تیوال یادگاری
S3 : 00:41:55
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
طرح
______


"عشق آسان نمود اول ....ولی افتاد مشکل ها ..‌"(۱)
عاشقان ِ بی درد را رها کن ..
دردِ عشق
زهرِ هجر _______

یادبودی که هماره بماند
یادگاری که جار بزند
" آی عشق ...آی عشق... چهره ی آبی ات پیدا نیست "(۲)

پیدایش کنیم
و
در ... دیدن ادامه » دل نگهش داریم ........‌‌‌‌....

(۱)و (۲)_ حافظ و شاملو

#مرتضی_کلانی
#بیست_و_پنجم_بهمن_ماه_۱۳۹۷

از: .................‌......‌.‌‌
مختار بایزیدی، جهان و امیرعلی یکتا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در صف ِ نانوایی بودم .آن قدر صف طولانی بود که به پیاده رو کشیده شد . با یکی از هم صفی ها ! حرف زدم .
گفتم: سال ها پیش ، اون ور ِ آب فقط یک صف دیدم . گفت :چه صفی ؟ گفتم : صف ِ روزنامه . مردم صبح می آمدند ، می ایستادند تو صف ، روزنامه می خریدند ، بعد می رفتند سوار مترو می شدند _ بدون این که همدیگر را هُل بدهند _ ، و به سر ِ کار ......و باقی ِ قضایا .
هم صفی ِ من رفت ماشین اش را جا به جا کُنَد ، که یکی دیگه اومد توی ِ صف ِ پیاده رو . من از توی ِ صف ِ نانوایی گفتم ؛ ایرانی ها خیلی باهوشن _____ فقط هوش شان باید با هم جمع شود _______ او گفت ؛ بله ، فقط یکی را می خواهیم که جمع کُنَد . گفتم ؛ یعنی سرو سامان بدهد ؟ گفت ؛ آره .
گفتم ؛ یه اشتباهی کردیم سال ها قبل ، حالا باید از هفت خوان ِ رستم بگذریم تا دُرستش کنیم _______ و او خندید ، من هم خندیدم ____________

از : اتفاق در نانوایی و تراوش ِ ذهن ِ من ... دیدن ادامه »

از: ................‌‌‌‌‌به شرح ِ فوق
آذرمهر، مختار بایزیدی و جهان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خب اینجور آدما زیادن دور و برمون :)
موزیک و شعر و اجرای دلپذیری داره هرچند قدیمیه

http://s9.picofile.com/file/8352313834/hezbe_bad.mp4.html



از: جورجیو گابر
راستی زیرنویس هم داره :)
۱۱ ساعت پیش
چه باحاله !!!!!
حقیقت غیر قابل انکار آدما!
فک کن!وقت و انرژیتو صرف میکنی توی ارتباط با یه آدم و یهویی میفهمی" عاااااامووووو وِلوم بُکُن آفتاب پرست ایقد رنگ و وارنگ نَمیشه خو چطو حوصله شون میااااااااد ناااااامووووووسن؟؟؟!!!"
حالم جا اومد :))))))
راستی ... دیدن ادامه » خیلی هم خوشحالم بابت ترانه تون
موفق باشین :)
۹ ساعت پیش
:))))))))) والا
خیلی ممنونم :)
۹ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیگر ندیدمت، نه در صبحی از پی شب و
نه در شبی از غروبِ همان روز بی‌رویا که فرداش آدینه بود.
عجیب است، چشمهای همه‌ی مردگان مرا می‌نگرند.
چشمهای همه‌ی مردگان، همزادانِ ستاره‌اند.
دریغا سوسوی منتظر! بلکه تو از خود من،
به اشاره نامی را زمزمه کنی،
ورنه نمی‌توانمت شناخت!
چشمهای همه‌ی مردگان، همزادانِ ستاره‌اند،

من از میان همه‌ی شما، منتظر کسی بودم، که نیامد!
به گمانم دریا، چشمی برای گریستن نداشت،
ورنه آن پرنده‌ی بی‌جفت
به جای نَمِ یکی قطره‌ی باران
چشم به راه دو دیده‌ی من از دریا نمی‌گریخت


از: سید علی صالحی عزیز
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از شاعری که راه ِ خانه اش را گم کرد_______

در میخانه بَست نشست
شراب های ِ سرخ و سفید
به حرف در آمدند
یکی نوتر
و
دیگری کهنه تر
بیست ساله ، سی ساله ، پنجاه ساله......
شراب ِ کهنه تر به شاعر گفت
بیا با هم جوانی کنیم .........

#مرتضی_کلانی
#بیست_و_پنجم_بهمن_ماه_۱۳۹۷

از: : شاعری که راه ِ خانه اش را گم کرد _______
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام :)
چقدر خوشبختیم که در روزگاری زندگی میکنیم که شبکه های اجتماعی و فضای مجازی اینطور گسترده و زیبا وجود داره . در ستایش تکنولوژی همین بس که جایی مثل اینستا وجود داره . مکانی زیبا و دلپذیر که انسانهای قشنگ و دوست داشتنی ، علایق و استعدادها و لحظاتِ خوشایندشون رو به اشتراک میذارن . جایی که وقتی بازش میکنی قدم میذاری به خلوتِ رنگارنگ و ماهِ مردمی که شاید نمیشناسیشون اما اونچیزی که شماها رو به هم وصل میکنه زیبایی و تحسینِ زیباییه .
و توییتر ، فیسبوک و همین تلگرامِ معظم و عزیزِ خودمون :)
به لطف دنیای مجازی میتونیم اگر استعداد و دغدغه ای داریم به اشتراک بذاریم و اگر خوب باشیم ، دیده و پسندیده خواهیم شد . و دقیقن از همین نقطه " تغییر " شروع میشه .
مثل مایک یونگِ عزیز و نازنین که در متروی نیویورک آواز میخوند . صدای دلپذیرش ، هر رهگذر رو به مکث وا میداشت . تا برای لحظاتی حتا کوتاه ، نفس بگیره و رنگی شه .
و به لطفِ همین شبکه ها و دنیای مجازی و البته فیضِ خداوند ، صدا و صورت و قلبِ قشنگش نشر پیدا کرد .. انقدر که تاک شوها هم دعوتش کردن ( چون رسالت تاک شوها همینه ، کشفِ قشنگیهای مردم و دست به دست کردنِ محبت )
خلاصه مایکِ داستانِ ما در نهایت دل از مارتین گریکسِ نابغه هم میبره که در سبک ئی دی ام سلطانیه واسه خودش و آهنگ دریمر خلق میشه ..
حالا چند وقتیه که مایک تور دور دنیاشو داره برگزار میکنه که اسمش اینه : never give up :)
و مایکهای بسیاری تا حالا قد علم کردن و این اتفاقِ زیبا تا حالا برای خیلیااااا افتاده ..
نقاشها ، موزیسینها و ...
خدا رو شکر برای تکنولوژی
خدا رو شکر برای تمام شبکه های اجتماعی
خدا رو شکر برای دنیای مجازی
و خدا رو شکر برای اینهمه فرصت و موهبت
خدا رو شکر که در روزگاری زندگی میکنیم که هیچ محدودیتی برای موفقیت و خوشبختی وجود نداره

با ... دیدن ادامه » هم آهنگ دریمر رو از مایک یونگِ عزیز ببینیم و بشنویم :)

https://www.uplooder.net/files/478dec20b468042e9d1fa49463c1ddaa/martin-garrix-feat-mike-yung-dreamer.mp4.html



از: خود
ممنون بامداد جان،بابت موزیک و حس قشنگی که باهامون شریک شدی:)
I'm a lover
Don't tell me who to love
I'm a runner
'Cause I've got somewhere to run
I just listen to the voices in my head
When they tell me
I always have something to believe in
۳ روز پیش، چهارشنبه
درود... ..گاهی موقع ، می گویم این محسمه ی مارک زوکربرگ ِ عزیز را بسازید و در میدان ِ شهر نصب کنید ..آخر او فیس بوک و اینستاگرام را برای ِ ما به ارمغان آورده .‌‌‌...‌
و ....موزیک در مترو شنیدن چه با صفاست ...هنوز خاطره ی متروی ِ پاریس و آکوردِئون نواز ها جانم را ... دیدن ادامه » تازه می کند__________
۲ روز پیش، پنجشنبه
درود به شما جناب کلانی عزیز و گرامی
حقیقتن باهاتون موافقم
۲ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
“جوبار دستهات” :

  آن شب که دیدمت
  آشفته بود موهات 
 و  
آشوب بود ؛ 
 از این سبب در آن جا آن  شب
  آشوب بود . –
  تا آن زمان که 
  جوبار دست هات 
آمد ، گشود 
رخساره ی زلال به دیدار دست هام ، –
 یعنی که : دست هات 
( این با کشیدگیش
  خط های عمر و قلب )
  ... دیدن ادامه » آمد ، نشست 
  با دست های من 
  با سیر ِ عمر و قلب !
   امشب ولی
  تا آن زمان که 
  جوبار ِ دست هات
 آمد ، گشود
 رخساره ی زلال به دیدار ِ دست هام ، –
  آنجا چنان که عمر و قلب ِ من آشوب بود
  آشفته ای نبود
  امشب به غیر عمر و قلب ِ من آن جا
جوبار ِ دست هات
 آمد ، گشود 
  رخساره ی زلال به دیدار دست هام 
  یعنی که : دست هات 
  (با این کشیدگیش 
   خط های عمر و قلب )
   آمد ، نشست 
  با دست های من…


 17/6/1354
#اسماعیل_شاهرودی
نقل از کتاب ِ ویران سراییدن
گزینه ی شعرهای ِ اسماعیل ِ شاهرودی
چاپ دوم ، ۱۳۸۷_ چاپ اول ، ۱۳۸۰_ نشر ِ چشمه

پ.ن : اولین شاعری که زنده یاد اسماعیل ِ شاهرودی را به جامعه ی ادبی ِ ما شناساند ، استاد و پیشوای ِ بزرگ ما ، نیمایوشیج ِ جاودانه بود . او با مقدمه ای که بر کتاب ِ آخرین نبرد ِ شاعر نوشت ، خبر از حضور ِ شاعری متفاوت و ژرف نگر داد: " دیوان ِ گفته های ِ شما ، مرا به یاد ِ مردم می اندازد " .
من خودم به واسطه ی مقدمه ی نیما با شعر ِ آن عزیز ِ از دست رفته آشنا شدم . شعرهای ِ او را در مجله های ادبی ِ آن زمان می خواندم و لذت می بُردم . بعد ها که به دنبال جمع آوری ِ دوباره ی اشعار ِ شاعران ِ نوپرداز بودم ، اسماعیل ِ شاهرودی از اولین هایی بود که ذهن ِ مرا به خودش مشغول داشت .
در اواخر دهه ی شصت ِ شمسی یکی از شاعران ِ پیش کسوت، گزینه ی اشعار ِ او را چاپ کرد . قبل از او نیز دکتر براهنی در سال ۱۳۶۶ شعر ِ بلند ِ اسماعیل راکه در رثایش نوشته بود ، به چاپ رساند :
قسم به چشم های ِ سُرخت اسماعیل ِ عزیزم ،
که آفتاب روزی بهتر از آن روزی که تو مُردی خواهد تابید...

او در آذر شصت درگذشت .در حالی که پنجاه و شش سال بیشتر نداشت .
در دهه ی هقتاد که شعر امروز ِ ایران ، دچار تحولی شگرف شد ، جامعه ی شعر خوان به شعر های ِ اسماعیل ِ شاهرودی روی آوردند ، و به خصوص جوان ترها . جامعه ی آن روز که شرایط کم و بیش امروز را در خودش دارد ، با فروپاشی شوروی و از بین رفتن دوقطبی ِ جهانی ، به یک باره دچار دگرگونی ِ ذهنی و اجتماعیِ شگرفی شد . پدیده ها به شکل ِ خاکستری و چند تایی دیده می شد و نسبی گرایی رواج یافت . ذهنیت ِ گسسته و کارکرد زبانی در شعر رواج یافت ، فرم را نیز دگرگون کرد و به شعر ِ چند صدایی و یا چند بُعدی رسیدیم ، که پسامدرن نام گرفت _ اعتراض به جامعه ی مدرنی که از عقل ِ ابزاری استفاده می کند تا جنگ راه بیندازد و خشونت را رواج دهد . ما به دنبال یک وضعیت فرهنگی هستیم که از این چرک و کثافت ِ مدرن نجات پیدا کنیم و این نمود خودش را در هنر و به خصوص شعر نشان داد . وضعیت دیگری که مسائل ِ عام ِ بشری را این بار با اجرای ِ زبانی ِ شعر بیان می کند ، و حس ِ شاعرانه را گواه ِ آزادی و تعهد انسانی اش می گیرد . بدین ترتیب بود که نام ِ آینده دوباره بر سر ِ زبان ها افتاد .....

از: : شاعر ِ آینده
قاصدک، جهان، مختار بایزیدی، باهآر و بامداد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حیف سکوت که زندانی صداست
حیف پرنده
که در بند بال خویش
درگیر رفتن است

ای کاش اتفاق، طوقی نبود در پای آن پرنده

چیزی نیاز بود
از جنس حس لحظه جاری
حسرت ماندن
حوصله کردن
از جنس حق هبوط

آخر کدام بند شعر را
قلاب کنم و بدوزم لبان ماهی را ...

از: خود
در کویری نشسته بودم،
سرخورده ، مات ، تنها ،
بی هیچ امیدی به نم بارانی
یا عبور عابری غریبه حتی
آمدی ، ازنمیدانم کدام جهت جغرافیای آن کویر

غریبه نبودی ، چندان آشنا هم ،
صمیمی اما ، گویی دیرینه دوستی

مکثی به فرصت استکانی و دل دادی،
به ناگفته هایی که بر دل مانده بود،
و نم بارانی هم آمد
و به ناگه ، با یک گل بهار شد
و رد تو ماند بردل
و خواهد ماند

این ... دیدن ادامه » دل ساحل دریا نیست
که درآن ،
عمر رد پاها به قد آمد و برگشت چند موج نحیف کف آلوده باشد
این دل کویر است
تشنه و سیراب،
به آب و از لهیب آفتاب ،
منجمد اما داغ ،
پر از سکوت و ستاره و حسرت

میماند، در حافظه این دل، رد پای بهار
اگر نم بارانی باشد،
که بود،
و اگر همدلی،
که بودی...

بهمن97

برای تو عزیزی که دلتنگتم
به قد همه سالهای ندیدنت
و همه کیلومترهای دوری
و به قدری که قدردان تو ام


از: خود
بسیار عااالی بود ، شادباش بابت قلم شیوا و مسحورکننده شما
۲۰ بهمن
بزرگوارید جناب کیکاوسی نژاد
۲۰ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سر در نمی آورد از دریا
موج
مادر زاد
غَرقی ست

#علی_بابا_چاهی
#کتاب_شعر_بیا_گوشماهی_جمع _کنیم
#نشر_ثالث
#چاپ_اول_۱۳۹۲

پ.ن : کتاب ِ فوق ، مجموعه ی شعرک های
علی باباچاهی ست .تعداد ِ این شعرک ها دویست و شانزده تا هستند . دو تا رباعی هم شاعر در پیاده رو نوشته !؟
علی باباچاهی در پایان موخره ی کتاب که به صورت ِ گفت و گو در آمده ، می نویسد : " بیا گوشماهی جمع کنیم " را هم که ملاحظه می فرمایید ! در ارتکاب ِ این جُرم ، سیروس ِ نوذری شاعر هم شریک جُرم ِ من است . چرا که با ارسال ِ شعرک هایشان مرا به نوشتن ِ این کارک ها تشویق کرد " .
البته من این را اضافه کنم که بر خلاف ِ نام کتاب ، شعرک ها به جز چند مورد ، بقیه از دریا ، موج ، صدف ، گوشماهی و...حرف نزده . حالا این کتاب ، روبه روی ِ من است و دارم شعرک ها را می خوانم و مرور می کنم . یکی دیگه در این مورد پیدا کردم :
گوشماهی و صدف
به ... دیدن ادامه » همه می رسد
موج
با دست ِ پُر آمده است
او می گوید ؛ بهتر است به جای ِ هایکو از " شعرک" استفاده کنیم ، که اول بار اسماعیل ِ نوری علاء مطرح کرده .چرا که اگر از واژه ی " هایکو" استفاده کنیم ، دچار ِ " خود تحقیری "
شده ایم ؟
در این شعرک ها نیز باباچاهی دست از طنز برنداشته و همچنان مخاطب را غافلگیر می کند :
مار
یا ماری بوده قبلا"
یا مارگریتا
و نیز شعرکی دیگر :
باد
پنهان شده پُشت ِ شاخه های ِ درخت
لخت ِ مادر زاد

از: شاعر ِ " بیا گوشماهی جمع کنیم " .
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شعر من وُ حافظ

در خیابان ِ ایران زمین
یادم آمد ؛
"یاری اندر کَس نمی بینم ...."
آخر تنها بودم ،
قدم می زدم وُ فکر می کردم
دُرُست روبه روی ِ شهر ِ کتاب ِ ابن سینا ....‌
"عشق آسان نمود اول ، ولی افتاد مشکل ها ...."
..............‌.
بیمار بود ...
شفا می خواست
گفتم برو قانون ِ ابن سینا را بخوان ؛
کُلی دوا داره ،
درمون ِ کارساز داره .
رفت ... دیدن ادامه » وُ دیگر نیومد ....

#مرتضی_کلانی
#چهارم_بهمن_۱۳۹۷

از: ماست که بَر ماست .....
خودکرده را تدبیر نیست.....
۰۴ بهمن
روزگاری بود عهدآسانی و ارزانی و فراوانی و
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
حرفها به غایت تمام و کمال زده شدو
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
نپذیرفتند و جفاها کردند و شقاوتها...
روا داشتند ولی باز نظر به اینکه
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
که ... دیدن ادامه » گفته اند نکویی کن و در آب انداز
اما همچنان به راه خود میرفتند که...
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس
عمر گذراندند به بی حاصلی وبی خبری
تا که چرخ گردون نمایاند حاصل اعمال را...
و غافل از اینکه گندم از گندم بروید جو ز جو
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
شرایط به سختی گرایید و ایشان...
به جفنگ گویی و فرافکنی و خودفریبی
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیزکن از صحبت پیمان شکنان
و در نهایت ما نه رندان ریاییم و
حریفان نفاق...
توبه زهد فروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
و چنین رفت و چنان خواهد بود...

۰۴ بهمن
مرسی از شعر ِ زیبای شما
سپاس ِ ...بی کرانا .....
۰۴ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رفته بودم لبِ چشمه، غزلى زنده کنم/
نه غزل بود و نه آبى، لبِ تشنه چه کنم؟

از: خود

معشوقه لزوماً              نه زری صحرایی است            نه پری دریایی

« ماه » ی که توی  چشمه فرو رفت و ماده آهویی از آب درآمد؟

                                                                         نیست!

شمشاد سایه پرور * و حرف هایی از این دست

که آدم را گاهی مست و منگ می کند هم           نیست!

در عین حال      نه حلزون است          نه مارماهی

ماه به ماه جیغ می کشد: آخ! مادر!       خون دماغ شدم

گاهی ... دیدن ادامه » دندانش درد می گیرد         کلیه اش عفونت می کند        گاهی

تورم مثانه!         در ادرارش خون پیدا شده اخیراً             وزن و قافیه کم

                                                                                                        کرده

چیزی که نباید      خورده            کاسه ی توالت را           با عق عق عق       چنگ

                                                                                                                     می زند

لیلی که دندانش را هم مسواک نمی زد

و از حوله ی کاعذی می ترسید که نیشش بزند

ماری ورق به ورق    پهن و سفید      هی ورق به ورق نیشش بزند

 

 

آن گاه        آدم ـ آهنی       زن ـ آهنی      آفریده که نه                 ساخته و

                                                                                                       پرداخته که شد

اسمش را گذاشتیم ـ چه گذاشتیم ؟

و افلاطون را از آبیاری ماه و ستاره منصرف کردیم

عشق که تعریفی نداشت                  تعریفی ندارد دیگر

اسمش چه بود؟

دلبرک تازه       نه کارش به بیمارستان می کشد

نه خون دماغ می شود       و نه دندان درد می گیرد

گفته ـ نگفته       راه به راه        با هرکسی می رود       که برود

                                                            که رفته باشد و بس

به رغم چشم های ت که جایی نرفته            هوش و حواس شان  فقط به  

                                                                  یکی                یک نفر است

پس گفته ـ نگفته          راه به راه       تو در اقلّ اقلیّتی 

به  سلامتی تو که در اقلیّتی !

 

( منبع : علی بابا چاهی :  به شیوه ی خودشان عاشق می شوند، انتشارات مروارید، چاپ اول، تهران، ۱۳۹۲ ش، صص ۱۵۱ ـ ۱۵۲٫ )


از: .............‌‌‌‌...........
آدما درخت ها رو میکارن
بهش آب میدن
مراقبشن
اما درختارو واسه درخت بودنشون نمیخان!
آدما درخت ها رو واسه خودشون میخان...
هویت درختا توی نیازای آدما خلاصه میشه...
اگه ی روز یجا دیدی تنه ی یه درخت زخمی شده به هیشکی نگو
آخه آدما از همون جا زمینش میزنن !!!!!


از: ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همیشه باید کسی باشد تا تمام بغض های یتیم مانده مان را به گردنِ رفتنش بیندازیم ؛
تا تقاص تمام زخم ها و نقاط کورمان را ، با نفرین از روزگارش بگیریم ؛
همیشه رفتن کسی لازم است ، تا برای چشمانمان نامادری کند ؛

باید کسی باشد ، برود و
کاسه های آب هم از پس برگشتنش برنیایند ؛

همیشه باید کسی باشد ...

از: خود

برای دوست داشتنت یک نگاه تو کافی ست

اینقدر نزن حرف....

دنیا پر از حرف های ناگفته است!


_برای همسرم_

از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" اسماعیل "
با تنی مکدّر از سنگپاره و شلاق ،
حَسَنک است وُ ، حسنک نیست او ؛
حتا اگر بر دارَش کنید وُ
چندان بر دار بمانَد
که از تَنَش جز اسکلتی بر طناب نمانَد ،
در بیاض ِ زندگی اَش
هیچ لکّه ی سیاهی پیدا نمی کنید .
( از آن دست که بوالفضل در سیاهه ی زندگی ِ حسنک شرح کرده است )

با جانی زخم خورده وُ ، دهانی دادخواه ،
کاوه است وُ ، کاوه نیست او ؛
اگرچه جامه ی کارگران بر نیزه کرده
از کشتزار وُ کارخانه گَرد برانگیخته ،
اما نشانی از هوای فریدون در او پیدا نمی کنید .

با ... دیدن ادامه » گلویی بخشنده وُ ، دلی عاشق ،
اسماعیل است وُ ، اسماعیل نیست او ؛
حتا اگر به قربانگاه روانه اَش کنید
به تقدیر گردن نمی نهد
و به دانایی ، خنجر از دست ابراهیم می گیرد
و می کشانَدَش به پای میزِ محاکمه ،
چونان که اکنون فراخوانده است شما را
به مناظره .

#حافظ_موسوی

پ.ن : این شعر ِ حافظ ِ موسوی ِ عزیز را از صفحه ی فیس بوک اش کپی کردم . عجب شعر ِ تکان دهنده ای . وقتی از حسنک می گوید..... ، و آخر هم که به دانایی خنجر از دست ابراهیم می گیرد ....
روایت بر دار کردن حسنک از بیهقی.... آه که چه قدر این صحنه ی سوزناک را به خوبی توصیف کرده . و نیز روایت دولت آبادی از حسنک و خوانش ِ زیبای ِ او ..‌و..‌‌‌‌..‌

از: شاعرِ عزیز
عالی بود .. عالی
۳۰ دی
عالی بود
۰۱ بهمن
درودها ....مرسی ....
۰۱ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نسل ما وقتی از آرزوهاش حرف میزد دونه دونه آرزوهارو میگفت و آخر میگفت: به جز اینها دیگه هیچ آرزویی ندارم!

سالها گذشت.....

و آرزویی باقی نگذاشتند و آرزویی برآورده نشد جز : دیگه هیچ آرزویی ندارم!

از: خود
آذرمهر، جهان و تیلا بختیاری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر و چندبار ترسیدیم تا یه کارِ جدید رو ، یه رابطه ی جدید رو ، یه تجربه ی جدید رو شروع کنیم .
ترسیدیم و انجامش ندادیم
انجامش ندادیم و امروز ؛ شاید متوجهش نباشیم .. اما فردا روز ؛
که به گذشته نگاه میکنیم .. افسوس میخوریم و میگیم کاش لااقل امتحانش میکردم .. کاش نمیترسیدم ..
به قول مارک تواین :
بیست سال بعد، بابت کارهایی که نکرده ای بیشتر افسوس می خوری تا بابت کارهایی که کرده ای. بنابراین، روحیه تسلیم پذیری را کنار بگذار، از حاشیه امنیت بیرون بیا، جستجو کن، بگرد، آرزو کن و کشف کن.

اگه حوصله داشتین ببینیدش :)

https://www.uplooder.net/files/42708ade8f1ecae655dfee8540837a4d/fear.mp4.html








از: ... دیدن ادامه » هر وقت میام اینجا و میپرسه از ؟ یاد دیالوگ سن پترزبوگ میفتم که تنابنده به خداداد گفت : اینو ولش کن ؛ حرفو بچسب :)
لطفن با صدای خیلی خیلی بلند ببینیدش ؛ ممنونم :)
۲۹ دی
اختیار دارید جناب جهانِ عزیز و نازنین
قلمتون چنان پر قوت و جذابه که هربار میام تیوال فورن پیگیرتون میشم ببینم مطلبی نوشتید یا نه ..
بدون ذره ای تعارف ( چون هرگز اهلِ دروغ و تظاهر نیستم ) عاشق داستانهاتون شدم .
و تردید ندارم خیلیها مثل من همین نظر رو دارن ... دیدن ادامه » فقط کافیه چاپشون کنید تا ببینید چطور ازشون استقبال خواهد شد .
تصویرهای زنده ، پرداختِ دقیق ، عریض کردنِ فضای قصه متناسب با ضربآهنگِ داستان ، و در نهایت رها کردنِ مخاطب در سوالهای زیادی که شما با تموم کردنِ به موقع و حساب شده ی داستان با هم تنهاشون میذارید
اینها نشون دهنده ی تبحر و چیره دستیِ شماست جناب جهان
آمین که هر چه زودتر به حقتون برسید
۰۱ بهمن
متشکرم زیااااااد بامداد عزیز
۰۲ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" اگر من اختیار داشتم موسیقی را در مدرسه ها اجباری می کردم ، در مدرسه های ابتدایی ، آهنگ خواندن اشعار را و در مدرسه های متوسطه مثل مدرسه ی شاهپور ، خود ِ ساز را .
شک نمی کنم که این بهتر از باب تجارات یا انشای ِ پُر از تملق و دروغ قدیم است " .

( ۶ دی ۱۳۰۷ )


#مجموعه_آثار_منثور_نیمایوشیج
#سفرنامه_ی_بار_فروش
#انتشارات_رشدیه
#چاپ_اول_۱۳۹۶

از: نیمایوشیج