زلزله همیشه با لرزش زمین آغاز نمیشود. گاهی سالهاست ساختمانها سر جای خود ایستادهاند، اما رابطهها فرو ریختهاند؛ خیابانها آراماند، اما ذهن آدمها هنوز زیر آوار مانده است. فاجعه، پیش از آنکه حادثهای طبیعی باشد، تجربهای انسانی است؛ تجربهای که زمان وقوعش با پایان لرزشها به پایان نمیرسد.
هنوز زندهایم؛ داستان یک زلزله دقیقاً در همین فاصله میان بقا و زندگی قدم میزند. عنوان نمایش، بیش از آنکه خبری امیدوارکننده باشد، پرسشی تلخ را پیش میکشد: آیا زنده ماندن، به معنای زندگی کردن است؟
این نمایش تلاش نمیکند ویرانی را بازسازی کند؛ تلاش میکند آن را به زبان تصویر، سکوت، بدن و استعاره ترجمه کند. از همین رو، برخلاف بسیاری از آثار رئالیستی که مخاطب را به دل حادثه میبرند، این اثر میکوشد مخاطب را به دلِ پیامدهای حادثه ببرد؛ جایی که انسانها هنوز نفس میکشند، اما دیگر همان انسانهای پیش از زلزله نیستند.
شاید به همین دلیل است که واکنشها به این اجرا تا این اندازه دوگانه است. گروهی آن را تجربهای عمیق، استعاری و تأملبرانگیز میدانند و گروهی دیگر، اثری که در روایت و ریتم نتوانسته ارتباطی پایدار با مخاطب برقرار کند. این شکاف، اتفاقی تصادفی نیست؛ بلکه خود بخشی از هویت این اجراست. نمایشی که مخاطبانش را به دو اردوگاه تقسیم میکند، پیش از آنکه درباره کیفیتش قضاوت شود، باید درباره چرایی این دوگانگی مورد مطالعه قرار گیرد.
شاید مسئله اصلی این نمایش نیز همین باشد؛ نه زلزله، بلکه شکافی که پس از آن میان انسانها ایجاد میشود؛ شکافی در خانه، در حافظه، در زبان و
... دیدن ادامه ››
حتی در شیوه فهمیدن یک اثر هنری.
تئاتر، از همان روزهای نخست پیدایش خود، هرگز به بازنمایی صرف واقعیت قانع نبوده است. اگر تراژدیهای یونان از طاعون سخن میگفتند، در حقیقت درباره قدرت، تقدیر و اخلاق حرف میزدند. اگر ساموئل بکت دو انسان را کنار جادهای منتظر کسی رها میکند که هرگز نمیآید، مسئله او انتظار نیست؛ وضعیت انسان است.
هنوز زندهایم نیز اگرچه زلزله را بهعنوان نقطه عزیمت خود انتخاب میکند، اما خیلی زود روشن میشود که زمین، تنها چیزی نیست که در این جهان میلرزد.
آنچه روی صحنه در معرض فروپاشی قرار میگیرد، بیش از هر چیز، امنیت ذهنی انسان است. زلزله در این نمایش، یک موقعیت جغرافیایی نیست؛ وضعیتی وجودی است. حادثهای که میتواند هر روز، در هر خانه و در هر رابطهای تکرار شود، حتی اگر هیچ گسلی فعال نشده باشد.
از همین منظر است که عنوان نمایش نیز معنای تازهای پیدا میکند. هنوز زندهایم جملهای است که در ظاهر، خبر از ادامه حیات میدهد؛ اما در لایهای عمیقتر، این پرسش را مطرح میکند که چه چیزی از انسان پس از عبور از فاجعه باقی میماند؟
این پرسشی است که در بسیاری از آثار مهم تئاتر معاصر جهان نیز تکرار شده است. از نمایشنامههای پس از جنگ اروپا تا تئاتر پسافاجعه در ژاپن، مسئله اصلی همواره این بوده است که انسان چگونه با جهانی زندگی میکند که دیگر به استواری گذشته نیست.
در این میان، انتخاب زبان استعاری برای روایت، تصمیمی پرخطر است. استعاره، برخلاف روایت رئالیستی، مخاطب را از امنیت تماشای یک داستان بیرون میکشد و او را وادار میکند در ساختن معنا مشارکت کند. همین ویژگی، هم بزرگترین ظرفیت این نمایش است و هم بزرگترین ریسک آن.
زیرا هر اندازه که اثر به زبان نماد نزدیکتر میشود، احتمال فاصله گرفتن بخشی از مخاطبان نیز بیشتر میشود.
واکنشهای ثبتشده پیرامون این اجرا نیز دقیقاً همین موضوع را تأیید میکنند. گروهی، نمایش را چندلایه و تأملبرانگیز یافتهاند و گروهی دیگر، آن را بیش از اندازه مبهم یا گسسته دانستهاند. این اختلاف، بیش از آنکه نشانه شکست یا موفقیت باشد، نشان میدهد نمایش از مخاطب انتظار مشارکت فعال دارد؛ انتظاری که همه تماشاگران به یک اندازه آمادگی پذیرش آن را ندارند.
اما شاید ارزش واقعی اثر نیز دقیقاً در همین نقطه باشد. در جهانی که بسیاری از محصولات فرهنگی میکوشند هر چیز را بیواسطه و بدون ابهام توضیح دهند، هنوز زندهایم ترجیح میدهد پاسخ ندهد؛ بلکه پرسش تولید کند.
و شاید هنر، بیش از آنکه کارخانه پاسخ باشد، کارخانه پرسش است.
نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:
https://irna.ir/xjXRsj