در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا: خاکسترش کردند از زبان سابیس اینجاست. کنارم. گابریل. با آن پوست
S4 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 18:19:16

خاکسترش کردند

از زبان سابیس

اینجاست. کنارم. گابریل. با آن پوست سپید مرمرین، چشمان آبی آرام و فکور و موهای طلایی بلند و مجعد که در نسیم ملایم تکان می خورند. ما بر یک صخره نشسته ایم. در جزیره ی سایرن. او ملبس به ردایی سپید و من ملبس به ردایی سیاه. نور نقره ای ماه از بین پاره های ابر بر سطح آب می تابد و پولک های درخشان سایرن ها را نمایان می کند. آن ها دارند می خوانند، با صدایی که انگار نه از اینجا، که از بالا می آید.

گابریل:
"این آوا دلتنگم می کند. حس عجیبیست. انگار که خانه ام بالا بوده باشد و به اینجا تبعید شده باشم. این فکر کمی مرا می ترساند، ... دیدن ادامه ›› اما در وحشت غرقم نمی کند. شاید به خاطر افسون صدای آن هاست."

من دستم را آهسته بر پشتش می گذارم. او پسم نمی زند.
"تو می خواهی یک موجود زمینی باشی، گابریل. اما جایی در وجودت خواهان چیز دیگریست. فرشته بودن. خدا بودن."

گابریل:
"شاید می خواهم چیزی عمیق تر را تنفس کنم. حس کنم در آتش می سوزم یا در یخ."

گونه هایش کمی ملتهب می شوند.
"شاید این همان تاریکی درونم است. میل به نوشیدن. از شما، سرورم. یا از مالخازار."

من لحظاتی به چشمان آبی او نگاه می کنم که حالا انگار نوری ضعیف در آن ها می درخشد.
"اما تو چنین نمی کنی. تو لذت می بری از اینکه دست بر قلبت نهی، آن را بفشاری و نگذاری به خواسته اش برسد.
چرا؟
حس نمی کنم به این خاطر باشد که درد به تو حیات می دهد."

گابریل:
"شاید حیات ندهد، اما نگهم می دارد.
سرورم، می دانید من از چه می ترسم؟ اینکه بنوشم، لحظه ای مشتعل شوم و بعد سرد، مثل خاکستر."

نفس هایش کمی تنگ می شود.
"اما تا وقتی ننوشم، تپش های بی قرارم همان جایی هستند که باید.
من می توانم بمانم. با آب آهنی که فرو می دهم. با پاداشی از خون خوک که گاه بر روحم عرضه می کنم. با وسوسه ای از بالا رفتن که از آن می گریزم تا سقوط نکنم."

دستم را از پشتش برمی دارم و به سمت بازویش می برم. آن را می گیرم. انگار که در آستانه ی افتادن باشد. یا اینکه شاید انگار خود در آستانه ی لغزیدن باشم. و سقوط.
اما این تنها یک خیال است. مگر نه؟
چیزی که با دردی ضعیف به خاطر می آورم. چون خاکستر دیگر نمی سوزد.
من بالا بودم. سقوط کردم. آتش گرفتم. سرد شدم. و بعد همه چیز در خاکستری فرو رفت.
و الان چه مانده؟

من دستم را به سینه ام می برم.
"اما بعد از اشتعال، آرامش هست. و صلح."

گابریل نگاهش را به من می دوزد. چشمان آبی اش پر از اشک می شود.
"همیشه می خواستم لمسش کنم. قلب سیاه را. از آن وحشت داشتم. انزجار. اما چیزی در آن مرا به سمت خود می کشید. شاید صدایم می کرد. نمی دانم."

نگاهش بر سینه ام می لغزد.
"هر چه که بود، حالا گذشته. من نگاهش کردم که از خانه اش بیرون کشیده شد. که آتش بر آن نشاندند و سوزاندنش. که خاکسترش کردند."

به هق هق می افتد. دستم را از بازویش رها می کنم و دوباره بر پشتش می گذارم. آوای سایرن ها بلندتر از پیش ما را در خود می گیرد. نور ماه کدر می شود. و باد تندتر از پیش می وزد.
گابریل لحظاتی می گرید و بعد کم کم آرام می گیرد.

گابریل با صدایی گرفته:
"متاسفم. شرم آور است."

من با لبخندی کوچک و غمناک:
"نه، نیست. خوشحالم که این ها را به من می گویی، گابریل. می خواهم به من نزدیک باشی."

چشمانش کمی گشاد می شود، طوری که انگار این جمله ترس بر روحش نشانده باشد. او می خواست از من دور باشد. اما حالا در کنارم است. این به خاطر روح من است یا قلب سیاه از دست رفته؟
امیر مسعود این را خواند
قاصدک و پریا سلگی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید