تیوال اکبر خوردچشم | دیوار
S3 : 02:14:06
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
سلام عزیزان....
کسی جدول نمایش های خیابانی جشنواره فجر رو داره؟
یا نه، ساعت اجرا رو به بنده بگه؟
ممنونم
https://t.me/Fajrchannel37
جدول ها در تلگرام جشنواره کامل هست
و سایت فروش ایران نمایش
https://www.irannamayesh.com/
۲۳ بهمن ۱۳۹۷
خواهش میکنم موفق باشید ..
۲۴ بهمن ۱۳۹۷
سپاس گزارم گرامی بانو
۲۵ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام دوستان...
گروه تلگرامی درباره تئاتر اگر هست ما را هم عضو کند.
سپاس

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی ست
پشت پرچین من این سو همه اش ویرانی ست

انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من در خود من زندانی ست

دست های تو کجایند که آزاد شوم؟
هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست

ابرها طرحی از اندام تو را می سازند
که چنین آب و هوای غزلم بارانی ست

شعر آنی ست که دور لب تو می گردد
شاعری لذت خوبی ست که در لب خوانی ست

دوستت ... دیدن ادامه » دارم اگر عشق به آن سختی هاست
دوستم داشته باش عشق به این آسانی ست
عالی...
۰۸ فروردین ۱۳۹۵
سلام
--------
انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من در خود من زندانی ست

شعر آنی ست که دور لب تو می گردد
شاعری لذت خوبی ست که در لب خوانی ست

دوستت دارم اگر عشق به آن سختی هاست
دوستم ... دیدن ادامه » داشته باش عشق به این آسانی ست

--
اکبر جان خیلی عالی و زیبا . تبریک میگم بخاطر این شعر زیبا و حس بسیار دلنشیت
۰۸ فروردین ۱۳۹۵
سلام خانم ایمانی
ممنونم
در صورت امکان آدرس ایمیل تان را بدهید، ممنون می شوم
۱۵ فروردین ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام دوستان خوبم....
خیلی دوست دارم توی گروه تلگرام مربوط به تاتر یا داستان عضو بشم...
اگر بزرگواری این کار براش امکان پذیره، آدرس یا شماره اون گروه برام ایمیل کنه...ممنونم
ایمیل من:
sarab1366@yahoo.com
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت

در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت

بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟

من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت

با ... دیدن ادامه » شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت

در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !؟

می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت .
عالی...
۲۵ بهمن ۱۳۹۳
درود جناب خوردچشم
اگر اشتباه نکنم این شعر زیبا
از اقای محمد سلمانی ست...
۲۵ بهمن ۱۳۹۳
راستش نمی دونم خانم ایمانی بزرگوار...اما هر چیه جالب و دل نشینه
۲۵ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک نمایش کوتاه رادیویی
( پخش شده در تاریخ 19بهمن 93 از رادیو سلامت) برنامه زندگی جاریست...
آقا:
سفرنامه عهدقجری
/ موزیک/
آقا:
این سیاهه: همدلی یا همزبانی
/ موزیک/
آقا1:
اندر بلاد شهر می گردیم و در جست و جوی آنیم که همدلی بهتر است یا همزبانی!
مردمان بسیارند و هر کس از هر طیف و دسته ای!
پس یافتن سوژه ی مناسب اندر باب همدلی بس سخت است و دشوار!
آهان! پیدایش کردیم و چقدر هم از یافتن آن شادمان شدیم!
زن و مردی را مشاهده می کنیم که چون دو بلبل عاشق گل می گویند و گل می شنوند. می خندند و شادمانی و نشاط از وجنات ایشان هویداست!
پس اندکی به جانب ایشان می رویم تا شاید گفتمان یا همان دیالوگ ایشان برای آیندگان در ضبط آید
/ ... دیدن ادامه » موزیک/
/ سر و صدای خیابان/+/ صدای قدم ها/
خانم:
تندتر آی...تندتر آی که جامه ای دیدم بس دلفریب و چشم درآور!
آقا2:
چه؟ چشم درآور؟ نکند جامه ی جنگ است؟
خانم:
خیر..خیر... این را از شادمانی می گویم! باشد دوستان ببینند و شاد شوند و دشمنان شنوند و اندوهگین شوند!
/ صدای زنگ موبایل/
آقا2:
هان؟ این دیگر کیست؟
خانم:
خدا کند، هرکه است نشاط ما را به اندوه بدل نکند!
/ قطع صدای قدم ها/
آقا2:
آخ نه! خودش است!
خانم:
که است؟
آقا2:
معلوم است، صاحب خانه!
خانم:
جوابش را بده که ندهی جوابمان می کند در این زمستان سرد!
آقا2:
آری...آری....
/ صدای فشار دادن دکمه/
آقا2:
الو... سلام عرض شد ای استاد بزرگ و ای صاحب خانه ی بخشنده که اندر بخشندگی بزرگ هستی و ..
مردمسن:
/ از پشت تلفن/ و علیک! کرایه زیاد شده است، دانستی؟
آقا2:
آری...آری.... اما..
مردمسن:
/ از پشت تلفن/ اما بی اما... بای!
/ صدای بوق اشغال/
خانم:
چه شد؟ چه می خواست این فرصت طلب روزگار؟
آقا2:
/ ناراحت/ ساکت باش زن...ساکت باش که مرا اعصابی نمانده
خانم:
هان؟ چه شد آن همه گل گفتن و گل شنفتن؟
آقا2:
هیچ! همه خزان شد! خزان!
خانم:
ولی نه، من رخصت نمی دهم همزبانی مان خزان شود!
آقا2:
چگونه؟
خانم:
معلوم است! جامه از تو نمی خواهم!
آقا2:
یعنی؟
خانم:
آری... با همان جامه ی کهنه ی خویش می سازم تا روزگارمان خوش بماند!
آقا2:
خدایا...خدایا چه می شنوم؟
خانم:
هیچ، سخنی که از دل برآمده و لاجرم بر دل خواهد نشست! حال برویم، برویم که کار بسیار در خانه دارم
آقا2:
برویم، خدایا باز هم شکر که در کنار صاحب خانه ای آن چنان، زنی این چنان مرا نصیب کرده ای؛ شکر!
/ موزیک/
آقا1:
خدارا شکر که چنین تمام شد و ما را هم خنده شد که خنده ی دیگران، آرزوی ماست!
دوستان دوستدار سفرنامه، تا سیاهه ای دیگر بدرود!
/ موزیک/
وحید هوبخت، آرزو نوری و مجتبی تاج میری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قصه: برگ پاییزی

با اولین برگ زردی که افتاد روی زمین، دل پیرمرد هری ریخت پایین. اضطراب برش داشت . چند قطره عرق سر خورد روی گونه های چروک خورده اش. باورش نمی شد که راستی راستی پاییز از راه رسیده باشه و برگ ها یکی یکی به نوبت روی زمین بیفتند.
پیرمرد توی پارک سرکچه شون و روی همون نیمکت همیشگی و تکراری لم داد. بعدشم زل زد به فواره ی آبی که همین طور بالا می رفت و بالاتر می رفت. اما سرآخر نفسش بند می اومد و برمی گشت توی حوض آب؛ درست مثل خود پیرمرد که وقتی بچه بود، هیچوقت از بازی کردن خسته نمی شد و همراه خواهرش...
دیگه نتونست طاقت بیاره و بغض عجیبی گلوش رو گرفت. ولی هرجوری بود، زیر لب گفت:
« مریم...مریم...خواهرم...»
نمی دونست چرا دلش یه دفعه هوای خواهرشو کرده؛ چند سالی می شد مریم مرده بود و پیرمرد نمی تونست باور کنه خواهر دوقلوش رو از دست داده. اماخب، چی کار می تونست ... دیدن ادامه » بکنه؟
آهی کشید و خم شد و یه برگ زرد رو از زمین برداشت. بو کرد؛ بوی بچگی هارو می داد. بوی همون موقع هارو که تا اولین برگ پاییزی می افتاد روی زمین، اون و خواهرش مریم سر یه تیکه برگ دعواشون می شد. هرچند اون زورش زیاد بود و مریم تسلیم می شد و در برابرش کوتاه می اومد و با گریه می رفت سمت مادرش، اما هنوزم که هنوزه صداش توی گوش پیرمرد مونده که می گفت:
« عیب نداره؛ حیاطمون که پر برگه! اینام یه روزی زرد میشن دیگه!»
بعد شکلک درمی اورد و خودش رو توی دامن گل گلی مادر پنهون می کرد؛ آخ که چقدر دیدنی بود خنده جای گریه رو می گرفت.
پیرمرد دوباره آهی کشید و زیر لب گفت:
« کاش مریم زنده بود! کاش بچه بودیم و هرچقدر که می تونستیم از توی پارک برگ خشک جمع می کردیم و بعدشم لای دفتر مشق مون میذاشتیم تا هر وقت آقاجون از سرکار به خونه میاد، سمتش بدوییم و هر کی که زرنگ تره، زودتر دفتر مشقش رو باز کنه و اینطوری یه شاهی از آقاجون جایزه بگیره!»
باد سردی وزید. برگ ها یکی یکی از روی شاخه ی درخت ها افتادند پایین. پیرمرد سردش شد. به عصاش تکیه داد و از جاش بلند شد تا سمت خونه اش بره. احساس کرد از خوشحالی توی پوستش نمی گنجه، آخه ظهر بود و مثل همیشه زنش، انسیه براش یه غذای خوب پخته بودو انتظارش رو می کشید که شوهرش کی از پیاده روی برمی گرده.
زیر درخت ها و روی سنگفرش پارک پرشده بود از برگ های زرد و قرمز و نارنجی. پیرمرد با اون کت و شلوار سیاهش مثل نقطه ای سیاه وسط اون همه رنگ دیده می شد که عصا زنان داشت راه می رفت که یعنی؛ هرچند پاییز و زمستونه، اماخب، زندگی همچنان جریان داره!
پایان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک نمایش کوتاه رادیویی( پخش شده از رادیو سلامت 15مهر93)
/ صدای قدم ها/
پیرمرد:
حالا بهت نشون میدم با کی طرفی
پیرزن:
فکر کردی زرنگی؟ هوم، نوبت منه بهت نشون میدم با کی طرفی آقا
پیرمرد:
راس میگی ها...من اصلاً یادم نبود با کی طرفم ها
پیرزن:
خوبه، بعد پنجاه سال زندگی مشترک، بالاخره فهمیدی با کی طرفی
پیرمرد:
حالا که من فهمیدم با کی طرفم بیا برگردیم سرخونه زندگیمون، خوب نیس توی این سن و سال از هم طلاق بگیریم
پیرزن:
هوم، دیدی نفهیدی با کی طرفی
پیرمرد:
حالا ... دیدن ادامه » مگه من، جز اقدس خانم، با کی طرفم ها؟
پیرزن:
معلومه، با یه زن که زن نیس
پیرمرد:
اینو که خودمم می دونم
پیرزن:
حیف..حیف که یه بار نگفتی با یه شیر زن طرفی که یکی مثل تورو تشنه می بره لب چشمه و تشنه برت می گردونه
پیرمرد:
برمنکرش لعنت!
پیرزن:
/ با لحن جاهلی/ بشمار!
پیرمرد:
شمردم، خیالت راحت چیزی ازش کم نشده
پیرزن:
از چی؟
پیرمرد:
از ستم هایی که بهم شده، به قول امروزی ها از رعایت نشدن حقوق بشرم
پیرزن:
یعنی میگی من به تو ستم کردم ها؟
پیرمرد:
نه بابا...من کی باشم از این حرفها بزنم
پیرزن:
چرا! ته دلت اینو میگه! باشه..وقتی ازت طلاق گرفتم و رفتی یه زن ظالم ودیکتاتور گرفتی، اونوقت قدر منو می دونی
پیرمرد:
وای ظالم تر هم هس!؟
پیرزن:
چی؟ چی؟ یعنی من با این قلب مهربونم، ظالمم؟
پیرمرد:
نه..نه.. اصلاً میگم بیابرگردیم سرخونه و زندگیمون
پیرزن:
نه..تو دیگه به اون خونه برنمی گردی
پیرمرد:
چرا؟
پیرزن:
چون پنجاه ساله همش توی کارهای من دخالت می کنی!
پیرمرد:
کدوم کارها؟
پیرزن:
خیلی ، مثلاً تربیت بچه!
پیرمرد:
آخ نگو که دلم خونه
پیرزن:
از دست من؟
پیرمرد:
نه، از دست تربیت بچه هامون!
پیرزن:
مگه اونها چیکارت کردند؟
پیرمرد:
هیچی! دخترمون، چشم بد دور، واسه خودش مردی شده!
پیرزن:
مگه بده؟
پیرمرد:
نه کی گفته بده؟! در عوض پسرمون واسه خودش یه کدبانویی شده، بازم چشم بد دور از هر انگشتش هنر پشت هنر می باره
پیرزن:
داری متلک میندازی! دیگه با تو زندگی کردن محاله! بریم زود از هم طلاق بگیریم!
پیرمرد:
باشه بریم! اما نمی دونم چرا دلم واسه دخترمون می سوزه
پیرزن:
چون قراره بدون پدر بمونه؟
پیرمرد:
نخیر! سی و چندسالشه،به هر خواستگاری جواب رد میده هیچ، بلد نیس یه دم پختک هم بپزه!
پیرزن:
خب نپزه، وقتی کافی شاپ و پیتزا فروشی هست، این کارها دیگه دمده شده
پیرمرد:
بله حق با توست! حالا از اون بدتر، پسرمونه، چهل و دو سالشه، اما نمی تونه کوچیک ترین مسئولیت زندگی رو گردن بگیره
پیرزن:
خب، نتونه! با زنش تقسیم کار می کنه
پیرمرد:
زن؟ هوم، کدوم زن؟
پیرزن:
به کوری چشم حسودها یه زنی براش بگیرم که بیاد و جمعش کنه!
پیرمرد:
حتماً دامادمونم میاد و برای دخترمون غذا می پزه!
پیرزن:
بله!
پیرمرد:
بریم...بریم که تا حالاش هم دیرمون شده
پیرزن:
باشه! بریم از هم طلاق بگیریم، تا حالاش هم صبر من به خاطر بچه هامون بوده!
پیرمرد:
حق با توست! منم به خاطر اونا خیلی صبر کردم، اما حیف، اونی که می خواستم نشد
/ صدای قدم ها/
پیرزن:
حالا کجا داری میری با این عجله؟
پیرمرد:
/ صدا کمی ضعیف/ برای طلاق عزیزم!
پیرزن:
گفتی عزیزم، باشه، بخشیدمت دیگه ازت طلاق نمی گیرم!
پیرمرد:
/ صدا ضعیف است/ نه...نه...دیگه اون کلاهه سرم نمیره! من رفتم، تو هم بیا!
پیرزن:
اِ...رفت... بذار به خونه زنگ بزنم، به فرشاد بگم حواسش به غذا باشه! الانه دخترم،مریم با ماشین دنبالمون بیاد و مارو به خونه برگردونه!
/ صدای گرفتن شماره ی تلفن همراه/
/ موزیک/

تا شروع کردم تمام شد، متن گرچه تلخ بود، اما روان و شیرین ست.
۱۶ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چندتا داستانک( سال 80تا82 و شوق نوشتن داستانک و چاپ اونها که در ذهنم فوران می کرد...)
زیبایی
خودش را خوب در آینه دید ؛قشنگ نبود و با آن صورت پر از چین و چروک بد جوری توی ذوق می زد.عصبانی شد.خواست با مشت بزند و آینه را بشکند ،یاد همسایه هایش افتاد که هر وقت او با غرغرهایش آنها را آزار می داد ،بی توجه نگاهش می کردند و می گفتند :«مهم نیست قشنگ نیستی، قشنگ اینه که مهم نیستی!»



امکانات
خوب به بطری نوشابه نگاه کرد ؛یک مارک براق خارجی داشت و ظاهرش هم حسابی برق می زد . بازش کرد ،بوی خوش و به دنبالش گاز آن زد بیرون . چند قطره از آن را نوشید ، لذت برد و سر کیف آمد وخودش را به دیوانگی زد و گفت :« آب داره ،گاز داره ،قوطیش هم برق داره ،کاش خارجیا یه خط تلفن هم براش می کشیدن!»

خانه
مرد جوان توی پارک نشسته بود . غصه می خورد ،آخر جوابش کرده بودند که چون خانه ی مستقل نداری ... دیدن ادامه » به تو دختر نمی دهیم . شاید هم حق داشتند؛ چون این روزها داشتن یک خانه ی مستقل از شرایط ازدواج است. ناراحت سرچرخاند ؛ روی یک برگ حلزونی داشت به آرامی راه می رفت. با حسرت به حلزون وصدف رویش نگاهی انداخت و زیر لب گفت : «کاش منم حلزون بودم ،اونوقت مادرزادی یه خونه داشتم .»
زیباست..وقابل تامل!
۱۷ مهر ۱۳۹۳
ممنونم عموفرهادقصه ها
۱۸ مهر ۱۳۹۳
راهی برای ارتباط با شما هست ؟؟
۲۰ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قصه ی : تک درخت

باد تندی وزید. پنجره ها به هم خوردند و تک درخت باغچه ی کوچیک حیاط، محکم سر جاش وایساد.اصلاً نمی شد باور کرد اونجا یه زمونی باغ بزرگی بوده با کلی دار و درخت و پرنده های جور واجور ، که به بهونه ی خونه ساختن، زمینش رو تیکه تیکه کردند و درخت ها رو بریدند و جاشون حوض سیمانی ساختند با یه عالمه ماهی قرمز، اما خیلی زود به اون حوض سیمانی و ماهی هاش هم رحم نکردند و خرابش کردند و اونجا شد محل پارک یه اتومبیل سیاه رنگ که سال ها می شد جا خوش کرده بود و صبح به صبح از اگزوزش دود می زد بیرون و همه رو به سرفه مینداخت. ولی خب، تک درخت به این وضعیت عادت داشت و از جاش تکون نمی خورد. اما همیشه نگران بود که تا کی می تونه همونطور وایسه و به هر کی که میاد توی اون خونه، بگه دور و برش یه زمونی باغ بوده و توی هر فصل زیبایی خودش رو داشته؟
مثل اینکه اون زمستون با زمستون ... دیدن ادامه » های قبلی فرق داشت. یعنی آسمون خیلی دست و دلباز شده بود و به جای آفتاب، ابرهارو توی بغلش گرفته بود. اما این وسط به جای کرم های مزاحم، فکری ذهن تک درخت باغچه ی کوچیک حیاط رو آزار می داد؛ نکنه این زمستون، آخرین زمستونیه که اون داره می بینه؟ آخه هوا ناجوانمردانه سرد بود و همین طور برف می اومد و باد هم دست بردار نبود و مثل دیوونه ها خودشو می کوبید به تنه ی خشکیده ی درخت و شاخه هاشو می شکوند. ولی اون کاری به این کارها نداشت و با تردید به فردا و فرداها فکر می کرد.
بیچاره درخت ؛ به جای این که نگران خودش باشه، دلش برای پیر زن می سوخت؛ همون پیرزنی که همسن و سالش بود؛ یه چیزی تو مایه های هشتاد ، هشتاد و پنج و شاید هم نود سال . فرقی براش نمی کرد چند سالشه. مهم این بود پیرزن توی بستر بیماری افتاده بود و پنجره ی اتاقش رو بسته بودند و اون داشت مثل شمع ذره ذره آب می شد.توی اون خونه کسی، جز تک درخت چنار نگرانش نبود. حتی یه روز عروس پیرزن کنارش اومد و با خودش گفت :
« داره آخرین نفسهاشو می زنه.»
هر چند مرگ برای آدمیزاد حقه . اما تک درخت خوب می دونست اگه پیرزن از دنیا بره ، اونم مرده، یعنی پسرش خیلی زود یکی رو اجیر می کنه تا با تبر و اره برقی به جونش بیفته و اونو از ریشه قطع کنه.شایدم خیلی وقت پیش از این مرده بود و خودش خبر نداشت. آخه چند باری پای ریشه اش نفت ریختند که هر جوری هست اونو خشک کنند تا شاید مأمورای شهرداری بیاند و کنده ی بزرگش رو بِبُرند و با خودشون ببرند که توی پارک ها مثل نیمکت یه گوشه بندازنش. اما درخت چنار سخت جون تر از این حرفا بود که با این کارها خم به ابروش بیاره و از میدون فرار کنه، چون بدجوری ریشه هاش به زمین چنگ انداخته بودند و اونو رها نمی کردند؛درست مثل خود پیرزن که عروسش دائم غرغر می کرد و می گفت اتاقش بوی مرگ میده، اما همین که حالش یه کم خوب می شد ، به زور پا می شد و عصا زنان می اومد پشت پنجره و ذوق زده درختش رو نگاه می کرد . وقتی هم حالش خراب بود و نمی تونست از جاش بلند شه، این تک درخت بود که زیر خروار خروار برف، زورکی چندتا شاخه ی خشکیده اش رو برای اون تکون می داد تا شاید این طوری دل پیرزن یه کم خوش باشه و توی اون زمستون سرد بتونه درد رو تحمل کنه.
بالاخره زمستون با همه ی خوبی ها و بدی هاش داشت تموم می شد و یه هفته ای مونده بود به عید که اون روز نزدیکی های ظهر، عروس و بعدش هم پسر پیرزن با عجله و نفس زنان اومدند توی حیاط و دنبالشون هم یه مأمور شهرداری . اونا با تمسخر به درخت نگاه کردند. بعد کلی برگه ی رنگ به رنگ رو به مأمور شهرداری نشون دادند و گفتند که این درخت خشک شده و مجوز داریم و تا دیر نشده باید بریده بشه و از این جور حرفا . اما مأمور شهرداری درخت رو خوب وارسی کرد . بعدش لبخندی زد و گفت:
«نه ! این درخت که زنده اس!»
زن و شوهر هاج و واج موندند چیکار کنند و با تعجب همدیگر رو نگاه کردند . می خواستند چیزی بگند که پنجره ی اتاق باز شد و پیرزن اومد توی قاب پنجره؛
« درخت من زنده اس ! چون خود من زنده ام !»
صداش به باغچه ی کوچیک حیاط گرمی داد و مقداری از برف های روی شاخه ها سر خوردند پایین.مأمور شهرداری خندید. عروس پیرزن غرغر کرد و رفت توی خونه، اما پسرش دید روی تنه ی درخت، کنار گلوله ی برفی که داشت آب می شد، یه جوونه ی سبز روییده؛ یه جوونه ی کوچیک که با زبون بی زبونی داد می زد :
«آهای ...اهل خونه...از خواب زمستونی بیدار شین ... بهار اومده ؛ بهار!»

۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
جناب خوردچشم عالی است
واقعا خیلی صمیمی دغدغه ی این درخت عزیزو بیان
کردید...
۱۷ مهر ۱۳۹۳
جناب خورد چشم
کارتون عالیه
من عاشق داستان نویسی هستم
امیدوارم بتونم از هنر شما بهرهمند بشم
۱۸ مهر ۱۳۹۳
سلام مجدد خدمت خانم ایمانی
ممنونم بزرگوار، لطف دارید
۱۹ مهر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به بهانه ی دعای عرفه و راز و نیاز امام حسین(ع)
اصلاح دین رسول الله(ص)
کسی باورش نمی شد در میانه ی مراسم حج و در میان خیل عظیم جمعیتی که به مکه آمده بودند، نوه ی گرانقدر حضرت رسول(ص) حج خود را نیمه تمام بگذارد و راهی کوفه شود؛ این که امویان همه جا شایع کرده بودند حسین(ع) با خلیفه بیعت نمی کند، درست بود؟
هرکس حرفی می زد و بازار شایعه مثل هوای مکه داغ بود. مردی در مسجدالحرام با صدای بلند می گفت:
« ای مردم، دیدید حسین، پسر علی چگونه حج خود را نیمه تمام رها کرد و به سوی کوفه رفت؟ این است رسم مسلمانی؟ »
باز هرکس چیزی گفت؛ بعضی موافق و بعضی هم مخالف بودند. در گوشه ای از مسجد پیرمردی مثل بقیه حیران بود. عصا زنان سمتی رفت .روی تخته سنگی نشست و به یادش آمد روزی را که پیامبراسلام(ص) حسین(ع) را در آغوش گرفت. گلوی مبارکش را بوسید و گفت:
« این بوسه گاه را هیچوقت نوک خنجر ... دیدن ادامه » نمی برد!»
پیرمرد همچنان آشفته بود و نمی دانست کدام حرف را باور کند؛ حرف موافقان امام را یا مخالفانش را؟
ماه ها گذشت.خبر پشت خبر می رسید در کربلا چه بر سر حسین(ع) و یارانش آمده. اما این خبر پیرمرد را به فکر فروبرده بود که خنجر اشقیا گلوی مبارک حضرت را نبریده. پیرمرد باز به یاد آن روز وحضرت رسول(ص) و گریه هایش برای حسین(ع) افتاد که از همان ابتدای تولدش می گفت:
« ای مردم، روزی فرزندم، حسین(ع) را مظلومانه و با لب تشنه شهید خواهند کرد!»
باد تندی وزید و گرد و خاک به هوا بلند کرد. پیرمرد بلند شد. به سرش گل مالید و لباس عزا بر تن کرد. برایش فرقی نمی کرد امویان چه بر سرش خواهند آورد. باید به عنوان کسی که در خدمت پیامبراسلام(ص) بوده، پیام خون حسین(ع) را به همه می رساند.عصازنان از خانه بیرون رفت.فرزندانش نگرانش بودند. می دانستند بالاخره او کار دست خودش می دهد.
مسجدالحرام شلوغ بود. همه به دور کعبه طواف می کردند و سربازان اموی مراقب بودند کسی درباره ی حوادث چندماه گذشته حرفی نزند.اماپیرمرد روی تخته سنگی رفت. دست هایش را باز کرد و با صدای بلندی فریاد زد:
« سلام بر زاده ی حضرت بتول(س)، حسین (ع) که مظلومانه در صحرای کربلا شهید شد، سلام بر او که به خاطر احیای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد و ناجی دین جدش شد...»
پیرمرد با آن سن و سال مثل آتشفشانی می غرید و حرف می زد.میان حج گزاران شور و غوغایی به پا شد. انگار همه به دنبال بهانه بودند تا عقده ی دلشان باز کنند درباره ی قیام امام حسین(ع) و یارانش حرف بزنند. سربازان اموی هراسان سمت پیرمرد هجوم بردند.اما او کاری به نیزه های آنها و بدن زخمی خود نداشت.اشک شوق می ریخت و خدا را شکر می کرد که توانسته بود به نوبه ی خود کاری کند تا خون مطهر امام حسین(ع) و یارانش پایمال نشود.

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چند وقتی است روی یک رمان نوجوان کار می کنم، یکی را هم داده ام به یک انتشارات نام آشنا و منتظر جوابشان هستم که با هم کنار می آییم، یانه!
چه خوبه تعدادی از ویژگی های رمان نوجوان را بررسی کنیم که عبارتند از:
سوژه مورد علاقه‌
نوجوان به اقتضای‌ سنش به برخی موضوعات توجه بیشتری‌ نشان می‌دهد. روابط عاطفی حسادت، رقابت‌های درسی، ورزشی و هنری، اختلاف طبقاتی‌ و درگیری با والدین‌ از آن جمله است.
کشمکش داستانی
شروع خوب‌ و پرهیجان‌ و داستان گیرا‌ و پرماجرا‌ و به اصطلاح سینماگران‌ اکشن که بتوانند‌ خواننده را درگیر کنند‌، مورد علاقه نوجوان است‌. نوجوان حوصله خواننده حرفه‌ای و بزرگسال را ندارد‌ که بخواهد داستان‌ را تا پایان بخواند، چنان‌چه‌ داستانی در همان ابتدا او را جذب نکند به کناری می‌گذارد.
شخصیت‌های جذاب
نوجوان‌ به دنبال الگو‌گرفتن از ... دیدن ادامه » دیگران است،‌ به همین دلیل‌ شخصیت‌های جذاب، پرخون، واقعی و اکتیو او را به سوی خود می‌کشد و با آن همذات‌پنداری می‌کند‌. در این میان شخصیت‌های مثبت یا منفی تفاوتی‌ ندارند و چه‌بسا اگر شخصیت منفی در داستان باور‌پذیر‌تر باشد‌ جذب این شخصیت‌ شود.
اوج و فرود
تعلیق و اوج و فرود‌های پی‌درپی‌ نوجوان را با داستان همراه می‌کند و هر قدر‌ این اوج و فرود‌ها،‌ شیوایی نثر داستان،‌ کوتاهی جملات و گزاره‌ها ‌‌و پرهیز ار کاربرد واژگان‌ مغلق و مهجور برای خوانندگان‌ نوجوان کمتر باشد که از دایره واژگانی کمتری نسبت به خوانندگان بزرگسال برخوردارند‌، به سرعتِ خوانش آن کمک کرده‌ و باعث اشتیاق‌ در پیگیری داستان می‌شود.
دست‌کم نگرفتن مخاطب
نوجوان همواره خود را جای بزرگسالان می‌گذارد و از این‌که با او مانند کودکان بزرگ‌شده‌ برخورد کنند، دلخور است‌. مواردی مانند نام داستان، انتخاب قلم و فونت‌، ‌اندازه و قطع،‌ روی جلد ‌‌و آن‌چه در کل به آماده‌سازی کتاب مربوط است، همه در جذب خواننده نوجوان موثر است.
روایت بی‌طرفانه
در بسیاری از داستان‌های کودکان‌ برای آن‌که خواننده پیام داستان را دریافت کند نویسنده نتیجه‌گیری کرده و خواننده را بلاتکلیف‌ رها نمی‌کند . گرچه در خصوص نتیجه‌گیری و پیام‌دادن در داستان‌های کودکان هم دیدگاه‌های متفاوتی وجود دارد، اما در داستان‌های نوجوانان بایستی از آن پرهیز کرد؛ چراکه نوجوان مایل نیست‌ او را کودک فرض کرده و راه را به او نشان دهند و مثلاً در رمان به او پند داده و نتیجه اخلاقی گرفته شود.

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلمنامه ی کلیپ تلویزیونی
(سال 91، طرح قرآنی 1446 و کلیپی که بارهاپخش شد.)
1ـ بیمارستان ـ شب ـ داخلی
تصویر در نمایی عمومی به صورت کج و معوج در اتاق و بالای سر بیمار و پزشکان حاضر، سمت جلو حرکت می کند .پیرزنی روی تخت بیمارستان افتاده. چند پزشک زن و مرد با شوک قلبی تلاش می کنند تا وی را به حالت عادی برگردانند. تصویر بسته از صفحه ی مانیتور که خط ضربان قلب بیمار به صورت خطرناکی، بیشتر حرکت افقی دارد. تصویر بسته از صورت یکی از پزشکان که عرق کرده و با نگرانی بقیه را نگاه می کند.
(در این بخش صدای آژیر دستگاه ضربان سنج می آید.)
2ـ خانه ـ شب ـ داخلی
در کادری بسته که نیمه تاریک است، دختر نوجوانی هراسان و عرق ریزان ( رو به تصویر ) از خواب می پرد. نفس نفس می زند و از نگاه او آنطرف پنجره را می بینیم که ماه پشت پرده، نور کمرنگی دارد.
(در این بخش صدای شکستن شیشه می آید و به دنبالش صدای نفس نفس زدن دختر نوجوان)

3ـ همان خانه، روز و داخلی ؛ در نمایی عمومی از پذیرایی، زن و مردی داخل می شوند. همزمان ما دختر نوجوانی را می بینیم که چادر گلدار به سر،پشت به پنجره ، نگران و پرسشگرانه آن دو را نگاه می کند.
زن به دختر نوجوان لبخند می زند و سرش را به علامت شکرگویی بالا می برد. دختر نوجوان ، رو به جلو از کادر بیرون می رود.
( در این بخش صدای ضربان قلب به صورت شدید شنیده می شود.)
در همان پذیرایی و در نمایی بسته از تلویزیون ، تیزر مسابقه ی قرآنی روی آن نقش بسته و همزمان نور اتاق روشن تر می شود. تصویر بسته از صورت دختر نوجوان که لبخند می زند و در نمایی بسته دست او را می بینیم که گوشی تلفن همراه دارد. دختر نوجوان، پشت به تصویر نیمه بسته سمت قرآنی که روی رحلی بر روی سجاده ای باز است ،می رود. صورت دختر نوجوان در نمای بسته نورانی است.
( این بخش سکوت است و هیچ صدایی شنیده نمی شود؛ حالتی مثل فروکش کردن هیجان و اضطراب. ( یا می تواند قرائت قرآن و انتخاب آیه ای درباب آرامش دادن قرآن باشد و....)
4ـ بیمارستان ـ روز ـ داخلی
تصویر ... دیدن ادامه » از گل تازه ای که در گلدان است، جدا شده و ما در نمایی عمومی اتاق را می بینیم که عده ای اطراف پیرزن که حالا حالش خوب شده، ایستاده اند و ذوق زده نگاهش می کنند. در میان جمع دختر نوجوان هم هست که چشمانش را بسته و با لبخند برای پیرزن چیزهایی از حفظ می خواند. مقابل پیرزن که روی تخت نشسته، قرآنی باز است و او در حالیکه سرش را به علامت تأیید تکان می دهد، لبخندزنان به آن نگاه می کند.
( در این بخش صدای ضربان قلب به صورت عادی است.)
تصویر از جمع کنده شده و سمت پنجره زوم می کند و همزمان نور سفیدی داخل اتاق می ریزد.
( در این بخش صدایشر شر آب و جیک جیک چند پرنده تصویر را پر می کند.)
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
متن نمایشنامه ی رادیویی
حلقه های عشق
نویسنده:
اکبر خوردچشم ( پخش از رادیو سلامت)
شخصیت ها:
اوس رضا 67ـ 65 ساله
راضیه خانم: 60 ساله
حاج سعید: 60 ساله
آقافری: 40 ساله
عباس: 25ـ22 ساله
مهناز: 30 ساله




راوی:حیاط ... دیدن ادامه » خانه ی اوس رضا؛ شب
/ صدای جیرجیرک/+ / صدای شرشر آب/
اوس رضا:خدایا خودت ختم به خیرش کن! از هر کی انتظار داشتم، اما از حاج سعید!
نه...نه...باورم نمیشه! یعنی پول اینقدر شیرینه؟
/ صدای قدم ها به همراه صدای لرزیدن استکان در سینی/
راضیه خانم:خیر باشه آقا رضا؛ چی داری با خودت میگی؟
/ صدای نشستن راضیه خانم/
اوس رضا:هیچی راضیه! هیچی
راضیه خانم:چرا، یه چیزیت شده؛ ناسلامتی پنجاه ساله زیر یه سقف زندگی می کنیم،
من اگه نشناسمت، کی میخواد بشناستت؟
اوس رضا:راستش دلم از دست بعضی ها خونه!
راضیه خانم:اگه منظورت طلبکارهاست، خب طلبشونو میدی! این که ناراحتی نداره
اوس رضا:کاش فقط طلبکارها بودند!
راضیه خانم:مگه غیر از طلبکارها، کس دیگه ای هم هست؟
اوس رضا:آره! باورم نمیشه حاج سعید، همسایه ی چندین و چند سالم بیاد و باهام
اینکاررو بکنه
راضیه خانم:حاج سعید؟مگه چیکار کرده؟
اوس رضا:هیچی،با یکی به اسم آقافری دست به یکی کرده، کلی زنجیر ریخته توی
راسته! مردم هم دنبال جنس ارزونن، به کیفیت که کاری ندارند!
راضیه خانم: زنجیر چینی؟
اوس رضا: آره! موندم چه جوری و کجا تولید میشه؛ اینقدر ارزونه!
راضیه خانم:چه میشه کرد، جنس چینی همه جا رو پر کرده؛ انگاری وباست
اوس رضا:اما راضیه قضیه زنجیر با چیزهای دیگه فرق می کنه
راضیه خانم:مثلاً چه فرقی؟
اوس رضا:زنجیر باید محکم باشه؛ اونم با آلیاژ بالا تا یه وقت خطرساز نشه!نه
زنجیرهای چینی که جون ندارند و پاره می شند
راضیه خانم:اگه منظورت زنجیرهای خودته،/ با خنده ی ملایم/ خب معلومه! هیچ
بقالی نمیگه ماستم ترشه!
اوس رضا:نگرفتی راضیه، نگرفتی
راضیه خانم:شوخی کردم، چایی تو بخور، یخ شد!
/ صدای برداشتن استکان/
اوس رضا:باشه! از هرچی بگذرم، از چایی دم کرده راضیه خانوم نمیشه گذشت!
راضیه خانم:چایی؛ اونم توی حیاط و کنار حوض آب / با خنده ی ملایم/ حال و هوای
دیگه ای داره!
اوس رضا: به شرطی که بذارند
/ صدای زنگ تلفن از دور/
اوس رضا: بفرما؛ تحویل بگیر!
راضیه خانم:این وقت شب کی می تونه باشه؟
اوس رضا:معلومه، یا مریمه، یا مهناز! جز دخترامون کی می تونه باشه!؟
راضیه خانم:اوناکه نیم ساعت پیش زنگ زده بودند! اشتباه نکنم، بازم اون..اون...
اوس رضا:منظورت کیه؟
راضیه خانم:همون که چک سه میلیونیت دستشه! عصری هم زنگ زده بود! چقدرم
سمجه
اوس رضا:الله اکبر! عجب گرفتاری شدم ها / جدی/ برم ببینم حرف حسابش چیه
/ صدای بلند شدن اوس رضا/
راضیه خانم:کجا؟ چایی ات یخ میشه
اوس رضا:/ جدی/ بذار بشه! خدا کنه بتونم ازش یه مهلت دیگه بگیرم!
/ صدای قدم ها که دور می شوند/
راضیه خانم: / با خودش/ خدایا خودت گره از این مشکل ما وا کن!
/ صدای قدم ها/ / صدای زنگ تلفن که به شکل اکویی شنیده می شود/
/ موزیک/
راوی:کارگاه اوس رضا، روز
/ صدای ضربه های چکش/
حاج سعید:/ کمی بلند/ اوس رضا...اوس رضا..یه دقیقه اونو بذار کنار!کارت دارم
اوس رضا:/ نفس زنان/ بگوحاج سعید! گوشم با توست!
حاج سعید:/کمی بلند/ اَه...اوس رضا..چند دقیقه کاررو تعطیل کنی اتفاقی نمی افته ها
/ قطع صدای چکش/
اوس رضا:/ جدی/ پنجاه ساله کارم اینه! نمی تونم بیکار بشم!
حاج سعید:باشه...باشه!چکشت رو بزن! اما قبلش بگو این آقارو که می شناسیش یا
نه؟
اوس رضا:/ جدی/ هوم؛ عباس یه چیزهایی گفته!
حاج سعید: پس خودم کامل معرفیش می کنم؛ آقا فری؛ از دوستان قدیم دامادم یونس و
از دوستان جدید خودم! توی کار تجارته
اوس رضا: / نفس زنان/ آقافری!
آقافری:خوشوقتم اوس رضا!
/ صدای چکش/
اوس رضا:/ نفس زنان/ منم همین طور!
حاج سعید:اوس رضا، آقافری واسه کار مهمی اینجا اومده!
/ قطع صدای چکش/
اوس رضا:/ نفس زنان/ کارمهم؟می خواد ازم زنجیر بخره؟
حاج سعید: نه اوس رضا! این روزها کی دیگه سمت زنجیرهای گرون قیمت ایرانی
میاد؟
اوس رضا: / نفس زنان/ پس واسه چی اومده؟
حاج سعید: آقافری خودت بگو!
آقافری:راستش می خوام با شما معامله کنم
اوس رضا: معامله؟ چه معامله ای؟
آقافری: یه معامله ی شیرین!
اوس رضا:/جدی/ حاشیه نرو! برو سر اصل مطلب!
حاج سعید: اصل مطلب اینه، آقافری می خواد اینجارو با قیمت خوبی ازت بخره!
جیرینگی پولشو هم میده
اوس رضا:/ جدی/ کجارو؟
حاج سعید:گفتم که همین جارو؛ کارگاه زنجیربافی ات رو!
اوس رضا: /ناراحت/ الله اکبر!
حاج سعید: عصبانی نشو مش رضا! خب معامله اس! یا می گیره، یا نمی گیره؛
عصبانی شدن داره
/ صدای ضربه های چکش/
آقافری:/ کمی بلند/اگه معامله جوش بخوره، به قیمت خوبی ازتون می خرم!
/ قطع صدای ضربه های چکش/
اوس رضا:که اینجا زنجیر ببافید؟
آقافری:نخیر؛ یه ساختمون چند طبقه درمیارم ، اسمش رو هم میذارم، شرکت بین
المللی واردات ابزار و یراق! کاری می کنم اینجا رو دست جاهای دیگه بلند
بشه
حاج سعید: عالیه!
/ صدای چکش/
اوس رضا:/ نفس زنان/ نخیر! آقافری ! اشتباه اومدی! اینجا فروشی نیست!
حاج سعید:اوس رضا..اوس رضا... اگه آقافری اینجا شرکت بزنه، کلی به نفع کسبه اس
/ قطع صدای ضربه های چکش/
اوس رضا:خب این وسط چی به من میرسه؟
حاج سعید:معلومه، هم چکهات پاس میشه، هم اگه خواستی یه مغازه ی کوچیک توی
همین راسته می خری! بابا دست بردار از این چکش زدن و عرق ریختن!
اوس رضا:که ابزار و یراق فروش بشم؟
حاج سعید:خب آره! از دست این این کارگاه و چکش زدن و مفتول خم و راست کردن
راحتمی شی! این بده ؟ آقافری تو بگو، بده؟
آقافری: نه خیلی هم خوبه!
اوس رضا: / جدی/ هوم! یه عمر جون کندم تا زنجیرهام زبونزد خاص و عام بشه! توی
اتحادیه ابزار و یراق برای خودم آبرو دارم! حالام نمی تونم همه چیزرو
خراب کنم! نه این کارها به من نمیاد!
حاج سعید:اوس رضا؛ حرف ها می زنی ها؟ انگاری ما کسبه ی این راسته خدایی
ناکرده ریگی به کفشمونه!
اوس رضا: حاج سعید، از قدیم گفتند کاسب حبیب خداست! شغل منم اینه!حلقه حلقه ی
این زنجیرها تمام وجود منه
/ صدای تکان خوردن زنجیر/
اوس رضا: ببین چقدر محکمند، چون براشون عمرم رو صرف کردم! میشه باهاشون
کوه رو جابجا کرد

حاج سعید:/ جدی/ کدوم زنجیر؟ کدوم کوه؟ کدوم عمر؟ اوس رضا خودت که می دونی
اوضاع بازار از چه قراره!
/ صدای چند قدم/
حاج سعید: دیگه کسی سمت این زنجیرها نمیاد! بازارا پرشده از ابزارآلات ارزون
چینی!دیر بجنبی طلبکارها کارگاهتو مفت از دستت دراوردندها!
/ صدای ضربه های چکش/
اوس رضا: / جدی/ همین که گفتم! تا زنده ام زنجیر می بافم؛ حتی اگه کسی ازم نخره!
چرا؟ چون به کارم، ایمان دارم؛ ایمان!
آقافری:حاج آقا انگاری حرف زدن با اوس رضافایده ای نداره!
حاج سعید:آره!باشه اوس رضا ما رفتیم، فکرهاتو کردی عباس رو بفرست دنبالمون! بریم
آقافری!
آقافری:خداحافظ اوس رضا!
حاج سعید:خداحافظ!
اوس رضا:/ نفس زنان/ به سلامت!
/ صدای قدم ها که دور می شوند/
اوس رضا:/ با خودش/ هوم؛ حاج سعید انگار یادش رفته توی اون شرایط سخت دوران
جنگ، کارگاهم رو پا بود؛ دیگه چه برسه به الان!
/ صدای ضربه های چکش/+/ صدای قدم ها/
عباس:سلام اوستا!
/ قطع صدای ضربه های چکش/
اوس رضا:/ نفس زنان/ سلام! عباس تا الان کجا بودی؟
عباس:اوستا نونوایی شلوغ بودش! چند نفری هم بی صف رفتند جلو! حریفشون نشدم
اوس رضا:باشه! نونارو ببر بذار اونجا!
عباس:چشم اوستا! پنیر هم خریدم!
اوس رضا: دستت درد نکنه
/ صدای قدم ها/
عباس:/ صدا کمی ضعیف می شود/ راستی اوستا آقای بهبودی یه سلام پر از کنایه
رسوند و گفت بهوتن بگم
اوس رضا:/ جدی/ می دونم.....می دونم، موعد چکم رسیده!
عباس:/ صدا ضعیف/ درسته اوستا! راستی اوستا توی راسته شایع شده، این آقا فری
می خواد اینجارو بخره! درسته؟
اوس رضا:/ ناراحت/ الله اکبر! به کارت برس عباس! اون مفتول ها رو ببر بزار اونطرف!
عباس:/ صدا ضعیف است/ چشم اوستا..چشم!
/ صدا کشیدن آهن روی زمین از دور/
اوس رضا:/ با خودش/همش زیر سر اوناست زنجیرهام فروش ندارند! وگرنه
هیچوقت اینقدر جنس رو دستم نمی موند!غلط نکنم کاسه ای باید زیر نیم
کاسه باشه!
عباس:/ صدا ضعیف/ با من بودید اوستا؟
اوس رضا:/ کمی بلند/ نه عباس، به کارت برس
عباس: / صدا ضعیف/ چشم اوستا
اوس رضا: / با خودش/اما من بیدی نیستم با این بادها بلرزم! آفتاب که همیشه پشت
ابرها نمی مونه
/ صدای ضربه های چکش/
/ موزیک/
راوی:مغازه حاج سعید، ساعتی بعد
/ صدای عبور ماشین از دور که تا آخر این بخش گهگاه شنیده می شود/
آقافری:حاجی، این اوس رضا بدجوری سمجه ها! اینطوریشو ندیده بودم
حاج سعید:نگران نباش آقا فری، یه کم که بهش فشار بیاد، می شکنه
آقافری:بعید می دونم!
حاج سعید: چرا..چرا...
آقافری: امیدوارم
/ صدای روشن شدن فندک/
حاج سعید:نداشتیم آقافری...نداشتیم
آقافری:چی رو؟
حاج سعید:انگاری اونجارو نخوندی؟در این محل استعمال دخانیات اکیداً ممنوع است
آقافری:بله!ممنوع است/ با خنده / اما نه برای من! نه! جون من راست نمی گم؟
حاج سعید:چرا...چرا.../ با خنده/ چه میشه کرد، مهرت به دلم اوفتاده و زورکی
تحملت میکنم
آقافری:ایول حاجی..ایول!
/ فوت می کند/
حاج سعید:هی..تو این یه سالی که همسرم فوت کرده، مثل الان هیچوقت خوشحال نبودم
آقافری:/ فوت می کند/ بایدم خوشحال باشید؛ شانس پشت شانس! حاجی خودمونیم
خیلی خوش شانسی ها
حاج سعید: ممنون!
آقافری: اما از این اوس رضا نباید زیاد غافل شد! از اون یه دنده هاس
حاج سعید:نگرانش نباش، اون مغازه واسه خود خودته!
آقافری:البتهبا درایتی که حاجیمون داره، دور از انتظار هم نیس! اما...
حاج سعید:اماچی؟
آقافری: بگذریم! زیاد مطمئن نیستم! قطعی شد بهت میگم
حاج سعید: نه! بگو چی شده
آقافری: راستش دیروز از یکی شنیدماوس رضاقراره عضو هیئت امنای اتحادیه
ابزار و یراق بشه
حاج سعید:اوس رضا؟شوخی می کنی؟
آقافری:نه! اولش منم باورم نشد، اما خب دوستم واسه حرفش سند و مدرک داره!
حاج سعید:بابا اون که سواد درست و حسابی نداره، از طرفی یه زنجیربافه، فروشنده نیس
نبضبازار دستش باشه؛ حرف ها می زنی آقافری!
آقافری:نمی دونم؛ شاید! اما دوستم خیلی جدی می گفت
حاج سعید:چطور؟
آقافری: می گفت رئیس جدید اتحادیه ،آدم فرستاده توی راسته تا معتمد اینجا رو بشناسه؟
حاج سعید: خب معتمد اینجا منم دیگه!
آقافری:بله که شمایید! اما انگار یکی که نم یخواد پیشرفت شمارو ببینه، غیرمستقیم
دروغ هایی گفته شاخ دار!
حاج سعید:/ جدی/ حالا اون یکی کیه؟
آقافری:/ فوت می کند/نمی دونم، هرکیه با حاجی ما دشمنی داشته و داره
حاج سعید:نکنه اوس رضاس؟
آقافری:نه بابا! اون فقط وسیله اس برای ضربه زدن به شما!
حاج سعید:یعنی کی می تونه باشه؟
آقافری:نمی دونم! هرکیه باید مهارش کرد!
حاج سعید: چه جوری؟ ما که نمی شناسیمش!؟
آقافری: معلومه؛ با ضربه فنی کردن اوس رضا

/ صدای زنگ تلفن/
حاج سعید:ببخش!
/ صدای برداشتن گوشی/
حاج سعید:الو
مهناز:/ صدا از پشت تلفن/ سلام بابا
حاج سعید:سلام دخترم
مهناز:/ صدا از پشت تلفن/ بابا، یونس رفته سرویس! بار برای بندرعباس برده
حاج سعید:به سلامتی! خب!؟
مهناز:/ صدا از پشت تلفن/ همین دیگه!
حاج سعید:دخترم! حال خودت چطوره؟
مهناز:/ صدا از پشت تلفن/ خوبم بابا؛ می خوام بیام خونتون!
حاج سعید:قدمت روی چشمم! بیا دخترم!منم از تنهایی درمیام
مهناز:/ صدا از پشت تلفن/ باشه بابا! شب میام اونجا! کار نداری؟
حاج سعید:نه عزیزم! منتظرتم! خداحافظ
مهناز:/ صدا از پشت تلفن/ خداحافظ
/ صدای گذاشتن گوشی/
آقافری:جسارت نباشه خانم آقایونس بود دیگه؟
حاج سعید:بله! تا شوهرش میره سرویس، اونم میاد خونه ی ما!
آقافری:خودمونیم؛دامادت آقا یونس، یه پارچه آقاست ها!
حاج سعید:بله،آقاستآقایی مثل تو رو به من معرفی کرده!
آقافری:اختیار داری حاج آقا! من تو عمرم چندبار شانس اوردم، یکی از شانس هام هم
آشنایی با شماس!
حاج سعید:داری چوب کاری می کنی!
آقافری:جدی میگم! آشنا شدن با شما برام شانس اورده؛ اگه..اگه!
حاج سعید:اگه چی؟
آقافری:اگه این اوس رضا بذاره و کارمانو خراب نکنه!
حاج سعید:از اوس رضا اینقدر می ترسی؟
آقافری: نه؛ از این می ترسم یه وقت بره عضو هیئت امنای اتحادیه بشه، بعدشم دهن وا
کنه بگه ما چقدر زنجیر چینی ریختیم توی این راسته از بازار / کمی آرام/
اونم زنجیرهای بی کیفیت و درجه چهار پنج!
حاج سعید:نگران نباش آقافری؛ به قول جاهلای قدیم مدیم ها دارمش
/ صدای بوق ماشینی از دور/
آقافری:بازم به قول همون جاهلا؛ دمت گرم حاج سعید/ با خنده/ دمت گرم حاجی!
/ خنده ی هر دو/
/ موزیک/
راوی:کارگاه اوس رضا، چند روز بعد
/ صدای ضربه های چکش/
اوس رضا:/ کمی بلند/ عباس! یه کم آرومتر!
عباس:/ صدا ضعیف/ چشم اوستا...چشم!
/ کم شدن صدای ضربه های چکش/
اوس رضا:خب راضیه داشتی می گفتی!
راضیه خانم:/ صدا از پشت تلفن/ آره، اون آقاهه که چک دومیلیونیت دستشه، اومده بود
دم در!
اوس رضا: حالا چی می گفت؟
راضیه خانم: هیچی؛ کلی غرغر کرد، بعدشم یه هفته مهلت داد و رفت!
اوس رضا:/ ناراحت/ هی؛کلی زنجیر دارم، اما دریغ از یه مشتری
راضیه خانم:/ صدا از پشت تلفن/ ناراحت نباش خدا روزی رسونه!
اوس رضا:بله! اگه بعضی از این خلایق نون بر بذارند!
راضیه خانم: خب چه میشه کرد
اوس رضا: اما راضیه، من گوشم به این حرفها بدهکار نیس! می دونم همین روزها
مشتری پشت مشتری میاد تو این کارگاه که چی، زنجیر می خواهیم!
راضیه خانم:/ صدا از پشت تلفن/ انشاءالله! خب آقا رضا کاری نداری؟
اوس رضا:نه راضیه خانم؛ خداحافظ
راضیه خانم:/ صدا از پشت تلفن/ خدا حافظ
/ صدای بوق اشغال/+ / صدای گذاشتن گوشی/
اوس رضا:/ با خودش/ کافیه یه مشتری بیاد در این کارگاه! اونوقت به حاج سعید و
آقافری حالی می کنم زنجیر خوب یعنی چی!
/ صدای چند قدم/
عباس:اوستا دل نگران نباش! خدا گذاشت توی کاسه شون!خظر رفع شد
اوس رضا:منظورت چیه؟
عباس:معلومه بالاخره تقاص کارشو داد!
اوس رضا:کی؟
عباس:حاج سعید! یکی از دوستام برام پیامک زدهبا کلی خبر مهم
اوس رضا:حالا این خبرها چیه؟
عباس:دوستم نوشته یونس، داماد حاج سعید؛ آره دیگه، در حال پروازه!
اوس رضا:پرواز به کجا؟
عباس: اون دنیا؛تصادف کرده اوستا
اوس رضا:چی؟ یونس، داماد حاج سعید تصادف کرده؟
عباس:بله؛تریلیش با بارش؛ شاتالاپ، چپه شده ته دره
اوس رضا:جل الخالق!
عباس:پس چی اوستا؟ ده دقیقه پیش دیدم حاج سعیدمغازه رو هول هولکی بست و رفت
اوس رضا:نفهمیدی کجا رفت؟
عباس: نه اوستا! لابد رفت بیمارستان؛ یا شایدم پزشکی قانونی!
اوس رضا:خدا به خیر بگذرونه
عباس:اوستا غلط نکنم مقصر زنجیرهاش بوده
اوس رضا:زنجیرهاش؟
عباس:بله ! یونس مثل پدرزنش حریصه، شنیدم این آخری ها زنجیر چینی به تریلیش
می بسته
اوس رضا:الان حالش چطوره؟
عباس:گویارفته تو کما! یه پاش این دنیاست، یه پاش هم اون دنیا
اوس رضا:/ ناراحت/ خدایا خودت به جوونیش رحم کن! / کمی بلند/ عباس!حواست به
کارگاه باشه، من برمی گردم
عباس:اوستا جسارت نباشه،کجا میرید؟
اوس رضا:میرم مسجد!
عباس:مسجد؛ جسارت نباشه به اذان خیلی موندهها
اوس رضا:/ جدی/ اشکالی داره؟
عباس:نه اوستا!
/ صدای قدم ها/
اوس رضا:مراقب کارگاه باش!/ صدا ضعیف می شود/ تا برمی گردم، اون یه دسته
زنجیر تموم شده باشه
/ صدای باز و بسته شدن در آهنی از دور/

عباس:/ ناراحت/ چشم اوستا....چشم ! / با خودش/ موندم اوس رضا این همه زنجیر
رو برای چی می بافه؟
/ صدای جا به جا شدن آهن آلات روی زمین/
عباس: کارگاه پر شده از زنجیر، اما کو مشتری؟ همش طلبکارها اینجا جولون میدن!
/ صدای ضربه های چکش/
عباس: / نفس زنان/ یکی نیس بگه اوس رضا، بابا دست بردار از این همه سماجت! قبول
کن دور، دوره زنجیرهای چینیه!
/ قطع صدای ضربه های چکش/
عباس:/ جاخورده/ اِ....اِ.... اونجارو؛ حاج خلیل، مشتری پر و پا قرص زنجیرهامونه!
داره..داره..با چند نفر میاد سمت کارگاه؛ اوس رضا هم همراهشونه، اوستا چه
می خنده! / کمی بلند/ غمتو نبینم اوستا! اما نه، اوستا از اونا جدا شد و رفت
سمت مسجد! عیبی نداره، خودم یه پا اوستام!
/ صدای ضربه های چکش/
عباس:/ با ریتم تند/ تشریف بیارین....تشریف بیارین! زنجیر داریم توی بافت های
جورواجور؛ شلوغ نکنید ! به همه می رسه!
/ پژواک صدای ضربه های چکش زیادتر می شود/
/ موزیک/
راوی:بیمارستان، یک روز بعد
/ صدای قدم ها/
راضیه خانم: به گمونم باید اونجا باشه!
اوس رضا:آره؛ همونجاست! اونم حاج سعیده!
/ صدای قدم ها با شتاب می شود/
راضیه خانم:طفلک دخترش مهناز! خدا بهش صبر بده! انگاری رفته تو بخش آی سی یو
اوس رضا:واقعاً سخته!
/ صدای چند قدم دیگر/
حاج سعید:/ با بغض/ اوس رضا...اوس رضا... بیچاره شدیم! / با گریه/ بیچاره شدیم!
اوس رضا:سلام حاج سعید
راضیه خانم:سلام حاج آقا
حاج سعید:/ با گریه/ سلام..می بینید؟ می بینید به چه روزی افتادیم؟
اوس رضا:حاج سعید نا امید نباش؛ انشاءالله دامادت خوب میشه
حاج سعید:دکترش گفته اگه به هوش نیاد؛می بینی مش رضا چطور دارم تقاص پس
میدم
اوس رضا:استغفرالله مرد! این چه حرفیه!؟
حاج سعید:من به تو خیلی بدی کردم! / با گریه/ حلالم کن!
راضیه خانم: نفرمایید حاج آقا
اوس رضا:راضیه خانوم می بینی؟ حاج سعید تو این موقعیت چی داره میگه؟
راضیه خانم:حاج آقا بهتره به جای این حرفها دعا کنیم تا بلکه خدا عنایتی کنه آقایونس به هوش بیاد
حاج سعید:اما دکترها گفتند امکان به هوش اومدنش خیلی کمه!
اوس رضا:بله دکترها خیلی حرف ها می گند! اما نباید از لطف خدا ناامید شد!
حاج سعید:همش تقصیر این زنجیرهای لعنتی چینی بود! به یونس گفتم از این زنجیرها
دست بردار، اما گوش نکرد که نکرد
اوس رضا: حاج سعید این حرفارو بذار برای بعد!
حاج سعید:همشیره؛ همین جا پیش شما به اوس رضا قول میدم، تمام زنجیرهاشو بخرم!
می خوام بازاررو پر از زنجیرهای اوس رضاها کنم؛ اینو قول میدم
راضیه خانم:انشاءالله....
اوس رضا: اگه زنجیری مونده باشه
مهناز:/ صدا ضعیف و با هیجان/ بابا...بابا...
حاج سعید: / کمی بلند/ چیه دخترم؟ چی شده؟ نکنه.....
مهناز: یونس..یونس...
حاج سعید: یونس چی؟
مهناز: اون به هوش اومد!
حاج سعید:خدایاشکرت..شکرت! اوس رضا من برم ببینم چه خبره!
اوس رضا: برو حاج سعید....برو که خدا دلتو شاد کنه
/ صدای قدم ها/
راضیه خانم:/ بغض کرده/ اوس رضا...
اوس رضا:/ بغض کرده/ بله راضیه خانم؟
راضیه خانم:/ بغض کرده / می بینی؟
اوس رضا:/ بغض کرده/ بله! خدایا شکرت..شکرت که دعاهامونو مستجاب کردی
راضیه خانم:بریم..بریم ببینیم چه خبره!
اوس رضا:باشهبریم!
/ صدای قدم ها/
پیجر:دکتر محمدی اتاق عمل...دکتر محمدی اتاق عمل
/ صدای قدم ها/
عباس:/ نفس زنان/ اِ...انگاری من یه کم دیر رسیدم! بهتره تا کسی توی بیمارستان
شایع نکرده، به اوستام و بقیه بگم آقافری رو به جرم کلاهبرداری دستگیرش
کردند! خودم دیدم مأمورها کت بسته بردنش
/ صدای قدم ها به شتاب/
عباس:/ کمی بلند/ اوستا..اوستا کجایی؟ کجایی که خبرهای داغی برات برات دارم /
صدا به صورت اکویی/ اوستا..اوستا رضا
/ پژواک صدای قدم ها/
/ موزیک/


Someone، صبا فرزانه و آرزو نوری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمونه کار برنامه ی زنده ی رادیویی
مجری:
به نام خدا....شنوندگان خوب رادیو سلامت، سلام
پروفسورسیب:
منم عرض سلام دارم، امیدوارم که حالتون خوب باشه
مجری:
دوستان همیشه همراه با برنامه پروفسور سیب و موضوع باورهای غلط در خدمت شماییم
پروفسورسیب:
پس همراه ما باشید! خب آقای مجری،حالا باور غلط امروز چیه؟
مجری:
باور غلط امروزمون اینه، آهان...ایناهاش...راستش خیلی تصور می کنند نوزادی که در بدو تولد زردی داره، میشه با نور لامپ مهتابی درمانش کرد
پروفسورسیب:
خب میشه دیگه
مجری:
نه جناب پروفسور سیب، نمیشه!
پروفسورسیب:
چرا ... دیدن ادامه » نمیشه؟ هان؟
مجری:
برای این که نور مهتابی های معمولی فتوسنتز لازم رو نداره!
پروفسورسیب:
یعنی می خواهی بگی؟
مجری:
بله دیگه! برخلاف دستگاه هایی که توی بیمارستانه و برای درمان زردی نوزادها استفاده میشه، لامپ های مهتابی اون کارآیی لازم رو ندارند!
پروفسورسیب:
پس بگو
مجری:
چی رو بگم پروفسور سیب؟
پروفسورسیب:
این که جماعت فامیلای ما می دونند چیکار کنند! عجب هوشی دارند اونا
مجری:
من از همین جا لازمه یه آفرین به جماعت فامیلاتون بگم که به جای خوابوندن نوزاد زردی گرفته زیر نور لامپ مهتابی، اونو به بیمارستان می برند! بازم آفرین به شما!
پروفسورسیب:
نخیر این کار رو نمی کنند
مجری:
پس چیکار می کنند؟
پروفسورسیب:
اونا کارشونو بلدند! میانبر می زنند!
مجری:
چی رو؟
پروفسورسیب:
معلومه راه بیمارستان رو!
مجری:
آهان! حتماً به خاطر فرار از طرح ترافیک و زوج و فرده دیگه؟
پروفسورسیب:
هان؟
مجری:
اما پروفسور سیب عزیز، خودت که می دونی دور زدن قانون کار درستی نیست
پروفسورسیب:
حالا کی خواست قانون رو دور بزنه؟
مجری:
معلومه، جماعت فامیلاتون دیگه
پروفسورسیب:
نخیر! اشتباهی گرفتی آقای مجری!
مجری:
چطور؟
پروفسورسیب:
آخه جماعت فامیلامون به جای این که نوزاد زردی گرفته رو زیر یه لامپ مهتابی بخوابونند، زیر شصت تا، هفتادتا، شایدم صدتا لامپ مهتابی می خوابونند
مجری:
یعنی؟
پروفسورسیب:
بله دیگه! به خاطر همین هم همه برای چشم روشنی لامپ مهتابی می برند!
مجری:
اما...اما...
پروفسورسیب:
لطفاً برای جماعت فامیلامون اما و اگر نیارید، اونا کار خودشونو خوب بلدند!
مجری:
شنوندگان عزیز، من کاری به جماعت فامیلای پروفسور سیب ندارم، اما بازم خدمتتون عرض می کنم، استفاده از لامپ مهتابی توی خونه برای درمان زردی نوزادها یه باور غلطه! بابا نوزاد زردی گرفته به بیمارستان ببرید! والسلام، ختم کلام!
پروفسورسیب:
خب جمله ی آخریت یعنی چی؟
مجری:
یعنی این که وقت برنامه تموم شده و باید به شنوندگانمون بگیم: خداحافظ!
پروفسورسیب:
خب، میگیم، این که دعوا نداره! شنوندگان عزیز، خداحافظ! مواظب خودتونم باشید!
/ موزیک/

زیبا بود..مرسی!
۱۰ شهریور ۱۳۹۳
:)
قشنگ بود
..............
متشکرم از اکبرآقا*
۱۱ شهریور ۱۳۹۳
متشکر آقای صدری
۱۱ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میدان انقلاب، دستفروشی که کتاب می فروخت، کتاب ریشه در ابر و شعری زیبا از استادمحمدرضاعبدالملکیان.....
عطش بود و آتش

و آیینه می سوخت در تشنه کامی

و می سوخت بال کبوتر

و بیداد می کرد زنجیر

در پای فریاد

و من تشنه بودم

عطش بود و آتش

و ... دیدن ادامه » من مانده بودم

و زین های خالی

و زین های خونین

و اسبان عاشق

که بی عشق برگشته بودند

و من تشنه بودم....
آلونس تبلیغی بلوتوث
خانه ـ شب
اتاق. رامین پشت رایانه نشسته و مشغول چت کردن است. تصویر بسته از مانیتور و صدای دکمه ها که این عبارت را رامین در حالیکه زیر لب زمزمه می کند، می نویسد:
رامین:
به خدا تنهام... تنهای تنها... تو این خونه یکی نیس باهاش درد دل کنم
تصویر بسته از مانیتور که روی آن این عبارت نوشته می شود:« ژینوس: ناراحت نباش عزیزم... از تنهایی درت میارم... فردا ساعت سه پارک لاله....»

پارک ـ روز
رامین کنار درختی ایستاده. ژینوس عینک دودی به چشم به او نزدیک می شود.
ژینوس:
ببخشید...آقا رامین؟
رامین:
( کمی دستپاچه) بله؛ شما؟
ژینوس:
ژینوس!

مقابل ... دیدن ادامه » یک خانه ـ شب
در تصویر عمومی اتومبیل می ایستد. داخل اتومبیل رامین پشت فرمان است. ژینوس هم کنارش.
ژینوس:
من میرم داخل...تو هم یه جای خوب پارک کن و زودی بیا!
در نمایی نیمه بسته از بیرون دیده می شود که ژینوس پیاده می شود. تصویر به طرف اتومبیل حرکت می کند و در نمایی نیمه بسته دیده می شود که رامین زیر لب با خودش حرف می زند.
رامین:
تا همین جاش بسته، بهتره برگردم خونه! امانه، بهتره برم تو پارتی و ببینم اونجا چه خبراس.
هیچ اتفاقی نمی افته؛ آخه من که فرزم و حسابی مواضب خودم هستم!

داخل خانه ـ ادامه
موسیقی تندی پخش می شود. تصویر آرام روی دیوارهای اتاق می چرخد و نورهای رنگارنگی می آیند و می روند و سایه های جوانان در حال رقص. از نمایی دور ژینوس لیوانی را می دهد به رامین که روی مبل نشسته است و می آید اینطرف.
در نمایی بسته ژینوس را با مردی می بینیم.
مرد:
نه... داره ازت خوشم میاد! خوب بچه های پولدارو می کشی اینجا! حالام این دوستمونو
مست کردی تا سر فرصت بچه ها حسابی موادیش کنن
ژینوس:
(با خنده) خب آقا اسفندیار؛ چه میشه کردکاسبی کاسبی است دیگه! هم شما مشتریاتونو پیدا می
کنین... هم یکی مثل این رامین از تنهایی درمیاد، از همه مهم تر؛ منم به پورسانتم میرسم
مرد:
( با خنده)پس بگو دردت چیه!
خنده ی هردو و حرکت تصویر به طرف رامین که در حال سر کشیدن لیوان است.

شب ـ خانه
رامین روی تخت دراز کشیده. به خودش می پیچد. تصویر بسته از صورت کمی سیاه و شکسته شده اش.او گوشی موبایل را پرتاب می کند روی زمین.
رامین:
چرا این لعنتی بهم جواب نمیده؟ پس این مواد چی شد؟
تصویر روی صورت رامین زوم می کند و همزمان با آن تصویر بسته از صورت ژینوس نمایان می شود که بسیار ترسناک است و با خنده می گوید:
«رامین...بعد از این کاری می کنم که هیچوقت تنها نمونی؛ باید همیشه تو زندگیت یه
سرگرمی داشته باشی دیگه!»(خنده ی کشدار)











برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک نمایشنامه کوتاه رادیویی( پخش 22 مرداد93 ـ امروز ـ از رادیو سلامت
تذکر: آقا با لحن جاهلی حرف می زند.
/ صدای باز شدن در/+/ صدای تکان خوردن استکان/
خانم:
سلام خان داداش!
آقا:
سلام آبجی کوچیکه! چطور مطوری؟
خانم:
خوبم خان داداش!
آقا:
نه، انگاری رنگ به صورت نداری! ببینم توی محل کسی مسی چیزی میزی بهت پرونده؟
خانم:
نه خان داداش!
آقا:
آهان! نکنه توی دانشگاه مانشگاه، جوونک سوسولی حرف نامربوط زده؟
خانم:
نه...نه...
آقا:
خلاصه ... دیدن ادامه » گفتم باشم اگه بشنفم کسی عفت کلام نداره، قیمه قیمه اش می کنم، شیرفهم شد؟
خانم:
بله خان داداش! شیرفهم شد
آقا:
درسته هزاره ی سومه و بعضی ها! البت بعضی ها، قرتی مرتی شدند و هر حرفی به دهنشون میاد، می پرونند، ولی خب، به جون گل سرسبد کفترهام، طوقی، اگه کسی بخواد عفت کلام نداشته باشه، سه سوته کارشو ساختم!
خانم:
به قول خودت، البت همین طوره
آقا:
آی فدای آبجی چیز فهم خودم و مودم بشم!
/ صدای زنگ پیامک/
خانم:
داداش، انگاری برات پیامک اومده
آقا:
آره، خودنالوطیشه، پژمان بی ریخته، نوشته....نوشته.... / با خنده/ ای نالوطی! عجب جوکی برام سند کرده
خانم:
خان داداش، میشه برای منم بخونیش؟
آقا:
چی رو؟
خانم:
معلومه اون جوک رو دیگه
آقا:
چطور شد؟ چطور شد؟ حالا من، عزت کفترچاهی، بیام برام آبجی کوچیکم جوک بخونم!؟
خانم:
خب مگه عیبی داره!
آقا:
هوم، از عیب میب هم بالاتر، بگو خفت و خواری داره! بگو داداش عزت، سرتو بذار زمین و بمیر
خانم:
خدا نکنه، حالا مگه توی جوکه چی نوشته!؟
آقا:
معلومه، یه مشت حرف زشت و بی پرده!
خانم:
یعنی عفت کلام رعایت نشده!؟
آقا:
رعایت نشده، هیچ، لگد مگد هم شده!
خانم:
اما خان داداش، خودت گفتی عفت کلام لازمه و هرکی رعایت نکنه قیمه قیمه اش می کنم؟!
آقا:
البت من گفتم، اما منظورم توی فضای حقیقی مقیقی بود، نه توی دنیای مجازی پجازی!
خانم:
یعنی؟
آقا:
بله آبجی کوچیکه! دنیای مجازی پجازی، شیر تو شیره! هرکی هرچی دلش خواست میگه و می نویسه!آدم روش به روی کسی نمی افته که روسیاه باشه
خانم:
دنیای حقیقی چی؟
آقا:
نه، نشد! باید عفت کلام رو رعایت بشه! حالام سین جیم کردن ممنوع و پاشو و برو توی اتاق!
خانم:
واسه چی؟
آقا:
واسه این که می خوام برای پژمان بی ریخت یه جوک بفرستم تا جلوم کم نیاره! پاشو برو....برو که خوش ندارم زن جماعت توی این محیط های مجازی پجازی باشند!
خانم:
چشم خان داداش....چشم
/ صدای چند قدم/
آقا:
/ با خودش/ حالا پژمان بی ریخت، همچین جوکی برات بفرستم تا از خجالت آب بشی بری توی زمین!
/ موزیک/

رعنا جمالی، Someone و مرجانه این را امتیاز داده‌اند
ایده ی جالبی داشت ولی ایکاش یه ذره پیام در لفافه بیان میشد. نوع گفتار خان دادش و نحوه ی تعامل بین این خواهر و برادر هم خیلی منسوخ بود(البته ملتفت هستم که می خواستین شخصیت تیپ بیافرینید) ولی به هرصورت شیرین بود. موفق باشید
۲۴ مرداد ۱۳۹۳
ممنون آقای بیگ محمدی...
راستش متن وقتی قراره از رادیو برای مخاطب عام پخش بشه، چاره ای جز این کار نیست و....
۲۴ مرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیمی روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

کاش ... دیدن ادامه » می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ی ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

و کمی مهربان تر بودیم

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم

کاش می فهمیدیم

قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم

کاش می دانستیم راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

قبل از آنی که کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند

همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

کاش در باور هر روزه مان

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت دارانکاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم ....
کم پیدایید جناب خوردچشم!
۲۲ مرداد ۱۳۹۳
خیلی خوب.. پس انشالله در جایی مشغول میشی؟
۲۲ مرداد ۱۳۹۳
ایشالا.احتمالأ اشتغالم به بعد از دفاع موکول میشه
۲۲ مرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به یاد آن روزها و اجبار در چاپ هرروزه ی داستانک در روزنامه های اعتماد، رسالت، سلام و...
زیبایی
خودش را خوب در آینه دید ؛قشنگ نبود و با آن صورت پر از چین و چروک بد جوری توی ذوق می زد.عصبانی شد.خواست با مشت بزند و آینه را بشکند ،یاد همسایه هایش افتاد که هر وقت او با غرغرهایش آنها را آزار می داد ،بی توجه نگاهش می کردند و می گفتند :«مهم نیست قشنگ نیستی، قشنگ اینه که مهم نیستی!»



امکانات
خوب به بطری نوشابه نگاه کرد ؛یک مارک براق خارجی داشت و ظاهرش هم حسابی برق می زد . بازش کرد ،بوی خوش و به دنبالش گاز آن زد بیرون . چند قطره از آن را نوشید ، لذت برد و سر کیف آمد وخودش را به دیوانگی زد و گفت :« آب داره ،گاز داره ،قوطیش هم برق داره ،کاش خارجیا یه خط تلفن هم براش می کشیدن!»

خانه
مرد جوان توی پارک نشسته بود . غصه می خورد ،آخر جوابش کرده بودند که چون خانه ی مستقل نداری به تو دختر نمی دهیم . شاید هم حق داشتند؛ چون این روزها داشتن یک خانه ی مستقل از شرایط ازدواج است. ناراحت سرچرخاند ؛ روی یک برگ حلزونی داشت به آرامی راه می رفت. با حسرت به حلزون وصدف رویش نگاهی انداخت و زیر لب گفت : «کاش منم حلزون بودم ،اونوقت مادرزادی یه خونه داشتم .»



نقاش
اهل ... دیدن ادامه » ذوق است.اولین روز بهار با یک قلم مو از خانه زد بیرون . همه فکر کردند می خواهد به دل طبعیت بزند و تا می تواند نقاشی می کشد ؛اما چرا با یک قلم و تنها یک سطل رنگ !؟دیگر نمی دانستند او عاشق بهار است و می خواهد به همه بگوید که بهار با تمام رنگارنگی اش یک پیام دارد؛«یکرنگی !»
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید