در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | مرتضی کلانی: برگزیده ی خاطرات سیمین دانشور از نیمایوشیج نیما در وصیت نامه اش
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 15:36:49
۰۹ شهریور ساعت ۱۴:۵۷
برگزیده ی خاطرات سیمین دانشور از نیمایوشیج


نیما در وصیت نامه اش گفته که علاوه بر نظارت و کنجکاوی دکتر معین، جلال و جنتی با هم در جمع آوری آثار باشند. چرا جلال با توجه به علاقه اش به نیما، در رابطه با جمع آوری آثار کمک چندانی نکرد؟
 طاهباز جمع آوری کرد. جلال کمک کرد. جنتی هم کمک کرد.

نیما برای شما شعر ... دیدن ادامه ›› هم می‌خواند؟
 بله بیشتر شعرهاش رو واسه من خونده. خودش می‌گفت من یه رودخانه ای هستم که از هرجاش میشه آب گرفت. گفت: آب در خوابگه مورچگان ریخته ام که خوب یادمه. گفتم نیما اینو تقدیم کن به من. نمی‌کرد. اینکاره نبود.

گویا نیما بیشتر اوقات در منزل شما بود و با شما حشر و نشری دائم داشت.
 بله، می‌اومد اینجا می‌نشست. صبح می‌اومد اینجا پیش من. من عصرها درس داشتم. یک تخته سنگ بود اینجا. اینجاها همه بیابون بود. ما اینجا برای نیما آمدیم. گفت اینجا یک زمینی هست بیایین بسازین. تقریباً ما شب و روزمون با نیما بود. صبح می‌آمد دنبال من، با هم می‌رفتیم راهپیمایی.

اینجا با نیما هم می‌رفتید از دشتبان سیب زمینی می‌خریدید.
 نه، سیب زمینی نمی‌خریدیم، حق الماله بود. پنج شش تا سیب زمینی بهش می‌داد دشتبان. می‌دانست مرد بزرگی است، اما نمی‌دانست چرا بزرگ است. اینو می‌برد، نهارش بود. می‌رفتیم، سیب زمینی‌ها رو کنار آتش می‌چید. خاک روش می‌ریخت. بعد سوراخ سوراخ می‌کرد و می‌رفتیم. راه می‌رفتیم. شعر می‌گفت. بعد می‌گفت سیب زمینی‌هام پخته. می‌اومد سیب زمینی‌هارو تو یه پاکت می‌گذاشت. می‌گفت این نهارمه. می‌گفتم این نهارته فقط. می‌گفت: شام منم هست. می‌گفتم: چرا ! می‌گفت: نمی‌خوام نونخور عالیه باشم. و بعد می‌دونی چی می‌گفت که خیلی دلم می‌سوخت. می‌گفت که وزارت آموزش، ماهی 150 تومن بهش می‌داد، بشرطی که نیاد. چون کارمند وزارت آموزش بود. خیلی خاطره از نیما دارم. گفته بودن که تو نیا، برای اینکه متلک می‌گفت بهشون. چیزایی می‌گفت که اونا درست نمی‌فهمیدن. می‌گفتن که این 150 تومن رو بیا بگیر و نیا. اینم نمی‌رفت. 150 تومن هم پول «تریاکش»، کفش و پوشاکش می‌شد.

ارتباط دوستان نیما با شما چگونه بود و چرا دوستان نیما برای دیدنش به اینجا می‌اومدند؟
همه را ما به وسیله نیما شناختیم. اینجا قرار می‌گذاشت، چون عالیه خانم راه نمی‌داد. اون بدبخت، خسته و خرد از بانک اومده. بچه رو آورده. می‌خواد غذا بپزه. به نیما گفته بودم مهماناتو بردار بیار اینجا. شاملو، اخوان، همه‌ی مریداش. فروغ فرخزاد. دیگه خیلی‌ها بودند. بیشتر شاملو مریدش بود. ولی شاملو راه دیگه ای رفت. شاملو شعر سپید گفت. منتها خب شاعری درجه اوله. حالا به هر جهت، این نیما اعجوبه ای بود واسه خودش. نیما بدعتگذاره. خیلی مهمه نیما در تاریخ ادبیات. نیما، بعدش بنظر من شاملو، بعد اخوان و فروغ فرخزاد. فروغ هم می‌اومد اینجا. همه شون که می‌خواستن نیما رو ببینن، می‌اومدن اینجا. که من آشنا شدم با اونا.

هنرمندان اون دوره را با حالا چطور قیاس می‌کنید؟
 آدم‌های حسابی دراومدن دوره‌ی نیما. حالا کسی نیست. کسی نیست جایگزین اونها. مثلاً جای شاملو هیچکی نیست به عقیده من. جایگزین فروغ فرخزاد هیچکی نیست. اخوان هم هیچ کی نیست. نیما که هیچکس نیست. (با تاکید).

شما به یوش هم رفته بودید؟
 سه چهار بار به یوش رفتیم. مهمونی می‌داد نیما. ما اونوقت با قاطر می‌رفتیم یوش و خیلی راه سختی بود.

از کدوم مسیر می‌رفتید؟
یادم نیست. ولی نوره دیگه. از راه ساری می‌رفتیم نور. بعد مجبور بودیم با قاطر بریم یوش. من و جلال و نیما. شراگیم خیلی شر بود.

آیا قبل از ازدواج با جلال، نام نیما را شنیده بودید؟
 چرا نشنیدم؟ نیما معروف شد. خیلی زیاد. می‌شناختم. شعرش را هم می‌خوندم، ولی اون رو ندیده بودم. منتها وقتی اومدیم، خود نیما به جلال تلفن کرد. جلال خیلی مریدش بود. دعواشونم شد. ولی با این حال پیرمرد چشم ما بود رو هم نوشت. جلال می‌گفت که نیما به او تلفن کرده بود و گفته بود که اینجا یک زمینی هست نزدیک خونه‌ی من. گفت پاشید بیاین. اینجا تمام جالیز بود.



 یکی از ویژگی‌های شخصی نیما، طنزپردازی و اجرای مسلط حالات افراد بود.
 آره، خیلی ادا درآوردن رو بلد بود. ادای جلالو درمی‌آورد. ادای منو درمی‌آورد. می‌گفت وقتی تو وارد می‌شی، عینهو اسبایی، فقط شیهه کم داری. چون من خیلی اسب دوست داشتم. اینجا سواری می‌رفتم با یارشاطر. باشگاه سوارکاران بود. اسب کرایه می‌کردیم، می‌رفتیم سواری. می‌گفت عین اسبی. عین من ادا درمی‌آورد.

 جلال در خرداد ماه 1332 نامه ای تحت عنوان کدخدا رستم به نیما می‌نویسه. با توجه به اینکه نیما یک نیشی را در رابطه با لادبن خورده بود و در این اواخر نیما دیگه از لادبن ناامید شده بود، چون هیچ نامه‌ای با هم رد وبدل نکردند و لادبن در شوروی گرفتار شده بود و یک نفرتی هم از حزب توده پیدا کرده بود و خلیل ملکی و جلال هم در زمان نوشتن این نامه از حزب توده جدا شده و نیروی سوم را راه انداخته بودند.
آیا جلال هنوز فکر می‌کرد که ممکن است نیما جذب حزب توده بشود؟ با توجه به واکنشی که همیشه نیما نسبت به حزب توده داشت و هیچ وقت حزبی نبود. حتی در پایان نامه ای که به احسان طبری می‌نویسد، می‌گوید که: آنکه منتظر است روزی شما را بیش از خود در نظر مردم ناستوده ببیند. نیما هم در اون نامه به جلال می‌نویسه که تو به هر شکلی دربیایی، می‌شناسمت. تو همون جلال خودمی. جلال با توجه به شناخت نزدیکی که از نیما داشت، چرا اون نامه را با اسم مستعار کدخدا رستم چاپ کرد؟

 یعنی می‌دونید نیما با توده ای‌ها ور رفت. یک برادری داشت بنام لادبن که این روسیه رفته بود. خیلی دلش می‌خواست اینم بره روسیه. ولی این که سیاسی باشه نه. سیاسی نبود. ته اش سیاسی بود. نیما آرزوش بود بره پیش لادبن. می‌شه گفت که اون نامه ای که جلال می‌نویسه تحت عنوان کدخدا رستم، وازده شد. می‌دونید اونا زیاد روی می‌کردند. سر مصدق که توده ای‌ها قاطی کردند خودشون رو تقریباً، که مصدق فهمید و دکشون کرد. احسان طبری و اینا هم بودند. دیگه نیما وازده شد از حزب توده.

در سال 1333 هم نیما را بازداشت می‌کنند.
 همین شعر (وای بر من) را که گفت: کشتگاهم خشک مانْد و یکسره تدبیرها / گشتْ بی سود و ثمر./ تنگنای خانه ام را یافت دشمن، با نگاهِ حیله اندوزش/ وای بر من! می‌کند آماده بهر سینه‌ی من، تیرهایی/ که به زهرِ کینه، آلوده ست./ پس به جاده‌های خونین، کلّه‌های مردگان را/ به غبارِ قبرهای کهنه اندوده/ از پسِ دیوارِ من بر خاک می‌چیند/ وز پی آزارِ دل آزردگان/ در میان کلّه‌های چیده بنشیند/ سرگذشتِ زجر را خوانَد./ وای بر من!/ در شبی تاریک از اینسان/ بر سر این کلّه‌ها جنبان/ چه کسی آیا ندانسته گذارد پا؟/
شاه گفته بود که به من زده و گرفته بودنش. چهار پنج روز هم بیشتر نبود زندان. زندان هم بهش خوش گذشت.

بعد از 28 مرداد هم نیما شعر و یادداشت‌ها رو پیش شما گذاشته بود؟
بله. یک گونی شعر داشت. قلعه سقریم اینا، همه پیش ما بود. شعرهاش پیش ما بود. اینجا می‌گذاشت شعرهاشو. می‌ترسید. پشت کاغذ سیگار، روی کاغذی که اگه گیر می‌آورد.

من حتی شعرهاش رو، روی برگه‌های بانک ملی هم دیدم.
درسته. بعد دیگه من کاغذ بردم. یک دفترچه بردم دادم بهش، گفتم بابا! شعرها رو این جا بنویس. دیگه می‌نوشت. بعد اینا پیش ما بود که عالیه خانم اومد اونا رو برد.

نیما در یادداشتهای روزانه از افرادی که به خانه شما می‌آمدند صحبت می‌کنه. مثلاً از امام موسی صدر یا مهندس رضوی. چه خاطراتی از آن دیدارها در یاد شما مونده.
نیما به موسی صدر حسودی‌اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش کرده یا کشتدش، نمیدونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یکی از زیباترین مردهای دنیا بود. چشم‌های خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری‌ها. من در رو باز کردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری!
توحق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید. گفت: جلال هست. گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام که همیشه اینجا بود. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم. نیما تو خاطراتش نوشته که: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود. باید چایی رو خودم می‌ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم می‌دادم بهش. من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه کرد.

امام موسی صدر ترجمه کرد؟
بله. آورده برد برای مون. بعد ما رو به قم دعوت کرد که دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی میدیدمش. شام و نهار اینا می‌دیدیمش.

از وضعیت خانه نیما در اینجا بگویید. گویا داشتن خرابش می‌کردن.
من نگذاشتم خراب کنن. من داشتم می‌رفتم «سلمونی». دیدم بنای اصلی رو دارن خراب می‌کنن. فوری اومدم خونه. تلفن کردم به شهردار تجریش و رئیس میراث فرهنگی، آقای بهشتی. اینا فوری اومدن. گفتم اینا دارن خونه اصلی رو خراب می‌کنن و این میراث فرهنگیه. با هم رفتیم. عروسه اومد گفت که می‌خواهیم اینجا را خراب کنیم و آپارتمان بسازیم. اینا نذاشتن، رفتن قولنامه کردند. اما خونه‌ی من رو هم قولنامه کردند. که این دو تا میراث فرهنگی شد.



گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
seemorgh.com/culture
منبع: parsine.com
شادی ناجی، امیرمسعود فدائی و مریم اسدی این را خواندند
حسام؟، بالتازار و نازنین این را دوست دارند
درود و مهر 🌱
امیدوارم ظهرتون نیک سپری شود 🌞

سپاس بیکران بابت وقتی که برای نگارش می‌گذارید؛
و با لطف بی منت و بی دریغ خود، ما را از چنین محتواهایی
با خبر و آگاه می‌سازید، و به اطلاعات عمومی ما، ارتقاء و رشد میدهید 🙏🌹
۰۹ شهریور
درود فراوان
ممنون از توجه و محبت شما . بله هر چه از نیما بگوییم کم
گفته ایم.من در کتاب جدیدم ؛ " نیمایوشیج و حرف های همسایه " دیدگاه های او را درباره ی شعر نوین فارسی شرح داده ام .
حتما" می دانید که " حرف های همسایه " مانیفست شعر مدرن فارسی ست .
pdf اش را در این جا می آورم .

https://drive.google.com/file/d/1bHeGk94oVJYoIjWERqs3vCkWOSu4I9gO/view?usp=sharing

۰۹ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید