تحلیلی خواندنی و چالش برانگیز از شعر((هنوز در فکر آن کلاغم...)) شاملو به قلم "ایرج کریمی" در شماره 382 مجله فیلم خواندم که نگاهی متفاوت و کمیاب (نگاهی تصویری و عمدتا سینمایی) در عرصه تحلیل شعر است. امید که فضای نقد و گفتگوی ادبی در تیوال جدی تر دنبال شود:
هنوز
در فکر آن کلاغ ام در دره های یوش:
با قیچی سیاه اش
بر زردی برشته ی گندمزار
با
... دیدن ادامه ››
خشخش مضاعف
از آسمان کاغذی مات
قوسی برید کج،
و رو به کوهِ نزدیک
با غارغار خشک گلوی اش
چیزی گفت
که کوه ها
بی حوصله
در زل آفتاب
تا دیرگاهی آن را
با حیرت
در کله های سنگی شان
تکرار می کردند.
□
گاهی سوال می کنم از خود که
یک کلاغ
با آن حضور قاطع بی تخفیف
وقتی
صلات ظهر
با رنگ سوگ وار مصرش
بر زردی رشته ی گندمزاری بال می کشد
تا از فراز چند سپیدار بگذرد،
با آن خروش و خشم
چه دارد بگوید
با کوههای پیر
کاین عابدان خسته ی خواب آلود
در نیم روز تابستانی
تادیرگاهی آن را با هم
تکرار کنند؟
شاملو-شهریور 1354
درباره ی شعر:
روشن است که ((آن کلاغ )) نیماست و شاعر بزرگ نوگرا، که زمانی خود شاگرد نیما بوده، در این شعر زیبای مستند، تصویر دیگر و تازه ای و اصلا تابلویی از رویارویی نو و کهنه، تجدد(مدرنیته) و سنت نقش می زند. کلاغ و نیما هردو اهل یوش اند.
کلاغ با بال زدن (قیچی سیاه اش) از فراز گندمزاری با رنگ زرد برشته اش در مسیری نه چندان موزون به آسمان پر می کشد که شاعر آن را به بریدن قوسی کج و کول در زمینه ی آسمان تشبیه می کند: نیما با قلم اش و جوهری سیاه رنگ روی کاغذی که کاهی به تصور در آمده (زردِ برشته) اوج نوینی را نشانه گرفته که نه خود این اوج و نه شیوه ی رسیدن به آن، با معیار قواعد و نظام شعری کهن موزون نیست، و این است که کوهها ناتوان از درک غارغار خشک کلاغ (=قدما گیج از بیان شعریِ نویِ نیمایی) آنچه را که کلاغ گفته (نیما سروده) در کله های سنگی شان با حیرت تکرار می کنند (قدما با جمود و بی تحرکی فکری ناشی از سرسپردگی مزمن به قاعده ها و نظام ارزشی کهنه فقط می توانند بهت زده، شعر تازه را بیهوده پیش خود تکرار کنند)
این کلاغ نه ترسوست و نه سربه هوا، بلکه یورش گر است، با خشونت و خشم در آسمان کاغذی مات (دیوان های کهنِ کلاسیک با کاغذهای رنگ باخته شان) چاک می اندازد و تازه رو به کوهها در این لحظه می غرد(و این اصل کار نیماست)، اما حریف های بی حوصله و دچار رخوت تاریخی دیرین در موعد قیلوله یا چرت بعد از ظهری باستانی، فکر و مغز شاداب و پذیرای مخاطب های محترم و نوینِ غارغار خشک کلاغ/شعر تقطیع شده نیمایی را ندارند و این طنینی تازه در ذهن منجمد و سنگی شان تنها پژواک مکرر آوایی در غارهای تاریک را می رباید.
اما جذابیت و ژرفا و پیچیدگی و مدرنیسم این شعر، با نیما یوشیج در مقام مظهر بی باکی و دگرگون خواهیِ مدرنیسمی که به پیکار سنت می رود، فقط خلاصه و محدود در تعبیری که عرضه شده نیست. جذابیت و ژرفای آن به پیچیدگیِ فرمالی ست که اگر خودمان را به تعبیر یاد شده قانع کنیم به کلی از دست می رود و از درکش غافل میم انیم. موضوع فقط این نیست که شاعر، شاعرِ مدرن دیگری را که پیشگام و پیام آور بوده با ایماژهای شاعرانه ای توصیف و از نوگرایی ستایش کرده باشد. این کار را کرده اما نکته های بنیادینِ این شعر در چگونگی تحقق یافتن آن است.
شاملو شاعری سراپا و با جان و دل مدرنیست بود. شاعرهای بزرگ و نوگرای دیگرمان، از جمله نیما، هم مدرنیست بودند اما شاملو به مدرنیسم خود آگاه بود و فقط شعر مدرن نمی گفت بلکه مدرنیسم شعر نو یک موضوع یا دغدغه ی دائمی برای او بود و در نتیجه شعرهایش بیان مدرن یک امر تحقق یافته نیست بلکه به گونه ای وسواسی، روایتی از مدرنیسم یا بیان مدرن، همچون یک فرآیند است. بدین سان، و این شعر ((کلاغ یوش)) از بهترین و آشکارترین نمونه های اش است، ما شعر شاملو را عموما فقط نمی خوانیم بلکه گویی در هربار خوانش در جریان تکوین آن قرار می گیریم. ...
در چشم انداز تعبیر و تفسیر یاد شده، قهرمان شعر نیما یوشیج نوگرا است که در وجود کلاغی تجلی پیدا کرده که فضای شعر را بی ملاحظه و بی پروا خط خطی می کند، در یکدستی گنبد مینا ترک می اندازد و با آواز نابهنجارش چرت کوههای جاسنگین موقر و متین را پاره می کند. شاعر با دیده تحسین به این منظره و رویداد می نگرد. و عملا و آشکارا، با نوع نمادهایی که انتخاب کرده همراهی و همدلی اش را با کلاغ یوش (نیما)، رویا رو با جهان سنت و معیارهای زیبایی اش، ابراز می کند. در قلمرو سنت محال بود که کسی قهرمان محبوبش را به کمتر از قناری و کبوتر تشبیه کند ("زاغ و زغن" ایماژ خوشایندی در شعر کلاسیک ندارد و تازه در شعر مدرن ایران است که شاعران زاغچه ها را سر مزرعه ها جدی می گیرند.) این نمایان گر چیزی بیشتر از فاصله که نمایانگر شکافی میان رویکرد مدرن و دیدگاه زیباشناختی سنتی ست.
در رویکرد کلاسیک، حقیقت و آرمان زیبایی یکسان و ملازم هم انگاشته می شد. در قناری مرده کمال الملک درد وجود ندارد بلکه همه یکسر زیبایی ست چون مرگ حق است و حقیقت، آرمان زیبایی ست. اما رویکرد شاعر مدرن به کلی و یکسر از ریشه دیگرگونه است: برای او در عرصه ی زیباشناختی، همچنان که در عرصه اخلاق نیز، مقوله های پیشینیِ تعریف شده و طبقه بندی شده وجود ندارد. کار او، بدین سان، نه توصیف زیبایی، بلکه آفرینش آن است.
رخت بستن دورنما و منظره های از پیش زیبای طبیعت- که امروز تنها فن آوری پرمرارت نگارگر را در تقلیدی ماهرانه از طبیعت به ما القا می کنند- از جهان نقاشی مدرن از همین روست. و شاملو آشکارا در پی ترسیم یا توصیف منظره ای تقلید شده از طبیعت نیست، حتی خود طبیعت، بلکه هر آنچه هست بازتاب نگاه انسان در مقام موجودی سراپا فرهنگی ست. پس، کلاغ وقتی نیما یوشیج است می تواند نه تنها به رغم غارغار نابهنجارش- که مقوله ای زیست شناختی و مستقل از انتخاب شاعر است- بلکه به رغم صفت های دیگری که شاعر به او نسبت داده-طرز بال زدنی که نه فقط لطیف نیست بلکه یادآور جنبش تیغه های قیچی ست یا شیوه پروازی که موزون جلوه داده نشده و انحنای کج و کولی را نقش می زند- زیبا باشد.
و به نظر می رسد که زیباست چون خشمگین است و خشمش متوجه رخوت و کاهلی و سستی تلنبار شده تاریخی ست که هم به گنجینه های خودش می نازد و هم از آنها ارتزاق می کند(مثل موزه ای که ظاهرا باید فقط برای تماشا باشد اما موزه دار همچنان و هنوز توی جامها و پیاله های عتیقه اش می نوشد و می آشامد).اگر این شعر فقط همین ها بود شاید فقط در حد گونه ای اعلام مواضع به هواداری از شعر نو باقی می ماند-مانند بسیاری از شعرهای خوب معاصرمان- اما وجه مدرنیستی تمام عیار کنونی را نمی داشت که در فرم آن تنیده است.
نخست به شیوه تابلوسازی شاملو در آن توجه کنیم. همچنان که گفتم این شعر نمونه ای گویا از شیوه شاعرانه ی مدرن شاملو در ساختن تابلو است. و نکته ساختاری آن به سادگی این است که شاعر ما را به هنگام درست کردن قاب برای تابلویی تمام شده سروقتِ تماشای آن نبرده بلکه-انگار بی دعوت- و یکباره حضور یافته ایم تا از اولین ضربه های قلم نقاش/شاعر کار را چنان طرح کرده و به پیش می برد که گویی با جان و دل نه فقط آوای خش و خش تارهای مویی را بر بومی می شنویم بلکه رنگها را نه تنها مشاهده که بویشان را هم استشمام می کنیم.
اما ناگهان –و این گویا ضربه ی کاری تر و مدرن تری ست- در می یابیم که خود نقش، آن کلاغ، هم دارد نقشهای دلخواه خودش بی پروا و ملاحظه ای بر بوم نقاش/شاعر رسم می کند. و دفعتا از خود می پرسیم که آیا اصلا شاعر ماست که نقش هم دارد می زند یا او تنها دارد فعالیت یک کلاغ نگارگر را گزارش می کند؟ این تجلی اراده ی خلاقه در اثری که به نوبه خود محصول خلاقیت است یکی از شاخص ترین رویکردهای هنر مدرنیستی ست(از نمونه های شاخص آن در سینما "هشت و نیم" فلینی ست). چیزی که گویی خلع ید از شاعر را در ادامه نگارگری اش از سوی کلاغ نهایی می کند در پاره ی دوم شعر آشکار می شود. در این پاره، انگار، شاعر تسلیم می شود و قلم مو در دست عقب می کشد تا رو به تابلویی که کلاغ آن را دارد از آنِ خودش می کند معنا و فایده ی فعالیت او را از خودش بپرسد. ...
شعر کلاغ یوش در دوپاره ی مجزا عرضه شده. شاعر با نشانه ای گرافیکی(□) مرز میان این دوپاره را قطعی کرده است. اما مضمون هردو پاره عملا یکی ست بی آنکه با تکراری-که عموما یأس آلوده و حاکی از ناامیدی هنرمند است- روبه رو بشویم. در ((کلاغ یوش)) همچنین است: در پاره اول با روایت استعاری و در پاره دوم با روایت واقع نماتری از همان ماجرا روبروییم. مثلا آنجا که کلاغ در پاره اول ((با قیچی سیاهش)) و ((بر زردی برشته گندمزار)) با خش خش ((از آسمان کاغذیِ مات)) قوس کجی می برد در پاره دوم به این تعبیر می شود که بالای سر گندمزار اوج می گیرد تا از فراز چند سپیدار بگذرد. اما هرچند که در پاره دوم از استعاره ((قیچی سیاه)) برای بالهای کلاغ نشانی نیست، ولی رنگ سایه کلاغ به ((سوگواری مصر)) او برگزار می شود که همراه با ((حضور قاطع بی تخفیف))اش که حاکی از استواری عزم و تصمیم اوست وی را به رغم لحن ملایم و تا حدی اندوهبار شاعر، منادی مرگ شعر کهنه و جاسنگین و رخوتناک می نمایاند.
این تغییر زاویه دید-از پاره اولی به دومی، از خشونت و قطعیت اولی به ملایمت و حزن اندیشناک دومی- نمونه های دیگر نیز در سینما دارد: "راشومون" کوروساوا، "فیل" گاس ون سنت، و حتی جانشین هم شدن متوالی دو بازیگر در یک نقش در "میل مبهم هوس" بونوئل. در همه این نمونه ها تغییر زاویه ی دید دعوتی فلسفی به مدارا و خویشتن داری ست. به وسعت نگرش و درک دیگری. شاملو گویی خودش را دو پاره می یابد؛ در یکی با شور و حرارت از نظاره ی کلاغ/نیما به هیجان می آید و در دیگری همان رویداد در قالب پرسشی بیان می شود که یک پاسخ احتمالی به آن، بیهودگی چیزی ست که در پاره ی نخست آن همه پرماجرا و نشاط انگیز بود.
البته در همین حد نیز بار دیگر در با این حقیقت هنری روبه رو می شویم که زیبایی ربطی به مضمون ناکامی یا کامروایی ندارد. و ما حتی از مطالعه ناکامی هم نیرو می گیریم. از سوی دیگر، شاعر نگران فایده ی تلاش و تحول خواهی ای ست که خود-ازجمله با همین شعر- همچنان دارد در راه آن می کوشد. اما شاعر حق دارد احساس نامیدی کند و همچنان با بیان نوین آن حیات بخش و برانگیزاننده باشد. و همچون آن کلاغ سیاه، و همچنان و هنوز، با روایت ((رنگ سوگوار مصرش)) سوگ کهنه پرستان را بر پرده ی زرین ((زردی برشته گندم زار)) به سرور شعر نوی اش برگزار کند.
اما شاملو شاعری حماسی بود. حماسه کل نگر و کل گراست. جماسه ناظر به چشم اندازهاست نه به نماهای بسته یا نزدیک. در ((کلاغ یوش))، چه در پاره ی نخست و چه در دومین پاره ی آن نمای عمومی و فراخ حرف اول ساختار را می زند، با اینکه کلاغ قهرمان این فضاست ولی شاملو هرگز نکوشیده تا عظمتی –حتی عظمتی نمادین- را در برابر فراخنای آسمان یا عظمت کوهها به او نسبت دهد-((کوههای پیری)) که به ((عابدان خسته ی خواب آلود)) تعبیر شده است: نیایش کنندگان بی تحرک فاقد پویایی ارزش های کهنه و مرده ای که هنوز مقدس شان جلوه می دهند- و نه تنها چنین نکرده که حتی کلاغ را برای اوج گرفتن و عبور از فراز سپیدارها هم ناتوان از پرواز در مسیری موزون تصویر کرده است. البته این ناموزونی-همانطور که اشاره رفت-نمادی از مقابله با اوزان عرض و قواعد شهری کهن است. اما مهم است که حتی نمادها منطق های عینی خود را در جهان عملی و روزمره داشته باشند(شده حتی اگر به بهای تضاد با معنای نمادینشان).
من در آغاز از ((کلاغ یوش)) به نوعی شعر مستند یاد کردم، چون از همان بار اول که آن را خواندم-وهر بار دیگر که می خوانمش- بی اختیار برایم یادآور فیلمهای مستند جهان وحش است. در نسبت با این شعر، آیا وقتی به نظاره جهان وحش می نشینیم فقط برای ارضای کنجکاوی علمی و عینی مان نسبت به دیگر جانوران دنیاست؟
به شخصه هم این را تجربه کرده ام . هم آن را در دیگران دیده ام که مشاهده ی شباهت هایی که میان خود-به عنوان آدمی- و جانوران در مستندهای وحوش می بینیم ما را به وجد می آورد. با این حساب آیا حق با آن دانشمند افسرده سیمای "سولاریس"ِ تارکوفسکی است که کنار دریچه ی سفینه و رو به سیاره/اقیانوس سولاریس زمزمه می کرد:(( ما در کائنات پی آینه می گردیم چون در جستجوی خود هستیم))؟ اگر نظاره ی جهان به قصد یافتن معنایی برای تنهایی وجودی مان در آن باشد شاملو تصویر دلکشی از این معنا را در ((کلاغ یوش)) به ما داده است؛ تصویری که همه ی جلوه های عظمت در آن ساکن است و آدمی/کلاغی خرد چون نقطه ای پردغدغه اما رها، یگانه جنبش در این جهان است.