ا.بامداد
............
حرف های زیادی را زده ای،
حرف های زیادی را خورده ای... به اجبار...
دیشب آیدا ، در آینه ی بامدادی نگاهت شکست.
امشب آیدا، شبانه به دیدارت می آید
تا فردا که خنجر خاطراتتان به جانش می افتد،
نسوزد از ، از دست رفتن آخرین دیدار...
شبانه شعری چگونه توان نوشت بر یأس تو از این مردمان نا آگاه.
افق روشن نگاه تو از روزهایی می گفت،
که
... دیدن ادامه ››
پر از درد می گذشتند.
"دوستت دارم"
و میدانم،
امروز دل اندُهگین شبی هستم،
که تا سال ها بی تو باید مهتاب را بجویم...
امشب دشنه ی مرگت را در دیس به مهمانی عاشقانه هایت می آورند...
در بستری که خواستن را، رنج جدایی سیراب می کند
و عشق را زبان سخن نیست،
جز از این همه شعرهایت،
این همه دفترهایت...
"من بامدادم سر انجام
خسته..."
میترا نوشت : بلند آوازه باد نامت بامداد بزرگ ایران
"دوستت می دارم بی آنکه بخواهم ات"
از: میترا