تیوال یادگاری
T1 : 20:22:19
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
این آخرین برگه... طوفان و آتش به باغ زده و همه برگ‌ها رو یکی‌یکی برده و سوزونده... این آخریشه. هنوز مونده و طاقت آورده...
حالا من همه برگ‌های بازی رو یکی‌یکی باختم و فقط یکی مونده. آخرین برگ... همونی که میز رو جمع می‌کنه.

از: عقاب
۲ روز پیش، سه‌شنبه
پیمان لسان و مریم زارعی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امروز روز کتاب و کتاب خوانی است. ما هر سال این روز را گرامی می داریم هر چند بازار کتاب وضع اسفناکی دارد و سال به سال نیز به وخامت این اوضاع افزوده می شود. ایران کتاب نمی خواند و ما مغفولانه به تاریخ درخشان گذشته مان می نازیم در حالی که به دلیل ناآگاهی چیزی را از خود برای آیندگانمان به جای نمی گذاریم. ملتی که کتاب نمی خواند محکوم به فنا و اضمحلال فرهنگی است.
مریم زارعی و امید فرجی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیشب که تو جاده های طولانی می روندم و آهنگهای گروهمون رو گوش میدادم ( دوره ای بود که شبکه های اجتماعی اینجور به زندگی ما حمله ور نشده بودم, اون وقتا چندتا جا بود که میشد توشون از سلیقه ها گفت... این جدیدا مثل تلگرام و اینا رو هم که بلد نیستم, اینستاگرامم که با تمام قدرت به مفهوم عکس و هنر گند زد و مرزهای نوین ابتذال رو برداشت... پس دیدم تنها کار مهم من در رابطه با فناوری تشکیل این گروه موسیقی بود تو تلگرام...یه گروه موسیقی که توش از چیزهایی که تکونمون میده حرف می زنیم)
اینجا بودم که تو دل اون جاده ها, نزدیک به ساعت دو شب که همه چیز انگار شکل دیگه ای به خودش گرفته, پوسته سیاه شب اومده و آدمها رو به خود واقعیشون تبدیل کرده, موبایل و وصل کردم و شروع کردم به شنیدن آهنگها, سلیقه ها و خاطرات, حالا هر آهنگ اینجا به اسم یک نفر خورده, تصویری از هر شخص می سازه و حتی چراییش ... دیدن ادامه » رو تعریف می کنه... این وسط آهنگ عجیب و غریب Perfect Day از " لو رید " عزیز و خدابیامرز عجیب پرتم کرد تو دل فضا...فضای بی وزنی و خلا...انگار بشه زمان رو به عقب برگردوند و مثل فیلم همه چیز رو کنار هم گذاشت.... یه آهنگ جادویی که سرشار از حس نوستالژی و داشتن یک روز خوبه... پس چرا اینقدر غمگینه...اون صدای دیوانه کننده لو رید چرا این متن رو انتخاب کرده... حالا این وسط ذهن درگیر تصاویره, گوش آهنگ رو دنبال می کنه و چشمها انگار باید تو دل جاده و زیبایی باشه...این هارمونی چه چیز قشنگی ساخته... اون حس نوستالژی این صدا, تو دل اون جاده های تاریک و نور چراغهایی که هرچی تلاش می کنن به حجم افسانه ای شب نمی تونن چیره بشن....
تصویر به من می گفت دوره های خیلی خوبی رو با رفقام طی کردم....دوره هایی سرشار از انرژی, سرشار از ایده و سرشار از محبت و دوستی..حالا بعد از چندین سال انگار اصطکاک دنیا , جدایی های اجباری, مزدوج شدنها, تغییر نگاه و حتی مشکلات , انرژی ما رو کم کرده, عصبی تر و بی تحمل تر از روزهای گذشته شدیم.. هنوز اون مرکز آتشین رفاقت البته باقی مونده ها..شکی نیست...اما انگار هر ستاره ای روزی باید به سیاهچاله تبدیل بشه... متاسفانه در این هم شکی نیست...

http://mp3.pm/song/5116465/Lou_Reed_-_Just_a_perfect_day_-_Transpoiting/
مریم زارعی و نیلوفر ثانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هوا گرگ و میشه... گرگ و میشی که به جون هم افتادن و دارن می‌درن. از آسمون داره خون می‌چکه. مثل قطره‌های بارون. یه بارون لطیف، که با یک ریتم آهسته می‌باره... و من پشت پنجره برخورد هر قطره به شیشه رو با صدای موسیقی تماشا می‌کنم. عکسم توی شیشه پنجره با جای سُر خوردن قطره‌ها افتاده روی هم. انگار که اشک‌های خودم باشه. یه تصویر قدیمی که چیزی شبیه لبخند میاره روی لبم.
هوای دلم گرگ و میشه... کاش این‌بار میش باشه که می‌بره...

از: عقاب
جناب عمرآبادی سلام. ما همچنان منتظر راه اندازی بخش ویژۀ کتاب در سایت تیوال هستیم. بخشی مشابه بخش های تئاتر، سینما، ادبیات و ...
فکر می کنم با بخش کتاب سایت تیوال به سرعتی دو چندان راه خود را به سمت کمال و ایفای نقش فرهنگی و هنری اش خواهد پیمود.
اگر کمکی ... دیدن ادامه » در این زمینه نیاز داشتید دریغ نخواهیم کرد.
۲۴ آبان
سپاس از پیگیری و توجه شما جناب عمرانی عزیز
این طرح در تیوال جدی‌است و هرگز از برنامه یا اولویت خارج نشده، از همدلی شما سپاسگزارم.
۲۴ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اولین کلیپی که از گروه خاک شنیدم , یه کلیپ سیاه و سفید بود با کیفیت بالا...در مورد یه دختر که روی ریل راه آهن , توی دار و درخت و خیابون می رفت و باد لای موهاش می پیچید.... گروه خاک البته یکی از محبوبترین گروههای راک بود برای من...آهنگهای پر از انرژی, روحیه بخش و البته پر از کوبش و شور مثل " عاشق بشو"...این اما کلیپ آهنگ " تنهام نذار" با یه سولوی جاودانه بود که با اینکه به نظر بی ربط می رسید , اما عجیب نشسته بود روی اون تصاویر از آرایش سیاه رنگ دختر و اون فضاهای خوبی که توی کلیپ درومده بود. این همون جادوی تصویر و هماهنگی ریتم بود که کم کم این آهنگ شد یکی از محبوبترین آهنگهای سلکشنهای من ...که اهل فن میدونن روی حال خوب, اوج و رانندگی و جاده چقدر حال می ده...خصوصا اینکه آرنجت رو , روی پنجره ماشین خم کرده باشی و باد بخوره تو ماشین, دشتها و مناظر و هرچی که هست ... دیدن ادامه » از کنارت بگذره و تو بخونی:
" توی بی رنگی این شهر
توی این همه نیرنگ
می خوام از تو, با تو باشم
تو این گذار مبهم"
http://mp3.pm/song/12822843/Khak_-_Tanham_Nazor/
علی پارسای جم این را خواند
نیلوفر ثانی ، مارال عظیمی و مریم زارعی این را دوست دارند
عالی ست این گروه و آهنگ... نوبادی عزیز
از آلبوم "آغاز" ...
۱۴ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با زنگ سوم تلفن از جا پریدم ، گویی پیش از این سومین زنگ در این دنیا نبوده ام ، بلند شدم ، یکهو ، سرم گیج رفت ، فکر کنم کم خونی دارم یا شاید کم بود ویتامین ، از آ بگیر تا آن آخری که نمیدانم کدام است ، دستم را میگیرم کنار صندلی ، چشمهایم سیاهی میرود ، زنگ چهارم هم به صدا در آمد ، فاصله ام با گوشی زیاد نیست اما نمیدانم جرا به سان ابتدا تا انتهای ولیعصر میگذرد برایم ، همانقدر کند و آرام ، میرسم ، به نفس آفتاده ام ، چقدر گذشته از آن روزها که من منتظر تماسی بوده ام ، گوشی را که بر میدارم صدای باد میدهد ، باد و ترافیک ، گفتم الو ، جوابی نیامد ، قلبم میزند ، چند بار زنگ زدم به کسی که حرف نزدم؟ چند بار رفتم به آدرسی که کسی منتظرم نبوده است؟ نمیدانم صدایم را شنیده است یا نه ، باز میگویم ، الو ، صدای باد شدید تر شده و صدای نفس ، به یاد نفس هایش میافتم ، همان که هیچوقت ... دیدن ادامه » صدایم نکرد ، از میان باد نجوای ضعیفی گویا می آید ، امروز چندم است؟ به دنبال مناسبت میگردم در ذهنم ، امروز چندم است؟ حتی تولد خودم هم یادم رفته

هر چه هست همان هاست که میدانم ، میدانم که نباید بدانم اما فقط همان ها را میدانم ، ساعت چند است؟

همه جا تاریک شده ، کی شب شد؟ ، اصلا کی روز میشود؟ چند وقت است در دنیا نبوده ام؟ صدای نجوا بلندتر شده ، چیزی گفت؟ گفت انگار ، من گوشهایم نمیشنود یعنی نمیخواهد بشنود ، اسمم را گفت انگار ، سلام میکنم ، باکی؟ من؟ شاید اشتباه است و تنها یک تشابه اسمی است ، کسی شبیه او نبود اما ، هیچوقت نشنیدم جز همان یکبار ، صدا کردنش راحت بود ، میشد گفت هی تو ، یا گفت ببین ، او بر میگشت ، اما من همیشه اسمش را صدا میکردم ، او برمیگشت ، در جوابم هیچوقت نگفت جانم ، هیچوقت نگفت عزیزم ، فقط نگاهم میکرد ، شاید برای همین دوستش میداشتم ، همین که خودش بود ، صدای پشت خط خیلی بلند است ، صدای فریاد میآید انگار ، چرا پس من نمیشنوم؟ صدا برایم مفهوم نیست ، گوشی را میگذارم ، شاید خودش بود ، صدایش را یادم رفته ، اگر زنگ بزند و صدایم کند میشناسم؟ چه میگویم؟ جانم؟

منتظرم ، سالهاست که این خط زنگ میخورد و من منتظرم ، اینجا در این اتاق تاریکی که هیچکس جز من اجازه ندارد بیاید ، دست میکشم به صورتم ، خودم را فراموش کرده ام ، صدایم چگونه بود؟ مادر؟ امروز چند ساله میشوم؟ نکند اینها همه بازیست؟ نکند من نقش اولی تیاتری هستم که تماشا چی نداشته؟ مادر؟ امروز چندم است؟ مادر کجایی؟ چند سال است صدایت نکرده ام؟ تلفن زنگ میخورد ، با صدای سومین زنگ از جا میپرم ، گویی در هپروتی بوده ام ، بلند میشوم ، یکهو.....





رها باصفا ، علی پارسای جم ، تیلا بختیاری و بهزاد هندی این را امتیاز داده‌اند
کابوس خوبی بود... این اواخر آدم کم کم دلهره بر میداشتش...
نکته:
یه ویرایش خوب می خواد...حذف اضافات و جملاتی که بودنشون لزومی نداره... همین
۱۰ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

ارتباط خانة پدری و مجله فیلم

به بهانه نمایش مستند "کایه دو فیلم" در گروه هنر و تجربه

در دوران نوجوانی از بساز و بفروش ها و زندگی در آپارتمان دل خوشی نداشتم. از همان زمانی که خانه همسایه را تخریب کردند و ساختمانی چهار طبقه ساختند. چرا که آنتن تلویزیون، قدرت قبلی را نداشت و فیلم های معدود شبکه های سیما را به خوبی سابق نمی شد تماشا کرد. آخر آن زمان فیلم های هر ماه انگشت شمار بودند، نه مثل الان که در هر تعطیلی ده تا دوازده فیلم پخش می کنند. به همین دلیل همیشه سعی می کردم از این گونه سازه ها ایراد های فنی و بنی اسرائیلی بگیرم. خوشبختانه پدر هم در مقابل اصرار همه، مبنی بر فروش خانه، مقاومت می کرد و من هم تا می توانستم در قسمت های مختلف خانه، مجله و کتاب نگهداری می کردم.
تا اینکه ازدواج کردم و خود مجبور به ترک خانه پدری و زندگی در یکی از همین ... دیدن ادامه » آپارتمان ها شدم. اما باز هم خانه پدری همچنان پا برجا بود و فضای کافی برای نگهداری مجله های فیلم و کتاب های من وجود داشت. بالاخره بعد از سالها پدر تصمیم به فروش خانه گرفت. بر خلاف تصور همه، کارها به سرعت انجام شد. آپارتمان جدید پدری برای نگهداری این همه مجله و کتاب کافی نبود. تنها راه حل، انتخاب چند جلد کتاب مهم و سپردن بقیه به دیگران بود. چون ترجیح می دادم مجلات و کتاب هایم مورد استفادۀ افرادی قرار گیرد که به آنها نیاز دارند، آگهی دادم و آنها را به نحو مطلوب به دست نیازمندانش رساندم. با خودم فکر کردم وقتی در مجله فیلم آگهی چاپ می شود و در آن شمار های نایاب مجله را برای فروش تبلیغ می کند، پس فروش آنها توسط من هم اشکالی ندارد.
قبل از ترک 225 شماره، که در بین آنها شماره های کم یاب و نایاب هم دیده می شد، مجله ها را ورق زدم . یادش به خیر آن وقت ها آگهی های مجله اکثراً فرهنگی بودند و خبری از کِرِم ، ماکارونی و پیتزا فروشی نبود. یادم هست آن موقع انواع مجلات منتشره کم بود، هر ماه به راحتی می شد مجله فیلم را روی دکه روزنامه فروشی، در جایی ثابت و همیشگی پیدا کرد. اما الان آنقدر تعداد مجلات رنگارنگ زیاد شده که برخی از آنها را اصلاً روی پیشخوان نمی گذارند. آن زمان روزنامه فروش ها قیمت مجله را حفظ بودند و وقتی می گفتی" آقا یک فیلم برداشتم "، می دانست که چقدر پول کم کند. راستی آن موقع مجله 60 تومان بود. یادم هست که اگر در یکی دو روز اول ماه مجله را نمی خریدی، تمام می شد. به ویژه شماره های مخصوص جشنواره که در طی چند ساعت نایاب می شد. اما الان گاه مجله تا اول ماهِ بعد هم در روزنامه فروشی ها موجود است. امیدوارم تیراژ آن زیاد شده باشد. یک سال هم مشترک مجله بودم و بعد مجدداً خرید از روز نامه فروشی را ترجیح دادم. اما هنوز هم مسئول محترم بخش اشتراک ، سالی یکی دو بار آگهی به در منزل می فرستد و مرا دعوت می کند که مشترک شوم.
در بعضی از مقاله ها، زیر جملات را خط کشیده بودم و مانند کتاب درسی از آنها آموخته بودم .اگر چه فهرست سالیانه چاپ می شد اما من فهرست شخصی خودم را داشتم و وقتی فیلمی را می دیدم به راحتی مجلۀ مربوط به آن را پیدا می کردم. یادم هست که چون با دوبله میانه خوبی نداشتم، عمداً شماره ویژه دوبله را نخریدم و آرشیوم ناقص شد!
هنگام مرور مجلات، چشمم به نام نویسندگانی خورد که دیگر در میان ما نیستند، نویسندگانی که مدتی با مجله قهر کردند اما بازگشتند، یا آنهایی که قهر کردند و دیگر باز نگشتند، و طنز سینمایی که چقدر الان جای آن خالی است. سایر خاطرات هم لا به لای ورق های مجله بود: کارت جشنواره برای بخش مسابقه سینما آزادی سال 67 و 68 و امضای ورنر هرتسوگ روی یکی دیگر از کارت ها در سالی که مهمان جشنواره فجر بود.
با تمام این خاطرات، الان هم خوشحالم. پدر زندگی جدید و راحت تری را تجربه می کند و خود را با آپارتمان نشینی وفق داده است. هنوز هم در خانه من سینما جاری است. هنوز هم مجله فیلم می خرم و می خوانم. دختر کوچک من هم بزرگ شده. یاد گرفته و مجله را ورق می زند، اما پاره نمی کند و روزانه بار ها فیلم مری پاپینز را می بیند و من تمام پلان های آن را حتی بهتر از رابرت استوینسون حفظ شده ام و آواز “Let’s go fly a kite” رهایم نمی کند. من مطمئن هستم در یکی از آن هشت واحد آپارتمان در حال ساخت در محل سابق خانه پدری ، نوجوانی پیدا خواهد شد که مشترک مجله شود و سینما را دوست داشته باشد.

پی نوشت: این یادداشت در سال ۸۷ نوشته شد. مدتی بعد از نگارش آن پدر در بستر بیماری افتاد و در گذشت و من حالا پدر، خانه پدری و مجله هایم را از دست داده ام. دیگر شماره های سابق را ندارم که ورق بزنم و تجدید خاطره کنم. اما به هر حال انسان به امید زنده است. دوباره شروع کردم به آرشیو کردن مجله .
بامداد ، مرتضی کلانی و احسان علایمی این را امتیاز داده‌اند
چه قدر نوشته ی جالبی بود . من هم زمانی مجله ی فیلم را می خریدم . و موقع جشنواره ، حتمن این کار را انجام می دادم . عاشق خواندن آن خلاصه ی فیلم هایش بودم . اما ، حالا دیگر جشنواره آن رنگ و بو و کیفیت سابق را نداره . من، هم از جشنواره ، سال هاست کنده شده ام و هم از ... دیدن ادامه » مجله ی فیلم . ولی گاهی وقت ها فیلم های هنر و تجربه را می بینم . آخرین باری که یک فیلم خوب از این نوع را دیدم ، فیلم " کوه " ، ساخته ی امیر نادری بود .
۲۹ مهر
تجدید خاطره بود یادش بخیر و روح پدرتون شاد
۰۳ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
#هنرمندکارت بسازید! ربات تلگرامی sadhonarBot
https://t.me/sadhonarBot
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ وقت پاییز را دوست نداشتم
مردمش را هوایش را دلگیریهای هرروزش را
از روزی که دیده ام تورا انگار باید پاییز را هم درک کرد فهمید، بو کرد ، گاهی خدا هدیه میدهد و آن انگار تویی و فصلی که تو را زایید
14.7.96
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه‌های تازه بیارد، خدا کند

... دیدن ادامه »

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است

جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها

یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند...

از: علیرضا بدیع
عباس الهی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من با هزار درد غم انگیز، آشنام!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اندورن خانه ام ابر است و بیرون آفتاب...
اندرون خانه ام ابر است بیرون آفتاب
باز کن در را و بر این خلوت تارم بتاب
۰۸ شهریور
می نویسم داستان این هوا با آب و تاب
:-)
۲۳ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سی و شش سال پیش در چنین روزی از خاستگاه افلاکی بر این سرای خاکی هبوط افتاد و اما:

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
بشنو ای پیک خبر گیر و سخن باز رسان

آنکه بودی وطنش دیدۀ حافظ یا رب
به مرادش ز غریبی به وطن باز رسان

http://up44.ir/previews/86cfd033cdb5571ad0b4f17d21d380d6.jpg

از: حافظ شیرازی
امیر هوشنگ صدری این را دوست دارد
مبارک بادت این روز و همه روز#
۰۴ شهریور
محبت داری امیر هوشنگ عزیز. سپاس گزارم. درودها.
۰۴ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زن با هزار امید سوار قطار شده تا بیاد به " سوییت واتر". سوییت واتر؟ هه... به هرکس که میگه می خنده...تو بیابون به این خشکی..سوییت واتر؟... قطار می رسه. زن به غایت زیباست. از اون زنها که انگار خداوند گه گداری در هر زمان تعداد محدودی از اونها رو خلق می کنه. یه نمای بسته از لبخند زن برای بیرون پریدن از قطار. اینجا یه دنیای دیگست. خارج از تحقیر و درد و لذت و تن فروشی نیو اورلئان. صدای زمینه صدای جمعیت و قطار و حرکت و شور...مثل یه کارناوال خوشحال... زن پیاده میشه.چشمهاش میچرخه دنبال آدمی که منتظرشه. با ناز و عشوه قدم می زنه بین جمعیت. کم کم لبخند محوتر میشه. انگار کسی نیامده. صداها تندتر و شلوغی بیشتر به گوش می خوره.. پس کجاست اون دنیای زیبایی که مرد در بستر شهر برایش تصویر کرده بود؟ زن جلوی در ایستگاه می ایسته . دورنما یک ساعت دیواری ه که چشمهای زن بهش می خوره. ساعت, ... دیدن ادامه » زمان...کسی نیومده و انگار از همه چیز قرار نا امید بشه. موسیقی عجیب و غریب...موسیقی جاودانه " مورنیکونه " شروع میشه... بغض راه گلو رو می بنده... تنهایی آروم آروم مثل سایه داره گسترده میشه.ایستگاه خلوت شده و حالا فقط صدای بادی میاد که داره می پیچه لای موهای زن..بادی که در عین تنهایی وحشتناک, زن رو هم زیباتر کرده.
حالا وقت قدرت نمایی استاد " لئونه" فرا رسیده. دوربین با " کلودیو کاردیناله" زیبا تراولینگ می کنه تا تو دفتر ایستگاه, پشت پنجره می ایسته, انگار قرار نیست وارد حریم تنهایی زن بشه. صحبت کوتاهی با رییس ایستگاه. انگار آدرس رو پرسیده. از در مقابل میره بیرون و حالا دوربین آروم آروم کرین میکنه به آسمون تا زن رو از اون ور دیوار دنبال کنه. انگار این ایستگاه دروازه ورود به دنیای جدیده. فیلم تازه آغاز شده. شخصیبتها یکی یکی به این دنیای لعنتی و مخوف وارد شدن. تمام افراد خانواده ی مرد, همون مرد عاشق پیشه رویایی اهل سوییت واتر قتل عام شدن.. زن داره آروم آروم وارد مهلکه میشه... و این موسیقی انگار مرثیه ای برای این مرد, رویاش, عشقش و سوییت واتره....

بی تردید شنیدن موسیقی و دیدن اون سکانس یک واجب غایی تو زندگی ماست رفقا:
http://mp3.pm/song/9428193/Ennio_Moriccone_-_Once_upon_a_time_in_the_west/
و این سکانس رو در دقیقه 24 این فایل تماشا کنید... اصلا چرا از دقیقه 24؟ روح تازه ای با دیدن " روزی روزگاری در غرب" به دنیای فیلم بینی وارد کنیم... اگه یه زمانی شد و دوست داشتیم در مورد خیلی از سکانساش میشه حرف زد. میشه از نبرد آخر گفت... اون دوئل جادویی چارلز برانسون و هنری فاندا... از اون سازدهنی که دنیایی بود برای خودش و زندگی من رو ویران کرد لامصب...
http://www.aparat.com/v/bOflv

پی نوشت: فیلم دوست داشتنی "شعله" یک وسترن هندی و ادای دینی عجیب به روزی روزگاری در غربه... یکی از فیلمهای دوست داشتنی تمام زندگی من.
پی نوشت: جادوی تصویری "روزی روزگاری در غرب" که با قدرت در میان 5 فیلم برتر زندگی من نشسته,به خاطر جنبه های فرهنگی، تاریخی و زیباشناختی خود، در سال ۲۰۰۹ مورد توجه قرار گرفت و با ثبت آن توسط کتابخانه کنگره ایالات متحده، در فهرست فیلم های دارای ثبت ملی، مقرر گردید که این فیلم، برای همیشه و همه زمانها، مورد حفظ و مراقبت قرار گیرد.
بامداد و رها باصفا این را دوست دارند
وجدی که در نوشته هات هست شوق انگیز و یگانه ست نوبادی عزیز ..
هر بار و هر جا نوشته هات رو میخونم پر از هیجان و انگیزه و عشق میشم . این ستودنی و ستایش انگیزه
در روزگاری که مردم و نویسنده ها و ... در نومیدی و تاریکی و افسردگی به سر میبرن و شوربختانه حال خرابشون ... دیدن ادامه » رو نشرش هم میدن ، کاش چون توی شگفت انگیزی بیشتر بود اطرافمون

درود بهت
و زندگیت سرشار از شگفتی باد دوست من
۲۸ مرداد
منم دوست داشتم اما گزینه نداشت :-)
۱۵ شهریور
همین که لذت بردید از این چند دقیقه که گذاشتید برای خوندن مطلب...
خود این مهم و قابل افتخار

متشکرم...
۱۹ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
_تا به حال شده تاریکی چشمت رو بزنه؟
+نه همیشه روشنایی چشمم رو زده.
_اما برای من اتفاق افتاده. وقتی یه دفعه با اون حجم عظیم تاریکی روبه رو شدم ، ناخودآگاه چشمام رو بستم. انگار فرورفتن اون همه تاریکی یکجا به چشمام ، اذیتم کرد. دلم نمی خواد توی تاریکی قدم بزنم اما انگار چاره ای ندارم. شاید همه مون اسیرشیم و خودمون خبر نداریم!
قاصدک ، امید فرجی ، مریم اسکندری و فاطیما م این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

آزادی؟
کدامین آزادی؟
آزادی، اسبی ست خسته و لنگان
که هر روز گلوله بارَش می زنند

سرزمین؟
کدامین سرزمین؟
آن سرزمینی که هر روز به غارتش می برند؟
آن دشتی که برهوتش کرده اند
یا آن کوهستانی
که صخره اش، سنگِ مُرده شور خانه شد؟

کدامین است؟
آن سنگ و آن خاک و آن چشمه و ریگی
که ... دیدن ادامه » بند و زندان زاییده است؟

نمی دانم میهن کدام است!
آزادی کدام است،
نمی دانم!

آن جویباری که در روز روشن
سرچشمه اش را غارت کردید؟
آن معشوقه ای که در خواب
چشم هایش را دزدیدید؟
آن ابری که پیش از باریدن
بارانش را به تاراج بردید؟
یا آن ماهی
که شبِ چهارده اش را ربودید؟

آزادی، اسبی ست خسته و لنگان
که هر روز گلوله بارَش می زنند

از: شیرکو بیکس
به قول دوستی : "بمان!
در همین تهران دودگرفته
که آزادی اش تنها در یک برج خلاصه می شود..."
۱۴ مرداد
آزادی واژه غریبیست در این شهر رهاجان :(
۰۳ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

سنگستانی:"مثل اینکه بیشتر از این چیزی بلد نیستی؟"
"مثلا اشک بریزم؟"
سنگستانی: " من خیلی وقته یه گریه درست و حسابی ندیدم"
"حالا هم نمی بینی... من گریه هام رو قبلا کردم. الان فقط فریاد برام مونده"

کلرخ کمالی میگه...
تو نگاه زیبای بیضایی به زن, تو شاهکار نوآر سگ کشی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من هیچ غمی نداشتم که خواندن یک صفحه کتاب ازبین نبرده باشد .
کتاب ، عمر دوباره است .

منتسکیو
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با غصه میگه: مامانش چرا مراقبش نبود؟ چقدر بعضی مادرا بی فکرن!
دهن باز میکنم که بگم: وقتی "ن" منو با خودش می برد و اذیت میکرد، تو کجا بودی؟؟ اما دلم میسوزه... دلم میسوزه و فکر میکنم تا جایی که می تونست مراقب ما بود اما خب...
فراموش میکنم!
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
" هر کدام از ما چیز با ارزشی را از دست داده ایم . فرصت های از دست رفته ، امکانات از دست رفته و احساساتی که دیگر نمی توانیم هرگز به دستشان بیاوریم . معنی زنده بودن تا حدودی همین است . اما توی سر ما ــ حداقل من فکر می کنم که آنجا ــ اتاق کوچکی هست که خاطرات را در آن ذخیره می کنیم . اتاقی مثل این کتابخانه ، قفسه بندی شده . و با توجه به عملکرد قلب مان مجبوریم هر روز کارت های فهرست جدیدی درست کنیم . ما باید هر چند وقت یک بار گرد و خاک شان را پاک کنیم، بگذاریم هوای تازه وارد شود و آب گلدان های گل را عوض کنیم . به عبارت دیگر آدم همیشه با کتاب خانه ی اختصاصی خودش زندگی می کند. "

کافکا در ساحل
هاروکی موراکامی
آسیه و پروانه عزیزی
کتابهای خاک خورده اون ته کارتن... وقتی درشون میاری بوی عجیبی میدن, بوی خاطرات و کاغذ و بوی همراهی ...
بوی دوران شکل گرفتن شخصیتمون...
مرور دوباره شون...حال آدم رو خوب می کنه...
۱۷ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید