تُفنگ، تُوالت، طلا لا لا
به بهانهی نمایش «ببر سفید بنگال در باغ وحش بغداد»: تأملات و تألمات تروماتیک یک تهرانی از تاریکخانهی تئاتر تا تیمارخانهی
... دیدن ادامه ››
توحش
روز پنجم فوریه 2003 سازمان ملل متحد منتظر شنیدن بیانیهی کالین پاول وزیر امور خارجهی وقت ایالات متحده برای توجیه انسانی حمله به عراق بود. یک روز طبیعی دیگر از تاریخ منزه قدرتمندان، قبل از دوش گرفتن با خونابهی جاری از زیر بشکههای نفت مردمی که ملت نه، حتی قرار نبود جمعیتی از جانداران فهم شوند؛ اسباب سفرهی صدام بودند و حالا خلال دندان یانکیها. اما نمایندگان دولتها به محض ورود به خانهی ملتها با فقدان برجستهای مواجه شدند: فرشینهی عظیم تابلوی گرنیکای پیکاسو -که به شکلی آیرونیک هدیهی نلسون راکفلر به آن سازمان بود- با پردهای آبی و پرچم آویزان و نحیف سازمان ملل پوشانده شدهبود. دبیران شورای امنیت سازمان به اصطلاح ملل پیشاپیش، چشمان دریدهی وجدان قرن بیستم در برابر خیرهگی کرخت دستان چرب و چاق روی دکمههای قرمز را پوشانده بودند. قرار بود در خیابانهای بغداد جنازه روی جنازه بیافتد و هنوز آن سازمان محترم مطمئن نبود آیا میتواند با اظهار تأسف و صدور بیانیهای شدیداللحن انسانیتزدایی از یک ملت را توجیه کند یا نه -تمرینی که ابتدا با پرده کشیدن روی چشمان وحشتزدهی گرنیکا آغاز شد و حالا در غزه بیپرده هم موفق است. قرار بود دوباره جنازهی زن جوانی در خرابهای بیافتد و استخوانهای شکستهاش از زیر پیراهن پرگلش بیرون بزند و سرش جوری روی گردن شکستهاش بچرخد که دهانش گشوده شود و زبانش بیرون بیافتد (از مشاهدات شاهدی عینی در باسک، اسپانیا) و چشمانش تا ابد به آسمانی که مرگ از آن میبارد خیره دوخته شود. اما اینبار این مائدهی سماوی حاصل دستگرمی فاشیسم تازه سر از تخم درآوردهی اروپا نباشد، بلکه ارتش آزادیبخش متفقین با نام و یاد خداوند، دندانسایان و شهوتران آن دکمههای قرمز کوچک را هزاربار سریعتر از «جرمن لوفتوافت» فشاردهند. گرنیکا نباید دیده شود تا انسان خاورمیانه هیچوقت برابر با انسان اروپا فهمیده نشود، تا ساعت 4:30 میدان روستای گرنیکا در باسک خیلی مهمتر از ساعت 3 میدان تجریش تهران بماند. تا 1700 اسب و مرد مبهوت اروپایی که مثلهشده روی تابلو کنار زن کودکمرده و سرباز برزمینافتاده جیغ میکشند از دستکم 1200 ایرانی و دستکمتر 66هزار فلسطینی به یادماندنیتر باشند. تا «جنگ بد است اما نه برای همه» به تصویب سازمان محترم ملل برسد.
بیست و دو سال بعد، شب سیزدهم مهر 1404 تماشاخانهی ایرانشهر، سالن استاد ناظرزادهی کرمانی، منتظر دیدن نمایشی دربارهی حملهی آمریکا به بغداد است و اولین چیزی که پس از ورود به سالن به چشمانت خیره میشود، آنجا سرتاسر دیوار بنبست صحنه با چشمان دریده و دهانهای گشوده و زبانهای آویخته و دستهای قطع شده ایستاده. بلندبالا و مهیب در سکوتی به زبان فارسی یا عربی یا انگلیسی: گرنیکا.
تفنگ و ترکشها: اشارههای فرمی در تئاتر «ببر سفید بنگال در باغوحش بغداد»
انتخاب تصویر تابلوی گرنیکا برای تمام سطح پسصحنه از سوی نادر فلاح -بدون آنکه در متن اصلی به آن اشاره شدهباشد- از همان ابتدا بازیگران را تبدیل به فیگورهای متحرکی در آن نقاشی میکند. از میان فیگورهای متحرک، نمایش ببر -با بازی معماگونه و عمیق رامین سیاردشتی- مرکزیت دارد. انتخاب سیاردشتی برای نقش ببر اولین انتخاب از زنجیرهی انتخابهای عالی کارگردان برای بازیگران این نمایش است که هر کدام به نحوی با بدنهایی در تعارض با مفاهیمی که نمایندگی میکنند روی صحنه حاضر میشوند؛ چراکه قطعهقطعهبودن چه در توالی صحنهها چه در میزانسن و چه در تصویر خدای جنگ -گرنیکا- که همیشه حاضر و ناظر است، مفصل اصلی چفت و بست/ط نمایشی است که میخواهد کل هیبت مخوف جنگ را از دورترین نقطه به معرکه، روایت کند: باغ وحش. هرطور نگاهکنید رامین سیاردشتی با لباسی سراپا سفید انتخاب خوبی برای ببر بنگال بودن نیست اما برای ببر بنگالِ آتئیست بودن بهترین انتخاب است: لحنی که او برای گفتار انتخابکرده، طنین استهزاءگونهای دارد. فقط کافیست با این لحن حال شما را بپرسد تا به ذهنتان خطور کند چه حال بیارزشی دارید! و حالا او در قامت روح سرگردان ببر بنگال آوارهای در بغداد از خدای شما میپرسد؟ و شما ببر نیستید، کودک هم نیستید، آدمی پهنشده روی صندلی مخملی سری کاری سالن تئاتری در مرکز شلوغ و متخاصم تهرانید! تنها صداقت یک کودک است که میتواند از پس تیمار زخمی که به موجب آن جهان اینگونه مضحک و سیاه نمایانده میشود برآید. روح زخمی و سوختهی دخترک -با بازی طبیعی و صمیمی آوا بخشی- که در مقابل ببر میایستد و نمایندهی خدایی میشود که باید جایی در همین نزدیکی باشد، در متن اصلی وجود ندارد اما به نظرم اضافهکردن این نقش به نمایش برای متن، تمهیدی ضروری و تدبیری ترمیمی بود؛ چراکه ببر را به جرم دریدن دو کودک برای سد جوعش اسیر کرده و به باغ وحش فرستادند و حالا آن «کنشگر مرگ» در قامت «قاضی وجدان» روبروی کودکی بیدلیل دریده شده و سوخته، قرار میگیرد و منطق روایت را از تعقیب به شهادت -نه به معنای ایدئولوژیک آن- میچرخاند. انتخاب هوشمندانهی سیاردشتی با طراحی دقیق لباس ببر، تقویت شدهاست: یکدست سفیدپوش، با پیراهن، شلوار و کت بلند و کلاه نوع نهرو -طرفه آنکه لباس ببر بیشترین شباهت را به لباس پارسیان زرتشتی هند دارد- حالا او از «حیوان شکارچی» به «شاهد یا مدعیالعموم» صحنه تغییر موقعیت دادهاست. اکنون ما ناسازهای سنجیده داریم: از سویی لباس ببر به حکم بنگال بودنش یادآور گاندی/نهرو -و سیاست ضد خشونت آهیمسا- است و از طرف دیگر هماو ببر است و توحش، طبیعی ذات و غریزی طبیعت اوست. شاید به همین دلیل است که او بهترین شاهد بر توحش انسان خواهدبود. موجودی که توحش از او توقع میرود خود قربانی توحش تفنگ در دست انسان میشود. نتیجتن نسبت ببر و گاندی/نهرو نه همسانی، که تنش «قدرت چنگال با قدرت شهادت» است؛ تنشی که روی بدن/لباس صورتبندی شده. ببر سفیدپوش، بهجای نمایندهگی غریزه، دستگاهی برای حسابکشی اخلاقی میشود که تماشاگر را از مصرف خشونت به مسئولیت شهادت (=دیدن) میکشاند.
از لحظهی مرگ ببر به دست سرباز، دومین فیگور اصلی در صحنه، فعلیت مییابد: تفنگ. تفنگ طلای عُدَی صدام حسین یکی از دو پسر صدام که غنیمت جنگ در دستان تام -با بازی مؤثر و پاکیزهی حامد فعال- است، قاتل ببر و سپس اسباب احضار ارواح جنگ بر صحنه خواهدشد. بی تأکیدی اضافی و افسونسازی حول قدرت ماورائی تفنگ طلا، عملن تفنگ به دست هرکس بیافتد او در وضعیت آستانهای قرار می گیرد: بین زندگی و مرگ، بین عقل و جنون، بین شجاعت و شقاوتِ در جنگ. اما نه نویسنده و نه کارگردان انگار به وضعیت بینابینی رضایت نمیدهند -که اگر این رضایت بود از مهابت اثر کاسته میشد- فیگورها نمایندهی «نه این و نه آن» نیستند بلکه نمایش «هم این و هم آن» هستند: هم مرده و هم زنده، هم عاقل هم دیوانه، هم شجاع هم شقی. اینجاست که پای مخاطب به این ورطه کشیده میشود. مخاطبی که هم فارسی و هم عربی، هم خداباور و هم خداناباور و هم در امان هم بیامان، گرفتار زبان و دین و سیاست شده است. خبر بد در طنز سیاه ببر است که به سمع و نظر همگان (همگان کیستند؟ انسانهای صحنه یا انسان به طور عام؟) میرسد: «وقتی میوهی آگاهی رو خوردی و از باغ اخراج شدی، میفهمی هیچ کوفت دیگهای برای خوردن نداری!» یا به زبان سیاست وقتی به هوای صلح، وارد جنگ شدید میفهمید برنده و بازندهای وجود ندارد، همه بازندهاند (کدام همه؟ انسانهای صحنه یا انسان؟).
اگر زیر تکانههای صدای چرخان در سالن -مخصوصن به وقت اذان مطنطن نابهنگامش- و سرگیجهی مپینگ روی دیوار گرنیکا بتوانید از تجربهی بازندگیهای تقدیسشدهی ایرانی از انواع جنگهای دور و نزدیک و خیلی نزدیک فرار کنید، فرصتی مغتنم پیدا میشود که به بدنهای متشنج صحنه، بیشتر دقت کنید: ورود هولناک روح عدی صدام حسین -با بازی شگفت و مهیب سعید یعقوبی- همراه با سر بریدهی در حال فساد برادرش -قُصَی- با لمس تفنگ طلای او به دست موسی باغبان باغش که اکنون مترجم آمریکائیها شده، رقم میخورد. موسی -با بازی تحسینبرانگیز و منعطف مصطفی خیرالهی- تفنگ غنیمتی را از چنگ کوین که خود آن را از دست تام ربوده بود، بیرون آورده اما به محض استلام تفنگ طلا، غول ظاهر میشود. انتخاب کارگردان برای بازی نقش عدی ستودنی است. عدی صدام حسین که در واقعیت مردی تنومند با قد 192 سانتیمتر و چهرهای با تمام ویژگیهای چهرهی پدرش -صدام حسین- بود حالا با بدنی کاملن متضاد بازنمایی میشود. بهانهای برای تشدید تعارضات متعدد نمایش: لاغری که مردنی نیست بلکه میراندنی است. اسکلتی نامیرا که صدای بلند قهقههاش معلوم نیست از ژرفای کدام سیاهچالهی جانش بیرون میآید. صدای سعید یعقوبی به نسبت سیمایش آنقدر پرپژواک است که برای دریافت تصویری از آن به دو دهان نیاز است: دهان عدی و دهان گرد و سیاه و گشودهی سر فاسد برادرش که در دست دارد و همزمان هم با او و هم با موسی صحبت میکند. در مقابل مصطفی خیرالهی بلند قامت و درشت در چنگال عدی، خمیرمایهی مردانگی مرد تحقیرشدهی عراقی را لهیده و لرزان بر صحنه میکشد و تعارض معنادار ملت تاریخمند و غیور اما رنجور عراق که زیر چکمهی حزب بعث، ناچیز و خرد و خراب شدند، به مختصرترین و بلیغترین وجه به تماشاچی زخمی از «عراق» نشان میدهد: همه بازندهاند برادر (= کُلّهُم خَسْرَانِین یا أَخُوی یا Ever’body’s a loser, bro)
[ادامه در نظرها]