۰۵ مهر ساعت ۰۱:۲۴
این پوست
این عصب
این استخوان
روزی تراکمِ همه نور بود.
روحم مغاکِ صاعقههای نهفته است
نفرین به من که تاب میآورم و روی میگردانم
پس آنوقتها که تو پرواز میکنی، نگاه خاک به من است.
من برای همینها مردهام.
برادر مداد در چشمِ برادر اگر کند مادر
دستان مرا آیا چون چشمهای او دوست میداری؟
نمیشد نگاهش نکرد. همیشه رخشان، همیشه بر صحنه.