سالها پیش در همین صفحه سؤال سوم را اینطور نوشته بودیم:
«معیار سنجش عیار هنر چیست؟ نظر مخاطب؟»
فکر میکنم بحث این روزهای تیوال درباره قیمت بلیت و امتیاز نمایشها، بهانه خوبی است برای برگشتن به همان سؤال.
مدتی است نمایشها یکی پس از دیگری با قیمتهای بالا میآیند و بحثها معمولاً حول چند چیز تکرار میشوند: «این قیمت منطقی است؟»، «امتیاز تیوال چند است؟»، «مردم
... دیدن ادامه ››
چه گفتهاند؟»
اما احساس میکنم گاهی بیشتر درباره نشانهها حرف میزنیم تا ریشهها.
ما دنبال ریشهها نمیگردیم.
من یک نظر احتمالاً نامحبوب دارم: تئاتر حکومتی، همانطور که سینما و تلویزیون حکومتی، فقط ابزار سرگرمی نیست؛ میتواند ابزار تولید معنا و کنترل روایت هم باشد. آلتوسر هنر و رسانه را بخشی از سازوکارهایی میدید که قدرت از طریق آنها خودش را بازتولید میکند.
ما تا حد زیادی توانستیم در جامعه جا بیندازیم که آنچه تلویزیون رسمی ارائه میدهد الزاماً معادل حقیقت نیست. حتی برای بخشی از جامعه، «تلویزیونی بودن» یک محتوا تبدیل شد به دلیلی برای فاصله گرفتن از آن.
اما قدرت اگر بازی را یاد بگیرد، لازم نیست همیشه در همان فرم قدیمی باقی بماند.
مردم با یک برنامه رایگان تلویزیونی سلفی نمیگیرند. یک اجرای عظیم مناسبتی رایگان هم لزوماً تبدیل به نشانهای از منزلت اجتماعی نمیشود. اما اگر همان تجربه وارد منطق قیمت، کمیابی، صف و پرستیژ شود، داستان میتواند تغییر کند.
دبور میگفت در «جامعه نمایش»، مسئله فقط دیدن نیست؛ تجربه ما میتواند تبدیل به چیزی برای نمایش دادن شود.
آنوقت بلیت دیگر فقط حق ورود به سالن نیست.
میتواند نشانه این باشد که «من آنجا بودم».
اینکه توانستم بخرم.
اینکه جزو کسانی بودم که این اتفاق را تجربه کردند.
یکبار سایت فروش بلیت به من گفت ۴۷۷ نفر جلوتر از شما در صف انتخاب صندلی هستند.
برای من این عدد از خود قیمت بلیت جالبتر بود.
چرا صدها نفر حاضرند برای یک بلیت گران در صف بایستند؟
آیا فقط خود نمایش را میخواهند؟ یا بخشی از میل، مربوط به کمیابی، پرستیژ و حضور در «اتفاقی است که همه دربارهاش حرف میزنند»؟
وبلن اسم بخشی از این ماجرا را گذاشته بود «مصرف تظاهری»: گاهی چیزی را فقط برای کارکردش نمیخریم؛ خودِ توان خریدنش هم معنا تولید میکند.
ولی ما معمولاً میپرسیم:
«چرا بلیت اینقدر گران شده؟»
و کمتر میپرسیم:
«چرا اینهمه آدم حاضرند همین بلیت گران را بخرند؟»
ما دنبال ریشهها نمیگردیم.
حتی بحث گرانی بلیت هم برایم جالب است.
نه چون بلیت ارزان است؛ نیست.
بلکه چون ما در جامعهای زندگی میکنیم که تقریباً درباره همهچیز همین جمله را میگوییم: گوشت، روغن، اجاره، ماشین، دارو، دلار و حالا تئاتر.
بخش بزرگی از کامنتهای تیوال درباره قیمت بلیت را میشود برداشت و فقط «بلیت تئاتر» را با «گوشت» یا «اجاره خانه» عوض کرد؛ ساختار جمله همچنان کار میکند.
یعنی شاید مسئله فقط «قیمت تئاتر» نیست.
شاید مسئله، اقتصادی است که همهچیز را گران کرده و بعد از تئاتر انتظار داریم بیرون از همان اقتصاد زندگی کند.
هزینه سالن، دستمزد، تبلیغات، دکور، حملونقل و تولید بالا میرود و طبیعی است که بلیت هم تحت تأثیر همان شرایط قرار بگیرد.
البته سؤال دیگری هم وجود دارد: پول بعضی پروژههای عظیم دقیقاً از کجا میآید؟ چطور برای برخی پروژههای «ملی» یا «میهنی» منابع قابلتوجهی فراهم میشود، در حالی که یک گروه مستقل برای چند جلسه تمرین و اجاره سالن با دشواری جدی روبهروست؟
بحث بودجههای غیرشفاف، پولشویی و اقتصاد سیاسی تئاتر خودش گفتوگوی جداگانهای میخواهد.
فعلاً بگذریم.
چیزی که برای من به سؤال قدیمی این صفحه نزدیکتر است، امتیاز تیوال است.
کسی نوشته بود:
«بلیت این نمایش فلانقدر است، امتیازش هم فلان است؛ من الان چه کار کنم؟ بروم یا نروم؟»
فکر میکنم شاید سؤال جالبتر این باشد که ما چقدر به سلیقه و تجربه خودمان برای انتخاب یک اثر اعتماد میکنیم.
میشود نویسنده را شناخت، کارهای قبلی کارگردان را دید، بازیگران و جهان بصری اثر را بررسی کرد و از مجموع اینها حدس زد که آیا این نمایش اصلاً با سلیقه ما نسبتی دارد یا نه.
امتیاز و نظر دیگران میتواند بخشی از اطلاعات ما باشد؛ اما شاید بهتر باشد تنها معیار تصمیمگیری نباشد.
هیوم میگفت ذوق خوب هم نیاز به تجربه و تربیت دارد؛ یعنی قرار نیست هر قضاوتی درست باشد، اما قرار هم نیست قضاوت را به یک عدد واگذار کنیم.
اگر سه کار قبلی یک کارگردان را دیدهایم و هر سه برایمان جذاب بوده، این تجربه برای انتخاب بعدی ما احتمالاً معنای بیشتری از یک امتیاز عددی دارد.
اگر جهان یک نویسنده با سلیقه ما فاصله زیادی دارد، حتی صد کامنت مثبت هم الزاماً به این معنا نیست که اثر تازه او برای ما تجربه خوبی خواهد بود.
قرار نیست تئاتر مورد علاقه من و شما یکی باشد.
اصلاً یکی از لذتهای هنر همین است که بتوانیم با شور توضیح بدهیم:
«خیلیها این کار را دوست نداشتند، اما من عاشقش شدم، چون...»
یا برعکس:
«خیلیها تحسینش میکنند، اما برای من کار نمیکند.»
اگر قرار باشد همه در نهایت به یک عدد مشترک برسیم، بخشی از تجربه شخصی هنر از بین میرود.
اما عدد راحت است.
۴٫۷ از ۵.
تمام.
رستوران ۴٫۶.
فیلم ۸٫۱.
هتل ۹٫۲.
تئاتر ۴٫۴.
آدم مدرن مدام میپرسد:
«بقیه چه گفتهاند؟»
در حالی که شاید سؤال مهمتر این باشد:
«من دنبال چه چیزی میگردم؟»
بوردیو حتی میگفت خودِ سلیقه ما هم کاملاً شخصی نیست؛ طبقه، آموزش، محیط و سرمایه فرهنگی در ساختنش دخیلاند.
قبول.
اما از این نمیشود نتیجه گرفت که بهتر است اختیار قضاوت را یکسره به جمع بسپاریم.
بین «سلیقه من حقیقت مطلق است» و «میانگین کاربران برای من تصمیم بگیرد» فاصله زیادی وجود دارد.
شاید بخشی از مواجهه با هنر همین باشد: سلیقهمان را بسازیم، تربیتش کنیم، اشتباه کنیم، کار بد ببینیم، نظرمان عوض شود و گاهی چیزی را پیدا کنیم که بقیه هنوز کشف نکردهاند.
ولی این سخت است.
عدد راحتتر است.
صف راحتتر است.
«همه میروند» راحتتر است.
«همه گفتهاند خوب است» راحتتر است.
و شاید مسئله دقیقاً همین باشد:
ما درباره قیمت بلیت حرف میزنیم، اما درباره اقتصادی که آن را ساخته کمتر حرف میزنیم.
درباره صف ۴۷۷ نفره تعجب میکنیم، اما درباره میل به پرستیژ و دیدهشدن کمتر حرف میزنیم.
درباره امتیاز تیوال بحث میکنیم، اما کمتر میپرسیم چرا گاهی قضاوت خودمان را به میانگین دیگران میسپاریم.
ما بیشتر از آنکه بخواهیم بفهمیم، میخواهیم سریع بدانیم چه موضعی بگیریم.
گران است؛ پس بد است.
صف دارد؛ پس خوب است.
امتیازش بالاست؛ پس ببین.
امتیازش پایین است؛ پس نبین.
در حالی که ریشهها معمولاً جایی پایینترند؛ میان اقتصاد، قدرت، میل، طبقه، رسانه و سلیقه.
و ما همچنان بالای خاک ایستادهایم و درباره برگها بحث میکنیم.
ما دنبال ریشهها نمیگردیم.
تصویر: «وضعیت انسانی» اثر رنه مگریت؛ نقاشیای درباره مرز مبهم میان واقعیت و بازنمایی آن.