نقد و بررسی نمایش «یک روز تابستانی» به کارگردانی پارسا پیروزفر
کمدی ابتذال یا ابتذال در کمدی
به قلم آرمان عزیزی، منتقد گروه تئاتر اگزیت
ارزشگذاری منتقد: یک ستاره - قابل تحمل، صرفا برای طراحی دکور
نمایش یک روز تابستانی، که نمایشنامهاش از اسلاومیر مروژک نویسنده و نمایشنامهنویس لهستانی است، داستان دو شخصیت با نامهای موف و ناموف
... دیدن ادامه ››
است. یکی همیشه شکستخورده، با لباسی مندرس و بلاهتی ذاتی، یکی همیشه پیروز، پولدار، خوشتیپ و با اعتماد به نفس. آشنایی این دو در هنگام خودکشی اتفاق میافتد، ناموف با بازی رضا بهبودی میخواهد خود را در پارک به دار بیاویزد، تا وقتی که موف با بازی پارسا پیروزفر وارد میشود و میفهمیم که میخواهد با یک تیر در اسلحهاش به زندگی خود پایان دهد. نقطهی عطف داستان مثل همیشه یک زن زیبا و طناز است که خرامان از جلوی آنها میگذرد. ناموف بیچاره یک دل نه صد دل عاشق او میشود و الی آخر.
هنگامی که از سالن نمایش بیرون آمدم مطمئن بودم که نمایش را دوست نداشتم. تا حدی میدانستم چرا، دلیلش این بود که ایدههای ناپختهی نمایش در تضاد با همدیگر بودند و من از دل این ناهمسازی ایدهها پیام رقتانگیزی دریافت کرده بودم. اما همچنان با ذهنی مشکوک نمیتوانستم این ذهنیت را اثبات کنم. سری به صفحهی نمایش در سایت تیوال زدم. آخرین کامنتها حکایت از رضایت کامل از نمایش داشتند. کمی که به کامنتهای انتهایی رسیدم متوجه شدم بسیاری از مخاطبان در ابتدا از نمایش خوششان نیامده بود. دلایل نارضایتیشان اینها بود: نمایش کوتاه بود، نمایش به بلیت ۵۰ هزار تومانیاش نمیارزید. نمایش به خوبی ماتریوشکا (اثر قبلی پارسا پیروزفر) نبوده و الی آخر. عموما خیلیها نیز که از نمایش ناراضی بودند در انتها اقرار کرده بودند که بعد از کمی فکر از نمایش خوششان آمده، عدهای دیگر از تماشاگران نیز در دفاع از نمایش، مقایسهی این کار را با ماتریوشکا غلط میدانستند و بنظرشان این نمایش در ژانر خودش یکی از بهترین کارهاست و بسیار قابل تامل و جذاب.
از خودم پرسیدم این نمایش چه داشته که در ابتدا بعضی را ناامید کرده اما اکثریت قریب به اتفاق ناراضیان با کمی تامل بیشتر، به راز جذابیت اثر پی بردهاند؟ برای رسیدن به پاسخ این سوال باید بگویم، نمایش یک روز تابستانی از آخرین نمایشهای مروژک است و ترجمهی فارسی از آن به انتشار نرسیده است، پس نقد من حول اجرا خواهد چرخید و مطمئن نیستم که کدامیک مربوط به متن است و کدام مربوط به اجرا.
در ابتدا باید اثر را واکاوی کنیم؛ ایدهی اصلی این اجرا آن است که دو شخصیت دقیقا در نقطهی مقابل همدیگر از لحاظ موفقیت در زندگی، در کنار هم قرار میگیرند، هر دو با یک تصمیم؛ پایان دادن به زندگی. اگر زنی از مقابل آنها رد نمیشد به احتمال زیاد بر اساس گفتههای هر دو شخص میتوانستیم پیشبینی کنیم که مرد پیروز، یعنی موف، موفق به خودکشی میشد اما ناموف که در هر کاری شکست میخورد نمیتوانست زندگی خود را تمام کند. حتی در لحظهای ناموف شکستخورده و مستاصل به موف پیشنهاد میدهد که اجازه دهد او موف را با اسلحه بکشد و دلیلش را هم یک لذت و احساس موفقیت در پایان زندگیاش معرفی میکند. با رد شدن زن ناموف عاشق شده، اما موف که زنهای زیادی را دیده احساساتی نمیشود. ناموف اصرار میکند که خودکشی را به تعویق بیاندازند تا برای بار آخر هم تلاشش را برای بدست آوردن زن آرزوهایش انجام دهد، موف بعد از اصرار بسیار میپذیرد. در انتها زن که به نظر میرسد به ناموف علاقمند است نسبت به موف بیتوجه است، موف اما ناموف را به بهانهی تمرین شنا به دریا میفرستد و زمانی که او در حال غرق شدن است او را رها میکند تا ناموف در دریای بیکران بمیرد. زن به قرار برمیگردد اما خبری از ناموف نیست، و در ادامه ما نیز متوجه میشویم که زن از موف خوشش میآمده، اما به این دلیل که «کنترل یک مرد دست و پا چلفتی در زندگی آسانتر از کسی به جذابیت موف است»، ناموف را ترجیح داده. موف هم با بیاعتنایی و ظاهری کاملا عادی، با زن هممسیر میشود تا او را هم به لیست زنان تجربهکرده در زندگیاش اضافه کند.
نمایش یک روز تابستانی یک کمدی لیبرالیستی است، داستان زندگی دو نفر است که گرچه میتوان به دیگران نیز تعمیمشان داد اما بسیار در موقعیت عجیبی گرفتار شدهاند که وضعیتشان مخصوص به خودشان است. اگر موف نبود ناموف نمیمرد، و اگر ناموف نبود به احتمال زیاد موف خودکشی کرده بود. ابتدای نمایش با شوخیها و بازیهای درخشان رضا بهبودی بسیار گیرا و جذاب است، پارسا پیروزفر نیز در نقش خود خوب ظاهر میشود، شوخیها هجو موقعیت هستند و هوشمندانه، اما در نیمهی نمایش در صحنهی کافه، کمدی به سمت کمدی رفتار چرخش میکند، چیزی شبیه بازی دلقکها. بار خنداندن به دوش رضا بهبودی میافتد و اوست که با حرکات دلقکگونهاش میخنداند. در قسمت سوم نمایش یعنی کنار ساحل، دیگر حتی با خنده مواجه نیستیم. به تعبیر سوزان سانتاگ که برای فیلم دکتر استرنج لاو استفاده کرده بود:«کمدی که لنگ میزند، به تدریج امر جدی به درون نشت میکند». انتهای نمایش به صحبتهای جدی موف و زن میگذرد. با این شرایط مخاطب آرام آرام باور میکند که عامل اصلی بدبختی ناموف در طول زندگیاش خیانتهای امثال موف است. اما نمایش یک بذر دیگر نیز در ذهن مخاطب کاشته است: «موف آنچنان هم خوشبخت نیست، بلکه او نیز بدبخت دیگری در چنگال زندگی است». عجیب نیست که دیالوگ بسیار استفاده شده در شبکههای اجتماعی و تیوال و حتی در نقدها این جمله از زبان موف است خطاب به ناموف:«تو زندگی خودت رو دوست نداری ولی من خود زندگی رو دوست ندارم».
حتی زن نمایش هم موجود بدبختی است. در واقع ما در یک مراسم سوگواری بامزه دور هم جمع شدیم که این پیام از دنیای دیگر نازل میشود:«خارج شدن از این دور باطل ممکن نیست، ما همه در زندگی بدبختیم. آنها که فکر میکنیم که خوشبختند بدبختترند. بهتر است همان جایی که هستیم را غنیمت بدانیم.» در واقع مخاطب بعد از دیدن این نمایش به فکر فرو نمیرود، بلکه قانع میشود. خشمش از نمایش آبکی و کوتاه با این فکر که «همین است که هست» آرام میشود.
در واقع من فکر میکنم زمانی که کمدی بر حرکات و بازیهای بازیگران متمرکز میشود، شخصیتها در وضعیت بسیار خاصی گیر افتادهاند و مخاطب تنها درگیر خندیدن به وضعیت رقتبار ناموف شود، تمام پروژهی سیاستزدایی از نمایش به وقوع میپیوندد. انگار نمایش میخواهد این پیام را منتقل کند: ای آدمهایی که در زندگی شکست میخورید و ناامید میشوید و احساس میکنید یک نفر حق شما را پایمال میکند، دلتان را از نفرت پاک کنید، آدمهای دیگر هم مثل شما بدبختند. بیا به بدبختیمان بخندیم.» در واقع دلیل این همه ارجاع به دیالوگهای موف هم همین است، موف در حال فلسفهبافی برای ناموف است تا ناموف را متقاعد کند که از ناموف بدبختتر است، حال مخاطبان به همین فلسفهبافی موف متوسل میشوند و زندگی خودشان را تفسیر میکنند. احساس رقتانگیز و سیاستزدایانهی نمایش ناآرامی مخاطب را تسکین میدهد؛ ما همه بدبختیم! ناراحت نباش!
اینها را اضافه کنید به اینکه شخصیت زن نمایش یک منفعل به تمام معنا است. او انگار هیچ ارادهای ندارد. نمیتواند برای همیشه در زندگیاش مرد مورد علاقهاش را نگه دارد، پس به یکی دیگر دل میدهد. اما یک مرد مغرور و شکستناپذیر با زندگی او و مردش بازی میکند. موف به احتمال بسیار بعد از چند روز مثل تمام زنهایی که در زندگی تجربه کرده، این زن را رها میکند. همینقدر پوچ و همینقدر محافظهکارانه. فکر میکنم پارسا پیروزفر در این نمایش قصدش به روی صحنه بردن یک نمایش شیک و آبرومندانه باشد. نمایشی که آنقدر پیامش آهسته و ظریف در جان آدم مینشیند که به راحتی نمیتوان نقدش کرد.
این را اضافه کنم که پارسا پیروزفر استاد سیاستزدایی از یک نمایش سیاسی است. برای مثال در ماتریوشکا وقتی همهی شخصیتهای متفاوت نمایش را در تن یک بازیگر یعنی خودش خلاصه میکند، تفاوتها را از بین میبرد. در واقع میگوید «همه از یک قماشیم، به جای تصمیم برای تغییر وضعیت، بهتر است بازی من را ببینید که چه خوش میدرخشم در بیست نقش! ببینید در میان ما هم کسانی هستند که با لباس غربی خوشتیپ و جذاب باشند. همین کافی نیست؟». پیام بسیار سیاسی و محرک داستانهای چخوف از وضعیت ناعادلانهی آدمها، تبدیل میشود به جذابیت تماشای یک نمایش نیمهحرفهای با بازیگری درخشان و خوشتیپ. در واقع نمایش او رسانهی مستقیم این فرهنگ است که در ما این باور را ایجاد کند که زندگی آنقدرها هم که فکر میکنیم سخت و ناعادلانه نیست. بهتر از از آرزوهای بزرگمان دست برداریم.
زمانی معادلات این وضعیت را بهتر میتوانیم حل کنیم که بدانیم بلیت نمایش ۵۰ هزار تومان است برای کسانی که این افتخار را دارند که بازیگر خوشتیپ ما را از روبرو ببینند، و ۴۰ هزار تومان برای کسانی که از گوشه با چشمان هیزشان جای این بازیگر جذاب بودن را تجربه میکنند. این نمایش از چند جهت دقیقا یک جلسهی تراپی گروهی برای نارضایتیهای اجتماعی ماست. یک اینکه با همذاتپنداری با یک شهروند غربی، تصور کنیم که ما هم از نمایش خوشساخت با بازیگران و دکوری جذاب برخورداریم، از وضعیت اسفبار تئاترمان در این روزها خیلی هم ناراضی نباشیم. (اشاره میکنم به تعبیر چشم سوم غربی که ادوارد سعید در کتاب اوریانتالیسم به آن اشاره میکند) مورد دوم این است با پرداخت ۴۰ تا ۵۰ هزار تومان، هر شب دو اجرا، میتوانیم خیالمان از بدبختی همه راحت باشد، دیگر نیازی به تغییر وضعیت نیست. در واقع این ایدئولوژی به ما خطاب میکند که در این بازی همه با هم در یک وضعیت گرفتاریم. هیچ چیز تغییر کردنی نیست مگر از مسیرهایی که ایدئولوژی متصور شده است. (اشاره میکنم به مفهوم ایدئولوژی و خطابه در کتاب ایدئولوژی و سازو برگهای دولت، اثر لویی آلتوسر) و در انتها از قول سوزان سانتاگ در مقالهی یونسکو باید نقل کنم:«... اما مضامین تکرارشوندهی او [اوژن یونسکو] هویتهای بیرون افتاده و لغزنده، تکثیر هیولاگون اشیاء، دهشت باهم بودن- چنان که باید تاثیرگذار و شوکآور نیستند. شاید دلیل آن است که ... در آن یونسکو اجازه میدهد خیالپردازیاش بال و پر پیدا کند- امر وحشتناک همیشه درون قاب امر بامزه قرار میگیرد. مضحکههای (farce) تیرهوتار یونسکو در واقع کمدیهای کافهایِ متناسب با حساسیت آوانگاردند.» سانتاگ در این مقاله با جسارت مثالزدنی این تصویر معترض و پیشروی یونسکو را از هم میدرد و تمایلات خودنمایانهاش را به ما نشان میدهد، دقیقا همان تمایلاتی که من در نمایشهای پیروزفر میبینم. نمایش پیروزفر مخاطب را به اشتباه میاندازد تا میان دوگانههای -تفکر و عمل- و - قناعت و انفعال- دچار دوبینی شویم. خیال کنیم که فکر میکنیم که به هیجان آمدهایم، اما درواقع در کارگاه تراپی نمایشهای پیروزفر فقط در برابر وضعیت قانع شدهایم.
در انتها باید بگویم این نمایش تقریبا تمام اصول ساختاری یک تئاتر را به خوبی رعایت کرده است. اما از نگاه من دچار اعوجاجی بسیار ظریف و پنهانی است که دقت بیشتری میطلبد. اصولا از نگاه من این نمایش ساخته و پرداختهی تئاتر بدنه است، برای نمایش تمام آرزوها و آمالش در تئاتر خصوصی؛ ایجاد کارخانهای برای تولید محصولات فرهنگی مرغوب و شیک. یک بازی بیسر و ته که تا آخرین نفسها شهروندان را سرگرم بازی میکند و از دسیسهها غافل. این است ابتذال کمدی به عنوان یک ساختار انقلابی!
منابع:
علیه تفسیر، سوزان سانتاگ، مترجم مجید اخگر، نشر بیدگل
صفحه نمایش یک روز تابستانی در سایت تیوال
نمایش یک روز تابستانى
ایرانشهر - سالن استاد ناظرزاده کرمانی
۲۵ تیر تا ۲۶ مرداد
زمان: ۱۷:۰۰ و ۱۹:۰۰
مدت: ۱ ساعت و ۱۰ دقیقه
بها: ۵۰,۰۰۰ و ۴۰,۰۰۰ تومان
نویسنده: اسلاومیر مروژک
مترجم: پارسا پیروزفر، سپیده خسروجاه
کارگردان: پارسا پیروزفر
بازیگران: رضا بهبودى، پارسا پیروزفر، سوگل قلاتیان
طراح صحنه: سیامک احصایى
طراح لباس: گلناز گلشن
مجرى طرح: نورالدین حیدرى ماهر
دستیار کارگردان و برنامه ریز: محمد گودرزیانى
منشى صحنه: شیما مرادى
دستیار طراح صحنه و لباس: بهاره مصدقیان
مدیر صحنه: نیما قطبى
دستیاران صحنه: ایوب محمود نیا، حسین عماری، تیام کریمائی، احسان حاجیانی، فروغ مهاجر ابراهیمی
طراح گرافیک و عکاس: محمدصادق زرجویان
طرح بهای بلیت:
بخش اصلی: ۵۰.۰۰۰ تومان
بیرون از ظرفیت (صندلی پلاستیکی): ۴۰،۰۰۰ تومان