در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا: دیدن نور کافی نبود. انگار که من می خواستم بخشی از این نور شوم. اما م
S4 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 17:11:13
۲ روز پیش، سه‌شنبه ساعت ۰۰:۱۰
دیدن نور کافی نبود.
انگار که من می خواستم بخشی از این نور شوم.
اما من خون می نوشیدم.
بوی آن همیشه با من بود.

و وقتی تو آمدی، همه چیز برای من تغییر کرد، سرورم گابریل.
آنچه می نوشیدم، همان همیشگی بود.
خون حیوان.
و من هنوز در تاریکی بودم.
اما این بار نور طوری بر من تابید که انگار خود من هم نور بودم.

و من همین جا را معبد خود کردم.
و ... دیدن ادامه ›› راهب تو شدم.

از تابوتم بیرون می آیم.
خورشید به تازگی غروب کرده و انوار سرخ در آسمان نیمه تاریک غوطه ورند. مثل لکه هایی از گناه در انتظار پاک شدن.
کمی خون خوک می نوشم.
و کمی آب آهن.

و به دیدار تهذیب شوندگان در زیرزمین می روم.
کمک کردن به آن ها را دوست دارم، حتی وقتی با نفرت به من خیره می شوند.
من برایشان از کتاب آمالثورا می خوانم.
و اینکه اجتناب از خون انسان چه معنایی برای یک خون آشام دارد.

سرورم،
وقتی می خوانم، اشک می ریزم.
و به آن ها می گویم که من قبل از آمدن شما هرگز خون انسان ننوشیده بودم،
اما تنها حضور شما بود که باعث شد روحم با پرهیزگاری به کمال برسد.
شما نوری بودید که بر بذر درونم تابید و آن را شکوفا کرد.

یکی از تهذیب شوندگان نفرینم می کند.
می گوید نور من کثافت است.
و از درد آن ها تغذیه می کند.
به او می گویم من از نجات روحشان حیات می گیرم.
جواب می دهد که ساکت شوم و تنهایش بگذارم.
کتاب را می بندم و ظرف خون خوک را از روی طاقچه برمی دارم و از لا به لای میله های اتاقش به او می دهم.
ظرف را می گیرد.
چشمان گرسنه اش را به من می دوزد، با حالتی که انگار می خواهد چیزی را در درونم پیدا کند.
به او لبخند می زنم.
و او خون داخل ظرف را به صورتم می پاشد.

عقب می روم و از پله های زیرزمین بالا می آیم.
به سمت ظرف آب در کنار محراب می روم.
سرم را کج می کنم و انعکاس صورتم بر تکه آینه های داخل دیوار را می بینم. خون بر آن جاریست.
نفسم کمی می گیرد.
و ضربان قلبم کمی تند می شود.
وجود خون همیشه پاکی یک خون‌نوش را تهدید می کند، سرورم.
اما همین دلیل دیگریست که با آن بجنگم.
با دور کردن روح همنوعانم از تاریکی.

دستانم را در ظرف آب فرو می کنم و به سمت صورتم می برم و آن را می شویم.
آب تمیز و شفاف داخل ظرف کدر و خون آلود می شود.
انگار که گناهان تهذیب شوندگان داخل زیرزمین باشد که دارد از وجودشان بیرون می ریزد.

دست ها و صورتم را با حوله ی کنار ظرف پاک می کنم.
و مقابل محراب می نشینم.
به خون های نیمه خشک روی ردای زرد روشنم نگاه می کنم.
انگشتانم را روی آن می کشم.
و به چشمان آن تهذیب شونده فکر می کنم.
امیرمسعود فدائی، مریم اسدی و امیر مسعود این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید