دو زن (پری و آرزو) در ویلایی بسته و بیراه فرار، در چرخهای بیانتها از سوءظن، عشق بیمار، اعتیاد، و گذشتههای زخمی گیر افتادهاند. پری هر بار از خواب، توهم یا مرگ بیدار میشود و میکوشد از سرنوشت شومش بگریزد، اما همیشه دوباره به وسط همان کابوس برمیگردد.
آرزو، عاشقِ مردی زنباره (آرمان) او را هم میخواهد، هم از دستش میرود، هم دوباره صدا میزند. پری میخواهد آرمان را بکشد؛ آرزو میخواهد نگهش دارد. هر دو در جهنمی از تکرار، فراموشی و گناه دستوپا میزنند.
تقاطع صفر، داستان دو زنیست که هرچه میدوند،
باز به همان نقطه میرسند؛ صفر. جایی که همهٔ راهها، گذشتهها و مردگان برمیگردند و دوباره شروع میشوند.