دوستم .
دوستم سیگار می کشید
سیگار را با عشق می کشید . عشقش سیگارش بود .
سیگار را میان دو انگشتش می گذاشت و زبانی به آن می کشید و فندک را میزد و میزد و میزد تا روشن شود این عشق .
به میان لبانش می گذاشت و پک عمیقی می زد دود سیاه ریه اش را می بوسید و به سمت من بیرون
می آمد .
دود سیاه دوستم را کشت .
یادم می آید دوستم می گفت که عشق را در خودت بکش نگذار عشق تو را بکشد .