مومو شبیه یه بغض وا نشده تو یه غروب پاییزی می مونه که از همون ابتدای نمایش، وقتی با لحن کودکانه از درداش می گه، جَست می زنه و میشنه تو گلوم، نمایش جلو میره و من مدام با این بغض وا نشده کلنجار میرم...
تا وقتی با دستهای باز شده مومو،یکی رو به آسمون و یکی رو به زمین تو رقص سماع، همراه دیالوگ "من از تو کینه ای ندارم بابا... من از تو کینه ای ندارم مامان..."با بازی اشکان جان خطیبی، وا میشه ...
حالا می تونم کل ولیعصر رو راه برم و مومو رو از اول تا آخر بارها مرور کنم... حس شیرینی داشت این نمایش... ممنونم.