قسمتی از دیالوگ های نمایش "معرکه در معرکه" نوشته استاد سید محمد داوود میرباقری
دختر: بابا.هر کی بره سفر دیر میاد؟
پهلوان: نه جانِ دل.هر کی تو سفر گم بشه دیر میاد.
دختر: آدم گنده ها هم بلدن گم بشن؟
پهلوان: هر کی ناشی باشه گُم میشه بابا.
دختر: ناشی چیه؟
پهلوان: ناشی ناشیه.
دختر: مث کی؟
پهلوان: مث من.
دختر: آدم گم بشه
... دیدن ادامه ››
چی میشه؟
پهلوان: هیچی،تنها میشه.
دختر: تنها بشه چی میشه؟
پهلوان: دلش تنگ میشه،غصه می خوره،مریض میشه،می میره.
دختر: پس تو چرا نمردی؟
پهلوان: {می خندد} ای ناقلا.می خوای بمیرم؟
دختر: نه.رفتی سفر،منم ببر.دستمو محکم بچسب که گم نشی.
پهلوان: بازیگوشی کنم چیکارم می کنی؟
دختر: گوشاتو می بُرّم.
پهلوان: آخ چِشَم.
دختر: چشات چی شده؟
پهلوان: لوچّه،لوچ.
پهلوان شکلک می سازد.دختر می خندد.اما خنده اش دوامی ندارد،متوجه جای خالی مادرش می شود،افسرده می شود.
دختر: بابا،مادر چرا رفت؟
پهلوان: خسته بود جانِ دل.
دختر: خسته که باشی چی میشی؟
پهلوان:کوفته میشی.
دختر: کوفته که باشی چی میشه؟
پهلوان: کوفته که باشی قل می خوری،میری یه جای خلوت،یه گوشه دنج،دستاتو می ذاری زیر سرت،پاهاتو تا می کنی،خُرّ و پف رو هوا می کنی.