در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمدمهدی فتحیان درباره نمایش آتش‌سوزی‌ها: سلام و احترام برای اجرای «آتش‌سوزی‌ها» دو یادداشت مفصل خواهم نوشت. در
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 05:41:52
سلام و احترام
برای اجرای «آتش‌سوزی‌ها» دو یادداشت مفصل خواهم نوشت. در یکی به وجوه اجرایی نمایش و در دیگری به وجوه محتوایی آن خواهم پرداخت. این ... دیدن ادامه ›› یادداشت دربردارندهٔ وجوه محتوایی اثر مذکور است و جزئیات اجرا را افشا می‌کند؛ بنابراین، پس از تماشای نمایش آن را بخوانید.

پیوند یادداشت دوم:
https://www.tiwall.com/wall/post/491295

تَبی این کاه را چون کوه سنگین می‌کند، آن‌گاه
چه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست!
چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هر شب
دلم فریاد می‌خواهد، ولی در انزوای خویش
چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هر شب
(تصنیف چه آتش‌ها - همایون شجریان)

در توضیح Incendies در لغت‌نامه دو معنی آورده‌اند: اوّل، «یک آتش بزرگ و گسترده که موجب ویرانی می‌شود» و دوم، «انفجار و فوران شور عطشناک (passion) و هیجانات شدید». ردپای هر دو معنی را در نمایش‌نامهٔ وجدی معود می‌توان یافت. از یک سو، سلسله حوادث ناگواری که بر سر نوَال مَروان می‌آید همان شعله‌های حریقی است که زندگی او و فرزندانش را می‌سوزانَد و از سوی دیگر، مواجههٔ نوال و فرزندانش با حقایق تکان‌دهنده‌ای که از زندگی گذشته‌شان سر بر می‌آوَرَد، آن‌ها را به یک انفجار هیجانی بزرگ می‌کشانَد. حقایق مذکور آن‌قدر سهمگین هستند که نوال هیچ کلمه و هیچ هیجانی را نمی‌یابد که توان بیان و ابراز آن را داشته باشد؛ بنابراین، یک سکوت ناباورانه و خودخواسته را برمی‌گزیند که از هر فریادی رساتر است. در معنای اوّلِ کلمهٔ مذکور ردّ «حریق سوزنده و ویرانگر» را می‌توان یافت و شاید نزدیک‌ترین ترجمهٔ مفهومی آن «سوختگان» باشد، زیرا ردّ شعله، ویرانی و انفجار را در خود دارد. در ادامه، «آتش‌سوزی‌ها» را در ۱۴ پرده روایت خواهم کرد؛ آن‌گونه که بر دلم نشست و بر گونه‌ام غلتید:

۱.آخرین یادداشت زنی که نامش گم شد: مجسمهٔ مادر
نوال مروان - زنی بی‌گذشته که از پهنهٔ جنگ‌خیز زمین به سرزمین بیگانه پناه آورده است - در گوشهٔ آسایشگاهی مُرده است و زیست مُرده‌وارش را به مرگ جسمانی پیوند زده است. از او تنها یک برگ وصیت‌نامه و چند نامه باقی مانده است؛ اوراقی کم‌بها که میان فرزندانش نیز چندان خریداری ندارد.

۲. باتلاق گذشته ما را به درون خود می‌کشانَد: سرک کشیدن به روزهای دور
ژان و سیمون با اکراه مأموریت رساندن نامه‌ها را می‌پذیرند و به همهٔ ردّپاهای مادرشان از آسایشگاه تا سرزمین مادری‌اش سرک می‌کشند؛ سفری دور و دراز به گذشتهٔ نوال که آن‌ها را اندک‌اندک به باتلاق حقیقت می‌کشانَد. ژان به صدای سکوت مادر گوش می‌سپارد، به امید آن‌که از میان نفس‌هایش نشانه‌ای پیدا کند و بر جای پای او پا می‌گذارد تا شاید از گام‌های بعدی‌اش ردّی بیابد.

۳. حالا که کنار همیم، حسمون بهتر می‌شه (۱): شور عطش‌ناک
ژان و سیمون حالا هم‌سفر زندگی نوال شده‌اند؛ سفری رنج‌آلود که آغاز شورانگیزی دارد. نوال و وهّاب عاشقانه یک‌دیگر را دوست می‌دارند و مِهرشان را در نطفه‌ای می‌پیچند، امّا تعصبات قبیله‌ای، آن دو را به فراقی ناخواسته و ابدی دچار می‌کند. حالا نوالِ بدنام آبستن است، بی آن‌که یارش در کنارش باشد.

۴. هر چی که بشه من همیشه دوسِت دارم (۱): آغوشِ گسسته
نطفهٔ عشق نوال و وهّاب به ثمر می‌نشیند، امّا هیچ‌کدام از میوهٔ آن نمی‌چشند. وهّاب هم‌بستر مرگ می‌شود و فرزند نورسیده را از آغوش نوال می‌رُبایند. حالا در میان قلب نوال یک شکاف ابدی سر بر آورده است.

۵. از رنج‌خانه خواهم گریخت: کلمات گلوله‌اند
نوالِ حرمان‌زده برای تسکین رنج هجرانش عازم شهری دور می‌شود تا سواد بیاموزد. او دریافته است که در زمانهٔ تعصب و جهل، کلمات به گلوله‌ای می‌مانند که بر سینهٔ متعصبان و جاهلان می‌نشینند.

۶. تو را من چشم در راهَم: اتوبوس‌های بی‌مقصد
رؤیا/کابوس‌های شبانهٔ نوال او را راحت نمی‌گذارد. آغوش گسستهٔ او خواهان وصال است؛ بنابراین، سال‌ها شهر به شهر و نشانی به نشانی فرزند گم‌شده‌اش را می‌جوید و هم‌سفر اتوبوس‌هایی می‌شود که یا بوی خون می‌دهند یا بوی هجران.

۷. وقتی خشم سر بر می‌آوَرَد: گلوله‌های کُشنده
نوال هرچه بیشتر می‌دَوَد بیشتر نمی‌رسد! حالا فرزند گم‌شدهٔ او جوانی برومند است که امید وصالش دیگر به تاریکی شبِ اندوه‌زده می‌مانَد. پس، آتش خشم او از قلبش زبانه می‌کِشَد و او را به انتحار می‌کشاند. او حالا قاتل فرمانده نظامیان است و اسیر زندان مخوف کَفَر رایات.

۸. تبعید به کابوس‌خانه: بانوی آوازه‌خوانِ شمارهٔ ۷۲
با رنج‌هایی که به کلمه در نمی‌آیند چه باید کرد؟ وقتی کلام قاصر است، آواز زبان می‌گشاید و افسانهٔ بانوی آوازه‌خوان زاده می‌شود؛ همو که در تاریک‌ترین جای زمین، نغمه‌های دلربا و حزین سر می‌دهد، به امید آن‌که دل‌های سوختگانِ فراموش‌شده اندکی تسکین یابد.

۹. کابوس‌های ناتمام: نطفهٔ سیاه
کابوس‌های زندانی شمارهٔ ۷۲ تازه آغاز شده است. آوازهٔ نغمه‌های هوش‌ربا و سرسختی بی‌مانندِ نوال، ابوطارقِ شکنجه‌گر را به سویش می‌کشانَد. ابوطارق که دوستدار موسیقی و عطر است و در قساوت بی‌همتا، بر بدن او بی‌رحمانه می‌تازد و نطفه‌ای سیاه را در آن بر جای می‌گذارد. نوالِ میان‌سال باز هم آبستن است، امّا این بار نه از سر مِهر، بلکه از جانب نفرت و توحّشی بی‌انتها. از دلِ آن نطفهٔ سیاه دو نوزاد خورشیدروی زاده می‌شوند تا بر زندگی غم‌زدهٔ نوال نور بتابانند.

۱۰. از رنج سخن خواهم گفت: کلمات گلوله‌اند
اکنون از آن روزهای سیاه سال‌ها گذشته است. آن دو کودک حالا نوجوانانی هستند، امّا بارِ آن رنج جان‌کاه بر گُردهٔ نوال همچنان سنگینی می‌کند. پس، سکوتش را می‌شکند و رنج‌های بی‌پایان بانوی آوازه‌خوانِ شمارهٔ ۷۲ را برای گوش‌های شنوا روایت می‌کند، به امید آن‌که این رنج ناتمام قدری تسکین یابد، امّا رنج بزرگ‌تری سر بر می‌آوَرَد.


۱۱. یک به‌اضافهٔ یک می‌شود یک (۱): من، نوال دیگر دهانی برای گفتن ندارم.
چه کسی فکرش را می‌کرد که یادگار عاشقانهٔ یک مادر به فرزند نادیده‌اش - دماغ دلقک - سال‌ها بعد چونان سیلی سهمگینی بر گونهٔ او بنشیند؟ ابوطارقِ شیطان‌صفت همان نوزاد پاکی است که از درون او زاده شده است! فرزند دلبند او همان کسی است که بر پیکر او تاخته است؛ حقیقتی دهان‌بند که کلام در برابر آن کم می‌آوَرَد و آواز در برابرش به خاموشی می‌گراید. در این میان، این «سکوت» است که سر بر می‌آوَرَد؛ سکوتی به طول و ژرفای یک کهکشان.

۱۲. یک به‌اضافهٔ یک می‌شود یک (۲): ناله‌های سوزنده، چشم‌های بهت‌ناک
نوال این حقیقت کمرشکن را تاب نمی‌آوَرَد و تا لحظهٔ مرگ سکوت اختیار می‌کند. او پس از مرگش عهد خود را به جای می‌آوَرَد و ژان و سیمون را به سفری در گذشته‌اش فرامی‌خوانَد تا خودشان آن راز تاریک را بیابند؛ رازی که ژان را به ناله‌ای سوزناک و سیمون را به بهتی ناباورانه می‌کشانَد.

۱۳. هر چی که بشه من همیشه دوسِت دارم (۲): نامه‌های سوزان
حالا، ژان و سیمون زندگی مادرشان را یک بار زیسته‌اند و مأموریتشان را به سرانجام رسانده‌اند. آخرین حرف‌های نوال دو نامهٔ سوزان است: نامه‌ای به پسر گم‌شده و نامه‌ای به پدر بازیافته که گیرنده و مخاطب هر دویشان یک نفر است: نوزاد بی‌نام، نیهات هارمانی نوجوان و ابوطارق جوان!

۱۴. حالا که کنار همیم، حسمون بهتر می‌شه (۲): در آغوش خاک
نوال دیگر عهدش را به جا آورده و راز سربه‌مُهرش را آشکار کرده است. اکنون، زمان خفتن در دلِ خاک است. او حالا در واپسین قاب زندگی‌اش همه را دور خود جمع کرده تا به‌نوبت آبی بر گورش بریزند و به خاکِ تشنه بدرقه‌اش کنند. آخرین پیام نوال پس از گذراندن یک زندگی رنج‌آلود، سرشار از مِهر است!