسور نمایش انسانی است که عادت کرده برای رسیدن به هدف مبارزه کند و همین مبارزه تدریجاً از سطح یک فعالیت ورزشی یا حرفه‌ای فراتر می‌رود و به استعاره‌ای برای وضعیت زندگی او تبدیل می‌شود. او برای رسیدن به خواسته‌هایش انتخاب می‌کند و دست رد به برخی پیشنهادها می‌زند، اما هر انتخابی هزینه دارد و در نهایت چیزی که در مسیر این مبارزه به دست می‌آورد، الزاماً با آنچه از دست داده برابری نمی‌کند. تنهایی در اینجا صرفاً یک اتفاق نیست؛ نتیجه مجموعه‌ای از انتخاب‌هاست.

از این منظر، نمایش به تدریج تصویری را که در آغاز از بوکسور داریم تغییر می‌دهد. در ابتدا تصور می‌کنیم با مردی مواجهیم که برای پیروزی آماده می‌شود، اما در ادامه این پرسش شکل می‌گیرد که اساساً پیروزی برای او چه معنایی دارد. اگر رسیدن به هدف به قیمت از دست دادن رابطه، آرامش، امنیت و بخشی از جهان انسانی تمام شود، آیا هنوز می‌توان نام آن را پیروزی گذاشت؟ فقط خدا این پرسش را با یک بحث فلسفی مستقیم مطرح نمی‌کند، بلکه آن را در مسیر زندگی شخصیت قرار می‌دهد و از همین راه، مبارزه بیرونی را به مبارزه‌ای درونی تبدیل می‌کند.

این ویژگی در انتخاب‌های اجرایی نیز دیده می‌شود. صحنه نمایش با مجموعه‌ای از اشیای محدود شکل گرفته، اما تقریباً هیچ‌کدام از این اشیا در شکل معمول و روزمره خود باقی نمانده‌اند. لباس بازیگر، دستکش بوکس، ساک ورزشی و دیگر عناصر صحنه با چسب‌های پهن کاهی‌رنگ یا نوارهایی با ظاهر چوب پوشیده شده‌اند و همین انتخاب، اشیای متفاوت را در یک جهان بصری واحد قرار می‌دهد. میز، پنجره، بطری آب، ماشین اسباب‌بازی و دیگر عناصر، به جای آنکه مجموعه‌ای پراکنده از وسایل مورد نیاز صحنه باشند، در کنار یکدیگر بخشی از یک زبان بصری مشترک می‌شوند. در نگاه نخست، این طراحی می‌تواند یک راهکار ساده و کم‌هزینه برای ایجاد فضای اجرایی به نظر برسد، اما در مواجهه دقیق‌تر، ظرفیت معنایی بیشتری پیدا می‌کند؛ چسب چیزی است که دو سطح را به هم متصل می‌کند، شکافی را می‌پوشاند و چیزی را برای مدتی کنار چیز دیگری نگه می‌دارد. از این منظر می‌توان جهان صحنه را همچون جهانی دید که دائماً در حال سرهم شدن و ترمیم است؛ جهانی که شاید شبیه خود شخصیت، زخم‌هایش را پوشانده و تلاش می‌کند با همان امکانات محدود، دوباره سرپا بایستد.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY3Yv
۰۱ شهریور ساعت ۱۳:۱۸
برلین در مسیر خود تلاش می‌کند تاریخ را از سطح بازنمایی یک دوره مشخص فراتر ببرد و آن را به تجربه‌ای انسانی درباره هویت و انتخاب تبدیل کند؛ تجربه‌ای که در برخی لحظات به‌واسطه بازی‌ها، ریتم و طراحی فیزیکی صحنه توانسته مخاطب را درگیر کند و در بخش‌هایی نیز به دلیل کاستی‌های متن و ناهماهنگی‌های اجرایی، فاصله میان ایده بلندپروازانه و دستاورد نهایی را آشکار می‌سازد.

آزادی یعنی چی؟ یعنی بتونی نه بگی و زنده بمونی…؛ جمله‌ای که در معرفی برلین آمده، در واقع کلید ورود به جهانی است که نمایش تلاش می‌کند در طول اجرا آن را گسترش دهد. مساله اصلی اثر ظاهراً یک واقعه تاریخی یا بازسازی دوره‌ای از گذشته نیست؛ آنچه در مرکز قرار می‌گیرد، موقعیتی است که در آن انسان باید میان اطاعت و مقاومت، میان حفظ خود و حفظ دیگری، و میان دانستن و ندانستن انتخاب کند؛ انتخاب‌هایی که در شرایط عادی شاید ساده به نظر برسند، اما هنگامی که انسان در فضایی بسته و تحت فشار قدرت قرار می‌گیرد، معنای آنها تغییر می‌کند و حتی ساده‌ترین نه گفتن می‌تواند به یک کنش پرهزینه تبدیل شود.

نمایش برلین به نویسندگی علی صفری، با طراحی و کارگردانی متین فرهنگ، در جهانی شکل می‌گیرد که نشانه‌های تاریخی آن به فضای جنگ جهانی دوم و آلمان نازی نزدیک است، اما آنچه اثر را برای تماشاگر امروز قابل پیگیری می‌کند، صرفاً ارجاع به یک دوره تاریخی نیست. مساله اصلی، سازوکار قدرت بر انسان است؛ ... دیدن ادامه ›› اینکه چگونه قدرت می‌تواند پیش از آنکه بدن انسان را نابود کند، ذهن، حافظه، هویت و امکان انتخاب او را تحت تأثیر قرار دهد. همین وجه است که باعث می‌شود برخی تماشاگران پس از پایان اجرا، روایت را از محدوده تاریخی آن بیرون بکشند و به تجربه‌ای انسانی و عمومی‌تر تبدیل کنند. در یکی از واکنش‌های مخاطبان، نمایش نه صرفاً روایت جنگ جهانی دوم، بلکه روایتی از فروپاشی هویت تلقی شده و پرسشی بنیادین درباره باقی ماندن انسانیت پس از از دست رفتن نام، گذشته و خاطره مطرح شده است؛ برداشتی که نشان می‌دهد ظرفیت معنایی نمایش برای بخشی از مخاطبان فراتر از داستان سطحی آن عمل کرده است.

اما برلین برای رسیدن به این لایه، به یک فضای اجرایی ساده و کم‌تنش اکتفا نمی‌کند. جهان نمایش از ابتدا بر مبنای فشار ساخته شده است؛ فشاری که در بدن بازیگران، میزانسن‌های فیزیکی، حضور مداوم آنها و مناسبات میان شخصیت‌ها خود را نشان می‌دهد. مخاطب با جهانی مواجه است که در آن سکون نیز آرامش نیست و حرکت نیز الزاماً نشانه آزادی نیست. همین مساله، اجرای اثر را از نظر فیزیکی دشوار می‌کند؛ به‌ویژه آنکه تعداد زیادی از بازیگران از ابتدای اجرا در فضای صحنه حضور دارند و حفظ انرژی، تمرکز، ریتم و کیفیت واکنش در چنین شرایطی نیازمند انضباط بالای گروهی است. برخی تماشاگران نیز دقیقاً به همین وجه اشاره کرده‌اند و حضور مستمر بازیگران و دشواری حفظ ریتم را از ویژگی‌های مهم اجرای برلین دانسته‌اند.

با این حال، همین انتخاب اجرایی یکی از نخستین نقاطی است که فاصله میان ظرفیت ایده و کیفیت تحقق آن را آشکار می‌کند. برلین می‌خواهد جهان خود را از طریق انباشت فشار، خشونت، ترس و موقعیت‌های فیزیکی بسازد و در بخش‌هایی نیز موفق می‌شود این فشار را به سالن منتقل کند، اما چنین فرمی به همان اندازه که امکان ایجاد تنش دارد، مستعد از دست دادن تمرکز نیز هست. وقتی تعداد زیادی شخصیت و کنش به صورت هم‌زمان در فضای اجرا حضور دارند، هر بازیگر باید نه فقط دیالوگ خود، بلکه وضعیت کلی صحنه را درک کند؛ زیرا کوچک‌ترین افت در واکنش، ریتم یا کیفیت حضور می‌تواند زنجیره میزانسن را مختل کند. بخشی از واکنش‌های مخاطبان نیز دقیقاً در همین نقطه دوگانه است: گروهی از اجرای منسجم و بازی‌های روان سخن گفته‌اند و گروهی دیگر تفاوت محسوس کیفیت بازی‌ها، تپق، فاصله برخی بازیگران با فضای حاکم بر صحنه و ناهماهنگی در سطح اجرا را یادآور شده‌اند.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY4cB
امیرمسعود فدائی، رِزا و امیر مسعود این را خواندند
متین فرهنگ و رویش ستاره این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳۱ مرداد ساعت ۱۶:۲۰
نظرسنجی 3:

به نظر شما نظر یک تماشاگر در تیوال تا چه حد باید در تصمیم تماشاگر بعدی برای خرید بلیت اثرگذار باشد؟
به نظر میرسد شما بیشتر دنبال نفی تماشاگر ‌و کم ارزش دانستن نظرات مخاطب با برچسب عام بودن هستی ، یعنی از سوالات و گزینه ها این را احساس میکنم که امیدوارم این گونه نباشد ‌و همچنین امیدوارم نسبتی با شجاع خلیل زاده هم نداشته باشید چون سیاست ایشان هم نفی و انکار مردم است
پدرام عبدی
خیلی از بازی با لغات و لفظ قلم سر در نمیارم فقط اینرا میدانم از فرهادی و روستایی تا آدینه و افشاریان فیلم و نمایش میسازن که مردم ببیننشان ، میزان نگاه مردم عام هست اونا تعیین میکنن چی خوب و ...
سلام و ارادت

من هم با بخش مهمی از حرف شما موافقم، در نهایت این تماشاگر است که تصمیم می‌گیرد بلیت بخرد یا نخرد، نمایش را ببیند یا نبیند و حتی درباره تجربه‌اش حرف بزند. هیچ منتقد، استاد دانشگاه، روزنامه‌نگار یا مدیر فرهنگی نمی‌تواند این عاملیت را از مخاطب بگیرد.
اما به نظرم یک تفکیک اساسی در حرف شما وجود دارد که اگر آن را انجام ندهیم، چند مفهوم متفاوت را یکی گرفته‌ایم، استقبال مردم، اعتبار اجتماعی اثر، موفقیت اقتصادی اثر و ارزش هنری اثر الزاما یک چیز نیستند.
اینکه مردم از یک اثر استقبال کنند، قطعا یک واقعیت مهم است و حتی برای ... دیدن ادامه ›› اقتصاد تئاتر اهمیت تعیین‌کننده دارد. اما از اینکه یک اثر پرفروش یا پرمخاطب شده، نمی‌توان به‌طور منطقی نتیجه گرفت که از نظر هنری بهترین اثر موجود بوده است. همان‌طور که کم‌فروش بودن یک اثر هم به‌تنهایی اثبات نمی‌کند که اثر بدی است.
اگر قرار بود میزان فروش معیار نهایی ارزش هنری باشد، تاریخ هنر اساسا باید تاریخ پرفروش‌ترین‌ها می‌بود، نه تاریخ آثاری که گاهی در زمان خودشان دیده نشدند و بعدها جایگاه مهمی پیدا کردند.
مثلا ممکن است یک اثر مخاطب بسیار گسترده‌ای پیدا کند چون سرگرم‌کننده، ستاره‌محور، تبلیغاتی یا از نظر موضوعی به ذائقه عمومی نزدیک است. این موفقیت اجتماعی و اقتصادی واقعی است و باید آن را جدی گرفت. اما همچنان می‌توان جداگانه پرسید متن آن اثر چه کیفیتی دارد، کارگردانی چگونه است، بازی‌ها چه نسبتی با جهان اثر دارند، ساختار دراماتیک چقدر منسجم است و از نظر زیبایی‌شناختی چه چیزی تولید کرده است.
برعکسش هم صادق است، ممکن است اثری مخاطب کمی داشته باشد اما از نظر هنری واجد ارزش باشد. بنابراین نه منتقد می‌تواند با چند جمله یک اثر را به عرش ببرد، نه فروش پایین به‌تنهایی آن را به فرش می‌زند.
اتفاقا این دقیقا به بحث مقاله من مربوط می‌شود. من نگفته‌ام نظر مردم بی‌ارزش است یا باید نظر کارشناس جای نظر مردم را بگیرد. بحث من این است که وقتی یک تماشاگر تجربه‌اش را در یک سامانه فروش بلیت ثبت می‌کند، آن تجربه تبدیل به یکی از اطلاعاتی می‌شود که ممکن است روی تصمیم تماشاگر بعدی اثر بگذارد. بنابراین باید میان حق تماشاگر برای اظهارنظر و وزن اطلاعاتی آن اظهارنظر تفاوت گذاشت.
اگر من بعد از دیدن یک نمایش بنویسم عالی بود، حتماً ببینید، این حق من است. اگر شما بنویسید افتضاح بود، نبینید، حق شماست. اما هیچ‌کدام صرفا به دلیل اینکه تماشاگر هستیم، خودبه‌خود تبدیل به نقد تخصصی نمی‌شویم. تجربه ما معتبر است به‌عنوان تجربه خودمان، اما تعمیم آن تجربه به کیفیت کلی اثر، نیازمند استدلال و توضیح بیشتری است.
ضمن اینکه اتفاقا من با شما موافقم که مردم باید امکان تشخیص و انتخاب داشته باشند. به همین دلیل هم مخالف این هستم که نظر تماشاگر حذف شود یا به‌دلیل غیرتخصصی بودن بی‌ارزش تلقی شود. چیزی که می‌گویم این است که اگر قرار است مخاطب انتخاب کند، بهتر است با مجموعه متنوعی از اطلاعات مواجه باشد، تجربه تماشاگر، نقد تخصصی، اطلاعات اثر، معرفی عوامل و البته مشاهده خود اثر. بعد تصمیم را خودش بگیرد.
در واقع، من نمی‌خواهم به جای مخاطب تصمیم بگیرم؛ می‌خواهم درباره کیفیت محیط اطلاعاتی‌ که مخاطب در آن تصمیم می‌گیرد سوال کنم.
و درباره جمله کار خوب باشد عام و خاص می‌پسندند و بد باشد تعریف و تمجید کارشناس ارزشی ندارد هم با بخش اول و دومش نمی‌توان به این سادگی موافق بود. گاهی اثر خوب دیر دیده می‌شود، گاهی اثر ضعیف بسیار دیده می‌شود، گاهی منتقد اشتباه می‌کند و گاهی هم ذائقه عمومی چیزی را انتخاب می‌کند که بعدها ارزش هنری چندانی برایش باقی نمی‌ماند. هیچ‌کدام از اینها عجیب نیست، چون هنر فقط با یک معیار سنجیده نمی‌شود.
به نظرم اتفاقا باید به مردم و قدرت تشخیصشان احترام گذاشت، اما احترام به مخاطب یعنی او را قادر بدانیم میان انواع اطلاعات تمایز بگذارد، نه اینکه بگوییم چون مخاطب شعور دارد، پس همه اطلاعاتی که دریافت می‌کند از نظر کیفیت و اعتبار یکسان‌اند.
در نهایت هم من اساسا با این گزاره که هنرمند به جای نگرانی درباره فروش، باید نگران کیفیت کارش باشد مخالفتی ندارم. اتفاقا باید نگران کیفیت باشد. اما این بحث منافاتی با بررسی کیفیت نقد و کیفیت اطلاعاتی که در سامانه‌های فروش بلیت منتشر می‌شود ندارد.
اگر اثر ضعیف است، بگذارید تماشاگر با دلیل بگوید چرا ضعیف است. اگر اثر خوب است، بگذارید تماشاگر با دلیل بگوید چرا خوب است. و اگر کسی فقط نوشته عالی یا افتضاح، آن را هم می‌توان به‌عنوان تجربه شخصی خواند، نه اینکه الزاما یکی را حقیقت نهایی درباره اثر فرض کنیم.
برای من مسئله حذف صدای مردم نیست، اتفاقاً مسئله این است که صدای مردم را آن‌قدر جدی بگیریم که درباره کیفیت، اعتبار و کارکرد آن هم بتوانیم بحث کنیم.

سپاس
۰۲ شهریور
سجاد خلیل زاده
سلام و ارادت مجدد اتفاقا این بار به نظرم نکته‌ای را مطرح کردید که ارزش دارد دقیق‌تر روی آن مکث کنیم، چون تفاوت میان باید اثرگذار باشد و می‌تواند در تصمیم اثر داشته باشد از نظر صورت‌بندی پرسش ...
سلام و ارادت دوباره

زیر یکی دو پست اخیرتون که گفتگومون در جریان بود مطالبی نوشتم. برای اینکه اطاله کلام نشه به همونا بسنده میکنم. آرزوی توفیق دارم براتون.
۰۲ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

سینما
تئاتر
شعر و ادبیات

تماس‌ها

sajjadkhalilzadeh.ir
sajjad_khalilzadeh