حکم نکن ، زر نزن ، بنویس ، قاتلی می خواست برای پدرش یک کلاف ، طناب مخصوص دار زدن بخرد با یک جین مرگ موش ، هدیه روز پدرش یک کمی بی مزه بود می توانست طحال گاو بخرد یا جمجمه تمساح .
خوب اصلا منظورم از نوشتن فهمیدن نیست ، و شما هم سعی نکین بخواهید چیزی بفهمید در عین حال می خواهم خبری بدی بدهم.ممکن است تا لحظات دیگر اتفاق هولناکی رخ بدهد. برای همین باید همین الان این جا رو ترک کنیم و به یه جایی بریم.
هواپیمای ما داره می شینه روی زمین ، تو این فاصله من تازه یه جای خوب رو بال سمت چپ پیدا کردم فقط یک کم باد زیاد میاد.ازین بالا تنها چیزی که خیلی تو چشم و برجسته است اینه که چقدر این موتوری ها بد رانندگی می کنن.
خلبان سر خر را کج کرد ، من افتادم ، ولی نمی دانم چرا دقیقا زیرم یک خانم جامانده ، آفتاب شدید است ، چشم باز می کنم اینجا پر از زن ها و مردهایی که وسط چند تا تیکه پارچه، اوه اینجا دریا است.این بحران برایم از بحران گذشته سخت تر است دلم نمی خواهد از روی زن بلند شوم نه به خاطر مسائل ممنوعه بلکه به خاطر این که به دلیل تحمل فشار هوا خوابم می آید.
طوفان گرفت ، من در میان برگ های چنار دستم را به کلاهم گرفته ام ، اما من که کلاه نداشتم ، خاک دارد در چشمانم فرو می رود ، چشم هایم را بستم و دیگر زیرم را نمی بینم ولی انگار کسی نیست.
اینجا کجاست؟چه اتفاقی افتاد؟ سرها در خاک فرو رفته اند و تن ها مثل درخت سر به فلک کشیده اند.در تن هایشان
... دیدن ادامه ››
تیر فرو رفته ، پوست هایشان کبود است.اینجا احساس عطش می کنی گرم است ، آشفته ، راه می افتم ، چشم هایم را باز می کنم ، آب ها گندیده همه جا بوی تعفن می آید.گرسنه ام ، فقط می توانم علف بخورم چون سنگ است و کلوخ.آه ، باید تف کنم زهر مار است.واقعا ترسیده ام اشک می ریزم ، داد می زنم ، از کرده هایم پشیمان شده ام ، دور و برم همه دره است پایم لیز خورد نه نه سر خوردم ننننننننننننننننننننه.
چشماهیم را گشودم اه چه بی مزه ، کابوس بود.چرا دست بند به دستانم زده اند؟پشت میله های زندان چه می کنم ؟دلم سیگار می خواهد نگهبان سیگارت را بده.سیلی محکمی می خورم ،زن با همان چند تکه پارچه ای که به خود آویزان کرده وارد اتاق شد ، پای یک کاغذ را امضاء اکرد ، نگهبان به او گفت ممنونم و رفت.
صدای فریاد می آید ، فحش و ناسزا هم در میانش هست . البته از لحنشان می توان فهمید چون زبانشان را نمی دانم.دیگر میله ای در برابرم نیست یک در است که به روی یک محوطه خاکی باز می شود.داستان دیگر غم انگیز می شود مردیپای چوبه دار است مردم هم دورتادورش ایستاده اند و موبایلهایشان را در دست گرفته اند.مرا به سمت چوبه دار می کشند ، ترسیده ام به من می گویند ما دلش را نداریم تو چهار پایه را از زیر این عصیان گر یاغی بکش.
امتناع می کن.تفنگشان را روی شقیقه ام می گذارند.نمی توانم فرار کنم ، چه سرنوشت شومی ، این اتفاق از آن اتفاقی که می خواست رخ بدهد بهتر نیست.بیخود سرزمینم را ترک کردم.تفنگ ها سه تا شده من فریاد می زنم و فحش می دهم داد می زنم ، مردم دارند مرا با سنگ می زنند می گویم چه کاری است خودتان زیر پایش را بکشید.
آه یک نفر شلیک کرد.
خط خطی های بی سر وته
علیرضا بخشی استوار