ای آنکه غمگنی و سزاواری
واندر نهان سرشک همیباری
رفت آنکه رفت و آمد آنک آمد
بود آنچه بود، خیره چه غم داری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتیست، کی پذیرد همواری؟
مُستی نکن که او نشنود مُستی
زاری مکن که نشنود او زاری
شو، تا قیـامت آیـد زاری کن
کی رفته را به زاری
... دیدن ادامه ››
باز آری؟
آزار بیـش بیـنی زیـن گردون
گر تو به هر بهانه بیـازاری
گوئی گماشته است بلائی او
بر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدید نی و کسوفی نی
بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی ترسم
بر خویشتن ظفر ندهی باری
اندر بلای سخت پدیـد آید
فضل و بزرگمردی و سالاری
رودکی سمرقندی