" زاغ کلک "
" آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد
زاغ کلک من بنامیزد چه عالی مشرب است
قصه ای عامیانه درباره اسکندر و آب حیوان هست که خلاصه آن چنین است :" چون اسکندر به طلب آب حیوان به ظلمات رفت آن جا ده هزار چشمه بود که در یکی از آن ها آب حیوان وجود داشت . اسکندر امتحان کرد اما چشمه مطلوب را نیافت و باز گشت . ولی دو برادر که خضر و الیاس بودند چشمه را یافتند و پس از نوشیدن آب حیات مشکی آب برای اسکندر برداشته بیرون آمدند . اسکندر هنوز بیرون نیامده بود . آن مشک آب را بر درخت سروی آویختند تا اسکندر بیرون بیاید و آن را بنوشد . در این میان کلاغی آمد . تشنه بود . با چنگال مشک را پاره کرد و آب در منقار گرفت تا بنوشد . زیر گلویش سوراخ شد و آب از گلویش فرو ریخت ."
( اسکندر نامه هفت جلدی ، چاپ سنگی 1284ه.ق .)
گمان من بر این است که در بیت فوق تلمیحی به این قصه هست ."
دیوان حافظ به تصحیح و توضیح پرویز ناتل خانلری