تیوال یادگاری
T1 : 09:48:33
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
زنگ زده میگه: "چرا نگفتی دو روزه خونه تنهایی؟می اومدیم پیشت!" تو دلم میگم:"وای نه تو رو خدا اصلا حوصله ندارم" اما به زبون می گم:" عزیزم نمی خواستم مزاحمت بشم" پامیشه میاد و میگه بیا بریم فلان مهمونی!!! ای خدا نههههه نمیخوام بیام وااای... میگه فقط دوساعته، خوش میگذره! با کلی تاخیر میاد. میری، بهت بدمیگذره، اونم نه دوساعت ، که نزدیک پنج ساعت!!!!
به التماس ازش میخوای پاشه که برید. پامیشه. مجبوری سرتکون بدی و ادای آدم خوشحالا رو دربیاری.
میاد خونه و میمونه و نمیره... به اصرار میگه بیا خونه ما بمون. کم کم اشکت درمیاد ولی بازم مجبوری تحمل کنی، تا دلش نشکنه.
میگی : نه عادت ندارم و اینا... و بهونه پشت بهونه و تعارف پشت تعارف که چرا نمیام خونت.
این روابط فامیلی هم گاهی نه، خیلی وقتا رنج و عذابه.
۱۳ ساعت پیش
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو را به خاطر دوست داشتن، دوست میدارم
بخاطر اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
بخاطر لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت...

پل الوار
نوشین پیشوا ، نیلوفر ثانی و رها باصفا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دستمو توی موهام میکنم و وقتی بیرون میارم، چند تار بین انگشتام باقی می مونه. اولین فکری که به ذهنم می رسه:" من یه مریضی مهلک گرفتم و همین روزا می میرم!" و ادامه میدم:" باید برم پولهامو بردازم برم سفر! همه ی آدمای زندگیم رو ببوسم و بگم چه قدر دوستشون دارم.. باید... بایا یه کم زندگی کنم ، قبل از اینکه از این مریضی بمیرم..."
از مرگ نمی ترسم نه... مگه از به دنیا اومدن ترسیدیم که از مرگ...؟" کلیپس رو برمیدارم و موهای بلندمو با زحمت توش جا میدم و یه جوری می بندمش که دیگه با سرانگشتای کسی درگیر نشه...حتا خودم!
پامو میخارونم و انقد حواسم پرته که نمی فهمم پوستش رو خراش دادم و داره خون میاد. فکر میکنم:" سرطان پوست گرفتم! لابد تا چند روز دیگه شبیه این آدمای سرتا پا سوخته میشم و دیگه نمیشه نگام کرد. یعنی اون چه فکری میکنه؟ یعنی خدا داره تقاص چی رو ازم میگیره؟" ... دیدن ادامه » صداش توو گوشم طنین میندازه:" تو عرضه ی هیچ کاری رو نداری، حتا عرضه ی غذا خوردن! اگه عرضه داشتی این وضعت نبود... مثل اسکلت شدی ،هرروزم داری وزن کم میکنی، معلومه که موهات میریزه!"
واژه ی "عرضه" چرخ می خوره توی ذهنم، هی رژه میره و من فکر میکنم: این عرضه چیه که من ندارم؟چرا ندارم؟ عرضه ی درس دُرُست و حسابی خوندن(چون انسانی وهنر که رشته نیستن)، عرضه ی شوهرکردن(نمی دونن چه غلطی میکنم که همه پسرا رو فراری میدم)، عرضه ی زندگی کردن و حالا هم که عرضه ی غذا خوردن!
دیگه حس بیزاری از این جور حرف زدنا سراغم نمیاد. آخه من قراره همین روزا از یه بیماری مهلک یا سرطان پوست یا هرچیز دیگه ای که خیلی کشنده اس و زودی آدمو از پا درمیاره،بمیرم! پس لازم نیست نگران چیزی باشم؛ بهتره در آرامش و با خیال راحت بمیرم تا اینکه به این چیزا اهمیت بدم. فقط امیدوارم کسی روی سنگ قبرم ننویسه: "این بشر حتا عرضه ی درست مُردنم نداشت!"
۶ روز پیش، پنجشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
امیدوارم که این فقط یه داستانه کوتاهه خوب بوده باشه و هیچ ردی و نشونی در واقعیت نیابی و نبینی و نداشته باشی ازش
خصوصن نیشها و کنایه های دیگران به راوی که کلی رفت روو اعصابم :))
۴ روز پیش، شنبه
:-))
این به ذهنم رسید: مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت ... دیدن ادامه » که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
۴ روز پیش، شنبه
آخ آخ آخ
مولانا رو نمیتونم نشسته بخونم :))
شعرهای کلاسیک رو شبا میخونم . نمیدونم چرا اما سالهاست که این رسم رو دارم و وقتی به مولانا میرسم هم با صدای بلند میخونم و هم بپر بپر میکنمو میرقصم :))

مرسی چسبید واقننننن
۴ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
 نمی دانم
پشت شیشه ها، زیر برگان درختان
این چه آوازی است می رانند عاشق های قایقران به سوی من؟
این چه آوازی است می خوانند به سوی من؟

و نمی دانم کنارم زیر ابر آتشین نور
کیست می خندد چو مستان در سکوت شب به سوی من؟
کیست می گرید چو مجنون در پناه عشق سوی من؟

و نمی دانم ز روی دیده ام گه رام و نآرام
کیست می رقصد به سوی این دل آرام، نا آرام؟

 
مغز من کوهی است،
این آواز
جوشش ... دیدن ادامه » یک جویبار سرد از ژرفای تاریکی است

برف این آواز،
ذره ذره می نشیند بر بلند شاخه های پیکرم آرام
شاخساران درخت پیکرم از برف،
میوه هایش برف،
چون زمستان های دورِ کودکی، دنیای من، رویای من، پر برف

 
من نمی دانم چه دستی گاهوارِ عشق ما را می تکاند
و نمی دانم که این ناقوس های مهر را در شب،
کیست سوی بازوان و دستهایم می نوازد؟
کیست از اعماق تاریکی به سوی صبحگاه نور می آید؟

 
پشت شیشه، زیر برگان درختان،
من نمی دانم،
این چه آوازی است می رانند عاشق های قایقران به سوی من؟
این چه آوازی است می خوانند سوی من؟



از: رضا براهنی
بامداد و رها باصفا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمیزاد از پس خیلی چیزا برنمیاد ، یکیش همین دردی که میاد صاف خودشو فرو میکنه توو جیگر آدم ، همینی که نه بغض داره نه اشک و ناله ... همینی که فقط میسوزونه مغز استخونتو ...همینی که پارچ پارچ هم آب بخوری باز شعله هاش از مغزت میزنه بیرون ؛ همین دردی که میاد سراغ تک تک آدمای این شهر وقتی یکی هفت تیرشو توو سر اون یکی خالی میکنه .
آدمیزاد از پس خیلی چیزا برنمیاد ، از پس این فکر که مثل خوره به جون اعصابش میفته که چطوری یکی میتونه هفت تیرشو توو سر اون یکی خالی کنه ؟! چی میشه یعنی ؟ اون گلوله ای که میاد و توو قلب یه شهر میشینه اگه اختیار داشت حتما خودشو یه جایی گم و گور میکرد تا مسبب نباشه .
آره آدمیزاد از پس خیلی چیزا برنمیاد ، یکیشم همین " افکارِ اونی که می تونه هفت تیرشو توو سر یکی دیگه خالی کنه " ؛ آدمیزاد از پس خیلی چیزا برنمیاد ...

از: خود
وحید هوبخت ، عباس الهی ، شروین دهقان شرق ، مجتبی حیدری و رها باصفا این را دوست دارند
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوست نداشت من بیام اینجا. همیشه می گفت :بمون درس ات رو تموم کن، حیفه. گفتم:حیف از اون زمانیه که ما می تونیم کنار هم باشیم و نباشیم.

- فیلم ویلایی ها
این فیلم خون به جگر ما کرد ! تعلیق صحنه های آمدن هایس و باز کردن نامه ها دق میداد آدمو !
۱۰ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یه زمانی انقدر اینجا مطلب نوشته می شد که سهمیه بندی شده بود :) تب اش گذشت...

از: .
نوبادی این را دوست دارد
درود بر شما*
دوباره بیایید تا به از این باشیم*
۰۴ خرداد
دقیقاً همینطوره.....یادش بخیر
هر روز و هر ساعت اینجا رو چک میکردم و کلی مطلب جدید میدیدم
ولی الان روزها میگذره و مطلب جدیدی گذاشته نمیشه
۰۹ خرداد
نمی دونم چرا...
اما من برای پیدا کردن یادگاری باید برم تو پروفایلم، بعد برم تو یادگاری، از اون جا کل یادگاری ها لود میشه. اون بالا آپشن شو نداره.
برای همین خیلی وقتا رو دیوار ادبیات میذارم به جاش.
که البته میدونم جاش نیست :-)
۱۳ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای شاعری دانستن عروض کافی نیست، شرف باید داشت..
این حرف ابراهیم گلستان به شدت ابلهانه ست . یکی از همون شعارهای مارکسیستی مد روز :)
البته در اون زمان حقیقتن شعارهای مارکسیستی هوادارهای زیادی داشت و در کل مارکسیسم دل از همه ی هنرمندان در کل دنیا برده بود . نمونه اش سوررآلیستا و ...
اما دیگه این شکل شعارها ... دیدن ادامه » بسیار متکبرانه و توو خالیه

۲۸ فروردين
شاعری طبع روان می خواهد
نه معانی نه بیان می خواهد
۳۱ فروردين
سلام
خسته نباشین
امیدوارم حال فکری تون خوب باشه ؟
خوشحالم با شما آشنا شدم ، مایلم همکاری نزدیک داشته باشم
و در تعامل سازنده و درک متقابل باهم باشیم
محمد فرامرزی بابادی
نویسنده - شاعر - پژوهشگر
روانشناس - ناشر - باوردرمانگر
مسول انتشارات فراباور
مسول ... دیدن ادامه » موسسه باورهای استوار
حوزه های فعالیت
ادبی- پژوهشی - روان شناسی
03832251489
09139821382
stablebeliefs2@yahoo.com
www.stablebeliefs.parsiblog.com

۲۰ ارديبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
انسانهای هم فرکانس

انسان های هم فرکانس همدیگر را پیدا می کنند . حتی از فاصله های دور...

از انتهای افق های دور و نزدیک ، انگار جایی نوشته بود که اینها باید در یک مدار باشند.

یک روزی ..یک جایی است که باید با هم، برخورد کنند..آنوقت میشوند همدم ، میشوند دوست ، میشوند رفیق ..

اصلا میشوند هم شکل.. مهرشان آکنده از همه .. حرفهایشان میشود آرامش ،

خنده شان، کلامشان می نشیند روی طاقچه ی دلتان .. نباشند دلتنگشان میشوی .

هی همدیگر را مرور می کنند .. از هم خاطره می سازند ..

یادمان باشد که حضور هیچکس اتفاقی نیست
... دیدن ادامه »


از: ...
چقدر عالی و درست
یادمان باشد که حضور هیچکس اتفاقی نیست
۲۱ فروردين
ابرشیر عزیز و اندیشمندم
ممنونم
و سپاسدار لطفتانم
۲۱ فروردين
جناب فرجی عزیز و گرانقدر
سپاسگزارم
مهرتان پایدار
۲۱ فروردين
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تبلیغ جالب یک کتابفروشی :
کتاب ها خسته اند ، وقت کردید قلقلکی به آن ها بدهید .

از: ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در من کوچه ای ست که با تو در آن نگشته ام
سفری ست که با تو هنوز نرفته ام
روزها و شب هایی ست که با تو به سر نکرده ام
و عاشقانه هایی که با تو هنوز نگفته ام

.
.
.

ت م


شهریار نوشت : با چون منی‌ به غیر محبت روا نبود



از: ... ..
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چون درختی در زمستانم
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟
دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش
با امید روزهای سبز آینده
خواهدم این سوی و آن سو خست ؟ ..



از: م.امید
خیلی خوبه*
..........
متشکرم از خانم مریم.
۱۶ فروردين
جناب فرجی
سلام و سپاس از اشتراک این شعر زیبا از شاملوی بزرگ
موید باشید
۱۸ فروردين
سلام
خسته نباشین
امیدوارم حال فکری تون خوب باشه ؟
خوشحالم با شما آشنا شدم ، مایلم همکاری نزدیک داشته باشم
و در تعامل سازنده و درک متقابل باهم باشیم
محمد فرامرزی بابادی
نویسنده - شاعر - پژوهشگر
روانشناس - ناشر - باوردرمانگر
مسول انتشارات فراباور
مسول ... دیدن ادامه » موسسه باورهای استوار
حوزه های فعالیت
ادبی- پژوهشی - روان شناسی
03832251489
09139821382
stablebeliefs2@yahoo.com
www.stablebeliefs.parsiblog.com

۲۰ ارديبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به یاد ♡♡ پــدرم♡♡ که حسرت دوباره در آغوش کشیدنش برای همیشه بر قلب داغدارم ماند...

تا وقتی کسی در کنارت هست ،
خوب نگاهش کن ؛

گاهی آدمها آنقدر سریع میروند که،
حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند ...

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻳﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻴﻢ ، ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ . . .

تا میتوانیم؛
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﻭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺍﻃﺮﺍﻓﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﻢ،
ﻭ ﻗﺪﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ . .

ﺯﻧﺪﮔﯽ آنقدرها هم طولانی نیست ....
فقط میخوام بدونین که چقدر متأثر شدم از خوندن متن شما..
۱۸ اسفند
پرند جان : زنده باد نام و یاد پدر بزرگوارتان...بگذار تسلیت نگویم... پدران ما همین نزدیکی برایمان دست تکان میدهند و ما در آغوش خیال می فشاریم گرمای وجودشان.... ای وای پدر!!!
۱۴ ارديبهشت
مرجان گرانقدر و نازنین،
سپاس از این حجم محب و همدردی.
یاد پدر گرامیتون بخیر و روح بزرگشون قرین رحمت.
قطعا همینطور که میفرمایید. وجود پر برکت پدرانمون حاضر تر و ملموس تر از قبله
۱۴ ارديبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آب درون جدول به دیـوار تیک می‌زنـد
دیـوار به مـوش.


و چه ساده در گذر است ایـن راز
تا به راه‌ِ آهنــی برسد!
راز میـان جـدول‌و کفشـهای سیــاه
راز میان سکوت عـابران‌و غرش جــوی‌ها

با خـود می‌کشـد بر دو کتفـانش،
سالـها
بی‌اعتـراض،



ولیعصــــر
این ... دیدن ادامه » بلنــــــدترین دیـوار احسـاسی دنیــا را

(امیر ب)
Mehrbanoo ، امید فرجی ، امیر بابک یحیی پور ، mahdi ، مرجانه و پرندیس این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تـهـــران
ســـرد که می‌شـود،
بی‌رحــــم می‌شود!



بیا فرار کنیـم!

(امیـر ب)
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به درون فرو میریزم، زیر آوار نگاهی که نیست.

بهمن بی‌رحم نبودنت!

بهمن تلخِ سفید!

آه بهـمن لعنتی بهمــن لعنتـی بهمـــن لعنتــی!


(امیـر ب)
وحید عمرانی ، سارا صادقیان و مریم اسکندری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تمام دنیا در چشمان من‌ست!

بیرون می‌ریزی از دنیای من.

روان می‌شوی روی گونه‌ها،
روانی می‌شوم!



بهمنِ اشک‌های یخ زده روی صورتم،
تـو را می‌برد !



آه، بهمن لعنتی بهمن لعنتی بهمن لعنتی

(امیـر ب)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بودیم چون مینوشیم،قلممان راگرفتند ،کاغذمان راپاره کردند وچپاندندلابه لای زباله ها.نسخه مان راپیچیدند وقرنطینه شدیم بی هیچ مریضی واگیرداری
اکنون هستیم چون نمینویسیم که اگرقصدنوشتن کنیم ،خون از قلممان میچکدواشک ازکاغذوزندان ازمجرم و....
ازآه ها وحسرت ها،ازبی کسی ها وباکسی ها
ازتنهایی های دوتایی وازدوتایی های تنها ...
00:42
11/11/95
زهره عمران ، راحیل ، پرندیس ، مریم اسکندری ، امید فرجی و مهدی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آرزو دوباره به تابلو نگاه کرد. کنار حوض آبی، لکه ی سبز و سرخی بود که اگر از دور نگاه می‌کردی، بته ی سبزی می‌دیدی با گل های سرخ. اگر می‌رفتی از خیلی جلو نگاه می‌کردی، فقط لکه های سرخ و سبز می‌دیدی.

به خودش گفت: " شاید باید به زندگی از دور نگاه کنی. از خیلی جلو فقط لکه می‌بینی."

از: زویا پیرزاد / عادت می کنیم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

دوست داشتنت
سرطان مغز استخوان بود
شیمی درمانی تو را ریشه کن میکرد
بودنت ، مرا
زهره عمران ، وحید عمرانی ، سید فرشید جاهد و مسعود این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید