در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | وحید عمرانی: لطایف اصفهان (1) «ماجرای معمار اصفهانی» در زمانهای گذشته، روزی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 09:45:20
لطایف اصفهان (1)


«ماجرای معمار اصفهانی»

در زمانهای گذشته، روزی معماری (احتمالاً استاد علی اکبر اصفهانی) مشغول ساختمان مسجد جامع عباسی قسمتهایی از مسجد شاه اصفهان بود. در این وقت پیرزنی که از حمام عازم منزلش بود به جلوی مسجد رسید. سر و صدای کارگردان و منظرۀ منارۀ مسجد توجهش را به آن سمت جلب کرد. همان جا ایستاد و مشغول تماشای فعالیت کارگران و مناره شد و بعد به تصور اینکه مناره کج است جلو رفت و از کارگران پرسید:

- معار مسجد کیه ننه؟

کارگران، عاقل مردی را به او نشان دادند. پیرزن پیش رفت و گفت:

- شما معمار این مسجد هستید؟

معمار که مرد نسبتاً ... دیدن ادامه ›› مسنی بود در جواب پیرزن گفت:

- بله مادر، چطور مگه؟

پیرزن گفت: می ترسم ناراحت شوی و بدت بیاید.

معمار گفت: نه ننه جان بفرمایید.

پیرزن گفت: به نظر من این مناره یک کمی کج است!

معمار نگاهی به مناره انداخت و با خوشرویی گفت:

- حق با شماست کجه!

بعد دست پیرزن را گرفت و او را تا نزدیک سکویی برد و گفت:

- شما بفرمایید اینجا بنشینید تا من بروم و مناره را راست کنم!

معمار پس از نشانیدن پیرزن روی سکو به مناره نزدیک شد و از پله های آن بالا رفت و در بالای مناره خودش را به پیرزن نشان داد و سپس پایین آمد و در سمت راست مناره ایستاد و دستها را روی بدنۀ برج گذارد و در مقابل چشمان متعجب کارگران به برج فشار آورد و لحظه ای بعد پیش پیرزن آمده و پرسید:

- چطور شد ننه؟

پیرزن نگاهی به مناره کرد و گفت: نه ننه هنوز کجه!

معمار این بار به سمت چپ مناره رفت و با دو دست به پایۀ برج فشار آورد و در حالی که از این کار خسته به نظر می رسید پیش پیرزن آمد و گفت:

- ننه جان، مثل اینکه حالا دیگه راست شده باشد!

پیرزن نگاهی به برج انداخت و گفت: - یه خورده بهتر شد ولی هنوز راست راست نشده است!

معمار بدون اظهار ناراحتی برای بار سوم به طرف برج رفت و از جهت دیگر به برج فشار آورد و پس از این عمل از پله های برج بالا رفت و با دست حرکاتی در بالای برج انجام داده و تیشه اش را چند بار به این طرف و آن طرف زد و پایین آمد و در حالی که کاملاً خسته نشان می داد، خطاب به پیرزن گفت:

- ننه این دفعه دیگه خوب شد؟

پیرزن نگاه بی فروغ خودش را از بالا تا پایین برج انداخت و گفت:

- آها، حالا دیگه خوب شد معمار، خدا خیرت بده، دستت درد نکنه!

و بعد بلند شد و رفت. کارگران ساختمانی که آنجا ایستاده بودند و با حیرت و تعجب بسیار به حرکات معمار می نگریستند و به سخنان پیرزن گوش می دادند، یک باره دور معمار را گرفتند و از او پرسیدند:

- معمار این کارها چی بود که کردی؟! مگر حرف یک پیرزن چه ارزشی دارد که این همه به خودت زحمت دادی؟! ولش می کردی می رفت. تو هم بیکاری معمار؟

معمار در حالی که لبخندی بر لب داشت، همۀ حرفهای کارگران را گوش داد و بعد سرش را چند بار تکان داد و گفت:

- شما متوجه نیستید، اگر من این کارها را نمی کردم، پیرزنه می رفت و موضوع را یک کلاغ چهل کلاغ می کرد و توی شهر راه می افتاد و همه جا پر می ساخت که منارۀ مسجد شاه کجه و بعد مردم از فردا گروه گروه به اینجا می آمدند و هر کدام اظهار عقیده ای می کردند و موضوع کجی مناره را به همۀ ایالات و ولایات خبر می دادند و حاکم و شاه را هم قانع می ساختند که منار کج ساخته شده است و حالا خر بیار و باقالی بار کن، با این حساب هم آبروی ما می رفت، هم کلی خرج روی دست ما می گذاشت و از این به بعد هم دیگر کسی کاری به ما رجوع نمی کرد و بالاخره چه بسا مجبور می شدیم جلای وطن کنیم!


اما نتایجی که می توان از این ماجرا گرفت:

به زعم بنده این معمار باید خود علی اکبر اصفهانی باشد. استاد معمار بزرگی که در عین استادی مطلق در معماری، فردی عارف مسلک و حکیم نیز بوده است. در عکس العملی که او در این ماجرا نشان داده است درسها و نکته ها نهفته است. نکتۀ اول این است که دل تمامی انسانها خانۀ حق است و عزیز است و باید تلاش کرد تا هر کسی را دلخوش نمود و موجب آزردگی خاطر کسی نشد. حتی اگر آن فرد پیرزنی از کار افتاده باشد و به راحتی به زعم برخی می توان او را به حساب نیاورد. معمار اصفهانی با کاری که انجام می دهد دل این پیرزن را خوش می کند و به او می باوراند که نظرش دارای ارزش است و بنابرین صاحب شخصیت است و انرژی فوق العاده ای به پیرزن می بخشد. نکتۀ دیگر این است که همانطور که در پایان داستان آمده از یک کلاغ چهل کلاغ پیرزن جلوگیری می کند و با فراست و دور بینی خود از یک فاجعه جلوگیری به عمل می آورد. بنابرین هم دنیا را تأمین می کند و هم آخرت را. حکیم یعنی این. اوج خردمندی یعنی این. مطلب دیگر اینکه درس بسیار خوبی به کارگران و همکاران خود می دهد تا کمی از نوک دماغ خود فراتر را ببینند و از کنار هر مسئله ای که در نظر بسیاری خرد و حقیر می آید به راحتی نگذرند و با نگاهی توأم با بینش و حکمت به وقایع بنگرند. مسئلۀ دیگر طنز لطیفی است که در رفتار معمار نهفته است که این عنصر از خصوصیات اصفهانی هاست و بنابراین لحظاتی را که ممکن است با ناراحتی و رنجش توأم باشد به لحظاتی شیرین همراه با خنده و شادی تبدیل می شود. این هم برای خودش یک جور کیمیاگری است دیگر. کاش می شد کمی از رفتار قدیمی های خودمان درس می گرفتیم، آن وقت این دنیا چه جای قشنگ و دلپذیری می شد. هزاران سلام و درود بر ارواح بلندشان. چه لطایفی از خود به یادگار گذاشتند و چه بناهایی که در عرصۀ گیتی نظیری برای آنها یافت نمی شود.

از: خود
ممنون از متن زیبات.
اگر آدما میدونستن با یه مزاح لطیف یا یه نگاه همراه با محبت
چقدر میتونن به اعتماد به نفس دیگران و دلخوشی اونها کمک کنند
شاید دنیا انقدر شاکی نداشت !!
۱۶ مهر ۱۳۹۲
وحید: نه هر متنی رو که نه. اما این چون اصفهانی بود با لهجه اصفهانی خوندم.
مطمئن باش من هر روزی که بیام تیوال یکی از کسانی که نوشته هاش رو میخونم خودتی. یک دنیا ممنون.
۱۶ مهر ۱۳۹۲
مهتاب: لطف و محبت بی دریغت مستدام.
۱۶ مهر ۱۳۹۲
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید