راستش رو بخوای، شبها برای من همیشه یه جورایی عجیب بودن. نه اونقدر رمانتیک که تو فیلمها نشون میدن، نه اونقدر ترسناک. یه چیز بینابین.
الان که دارم به این تاریکی نگاه میکنم، میبینم شب بیشتر از هر چیز، یه فرصته برای رها کردن. نه رها کردنِ کارها و فکرها، که رها کردنِ اون نقشی که تو روز مجبوری بازی کنی. تو روز باید قوی باشی، باید جواب پس بدی، باید بدویی. ولی شب، شب بهت اجازه میده ضعیف باشی. بهت اجازه میده بگی "خستهام" بدون اینکه کسی ازت توضیح بخواد.
واقعاً جهانبینی من به اینجا رسیده که شاید ما اصلاً قرار نیست همه چیز رو بفهمیم. نه اینکه تسلیم بشیم، فقط ... رها کنیم. مثل اون ستارههایی که بالان، بدون اینکه بدونن چرا میدرخشن،
... دیدن ادامه ››
میدرخشند.
آرامش برای من، دیگه یعنی همین. یعنی قبول کنم که بعضی چیزها بیجواب میمونن. بعضی رابطهها تموم میشن، بعضی آدما میرن، بعضی روزها سخت میشن، و من حق دارم توی شب، توی سکوت، فقط نفس بکشم و باشم. بدون هیچ ادعایی. بدون هیچ انتظاری.
همین که الان هستم، که نفس میکشم، که میتونم به آسمون نگاه کنم و حس کنم یه ذره از این همهی بزرگم، خودش یه آرامشِ عمیقه. نه نیازی به فلسفههای بزرگ دارم، نه نیازی به جوابهای قشنگ. فقط سکوت. فقط بودن.👩🤷♀️