کارزار گمگشتگی انسان
نقدی بر تئاتر «بر زمین میزندش»
ساخته علی شمس
(قسمت دوم)
سفر به مدرنیته و انقلاب صنعتی (سرمایه):
ورود انسان به دورهای که در آن «گدایی» معادل «پولپرستی» است، قطعاً اشارهای است به دوران مدرنیته و به طور خاص، سیطره سرمایهداری و ماتریالیسم که از انقلاب صنعتی به بعد شتاب گرفت. کارگردان با انتخاب این پارادوکس (گدایی به مثابه پولپرستی) نقدی تیز و ظریف را بیان میکند. این تصویر نشان میدهد که در این دوره فقر معنوی در پشت ثروت مادی پنهان شده است. مردم آنقدر مشغول انباشت ثروت هستند که از درون تهی شدهاند. حرص و طمع (پولپرستی) در واقع
... دیدن ادامه ››
نوعی گدایی روانی است. یک تمایل سیریناپذیر برای به دست آوردن بیشتر که هرگز ارضا نمیشود و فرد را در وضعیتی ذهنی همیشه «نیازمند» نگه میدارد. روابط انسانی به رابطهای ابزاری تقلیل یافته است، جایی که ارزش افراد به داراییشان است، نه ذات انسانیشان.
پول در ادامه ی همان الگوی جستجوی معنا مطرح می شود. اسطوره و هنر بسیار انتزاعی و ذهنی هستند. علم اگرچه قدرتمند است، اما سرد و غیرشخصی است و به پرسشهای اخلاقی و معنوی پاسخ نمیدهد. به سراغ چیزی میرود که ملموستر و فوریتر به نظر میرسد: «ثروت مادی». پول وعده میدهد که میتواند امنیت، لذت و قدرت بخرد. اما نمایش، همانند دو مرحله قبل، نشان میدهد که این تکیهگاه نیز شکننده و پوچ است. پول نمیتواند بر مرگ غلبه کند.جامعهای که بر اساس پول بنا شده، از درون پوسیده و فاقد معناست. این مرحله نیز فقط یک واکنش موقت به ترس از پوچی و چرخش بیامان جهان است.
این سه مرحله (سومر، گالیله پول) به زیبایی سه مسیر بزرگ بشر برای معناجویی را نشان میدهند: معنویت، عقلانیت، و ماتریالیسم. نویسنده با نشان دادن ناکافی بودن هر سه، بیننده را به این پرسش نهایی رهنمود میکند: اگر هیچکدام از اینها پاسخ نهایی نیستند، پس چه چیزی هست؟
پست مدرنیته (پسر انسان و مرگ):
پرده پایانی نمایش، که با ارجاع مستقیم به نقاشی «پسر انسان» رنه ماگریت ساخته شده، نقطه اوج فلسفی اثر است. نماد پست مدرنیته و یاس و ناامیدی و پذیرش شکست در مقابل مرگ بدون هیچگونه آرمان و مبازره ای است.
اینجا این تحلیل با تکیه بر پست مدرنیسم می بایست بیشتر باز شود. پستمدرنیسم با بیاعتمادی به «فراروایتها» تعریف می شود. بی اعتمادی و ناامیدی نسبت به همان تکیهگاههای بزرگ و جهانشمولی که انسان در طول تاریخ برای معنابخشی به زندگی ساخت: دین، هنر، علم، اقتصاد و سرمایه! پسر انسان نماد این بی اعتمادی است. علی شمس با انتخاب این نقاشی به عنوان کلید صحنه پایانی، لایههای معنایی اثر خود را بر پایههای نمادین بنا شده توسط رنه ماگریت استوار کرده است.
سیب نماد دانش ممنوعه، وسوسه، و به طور خاص، سقوط انسان از بهشت است. این همان لحظهای است که آدم و حوا «بر زمین زده شدند» و مرگ، رنج و آگاهی به گناه وارد جهان شد. دقیقا همان مفهومی است که کل نمایش حول آن میچرخد. عنوان نمایش (بر زمین میزندش) مستقیما به این ایده اشاره دارد. نمایش، تاریخ بشر را به مثابه یک «سقوط» مداوم یا یک چرخش بیامان به دور همان تراژدی اولیه به تصویر میکشد. انسان در نهایت در بازی با «پسر انسان» (پسر خود یا نسل بعدی) میبازد و در یک وجب از خاک «بر زمین زده میشود».
سیب در نقاشی ماگریت چهره مرد را میپوشاند، که نشاندهنده این ایده است که حقیقت همیشه پنهان است. ما هرگز نمیتوانیم هویت کامل یا حقیقت مطلق یک فرد یا یک انسان را ببینیم و از درک معنای واقعی او عاجزیم و شاید هم هیچ چهره واقعی در پس آن سیب وجود ندارد. این پوشانندگی در نقاشی ماگریت نماینده ی «هویت به مثابه معنا» است. یعنی تا زمانیکه ما چهره فردی را نبینیم نمی توانیم معنای او را دریابیم. اما چهره مرد چیزی جز یک سیب را نمایش نمی دهد. سیبی که نماد وجود زمینی، مادی و اومانیستی انسان است. آری انسان همین است و همه ما همین هستیم و این تاریخ تحولات بشری از سومر تا به امروز نیز ناگزیر بوده است و همانطور که از چرخش زمین و جاذبه اش راه فراری نیست، از این تاریخ آشفته بشری نیز راه فراری نبوده و نیست.
مرد با کت و شلوار و کلاه رسمی، نمایانگر ساختار، عقلانیت و نظم است (همان چیزی که جامعه بشری سعی کرده بر جهان تحمیل کند) اما آرنج برعکس دست راست و سیبی که چهره اش را ، نشاندهنده هرجومرج، غیرمنطقی بودن و رازی است که درست در زیر این سطح به ظاهر متمدن نهفته است. در نمایش نیز شخصیت اصلی دائما سعی میکند با ساختارها بر هرجومرج ذاتی جهان (که در صحنه تئاتر چرخش باکس نماد آن است) غلبه کند. اما در پایان، «پسر انسان» با آن ظاهر رسمی اما با پیشنهاد یک بازی مرگبار، به او یادآوری میکند که تمام این ساختارها نهایتا ناتوان هستند و هرجومرج و مرگ همیشه پیروز خواهد شد.
انتخاب «پسر انسان» توسط علی شمس، یک حرکت استادانه و چندلایه است. این نقاشی نه تنها یک اثر سوررئال جالب، بلکه چکیدهای از تمام مضامین نمایش است: جستجوی دانش، وسوسه، سقوط، پنهان بودن حقیقت، و مواجهه نهایی با مرگ.
تئاتر «بر زمین میزندش»، با زبان نمادین و ساختاری سوررئال، نه تنها روایتی از تاریخ بشر، بلکه بازخوانی تراژیک وضعیت انسان معاصر است. انسانی که پس از گذشت هزارهها و پیمودن مسیرهای گوناگون دین، هنر، علم و ثروت، در نهایت تنها و بیپناه، در برابر حقیقت گریزناپذیر مرگ میایستد. علی شمس با بهرهگیری از استعارهای عمیق از باکس چرخان، جهان و تاریخ گذران آنرا به نمایش درآورده است. این نمایش پرسشی بنیادین را پیش روی ما میگذارد: آیا میتوان در جهانی که پیوسته در حال چرخش و فروکاستن انسان به نقشهای گذراست، معنایی اصیل یافت؟