تیوال علیرضا بشکار | دیوار
S3 : 19:11:02
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
سکوت آغازمان بود و پایان نیز، در نگاه‌مان همه‌ی حرفها را گفتیم جز آنچه باید! آری تو را یافته بودم...
دیشب اولین اجرای کار را دیدم، خب مونولوگ از دید من از سخت‌ترین‌هاست چون یه نفری باید تمام بار صحنه رو به دوش کشید، خسته نباشید به کارگردان و بازیگر نمایش که اجرای خوبی داشتن. یه موسیقی قشنگی هم برای کار ساخته شده که در پایان به گوش میرسه که به نظرم حیف کمی کوتاهه و دوست داشتم در جاهایی مثل تغییر موقعیت متنی هم آروم در پس‌زمینه پلی میشد. موفق باشین.
نعیمه کاویانی، امیر، پرند محمدی، N3.kv، فرشته محمدی و Zitaaa این را خواندند
نوید آغاز این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با تشکر از نویسنده و کارگردان این نمایشنامه که موضوع, شخصیت‌پردازی و ساختار متنی جالبی داشت، بازیها و دیالوگ‌ها نیز روان و قوی بودند. دکور از نظر من ضمن شلوغ نبودن نوآورانه، کارآمد و مناسب متن بود. تبریک می‌گم به گروه. دیدن این نمایش رو از دست ندید.
ممنون از شما که نمایش ما رو براى دیدن انتخاب کردین.
۲۲ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برناردا آلبا غروری است که زمان مصالحه با خود را از دست داده است، برناردا آلبا سیاه‌پوش ذهن اسیر خود در چنبره‌ی کبر است که چنان در برابر آهنگ سیال زندگی مقاومت می‌کند که دیر یا زود گوش‌های خود را از صدای ترکیدن بغض نزدیک‌ترین‌هایش خواهد گرفت. بایدها و نبایدها هم تابع حد و طیفی هستند که خروج از آن تو را تهی خواهد کرد.
در تماشاخانه دراما همراه دوستم تئاتری دیدیم روان و مسلط و باورپذیر. خسته نباشید و دست‌مریزاد به همه اعضای گروه. ممنون.
سعید زادمهر این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
علیرضا بشکار
درباره نمایش پلیس i
با سلام، امشب با دوستی به تماشای نمایش پلیس نشستیم و واقعا لذت بردیم.همانطور که انتظار داشتیم طنز سیاهی دیدیم که در نهایت تماشاگر را به اندیشه و کنکاش در باید و نبایدها فرو می‌برد. بازیها روان و پر انرژی بودند. طراحی صحنه نیز در عین سادگی خیلی خوب و گویا بود. خسته نباشید به گروه میگم. موفق باشید.
شکیبا این را خواند
مهدی صناعتی، مرتضا پورعلی و ندا شاهرخی این را دوست دارند
خیلی ممنون از این که به تماشای نمایش ما آمدید دوستان عزیز.از حسن نظر شما جناب آقای بشکار، صمیمانه سپاسگزارم.
۲۱ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خدای من نگاهش کن یه بار هم که محض رضای خدا من خیس خالی نیستم و می‌تونم دست به موهای قشنگش بکشم اون آبغوره گرفته و سیل اشک راه انداخته. غزل جان! تو رو خدا غزل جان!

عطا همون‌طور که به مادرش قول داده بود آماده می‌شد او رو برای ادای نذرش برسونه امامزاده، بعد از اینکه سبد نون و پنیر و سبزی رو که مادرش از صبح زود خیلی مرتب بسته‌بندی کرده بود گذاشت توی صندوق عقب در رو واسه مادرش باز کرد که سوار بشه، مادر بزرگ از پنجره با مهربونی دست تکون داد و گفت: غزل! عزیزم زود برگردید.

مادر توی راه چه موقع رفتن و چه موقع برگشتن زیاد حرف نزد، نزدیکیهای خونه که بودن گفت: عطا جان وقتی به دنیا اومدی کلی شادی به این خونه آوردی و از همه خوشحالتر مادر‌بزرگ بود که می‌گفت این بچه هدیه‌ای است که خدا به ما عطا کرده، برای همین سیاوش و من با موافقت مامان‌بزرگ تصمیم گرفتیم اسم ... دیدن ادامه » تو رو عطا بذاریم، بعد با صدایی لرزان گفت: خیلی از شبها خواب می‌بینم که لب یه رودخونه عمیق منتظر نشستم تا سیاوش که رفته پایین بیاد روی آب، بعد از کلی انتظار یکدفعه با خنده و هورا پیداش میشه و با زدن دستهاش روی سطح آب قطرات آب رو به شوخی به طرف من پرتاب میکنه، اما دیشب...

عطا مثل هر روز صبح کمک کرد تا مامان‌بزرگ پشت میز صبحونه بشینه و مادر هم رفت سر سماور تا چایی‌ها رو بریزه. بنا به عادت همیشگی مادر‌بزرگ که دوست داره اخبار ساعت هشت صبح رو گوش بده عطا به سمت رادیوی قدیمی رفت پیچش رو گردوند تا روشن بشه و بعد سه تایی مشغول صبحانه خوردن شدن.
"به خبری که اکنون به دست ما رسید توجه فرمایید؛ فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح اعلام کرد صبح امروز پیکرهای مطهر ۱۷۵ تن از شهدای غواص وارد کشور شد. شواهد حاکی از آن است که این غواصان دلاور با دستهای بسته توسط نیروهای بعثی زنده به گور شده‌اند."

سکوتی سنگین فضای آشپزخونه رو پر کرده بود، هر سه نفر بغضی سنگین در گلوی خود احساس می‌کردند و گونه‌های غزل آرام آرام خیس اشک می‌شدند..

از: ع.ب
عاطفه این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
علیرضا بشکار
درباره نمایش برهان i
من نمایش برهان را در نخستین روز اجرای آن تماشا کردم. با نادیده گرفتن موضوع جانبی تاخیر در روز نخست که اندکی بر حوصله تماشاگران تاثیر گذاشته بود و البته اگر سر ساعت هم اجرا میشد چندتایمان آن را نمیدیدیم چون دیر رسیده بودیم، منصفانه است که بگوییم نمایش خیلی خوبی دیدیم.
برهانی پیچیده بر حکمی دشوار در ریاضیات پیوند می‎خورد با زندگی ساده‎ی استاد پا به سن گذاشته‎ای همراه دخترش که همچون پدر در وادی ریاضیات سیر میکند و در کنارشان شاگرد با انگیزه‎ای که پایان‎نامه‎اش را می‎نویسد و نیز دختر دیگرش که در شهری دیگر زندگی می‎کند و خود را چندان درگیر جزئیات فکری پدر نمی‎کند و به زیبایی توسط بازیگران نمایش داده می‎شود. در زمان اجرای "زمستان 66 " کارگردان محترم در یک برنامه رادیویی حضور داشتند که نقل به مضمون به یاد دارم گفتند قرار نیست در تئاتر حتما چیزهایی ... دیدن ادامه » را بگوییم که تماشاگر نمی‎داند بلکه خیلی وقتها چیزهای ساده‎ای را که می‎داند در قالب تئاتر بازی و بازآفرینی می‎کنیم.
بازیها بسیار خوب بودند، وجود اندکی چاشنی طنز در دل بعضی دیالوگ‎ها روند داستان را جالبتر کرده بود، من برای اولین بار در وسط یک نمایش به خاطر یک دیالوگ خاص تشویق کرده و دست زدم. طراحی صحنه ساده و در عین حال خیلی خوب بود و با فضای نمایش کاملا همخوانی داشت. به نظرم از پروجکشن هم به اندازه استفاده شده بود.در کل نمایش را دوست داشتم و لذت بردم.
علیرضا جان
ممنون از توجهت به برهان.
۱۰ دی ۱۳۹۱
نظری عادلانه و منطقی درباب یک نمایش عالی.
۱۰ دی ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش "باروی بلند بابل" را دیدم و آن را دوست داشتم.روایتی تاریخی در قالب تئاتر بود که مانند تصویر سازی یک کتاب روند آغاز تا نتیجه با کمترین پرسش بی پاسخ در ذهن به خوبی اجرا شده بود.همیشه موسیقی زنده همراه اجرا را دوست دارم.دکور و به ویژه نورپردازی خوب بود.در مورد بازیها نقش "سمعان" شاه بابل جالب تر بود.موفق باشید.
سپاس،دوست گرامی. خوشحالیم که کار ما رو دوست داشتید. موفق و پر هنر باشید.
۲۲ اسفند ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پریروز یه آدم نه چندان گنده (خواهرم) و یه آدم گنده (خودم) و یه آدم کمی گنده‌تر (مادر شوهر خواهرم) رفتیم پی یه جزیره به نام لانگولیو.وقتی خواستم بلیت بگیرم اون آقاهه گفت جزیره واسه بچه‌هاست ها! منم گفتم خودمون می‌دونیم! رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به «سالن گوشه» و دیدیم که کلی بچه با مامانهاشون قبل از ما منتظر باز شدن در هستند.در باز شد و رفتیم توی سالن.موقع وارد شدن من از اون خانوم مهربونه که مشغول حرف زدن با یکی از کوچولوها بود یه بروشور گرفتم و رفتیم رو صندلی نشستیم.بعدش همه چی شروع شد.پسره و مادرش بودن، دزد دریایی بود، طوطی بود، پروفسور بود، اره ماهی بود، خرچنگ بود، آهنگ بود و خنده هم بود.تازه یکی از کوچولوها رفته بود روی سن و جزیی از عوامل نمایش شده بود.
خلاصه بعد از پنجاه دقیقه‌ی خوب در حالیکه همه شاد بودیم فهمیدیم مدرسه چیز خیلی خوبیه!
بنابراین ... دیدن ادامه » « پیشنهاد فرهنگی» می‌کنم اگه بچه‌یی دور و برتون هست که تازه می‌خواد بره مدرسه ببریدش یه دوری توی این جزیره بزنه اگر هم که نیست می‌تونید مثل ما سه تا گنده دست کودک درونتون رو بگیرید و ببریدش اونجا.خوش باشید..
خیلی کار خوبی کردید.آفرین.بسیار هم زیبا نوشتید.
۰۵ مرداد ۱۳۹۰
آقای بشکار !
درود . به سروده ها و داستانهای شما در آرشیو نوشته هایتان سری زدم . مضامینی ملموس داشتند و با لحنی روان و ساده بیان شده بودند . به خصوص داستانهایتان . پایدار و پیروز باشید.

چرا دیگر نمی نویسید؟
۲۸ شهریور ۱۳۹۰
سپاس خانم اصغرنژاد؛ ممنون که خواندید.راستش چندان قابلیتی در خود برای نوشتن نمی بینم و بیشتر نوشته های دوستان را میخوانم ولی همین مطالب زیبای دیوار را که میبینیم خودش آدم را به نوشتن ترغیب میکند و امیدوارم به زودی چند خطی برای گفتن و نوشتن داشته باشم.
۱۵ مهر ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من: سلام خوبی؟
او: سلام خوبی؟
من: چی بگم خودم هم نمی‌دونم حالم چطوره!
او: چی بگم خودم هم نمی‌دونم حالم چطوره!
من: میشه خواهش کنم باز حرفهامو تکرارنکنی؟
او: میشه خواهش..
من: [با فریاد] گفتم خواهش می‌کنم!
او: [سکوت می‌کند و با نگاهی دلسوزانه چشمهایش را به "من" می‌دوزد]
من: منو ببخش که کمی بی‌حوصله‌ام.نمی‌خواستم ناراحتت کنم.
من: می‌دونی راستش هر وقت با تو صحبت می‌کنم احساس می‌کنم سبک
می‌شم و خب انتظار دارم اگر هم از دستت کاری بر نمیاد دست‌کم به حرفهام
گوش کنی.
[لحظاتی در سکوت به یکدیگر می‌نگرند]
من: ببین، باور کن دست خودم نیست.درسته که به قول تو همیشه‌ی خدا دلتنگم ولی گاهی
مثل بارون بهاری که یکدفعه میاد و میره، مثل بادی که ناگهان در گندم‌زار ساقه‌های
... دیدن ادامه » گندم رو به یک طرف برمی‌گردونه و میگذره من هم همون‌طور یهو خیلی حالی به حالی
و دلتنگ میشم و تا به خودم بیام کلی داستان توی ذهنم مرور میشه و من رو از این رو
به اون رو میکنه.
او: [قطره‌ای اشک از چشمان "او" بر گونه‌اش سرازیر می‌شود]
من: اصلا ولش کن باز من وراجی کردم و تو رو هم ناراحت کردم.
من: ببین، سعی می‌کنم دفعه‌ی بعد که خواستم باهات حرف بزنم شاد‌تر باشم.قول می‌دم.
او: وقت کردی یه دستی هم به این لکه‌های آینه بکش همدیگر رو واضح‌تر ببینیم.
["من" صدای مادرش را می‌شنود که می‌گوید سفره را انداخته و شام حاضر است]
من: باشه اومدم.
او: باشه اومدم.

از: ع.ب
عالی بود
۲۱ تیر ۱۳۹۰
من تا اواخرش متوجه نشدم قضیه از چه قراره( قضیه اینه رو). ولی در مورد دیالوگ ها با موتابی موافقم.
۲۲ تیر ۱۳۹۰
مرسی از همه دوستان.
@ محسن عسگری؛
لطف داری محسن جان دشمنت شرمنده.حق با توست ایمیل در پروفایل نوشته نشده.اون مشکل هم حل شد و فایل لازم رو بدست آوردم.
@ شبنم موتابی و حمید نخعی؛
بسیار ممنون بابت توجهتون عزیزان.من هم با شما موافقم که دیالوگ‌ها قوام لازم ... دیدن ادامه » رو ندارند البته بیشتر هدفم استفاده از واژه‌ها و ترکیب ساده برای بیان یک لحظه معمولی بود.نظرات شما باعث دلگرمی است برای تلاش بیشتر.
۲۵ تیر ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تیک، تاک، تیک، تاک،.. در تاریکی اتاق و کورسوی نور مهتاب که بر دیوار افتاده است زیر پنجره دراز کشیده‌ام و حرکت ثانیه‌شمار ساعت دیواری را دنبال می‌کنم.صدایش مارش همگن مداومی است که دست‌کم گوش‌خراش نیست.با غرش نه چندان بلندی از آسمان ابری بیرون صدای یک در میان برخورد قطره‌های باران با شیشه پنجره آغاز می‌شود.نگاهم را برنمی‌گردانم احساس می‌کنم ثانیه‌شمار تندتر راه می‌رود.در آشپزخانه صدای جیرینگ و جیرینگ برخورد لیوانها با هم چنان منظم است که انگار کسی به ملودی نهایی افکارش دست یافته باشد.کمی ترسیده‌ام.دیگر مطمئنم که ثانیه‌شمار تندتر می‌رود بسان لغزش‌ آرام و یکنواخت آرشه‌ای روی ویولون.صدای دیگری نیز هست.باد که به زور می‌خواهد ار درز پنجره به درون اتاق وارد شود گویی فلوت می‌زند..
پلک‌هایم آرام بسته می‌شوند.در همهمه‌ای رنگارنگ خود را ... دیدن ادامه » سوار بر ارابه چهار اسبه‌ی بزک کرده‌ای در حال دمیدن به یک سازدهنی میان یک کارناوال پر سر و صدای بزرگ می‌بینم.در همان حال نیم‌نگاهی به سر و ته کارناوال می‌اندازم گویی از ازل تا ابد کشیده شده باشد.بدون ایستادن به سمت جلو می‌رویم.تماشای چنین دورنمایی خود به خود زیباست چه رسد به اینکه پیشاهنگ هم باشی.
کم‌کم ترس به شادی می‌گراید و از اینکه در چنین جایی هستم احساس خوشی و غرور دارم.
با شنیدن غرشی از آسمان چشمانم را باز می‌کنم.هنوز تاریک است و نمی‌توانم تشخیص دهم که خواب هستم یا بیدار.در فضای گرگ و میش ذهنم خود را بر فراز تپه‌ای می‌بینم که موج شادی کارناوال در حال دور شدن است و صدای آن به زحمت شنیده می‌شود.در مرز میان غم و شادی سرگردانم و احساس می‌کنم در فراسوی ازل جا مانده‌ام.همراه با نسیم خنکی که بر گونه‌هایم می‌وزد صدایی مهربان در سکوت بالای تپه می‌پیچد و مرا به رفتن تشویق می‌کند.صدا آنقدر مهربان و نیروبخش است که در رفتن تردید نکنم.شوقی در نهادم پدیدار می‌شود و بی‌درنگ در پی ایشان می‌دوم.آری فقط می‌خواهم بروم.باید بروم و همراهشان سازی بنوازم.پیشاهنگی باشد پیشکش.
صدای باران همچنان می‌آید و ثانیه‌شمار مثل همیشه با همان سرعت همیشگی گذشت زمان را جار میزند.تیک، تاک، تیک، تاک...

ع.ب
افرین به قلم زیباتون
۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۰
قلم شما رو همیشه دوست دارم
۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰
لطف دارید.
۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"شمشیرهای ژنرال" امروز دوشنبه بلافاصله پس از اجرا در کارگاه نمایش نقد و بررسی شد.
آقای مسعود موسوی کارگردان و بازیگر این اثر هدف از انتخاب این متن را نزدیک شدن به یک فضای رئال دانست و اینکه خیلی از مخاطبین که بیشتر کارهای او را در فضایی سنگین و سورئال می‌پندارند با دیدن آن یک تجربه‌ی متفاوت خواهند داشت.در این نشست نوسینده‌ی این کار آقای فتحی هم حضور داشتند و با بیان اینکه متن اجرا شده با نمایش‌نامه‌ی اصلی که ایشان نوشته‌اند در خیلی از موارد با نظر کارگردان دستخوش تغییر شده است نوع تغییر و ایجاد صحنه‌های تکراری و درگیر کردن ذهن تماشاچی به اینکه واقعا چه اتفاقی در روند داستان اتفاق افتاده است را ناشی از قدرت و موفقیت کارگردان دانستند.همچنین ایشان گفتند که این نمایشنامه با الهام از یک داستان کوتاه از "بورخس" نگاشته شده است.
*****
"گئورگ یوخیم" فرمانده یک گروه دوازده نفری از نیروهای مقاومت در جنگ جهانی دوم یکی از دو بازمانده آن گروه است که همگی تیرباران شده‌اند.نفردوم "ایزاک مه‌یر" که همراه دخترش "سارا مه‌یر" بعد از سالها از آمریکا به اتریش برگشته‌ اند در میهمانخانه‌ای که "مارتا وایگل" در آنجا مشغول به کار است با فرمانده‌ روبرو می‌شوند که مردم او را به سبب خیانت مورد اتهام قرار داده‌اند و ...
*****
شعر زیر ترجمه شعر آلمانی پایان نمایش است که در بروشور آن چاپ شده است:
"پدرم تعقیب می‌شود
او دیگر هیچگاه به خانه باز نمی‌گردد
آنها با سگ به دنبال او هستند
شاید تاکنون او را یافته باشند
و دیگر هیچگاه به خانه باز نمی‌گردد
مادر می‌گرید
خبر می‌رسد پدر را گرفته‌اند و او خود را به دار آویخته است
ولی من آن را باور نمی‌کنم
او به ما گفته بود چنین کاری را هرگز انجام نخواهد داد
رفقا ... دیدن ادامه » گفتند مأموران امنیتی او را حتی بدون یک دادگاه تیرباران کردند
امروز من دقیقا می‌دانم چرا آنها این عمل را مرتکب شده‌اند
ما به پایان خواهیم رساند کاری را که او نتوانست به اتمام رساند
پدرم پیشقدم بود."
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"خشک‌شویی و سفید‌شو..."، از اینجایی که هستم زاویه‌ی دیدم از کنار شیشه‌ی پنجره طوری نیست که بتونم ادامه‌ی اون رو بخونم و نمی‌دونم اسم مغازه چیه.یه آقای خوش‌رو با موها و سبیل بلند سفید صبح تا غروب پشت اتوی بخار می‌ایسته و هر بار که دسته‌ی اتو رو میاره پایین برای چند لحظه جلوی مغازه پر از بخار میشه.خیابون چندان شلوغی نیست و از این ردیف چناری که من می‌بینم معلومه که یه خیابون درختیه.از اونهایی که دم ظهر درختها مثل یه سایه‌بون بزرگ کل خیابون رو می‌پوشونن.
این طرف من هم که فضای اتاقه.تلویزیون، صندلی و کاناپه‌ی راحتی شکلاتی رنگ ،میز کامپیوتر، یه آباژور کوچیک، یه گلدون با گلهای مصنوعی نه چندان دلچسب،تابلوی نقاشی روی دیوار که منظره‌ای از یه برکه‌ی سرسبزه و من هم خیلی دوستش دارم و خیلی چیزهای دیگه.
آفتاب داره کم‌کم میاد بالا و نصفی از تنم رو گرفته.تابش ... دیدن ادامه » تیز نور نمی‌ذاره درست ببینم مهسا با مادرش توی آشپزخونه صبحونه چی دارن می‌خورن.گمون کنم همون نون داغ با چای‌شیرین باشه که خیلی دوست داره.
روز اول که باهاش اومدم خونه بیشتر از همه داداشش از دیدنم تعجب کرده بود.اون صبح‌‌ها خیلی زود میره سر کار.الان هم به قول خودش دوباره می‌خواد از خروس‌خون تا بوق سگ با این و اون سر وکله بزنه و مثل خیلی از شبها وقتی برمی‌گرده خونه حتی حوصله‌ی جواب سلام خواهرش رو هم نداشته باشه.یه بار که حسابی کلافه بود و مهسا هم داشت یه لیوان آب برای من می‌آورد یه‌کاره برگشت گفت:"ولش کن بابا اون لامصب آب می‌خواد چی کار،لیوان رو بده من که دارم از تشنگی وق وق می‌کنم."! چه میدونم لابد محیط شلوغ و سخت کارش حس و حالی واسه توجه به امثال من براش نمی‌ذاره.
مهسا همون طور که داره لقمه‌ی نون و پنیر می‌گیره به مادرش میگه که قراره امروز منو ببره کلینیک تا یه نگاهی بهم بندازن که یه وقت خدای ناکرده گربه شاخم نزنه! دختر خیلی مهربونیه و به من هم زیاد توجه میکنه.
جلوی مغازه هم پسر کوچولوی همسایه رو می‌بینم که با مامانش منتظر تاکسی ایستادن.انگار طفلکی هنوز چسب زخم انگشتش رو باز نکرده.دیروز که همراه مامانش اومده بودن اینجا خودش کنجکاوی کرد و با اینکه چیز خاصی نشده بود اصرار کرد که انگشتش "اوف" شده و باید بهش چسب زخم بزنن و هم‌زمان با چشم‌غره‌ای که به طرف من رفته بود زیر لب داشت یه چیزایی می‌گفت.شاید هم داشت از اون فحش‌های بچه‌گونه بهم میداد.خب دیگه مهسا صبحونش رو تموم کرده و آماده شده که بریم..
***
غروب شده و چراغ تیر برق‌ها رو هم روشن کردن.داداش مهسا هم چند دقیقه‌ای میشه از سر کار برگشته.چیزی که باعث تعجب من شد این بود که بعد از این همه مدت یه نگاه جالب به من انداخت و لبخندی هم روی لباش نشست.راستی صبح که داشتیم می‌رفتیم کلینیک گل و گیاه پارک سر خیابون بالاخره دیدم اسم مغازه‌ی روبرو چیه و کلی هم ذوق کردم:"خشک‌شویی و سفید‌شویی کاکتوس".مغازه‌دار مهربون وقتی منو دست مهسا دید بهش گفت خوشحاله که اونم به کاکتوس علاقه داره.
فکر می‌کنم تعجب و لبخند داداش مهسا هم به خاطر شکوفه‌های زرد ریزی باشه که رو من نشسته، شاید هم امروز بیشتر با آدمای مثبت و خوش‌رو برخورد داشته که تو روحیه‌اش تاثیر گذاشته.به هر حال امروز هم مثل دیروز و دیروزترها گذشت و مثل هر شب منتظر طلوع فردا رو به خیابون پشت پنجره منتظر نشستم..

ع.ب
خیلی خوب بود، باید یه بار دیگه بخونمش
۳۰ آذر ۱۳۸۹
بسیار زیبا بود. درود بر شما. نوع توصیف و نگاه پایانی زیبا بود.
۰۱ دی ۱۳۸۹
از آقای خدادای هم سپاسگزارم.
۰۱ دی ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
علیرضا بشکار
درباره نمایش کسوف i
نمایش خوبی بود و مدت نمایش یعنی یک ساعت کاملا مناسب متن بود.
روایت مرد افغانی است که در زمان موشک باران تهران قصد خروج از ایران را همراه فرزند و همسر ایرانیش دارد.بازی حمیدرضا آذرنگ و نسیم ادبی عالی بود و اجرای صدای ایوب آقاخانی نیز مثل نوشته‌ی ایشان بسیار خوب بود.
با اینکه حرکت کم بود ولی به نظر من کم بودن حرکات در یک نمایش را الزاما نمیتوان دلیل بر رادیویی بودن آن دانست کمااینکه خیلی از نمایشهایی که حرکت در آنها زیاد بوده است را می‌شد از طریق اجرای رادیویی مفهوم را انتقال داد و تصویرسازی ذهنی کرد ولی دیگر تئاتر نبود! مثلا در همین نمایش حرکات ریزی را در نظر بگیرید که مرد افغان با اینکه میداند کمک چندانی در صحنه‌ی تولد نوزاد نمی‌تواند بکند با این حال به ظاهر میرود کمک بیاورد ولی در عمل فقط منتظر است! که بسیار جالب توسط آقای آذرنگ اجرا شد.
niloofar.Lotus این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تا صبح خواب دریا می‌دیدم
پلک‌هایم را که گشودم
مژه‌هایم آرام آرام خیس شدند
انگار
دیشب
از اشک‌ریزه‌های دلتنگیت
چندتایی جا مانده بودند هنوز
امروزم را چه زلال‌گونه آغاز کرده‌ام..

ع.ب
بسیار زیبا بود دوست من. درود بر تو.
۲۲ آبان ۱۳۸۹
لطف دارید مهربانان.
۲۳ آبان ۱۳۸۹
لایک!
۱۶ آذر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ترجیح می‌دهم گل را از گل‌فروشی بخرم تا آنکه آن را از باغچه‌ای بچینم همانطور که گوشت را از قصابی می‌گیرم و به شکار نمی‌روم شاید اینگونه احساس کنم سهم کمتری در نابودیشان دارم!

ع.ب
بسیار زیبا بیان کردی...
۲۷ مهر ۱۳۸۹
گل را در گلدانش و گوشت را زنده بر بدن صاحبش ترجیح میدهم
۲۸ مهر ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پری یه خُرده دیر کرده دلم داره مثل سیر و سرکه می‌جوشه لابُد باز دوباره کلاس ادبیات استاد کامرانی به مشاعره کشیده و پری هم دور برداشته و داره "ع" میاره، "ش" میاره، "ق" میاره،...
هی.. پسر زمان چه زود میگذره انگاری همین دیروز پریروز بوده که درست یه ماه بعد از من به دنیا اومده بوده و باباهامون بنا به قانون نانوشته‌یی که عقد پسر عمو و دختر عمو تو آسموناست اسمهامونو رو همدیگه گذاشتن و خودشون بریدن و دوختن.خداییش هم حکیمانه تصمیم گرفتن! هر وقت که عمه مرضیه از جشن ختنه‌سرون توی هفت ماهگی من واسم تعریف میکنه و میگه که چطور بابام کلی فامیل و دوست و آشنا دعوت کرده بوده تا جشن اون شب شبیه یه مجلس عروسی برپا بشه کلی ذوق میکنم و دوست دارم همش واسم از اون شب بگه.اون عکسی رو که لب حوض بغل گلدونها مامان منو گرفته و زن‌عمو هم پری رو کنار من نگه داشته هر روز نگاه میکنم ... دیدن ادامه » و یه ماچ آبدار ازش برمی‌دارم.
حالا من توی آزمایشگاه منتظر صاحبخونه‌ی دل اجاره‌ایم نشستم تا بیاد و جواب آزمایشهای ژنتیک قبل از ازدواج رو بگیریم. آخه با هم تصمیم گرفتیم فقط واسه اینکه از نظر بچه خیالمون راحت باشه این آزمایشها رو انجام بدیم. نه اینکه با هم ازدواج کنیم یا نه! نه نه! اصلا اینطور نیست فقط واسه اینکه به فکر بچه هم باشیم یا نه وگرنه که قلب ما دوتا جوش هسته‌ای خورده به همدیگه رفته پی کارش.دوست دارم پری...
فکرشو که میکنم می‌بینم شکر خدا همه چی تا حالا رنگ و بوی یکی شدن داشته و خوب پیش رفته.خیلی جالبه ما حتی توی یه دانشگاه و یه رشته داریم درس می‌خونیم.خودشه!خانوم خانوما پیداش شد داره میاد.قربونت خداجون بالاخره بعد از اینکه کلی کارت عروسی از دوست و فامیل گرفتیم مثل لاله و فریبرز، مونا و حمید، سارا و داریوش، آیدا و علی، حالا نوبت خودمونه که واسشون کارت عروسی بفرستیم؛
به نام او که عشق را آفرید، پری و پرهام..

ع.ب
روان بود.
۲۴ مهر ۱۳۸۹
نوع روایتتون رو خیلی دوست دارم. فقط به نظر من حجمش به نسبت اطلاعاتی که میده کمه، می شد طولانی تر باشه تا بعضی چیزا رو بیشتر توصیف کنین.
۲۵ مهر ۱۳۸۹
با سپاس از نقطه‌نظرهای مفید و بجای دوستان.مراد از کوتاه بودن روایت بیان داستانکی در حد یادگاری کوچکی روی دیوار بود اما همانطور که خانم موتابی گفتند جا داشت کمی بال و پر بیشتری بگیرد.
۲۵ مهر ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بلندگوی آسایشگاه زندان با صدایی زمخت اسم رحمان کارگر سابق رستوران را برای ملاقات صدا زد.شش ماه پیش که به امید درآمد بهتر و زندگی در زرق و برق شهری مزرعه‌ی پدر بیمار را به طرف تهران ترک کرده بود فکرش را هم نمی‌کرد که روزی پای مادرش برای ملاقات او به زندان باز شود.هیچ چیزی در آن لحظه نمی‌توانست به اندازه‌ی دیدن چهره‌ی مهربان و آفتاب‌سوخته‌ی مادر مهربانش با آن چارقد گل‌گلی و روسری ترمه‌بافت خوشحالش کند.
سومین هفته‌ی کاریش بود و سعی می‌کرد فقط وظایفش را درست انجام دهد تا کمتر مجبور به شنیدن توهین‌ها و بددهنی‌های حاج مهدی صاحب رستوران باشد.یکی از همکارهایش می‌گفت این آدم حتی با خانواده‌اش هم چندان درست صحبت نمی‌کند.
آن شب هم بعد از شستن دیگ بزرگ می‌خواست آن را حرکت دهد و روی اجاق بگذارد که کارفرمایش وارد آشپزخانه شد.نگاهی به اطراف انداخت ... دیدن ادامه » و متوجه لکه کوچکی چربی روی دیگ شد و بی‌درنگ با تندخویی حرف بسیار ناسزایی به او زد.کارگر ساده و خسته‌ی رستوران که تاب شنیدن آن را نداشت دستش را روی سینه‌ی حاج مهدی گذاشت و او را آرام هل داد.از بد حادثه پایش لیز خورد و سرش به لبه‌ی اجاق گرفت.هیچ صدایی از او در نمی‌آمد.
رحمان و مادرش سعی می‌کردند از پشت شیشه‌ی سالن ملاقات با هم حرف بزنند ولی به علت نقص فنی صدا رد و بدل نمی‌شد.او که این چند ماه را فقط با فکر قصاص و اعدام پشت سر گذاشته بود از دیدن چهره‌ی بیش از حد خوشحال مادرش تعجب کرده بود.مادر داشت چیزی را به آهستگی می‌گفت تا پسرش لبخوانی کند که قطعی صدا برطرف شد و شنید که مادرش می‌گفت:بیدار شد، بیدار شد...برق شادی در چشمان رحمان پدیدار شده بود.حاج مهدی که در پی آن پیشامد به کما رفته بود و احتمال مرگ مغزی نیز می‌رفت به هوش آمده بود.
حالا پسر راحت در تخت خویش دراز کشیده بود و بی‌توجه به روزهای کوتاه دیگری که در زندان خواهد بود فقط به یک چیز فکر می‌کرد و رویاهای ساده و قشنگش را رنگ می‌بخشید؛ مزرعه‌ی پدر و یک صبحانه عسل و سرشیر در کنار پدر و مادرش و مدام زیر لب تکرار می‌کرد خدایا شکرت، خدایا شکرت...

ع.ب
زیبا نوشتی. پاراگراف آخر رو دوست داشتم.
یه کم یاد سریال های ماه رمضان افتادم.
۱۱ مهر ۱۳۸۹
ننه اش بهش گفت : پسر ،-بغض کرد و و لبش لرزید و سرش رو انداخت پایین- باز گفت پسر چه کردی؟
رحمان نگاهی انداخت به صورت مادرش و یاد تمام بدبختی هایی که گذرنوده بود افتاد ، یاد روزی که خبر رضا رو آورده بودن و رحمان فقط 12 سالش بود ، سر زمین ، از دور دید که مادرش ... دیدن ادامه » لغزید ، دید که جون پاهاش گرفته شد...
گفت مادر ، بغضش ترکسد ، گفت مادر ، کاش میشد دست بکشم به چادرت ، کاش میشد چشماتو ببوسم که هرچی رضا آقا بود من در حقت پسری نکردم ، تو یادم دادی ولی من نکردم ، مادر ، دهنش هرز بود ، به همه کسم فحش داد اما تو ، تورو که آورد به دهن نجسش نفمیدم چی شد ، هر دو زار میزدنو به هم نگاه میکردن ، صدا رفت ، مادر رفت و رحمان دلش با مادر رفت ، رفت اتو نماز خونه ، نشست به دعا ، تا دم سحر ، نه مادرش که حاج مهدی مرحوم و خانوادش رو دعا کرد و آماده بود که بیان و ببرنش ، ساعت 6 رسید و هیچکس دنبالش نیومد ، پسر حاح مهدی رضایت داده بود.

ببخشید که اینو نوشتم ، داستانتو دوست داشتم ، واسه همین از یک جاییشو با نگاه خودم نوشتم.
۱۱ مهر ۱۳۸۹
ممنونم دوستان.
نگاه احسان هم خیلی جالب و پراحساس بود.سه دفعه خوندمش.
۱۲ مهر ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب شده، سرمو میذارم رو بالش تا خوابم ببره.پنجره‌ی اتاق اونقدر بزرگ نیست که نشه ستاره‌هایی رو که دیده میشن رو شمرد.یک، دو، سه، چهار، چهار، چهار... بازم می‌رسم به اون ستاره‌ای که از همه قشنگتره و بازم یادم میره بقیشون رو بشمرم.ستاره‌ای که محض دلخوشکنک یه بار حتی به دروغ هم بهم نگفت که مثل من اونم منو می‌بینه.
کاش فردا هم هوا ابری نباشه.چقدر خوابم میاد..
جالب بود!
۰۸ مهر ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دست بر چانه
رو به حنایی غروب
نشسته بر ساحل رویا
رها می‌کند قایق خاطره بندش را
امواج زمان را در‌می‌نوردد
آبی خیال گم می شود در سرخی احساس
به یاد می‌آوری کاسبی رونق گرفته‌ی قاصدکها را
باز می‌توان جان بخشید به دل، حتی به سنگ
می‌توان پرواز داد نقش پرستوی درون سفره را
می‌توان...
آه ای خورشید؛
کمی آهسته‌تر فرود آی پلکان غروب را..

ع.ب
می‌روی و گریه می‌آید مرا،ساعتی بنشین که باران بگذرد..

- امیر خسرو دهلوی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید