« افسانۀ ببر، یک قاچ از کیک زرد »
در چین البته، نظامیانِ انقلابی راه خود را گم می کنند و در کوران حوادث یکی از آنها درحالیکه سرگردان و مجروح به دنبال مسیر اولیه و درست انقلاب می گردد تا از مرگ به علت فساد و گندیدگی نجات یابد، به غاری بر می خورد و تصمیم می گیرد چند صباحی آنجا مأوا گزیند. اما آنچه از غار استخراج می شود هیولایی زرد با رگه ها و لکه هایی سیاه و قهوه ایست که جاندار ریز و درشتی نیست که طعمۀ او نتواند باشد.
ببرها و پلنگ ها به تنهایی و در بلندی ها لانه می گزینند و در اساطیر به نشانۀ قدرت رمزآلودِ زنانه، در کنار شیران -کنایه از قدرت مردانه- از آنها یاد شده است. قدرتی که ضمن هولناک بودنش اما گیرا و جذاب است و ضمن کشندگی اش اما سازنده است و حکایت از عشقی ست وصال نیافتنی. در افسانه های چینی اینطور آمده که پلنگ ها وقتی به هرچه خواستند رسیدند و هر موجودی را شکار کردند به بلندی می روند و آنقدر به سمت ماه که از گزند ایشان در امان مانده جهش می کنند تا آنکه شکستگی ستون فقراتشان مرگشان را رقم می زند. این دوگانگی آنجا که مرگی عجیب و سپس حیات مجدد در اوج قدرت را تداعی می کند نمادی از استقلال پس از تحمل رنج ها را بطور تأمل برانگیزتر به ذهن متبادر می سازد و با نام و محتوای نمایشنامۀ داریو فو عجین شده و هویت می یابد.
نظامیِ چینی که عفونت هرلحظه
... دیدن ادامه ››
احتمال مرگش را قوت می بخشد در غار چنین موجود مرموزی را کشف می کند. یک ماده ببر که رنگی میان زرد و قهوه ای دارد. هم خطرناک و هم ایمن کننده است. هم ضاربی زخم زننده و هم درمانگری مهربان است. کف دهانش درمان همۀ امراض است و قانقاریای سرباز را با لیسیدن اندام التیام و علاج می کند و ضمن این همه از سوی دیگر در کارش شوخی ندارد و با یک چرخش و یورش می تواند از انسانها مٌشتی استخوان پاره برجای بگذارد، درست مثل کیک زرد و فاجعه چرنوبیل!
سرباز در ابتدا در سایۀ لطف ببر از مرگ رهانیده می شود و در غذایش سهیم می شود اما پس از مدتی شرایط تغییر می کند و نه تنها دیگر مورد پذیرایی ببر نیست و حضور در آنجا لطفی برایش ندارد بلکه مجبور به ارائه سرویس ها و پرداخت هزینه های تحمیلی می شود از این رو تصمیم می گیرد از غار بگریزد و به جامعه انسانی بازگردد.
او که مدت مدیدی در مضیقه و انزوا ایام گذرانده بود اینک در بدو ورود، مورد بی اعتمادی اعضای جامعه قرار گرفته و پذیرفته نمی شود تا آنکه تصمیم می گیرد ظاهر خود را شبیه به دیگر مردمان آراسته نماید و آنگاه است که همنوعانش او را در آغوش می گیرند. اما ببرها به طمع گوشت پخته به دنبال او رهسپار روستا شده اند پس مجبور می شود برای آنکه توسط بازرسان و نمایندگان شورا شناسایی و محکوم نگردد ببر را داخل مزرعه و مرغدانی مخفی کند و بعنوان خروس معرفی نماید. این پنهان کاری ادامه می یابد تا آنکه اهالی بمنظور مقابله و دور کردن دشمنان کاربرد دیگر ببر را نیز کشف می نمایند و اینگونه می شود که از آن پس مشمول مواهب و مزایای مختلف ببرداری شده و از مصارف درمانی گرفته تا دشمن هراسیِ ببران منتفع می گردند. ناگفته نماند که گاهی نیز ببران بریانی خوار بعنوان وسیلۀ بازی و تفریح و تفرج کودکان بهره برداری شده و ببر سواری رایج می گردد.
این نمایش را دوست داشتم. متن بگونه ای لایه بندی و تأویل پذیر است که در هر بستری می تواند تفاسیر متناسب با فرهنگ و شرایط روز صحنه را موضوعیت ببخشد و قابل تعمیم ظاهر گردد. نقش آفرینی پر زحمت هدایت هاشمی و کارگردانی خوب هادی عامل منجر به تجسم تراژدی پنهان در دل کمدی اثر شده است و مخاطب خندان را به درون نوعی کاتارسیس فرو می بلعد.
به جز اجرای درخشانی که شاهد آنیم، به نظر من سیر دقیق و باوسواس بر خط میانه و عدم گرایش و سوگیری نمایش به هیچیک از مواضع سیاسی، وجه بارز و شاخص اثر می باشد. امری که قطعاً به آسانی میسر نشده است.
از عوامل خوب افسانۀ ببر تشکر می کنم و برای عزیزان آرزوی پایندگی و بهروزی دارم.