شب
عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم قطارها قرار مدار گذاشته بودیم که هرکس اول ترفیع رتبه یافت, به عنوان ولیمه یک مهمانی دستع جمعی کرده, کباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده و به عمر غذتش دعا کنند.
زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد.
اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هر جهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود, آش جو اعلا و کباب بره ممتاز و دو رنگ پلو چند جور خورش با تمام مخلفات روبه راه شده است. در تختخواب گرم و نرم تازه ای که از جمله اسباب جهاز خانم است لم داده که عیالم وارد شد و گفت جوان دیلاقی مصطفی نام آمده می گوید پسرعموی تنی تو است. مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق کمیاب و شیء عجیب بودم که عیالم هراسان وارد شد و گفت: خاک به سرم مرد حسابی, اگه امروز این غاز را برای مهمانهای امروز بیاوریم, برای مهمانهای فردا از کجا غاز خواهی آورد؟
مصطفی گفت: اگر ممکن باشد شیوه ای سوار کرد که امروز مهمانها دست به غاز نزنند... وقتی درست آنرا در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم, معلوم شد آنقدرها هم نامعقول
... دیدن ادامه ››
نیست.
وقتی سر دماغ آمدم خندان و شادمان روبه مصطفی نموده گفتم : اولین بار است که از تو یک حرف درست حسابی میشنوم. نزدیکتر بیا. بیا روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین...
چیزی که هست ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات آش جو و کباب بره و برنج و خورشت, غاز که روی میز آوردند, میگویی ای بابا دستم به دامنتان, دیگر شکم ما جا ندارد. کاه از خودمان نیست کاهدان که از خودمان است...
پس از مدتی کوک کردن دستگاه صدا گفت : خوب دستگیرم شد خاطر جمع باشید که از عهده برخواهم آمد.
دو ساعت بعد مهمان ها بدون تخلف, تمام و کمال دور میز حلقه زده و در صرف کردن صیغه بلعت اهتمام تامی داشتند که مصطفی با لباس تازه و جوراب و کراوات ابریشمی ممتاز فتان و خرامان چون طاووس مست وارد شد...
این آدم بی چشم و رو که از امازاده داوود و حضرت عبدالعظیم قدم آنطرفتر نگذاشته بود, از سرگذشت های خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر اروپا و آمریکا پیزها حکایت میکرد که چیزی نمانده بود که من هم بر منکرش لعنت بفرستم.
حالا آش جو و کباب بره و پلو و چلو و مخلفات دیگر صرف شده است و پیش درآمد آروق شروع گردیده و موقع مناسبی است که کباب غاز را بیاورند. مصطفی به محض اینکه چشمش به غاز افتاد رو به مهمان ها نموده گفت: آقایان تصدیق بفرمایید که میزبان عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند. آیا حالا وقت آوردن عاز است؟
مهمانها سخت در محضور گیر کرده و تکلیف خود را نمی دانند.
کار داشت به دلخواه انجام میافت که ناگهان از دهنم در رفت که آخر آقایان; حیف نیست کا از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی برغان پرکرده اند و منحصرا با کره فرنگی سرخ شده است؟
هنوز کلام از دهن خرد شده ما بیرون نجسته بود که مصطفی بی اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کندهو به نیش کشید.
به چشم خود دیدم غاز گلگونم, لخت لخت قطعه بعد اخری طعمه این جماعت کرکس صفت شده و " کان لم یکن شیئا مذکورا" در گورستان شکم آقایان ناپدید گردید.
به مجرد اینکه از اتاق بیرون آمدیم در را بستم و صدای کشیده آب ندیده ای به قول متجهددین طنین انداز شد. خانه خراب تا حلقوم بلعیده بودی تا چشمت به غاز افتاد دین و ایمانت را باختی؟
-پسرعمو جان من چه گناهی دارم؟ وقتی باهم قرار مدار گذاشتیم شما صحبت از از غاز کردید, کی گفته بودید توی روغن فرنگی سرخ شده و شکمش وی برغان است؟
به قدری عصبانی بودم که چسمانم جایی نمیدید...بی اختیار در خانه را باز کردم و این جوان نمک نشناس را مانن موشی که از خمره روغن بیرون کشیده باشند, بیرون انداختم.
فردای آنروز به یادم آمد یک دست از بهترین لباسهای نو دوز خود را با کلیه متفرعات به دست چلاق شده خودم از خانه بیرون انداختم. ولی همچون تیری که از شضت رفتع باز نمی گردد, یک بار دیگر به کلام بلندپایه << از ماست که بر ماست >> ایمان آوردم و پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم.
کباب غاز - محمد علی جمال زاده