برزخِ چهارساعته؛ میانِ «پاپیون» و «پوستِ مصنوعی»
چهار ساعت است که در راهروهای تردید قدم میزنم. چهار ساعت است که میان «تئاتر» و «بقاء»، دیالوگی نابرابر در سرم تکرار میشود.
امروز از من تعهد خواستند. گفتند سرِ تراشیده، مرز است. گفتند اگر میخواهی «رنگ انار» روی صحنه بماند، باید بر آن پوستِ بیپناه، لایهای از «لاتکس» بکشی تا هندسهٔ تن، در لفافهای مصنوعی پنهان شود.
حالا من ماندهام و یک سوالِ
... دیدن ادامه ››
ویرانگر:
اگر تن بدهم، به آن «هنر» که سالها تدریس کردهام خیانت نکردهام؟ آیا با کشیدنِ آن لایهٔ مصنوعی، خودم اولین سانسورچیِ جهانِ خودم نمیشوم؟
و اگر تن ندهم… پاسخِ چشمهای امیدوارِ گروهی که ماهها در پلاتوهای سرد، زیرِ نورِ آبی، جان کندهاند تا این اثر خلق شود را چه بدهم؟ زحماتِ تیمی که اعتبار و معیشتشان به همین شبهای اجرا گره خورده است، کجای این ترازویِ اخلاق قرار میگیرد؟
این مضحکترین تراژدیِ دورانِ ماست: جایی که یک تکه «لاتکس» یا یک «پاپیون»، مرز میانِ هنرمندِ برگزیده و هنرمندِ مطرود را تعیین میکند.
آیا اجرایِ زخمی، بهتر از صحنهٔ خالی است؟ یا سکوت، قدرتمندتر از فریادی است که صدایش را بریدهاند؟
چهار ساعت است که با خودم میجنگم. در یک سو «اخلاقِ هنر» ایستاده و در سوی دیگر «اخلاقِ مسئولیت». ای کاش میشد به این آقایان فهماند که تئاتر، پوشاندنِ حقیقت نیست؛ تئاتر، عریان کردنِ روح است.
هنوز نمیدانم کدام بهنام پیروز خواهد شد؛ آن که به حرمتِ گروهش، تلخیِ این تحمیل را میبلعد، یا آن که به حرمتِ کلمه، صحنه را تاریک رها میکند
با احترام دکتر بهنام ترابی