در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | مهرداد پورانیان (پور مهر)
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 21:13:54
 

دلم دریا وجیبم چون کویر است
رُخم برنا و قلبم پیرِ پیر است

نمیدانم چرا در چرخ گردون
برایم زودِ زود هم دیرِ دیر است

اگر من روز و شب در حال کارم
ولیکن قوتم اغلب یک فَتیر است

چرا از بهر نان یک کس به گیر است
رخ و رویش ز خجلت همچو قیر است

ولی آن دیگری از بس چریده
ز هر چه خوردنی است سیرِ سیر است

من از بی پولی‌ات یکسر غمینم
سرم در کوچه بازارم به  زیر است

ولی باقر چو جیبش پر ز پول است
سرش بالا و بر ماها دلیر است

چه بس من دیده ام زین جمله افراد
الاغی را که جلدش پوست شیر است

یکی در مجلس است و یا سفیر است
یکی فرزند و داماد وزیر است

سخن کوته کنم چون مرهمی نیست
به درد آنکه در محنت اسیر است

به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
         مهردادپورانیان

ارائهء اشعاری چند از آثار مهرداد پورانیان متخلص به "پورِ مهر"

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
با چشم خود دیدم که در این باغ
هر بلبلی در خون خود غلتید
ابلیس با داس سیاه خود
گلهای باغ زندگی را چید

در وصف این بیرحمی عریان
هر واژه اکنون رنگ خون دارد
آن مرد آرامی که میدیدی
احوالِ نزدیکِ جنون دارد

باید که ترسد مرگ از این حالم
چون دیگر از او من نمیترسم
بهتر بگویم گر ز احوالم
زین ... دیدن ادامه ›› پس دگر با مرگ هم‌درسم

ای جانفدا از بهر آزادی
ای آریو برزن و یوتابم
خون خواهَِ‌تانم تا نفس دارم
در هر دم از بیداری و خوابم

این آتش در زیر خاکستر
با باد آرامی بیافروزد
آندم دگر بنیان ظلمت را
در شعلهء سوزان خود سوزد

ای اختران خاکی دوران
پاینده‌گان در دل و افکارم
با حرف حرف شعر و اشعارم
یاد شما جاوید میدارم

         به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
                          #مهردادپورانیان
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چراغِ تاریکِ مملو از خورشید
که
روشنی بخشِ حیاتِ عدم گشته
کیست
جز منِ بی‌صدای پر هیاهو؟

بیا که در این گلخانه
بذرِ آتشِ سردِ عشق
جوانه‌هایی مملو از میوه‌ی حسرت
به بار نشانده.

دامنت را بر روی رُخت بکش
و
در این خانهء سرما زده از حرارت بی‌مهری ... دیدن ادامه ›› قدم بگذار

نبین مرا
من از میانِ خلوتِ شلوغِ عاشقانه‌‌های پوچِ عشق‌های وارونه
به درونِ هیچ آمده‌ام.


دستت را بگیر از دستانِ چسبنده‌ی مرگی
به نامِ من

         به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
         مهردادپورانیان
حمیدرضا طالبی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چو آمد بر سریر قلبم اکنون یار دلخواهی
قدح در میکده رقصید و از دل رفت هر آهی

خروش موج عشقت در دل دریای چشمانت
عنانم را گرفت از دست و من غرقم به همراهی

تو که مهرآفرینانه ز عشقت کرده‌ای رامم
گدا بودن به کویت نیست بر من کمتر از شاهی

مزین کرده ای دل را به عشق و مملو از جاهی
فدای حسن اخلاقت که تو برتر ز هر ماهی

به روز و ... دیدن ادامه ›› شب درون خواب و بیداری که هستی هیچ
جدا از روز و شبها هم بیا در نزد من گاهی

فراق آید اگر از جورِ دور از بهر دیدارت
شَوَم رد از در و دیوارِ بسته همچو اشباحی

چه خوب است آن همه حسرت به طراران لبخندت
تو که جز نزد‌ من، از دُرفِشانی‌ات در اکراهی

عتابِ هر حسودِ واژه پردازِ مذمت گو
کنون گردیده همچون جیغ کفتاری و روباهی

یکی گوید:که در چاهی اگر از چاله ها رستی
اگر اینگونه است آری؛ منم یک کفترِ چاهی

دگر کس گفته از کامت بزرگتر باشد این لقمه
اگر لازم شود ؛:کامم شود در حد تمساحی

گزارم سر کنند این جمله با افکار بس واهی
چو هجویاتِ بد خطی درونِ دفتر کاهی

به این دیوانه بازارِحسادت سازِ بی رونق
دگر چون صاحب املاکم و آنان همچو بنگاهی

تو ای زیبا نگار مهوش سیمن بدن دانی
که از جودِ وجودت غصه‌ام هر دم تو می‌کاهی؟

رسیدم چون به اشراق از وجود و جودت ای بی‌تا
شد این کوهِ غرورم نزد تو اندازهٔ کاهی

کنون جانی و در دل معنی هر دین و ایمانی
بمان با من که میمانم کنارت من به هر راهی

من آرامم چو گفتی بهر تو افکنده‌ام دامم
به قلابی که تو افکنده باشی صیدم و ماهی

         به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
                          مهردادپورانیان
حمیدرضا طالبی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید


گر چه ما مردم ایران همه تحت ستمیم
بهر آزادی و آبادیِ آن هم قَسَمیم

نسلِ بدخواه وطن را همه از ریشه کَنیم
اگر ایران حرم است حافظ خاک حرمیم

         به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
                          مهردادپورانیان

بر زمین مانند شیطان ، از جنان افتاده‌ام
چون که از چشمان یارم این زمان افتاده ام

طلعتِ آن  دلربا افسانهء افسونگران
قصه‌پرداز از نگاهش این میان  افتاده‌ام

کل  انفاس مسیحایی دنیا: یک دمش
بهر وصلش سر به سجده هر اذان افتاده‌ام

در  هوای عشقِ او پروازِ من با بالِ جان
سنگِ هجران خورده‌‌ام ،از آسمان افتاده ام

تک گلش بودم ... دیدن ادامه ›› ؛چو بلبل او به گردم روز و شب
من که اکنون  زیرِ پای باغبان افتاده ام

بسترِ کابوسِ طوفان خوردهء هر کوچه‌ام
زیرِ دیواری  به آواری گران افتاده ام

من چونان شهری پریشان گشته از یک کودتا
در میانِ عقل و دل در امتحان افتاده‌ام

در جنونِ برزخِ تردیدهای بی‌امان
از سَریرِ عاشقی بر لامکان افتاده ام

بس که من مانندِ سائل در پی‌‌اش افتاده‌ام
بر ملامتگر زبانِ دیگران افتاده‌ام

من  روایت نامه‌ای حاکی ز هجران‌های داغ
در عدم چون کشتیِ بی‌بادبان افتاده‌ام

جلوء حسنش زمانی باعثِ سرمستی‌ام
لیکن اکنون از همان؛ بس در گمان افتاده ام

بلبلی بس عاشقم از گل فراقم مشکل است
از نیازم در پی‌اش دامن کشان افتاده ام

چون مزاجِ عمر من گردیده غم خوردن کنون
در میانِ زخمِ دل چون استخوان افتاده ام

با زبانِ شعرِ خود گویم دگر از این نیاز
بر لبم مُهرِ خموشی، از زبان افتاده ام

زیر مهتابی ز یادش  دستِ شعرم هست باز
از سرِ میلم جدا از سایه‌بان افتاده ام

من از این باران خشکِ فاصله در دشتِ جان
آن بهارانم که اکنون در خزان افتاده‌ام  

جوی آرامش به سویم کن روان با وصلِ خود
در فراقت گویی از تختِ روان افتاده‌ام

رفته‌ای؛ لیکن به دلِ بذر امیدی کاشتم
در رهِ وصلت از این👆 با کاروان افتاده‌ام


         به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
                          #مهردادپورانیان
سپهر و عبدالرحمن عزیزی این را خواندند
سالار ناجی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در صفت گر چه چو یک قالیِ از کرمانم
ولی در باطن خود رو به بَمِ ویرانم

رفته آمال من از دست و دلم در حسرت
یوسفم رفت و دگر پیرِ غمِ کنعانم

شیر غرانِ غرورم شده درگیر زوال
زنده‌ای مرده دل اکنون به تهِ زندانم

با هبوط دل و عقل همه از عالمِ عشق
بس پریشان منم از اینکه کنون انسانم

چون معلق شده ام بین ولی ... دیدن ادامه ›› و آیا
دم به دم من همه دم در عدم و عصیانم

از غم آنچه که کردم به چنان احوالم
نیشتر بر دل خود بردنم است عرفانم

اقتباسم شده از زندگی‌ام: پایانم
بندیِ بندِ جنون گشته دگر عنوانم

قلب صد جرحهء خونابه به سر: دیوانم
صفحهء درج پریشانی من: این جانم

         به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
                          #مهردادپورانیان


☑️توضیحات لازم و معانی کلماتِ نامأنوس👇

دم به دم: نفس به نفس
در همه دم : در هر لحظه
استعاره قالی کرمان: بهبود ظاهر(جسمی مالی اجتماعی) طی گذشت زمان و گذر عمر
بمِ ویران: شهر بم بعد از زلزله ویرانگر سال۱۳۸۲(پنجم دی ماه)
عرفان(در معنی لغوی): راه و روشی برای رسیدن به حقیقت (معنی روحانیش گسترده‌تر هست)
دیوان: دفتر یا کتاب مجموعهء اشعار یک شاعر، دفتر محاسبه
پدر دنیای صبر است و تحمل
گل رویش بُوَد برتر ز هر گُل

همه دنیا برایم بی رخ او
نمی‌ارزد به قدرِ خاکِ یک جُل

به قلم✒️: پورِ مهر👇
مهرداد پورانیان
مهدی آزادی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ای که فکرت شده این امر که بس بی‌دینم
بِنگَر این را، که چه شد آنکه کنون من اینم

بس دروغ و دغل از مدعیان میبینم
رفت ایمان ز کفم ، گشت چنین آیینم

        
به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
                 #مهردادپورانیان
"جدایی بهرِ درمان"

کسی کردم رها در لحظه و آن
که بود او آن زمان بر بنده چون جان

ولی دل را چو کرد او مخزنِ درد
یقینم شد که میبازم به این نرد

بسر غوغای غارت داشت گویی
ز من مهر بود و از او کینه جویی

به یغما برد او آرامشم را
به *سَبّ او داد پاسخ خواهشم را

دلی دیوانه ... دیدن ادامه ›› را هر دم شکست او
بر او شد اعتمادم کمتر از مو

به قلبم فوجِ غم یکسر به جولان
به سر اما ندامت رو به طغیان

به قهر او هر دمی با من درآویخت
ز این افسون رفتن با من آمیخت

به خود گفتم که ای کشتی شکسته
بوَد وقتش شوی زین قصه رَسته

کشیدن چاره است بر دردِ دندان
که باشد منفعت اینگونه خُسران

خریدم من به جان آن رنجِ پربار
به پیکارِ دلم رفتم به تکرار

کنون از چنگِ غم آزاد و شادم
نباشد جورِ صیادم به یادم

قرار رفتهء آن قلب شیدا
کنون در سینهء من گشته پیدا

جدایی گر همه رنج است و *حِرمان
ولی واجب شود گَه بهرِ درمان

        
         به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
                          #مهردادپورانیان




*سِبّ:فحش ،دشنام، ناسزا
*حرمان: ناکامی و نامرادی

اگر نوری ز عشقت را هویدا میکنم هرشب
تو را ای ماه عالمتاب حاشا میکنم هر شب

من آن ماهی در تُنگم که دارد حسرت دریا
ولی گوید که از دریا تَبَرّا میکنم هر شب

           به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
                          #مهردادپورانیان
مهرداد پورانیان شاعری با اصالت بروجردی اما ساکن کرج میباشد
بیشتر فعالیت وی در زمینهء اشعار کلاسیک میباشد
بنا به دلایل شخصی فعالیت چندانی درجهت نشر آثارش نداشته است به تازگی معدودی از'اشعارش را به اشتراک گزاشته

نمونه هایی از اشعار کوتاهش:
1️⃣
اگر نوری ز عشقت را هویدا میکنم هرشب
تو را ای ماه عالمتاب حاشا میکنم هر شب

من آن ماهی در تُنگم که دارد حسرت دریا
ولی گوید که از دریا تَبَرّا میکنم هر شب

           ... دیدن ادامه ›› به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
                          #مهردادپورانیان

2️⃣
منم آنی که دلم بود تهی از کینه
به من آن سادگی و راحتِ دل گنجینه

هوس بوالهوسان و دغلِ زهد فروش
شد چنان سنگِ رها گشتهء بر آیینه

         به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
         #مهردادپورانیان

3️⃣
وقتی که ز یار میشود حالت زار
بر دل نرسان ز بازی عشق آزار

اینرا تو بدان که عاشقی است اکنون
سوزنده چو آتشی میانِ نِی‌زار

         به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
                          #مهردادپورانیان

4️⃣
ای که از داغ فراقت دل برآرَد آه سرد
هیچ دانی با من بیدل غم هجرت چه کرد؟

در میان لحظه‌های ناب و شاد دیگران
ناگهان بینم وجودم میشود اندوه و درد

         به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
         #مهردادپورانیان



دو نمونه از اشعار بلند وی👇
1️⃣
ای قلبِ پر ز مهرت    پرده نشین اسرار
با  من  بگو  دمی از   آوار سخت تکرار

وقتی خلافِ *عارض  گوید *جریدهء *دور
گویی که نقضِ عقل است اندیشه یا که پندار 

زین چرخِ دورِ دَوّار   احوالمان اَسَفبار
راحت ز ما گرفتند  این ظالمانِ جَبّار

وقتی  فغانِ  آتش   دیدم ز سوز هر دل
بر عدل و داد این شد : بدرود ایها الیار

مرگ شعورِ  شعرم   خواهد بسی به اصرار
آنی که حرف حق را   هرگز نشد خریدار

وقتی که تیغ *غَدّار   گردد کلام هر یار
نجوای آهوان هم   باشد چو جیغ کفتار

گردد سرودِ هستی  موسیقی از غم و درد
وقتی *زَغَن بگیرد   بلبل به چنگ و منقار

وقتی که عاشقی شد   کردارِ هر *وِلِنگار
دنیای  عاشقان  هم   گردید چون لجنزار

دانم  زلالِ قلبت    گردیده بس مُکَدَّر
پس همچو  من گذر کن   از  این  دیار  آزار

چون *طائران تَلبیس  آیند باغ و بُستان
باید که مرغِ حق گو   هجرت کند از اجبار


       به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
                       مهردادپورانیان

☑️توضیحات لازم و معانی کلماتِ نامأنوس:
*عارِض: جریان،ماجرا
*جریده: روزنامه،دفتر
*دور: دوره،روزگار،دنیا
*ولنگار:بی بندوبار،لاابالی
*غَدّار:خائن و ستمکار( معنی مدنظر در این شعر وگرنه معانی متعدد دارد)
*زغن:  زاغ گوشت دزد که شکار چی موش و پرندگان کوچک هست و یا نوعی پرنده شکاری که از باز کوچکتر هست(قوش)
*طائر تَلبیس:پرندهء نیرنگ


2️⃣
خواهم اکنون من بگویم از فراق
دردِ هجرانی که طاقت کرد *طاق
یارِ من رفت و دل از این اتفاق
هر دَمی داغی خورَد بر روی داغ

هر رهی پویم که یابم یارِ خود
آنکه از رویم گرفت آثارِ خود
رفت و بعد از رفتنش ویرانه ام
گشته ام مدفون به این آوار خود

دل که با او بود چون شهرِ فرنگ
شد چونان جامی که بر آن خورده سنگ
روزگاران یکسره با من به جنگ
عرصه در این زندگی‌ام گشت تنگ

شور بختی، بی قراری ، انتظار
بعد از او در دشتِ عمرم در گذار
سینه ام شد محفلِ هر حالِ زار
دل ز دنیا یکسره در *اِعتذار

شادی و شورم به غم شد قلع وقمع
ای جماعت سوختم دیگر چو شمع
نالهء دل هر طپش گوید به *سمع
من نیابم از چه یارم را به جمع ؟؟

چون میان خلق آوردم قدم
هرکسی از هر کجا زخمی زدم
از جهان آنسان بجان من آمدم
گشتم اکنون بندیِ بند عدم

فکر ایام گذشته در سرم
بغض و نفرت را بیارَد دربرم
من از آزارِ چنین حالی خراب
کنج عزلت را گزیدم لاجَرَم

پس به تنهایی نهادم سر گران!
تا بیابم چهرهء یارم در آن
بسته لب اما سخن بس بیکران
رازها از صد خزان در من نهان

گشت بیماریِ دل صعب العلاج
شاهِ دیروز است و او گم کرده تاج
گر مثالِ خوبی‌ام گویم ز خود
همچو ماشینم ولیکن بی کِلاج

مانده ام درجا ولی پُر گاز و توز
پرصدا ظاهر ولی در خود بسوز
صورتم برنا و قامت استوار
*گُردهء روحم: کمان و *گوژ و *قوز

سوزم از درد و ندانم راه و چاه
زندگی طوفان غم من تکّه کاه
زیر بوران و تگرگِ حادثه
بر من سرگشته گم شد جان پناه

آن چنان بگرفته بغض از من نفس
بلبلی خواهی کَنی سر در قفس
حالتم: آنکس که بر دار است به حبس
یا که آن ماهی بیرون از *اَرَس

شب چو آید، مردمان راحت به خواب
میدهند آن روز سختش را جواب
از چه شب بر روز من گیرد رکاب
تیر غم بر من ببارد صد خشاب؟

من در این حالم بگویم ای خدا
ساحلِ لطفت ز دلها غم‌زُدا
ای که از عدلت به تن داری رَدا
نیَّتِ خَلقم چه بود از ابتدا؟

از چه آوردی مرا در هستی‌ام؟
چون که آوردی چرا دربستی‌ام؟
میدهی من را عذاب و سختی‌ام
می‌سِتانی شادی و سرمستی‌ام

قاصد دوران کنون هر دم دَوان
میدهد پیغام غمها بی امان
فکرم آید که مرا در این زمان
آفریدی و بیاوردی جهان

چون که جا از بهرِ غم کم داشتی
ریشه ام در خاکِ حسرت کاشتی
مرحبا زین کار کم نگذاشتی
سینه ام را از غمان انباشتی

همدم شبهای تارم شد شراب
حسرتم شد :خنده و راحت به خواب
ای خدا طاقت ز من بُرد این عذاب
پس بفرما مرحمت کن یک جواب

که این عذابم کی به پایان میرسد؟
زندگی ام کی به سامان میرسد
همچو باران که بیابان میرسد
یاگرسنه ای که برنان میرسد

یار محبوبم به آغوشم گذار
تا بگویم شکرِ آن هر دم هزار
روز و شب بینی مرا خدمتگزار
بهر هر خَلقت که دارد حالِ زار

یار محبوبی که من گویم از آن
نه زَر است ونه زنان؛در این زمان
شادی‌ام با بودنش بس جاودان
گر که باشد لطفِ او در هر کران

بهر "آرامش" بوَد در خواهشم
چون کنون من عاشق "آرامشم"
بودنش؛: افزایش آسایشم
از غم و دردم کُند پالایشم

من از او گویم به شعر و گفتگو
او چرا با من نگردد روبرو ؟
گشتم و باز از پی‌اش در جستجو
گر کسی داند بگوید جای او

در کدامین سرزمین دارد قرار
بل غم و دردم دهم، ز آنش فرار
بر دلم اکنون قرار است اضطرار
وارهانیدم دگر از اغترار*

گر بیابم وَ سر آید انتظار
من ثَنا گویم شما را بیشمار
رامشِ روحم بگردد پایدار
باغ خوشبختی بگیرد برگ و بار

روز خوش بر دیده‌ام پیدا شود
این‌ دل‌ سر‌گشته‌ام‌ شیدا‌ شود


به قلمِ: پورِ مهر👇
مهردادپورانیان

 

زمینه‌های فعالیت

شعر و ادبیات

تماس‌ها

09351817011