در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | یاسر متاجی
S3 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 00:59:00
 

آن مقدار از دشنه را که خون بچکاند از روحم در مدارا با خویش پذیرفته‌ام.

 ۰۲ تیر ۱۳۶۱
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
تئاتر «کوروش کبیر» با بازی باران نیکراه و روزبه حصاری به زودی روی صحنه تئاتر شهر می‌رود.

پ.ن: شوخی‌ها هر لحظه عجیب‌تر می‌شه.
عالیه دلمون تنگ شده برای بازی روی صحنه آقای حصاری.
۵ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
وقتی اتفاقات ذهن می‌شود اتفاقات صحنه

آدم‌ها، مکان‌ها، چیزها را نمی‌شود فقط از مسیر داستانش به خاطر سپرد، آنچه پس از اجرا باقی می‌ماند بیشتر از آنکه یک سلسله موقعیت روایی باشد، کیفیتی حسی و روانی است، گویی نمایش تلاش می‌کند پیش از آنکه درباره‌ی وضعیت اِما حرف بزند، ما را برای مدتی درون آن وضعیت قرار دهد، نقطه‌ی قوت اجرا اما دست‌کم برای من در همین جابه‌جایی است، حرکت از روایت یک ذهن آشفته به ساختن تجربه‌ای از آشفتگی.
در بسیاری از لحظات، اجرا خودش را صرفا به تولید یک فضای رئالیستی محدود نمی‌کند، مکان‌ها بیشتر از آنکه کارکرد جغرافیایی داشته باشند تابع وضعیت ذهنی شخصیت‌اند و تغییرات ریتم، تمپو، نور و صدا و ... به تغییر وضعیت روانی و تولید فضای اثر کمک می‌کنند، به همین دلیل می‌توان در اجرا رگه‌هایی از نگاه اکسپرسیونیستی را یافت، جهانی که لزوماً بازنمایی جهان بیرون نیست بلکه تصویری از جهان تجربه‌شده توسط شخصیت است.
در این خوانش، نور صرفاً وظیفه‌ی روشن کردن ندارد بلکه میزانسن را شکل می‌دهد، توجه را هدایت می‌کند و گاهی کیفیتی ذهنی به فضا می‌دهد.
صدا نیز از جایگاه یک عنصر صرفا شنیداری فراتر می‌رود و بخشی از معماری روانی نمایش می‌شود، بدیهی است این عناصر زمانی مؤثرترند که به جای توضیح ... دیدن ادامه ›› دادن، ادراک تماشاگر را تغییر دهند.
بازی‌ها نیز بیش از هر چیز بر بدن استوارند، گمانم این است موضوعی مانند اعتیاد اگر فقط در سطح دیالوگ و کلام باقی بماند، خیلی زود به یک مساله‌ی اجتماعی قابل توضیح تبدیل می‌شود، اما وقتی در تنفس، مکث، انرژی، حرکت و تغییرات ناگهانی بدن بازیگر جاری می‌شود به تجربه‌ای ملموس تبدیل می‌شود. شاید از همین منظر اجرا به تئاتر فیزیکال نزدیک می‌شود، بدنی که فقط حامل شخصیت نیست بلکه بخشی از متن اجرایی است و اینجا بدن چیزی را پیش از زبان(به مثابه‌ی کلام) بیان می‌کند و همین مساله باعث می‌شود رابطه‌ی میان متن و اجرا نیز جالب باشد.
نمایشنامه‌ی مک‌میلان در این اجرا هنوز ستون‌های روایی خودش را دارد، اما اجرا در بخش‌هایی اجازه می‌دهد عناصر غیرکلامی در تولید معنا سهم مستقلی پیدا کنند و صدا، نور، حرکت، ریتم و فضا صرفاً در خدمت دیالوگ قرار نمی‌گیرند، این ویژگی را می‌توان از منظر تئاتر پست‌دراماتیک خوانش کرد، نه به معنای حذف متن بلکه به معنای کاهش انحصار متن در تولید معنا.
در واقع، اجرا در بهترین لحظاتش چیزی را به تماشاگر نشان نمی‌دهد که پیش‌تر در دیالوگ گفته شده باشد، بلکه کیفیتی را می‌سازد که دیالوگ به تنهایی قادر به انتقال آن نیست.
از همین نقطه است که می‌توان نسبتی نیز با تئاتر شقاوت آرتو برقرار کرد، نه به این معنا که این اجرا را بتوان نمونه‌ای از تئاتر شقاوت دانست بلکه به این معنا که در لحظاتی تلاش می‌کند فاصله‌ی امن میان تماشاگر و وضعیت شخصیت را کاهش دهد.
عناصر و جزئیات اجرا گاهی به جای آنکه صرفاً اطلاعات بدهند بر دستگاه ادراکی تماشاگر اثر می‌گذارند. گمانم شقاوت در اینجا بیشتر به معنای اصرار بر مواجهه است تا خشونت همانکه آرتو هم بر آن تاکید داشت.
با این حال، اجرا همچنان در قلمرو درام روان‌شناختی نیز باقی می‌ماند و همین مرز، به نظرم، یکی از ویژگی‌های قابل توجه آن است. از یک سو شخصیت و روایت را داریم و از سوی دیگر عناصری که می‌کوشند تجربه‌ی ذهنی شخصیت را مستقل از روایت بسازند. نتیجه، اجرایی است که مدام میان تعریف کردن و تجربه کردن در آمد و شد است، شاید به همین دلیل عنوان نمایشنامه نیز معنای اجرایی پیدا می‌کند، آدم‌ها فقط شخصیت نیستند، مکان‌ها فقط لوکیشن نیستند و چیزها فقط اشیا نیستند. هر سه در ذهن شخصیت تغییر شکل می‌دهند و در نتیجه‌ی این تغییر، صحنه نیز از یک فضای عینی به فضایی ذهنی و روانی تبدیل می‌شود.
و در نهایت، آنچه برای من از این اجرا باقی ماند نه تصویر یک انسان معتاد، بلکه تصویر انسانی است که باید دوباره رابطه‌اش را با جهان تنظیم کند و بازتعریفی داشته باشد از روابطش با آدم‌ها، با مکان‌ها، با چیزها و شاید مهم‌تر از همه با خودش و با بدن خودش.
از این منظر "آدم‌ها، مکان‌ها، چیزها" درباره‌ی بازگشت به زندگی است، اما نه بازگشتی ساده و رمانتیک، بازگشت به جهانی که پس از کنار رفتن بی‌حسی، پس از تجربه‌ی درد، دوباره باید دیده، شنیده و تحمل شود و شاید تئاتر در این اجرا، دقیقاً در همین فاصله اتفاق می‌افتد.
در فاصله‌ی میان آنچه شخصیت می‌گوید و آنچه بدنش افشا می‌کند، میان آنچه صحنه نشان می‌دهد و آنچه ذهن تماشاگر کامل می‌کند و میان روایتی که می‌بینیم و تجربه‌ای که برای مدتی کوتاه خودمان با آن مواجه می‌شویم.


پ.ن: البته که اینها به منزله‌ی بی‌نقص بودن این اجرا نیست، البته که این ویژگی‌ها که گفتم منحصر در این اجرا نیست، صرفا دریافت من بود در دو بار مواجهه با اثر و همه‌چیز همیشه می‌تونه نسخه‌ی بهتری از خودش ارائه بده. اما این اجرا به زعم من یکی از بهترین‌های اجراها و شاید بهترین اجرای تئاتری این روزها باشه.

پ.ن: حتما بیشتر می‌شه گفت، می‌شه نوشت، اما خب تلاش کردم موجز و مختصر باشه، ولی از بازی خوب معصومه بیگی، ایمان صیاد و حمیدرضا بداغی نمی‌شه چیزی نگفت، دم‌تون‌ گرم.
دیروز خیلی اتفاقی متوجه تغییر نام شهرزاد به فیدیبو استیج شدم و یاد این مصرع از شاه نعمت‌ا.. ولی افتادم:

"صورتی آراستی معنی کجاست"

البته که سال‌هاست سمت شهرزاد نرفتم اما خب امیدوارم این تغییر صرفا در نام نباشه و روش و منش هم عوض شه.
به دلم هر چه گذشته چشمِ او قاپیده:
و در آن شرجی‌یِ بی‌حفاظِ تاریکِ زنانگی‌ست که،
غرقِ عرق، نفْسِ من،
در جوابِ خوش‌آمدها، تراویده و باریده و شاریده مایعی پُر بذر
اینک ارزانی‌ی هر که‌َ‌ش خواهد.

جیمز جویس- بهانه‌های مأنوس
بیژن الهی

پ.ن: دم‌ همگی گرم دوستان، درجه یک بودین.
۱۶، ۱۷ و ۳۰ خردادماه. ساعت ۲۰. مکتب تهران.
مشتاقیم به دیدار دوستان دیده و نادیده.
اجرایی مینی‌مال و قابل اعتنا و نزدیک به درک و دریافتی که از تئاتر دارم.
دست‌کم وجد تماشای دوباره رو برام ایجاد کرد.
دم شما گرم.
ممنون از حضور گرمتون خوشحالیم که مورد پسندتون بوده
۲۰ آذر ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من دوپاره‌ام، یکی با درزِ چکمه‌ها جامانده در برودتِ رود و رطوبتِ شالیزار که روزها در رزم دسته‌جمعی معاش بود و شب‌های فروردین‌ش، رهایی با چشم‌های تو داشت.
با پاهای تو راه می‌رفت، با چشم‌های تو می‌خندید با دست‌های تو بهار می‌چید.
همان‌که هنوز هیبتِ دریا با آن هراسِ مهیبِ جوانانِ از دست رفته در هیاتِ نیمه‌جانش حلول می‌کند.
پاره‌ی دیگر اما در تظاهرِ زندگی ماند و می‌ماند گویا در انکارِ مدام.
حضور تو اما اتصال پاره‌هایِ متناقض من بود با خیالی که آسوده در گذشته و حال رفت‌و‌آمد ... دیدن ادامه ›› دارد.


پ.ن: توی این نمایش تماشاگران محترم ویدئو می‌گرفتن، کامنت‌های طنز و شوخی وسط اجرای جدی می‌دادن، بهم دلداری می‌دادن بابت تحمل زجر ناشی از تماشا، کار با گوشی و پیام فرستادن و اینها که دیگه عادی بود، عکاس محترمی هم در نزدیک‌ترین فاصله عکس می‌گرفت.
خلاصه اینکه سوال اینه تا چه حد می‌شه درگیر مقررات و انضباط در تئاتر حین تماشا بود؟ اصلا می‌شه برای دیگران تعیین کرد چه کاری کنن چه کاری نه؟ این تعیین تکلیف در تضاد با هنر و امر هنری نیست؟ نمی‌دونم، کلی سوال دیگه هم هست.
اول که چقدر خوشحالم شاعرانه ی بینظیر شما درباره این اجرا رو میخونم ، واقعا که باید ازتون آموخت ، سایه تون مستدام .
و دیگه اینکه واقعا متاسفم برای تجربه ای که داشتین ، به نظر میرسه یکی از بد ترین اجراها از حیث تماشاگران نصیب تون شده !
۱۳ اسفند ۱۴۰۳
میثم هنزکی
اول که چقدر خوشحالم شاعرانه ی بینظیر شما درباره این اجرا رو میخونم ، واقعا که باید ازتون آموخت ، سایه تون مستدام . و دیگه اینکه واقعا متاسفم برای تجربه ای که داشتین ، به نظر میرسه یکی از بد ...
میثم‌جان
دوست خوبم
اول اینکه ممنونم از لطف مدامی که به من داری آقا، شایسته‌ی این همه نیستم.
دوم اینکه متاسفانه فضای بیرون از اجرا اصلا جالب نبود، امروز متوجه شدم اجرای آخر بود و بعید نیست خویشاوندان و دوستان اومده باشن برای همراهی در اجرای آخر و خب قواعد تماشای تئاتر رو به هم ریختن :)
به هر روی اجرا رو دوست داشتم، ویژه بازی ایمان‌خان صیاد رو.
۱۳ اسفند ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
حقیقتا کیف کردم و یاد این بخش از یک شعر مایاکوفسکی با ترجمه‌ی مدیا کاشیگر افتادم:

افسوس باید
باز بکشم بارِ قلب‌ام را
با درد و با اندوه
آن‌سان که سگی
باز می‌کشد تا لانه
اشک‌ریزان
پای‌اش را
که از جا کنده است قطار...
تخت پروکروستس

در اساطیر یونان باستان از شخصیتی به نام پروکروستس نام برده شده است. تاریخ نگار یونانی قرن اول قبل از میلاد در کتاب «تاریخ جهان» آورده: پروکروستس در کنار جاده‌ای منتهی به آتن زندگی می‌کرد. رهگذران را به بهانه‌ی مهمان‌نوازی به خانه خود می‌برد و روی تختی می‌خواباند و اگر از طول تخت کوتاه‌تر بودند آن‌قدر آن‌ها را می‌کشید یا بدن‌شان را در روی سندان با چکش می‌کوبید تا هم‌اندازه تخت شوند و اگر بلند‌تر از تخت بودند از پاهای‌شان می‌برید تا به اندازه تخت شوند. از نظر او تنها اشخاصی درست و کامل بودند که درست به اندازه تخت او بودند.
تسئوس او را به همین شکل مجازات کرد و برای این‌که او را به اندازه‌ی تخت درآورد سر برید.

پ.ن: گویا حکایت برخی از ماست، یک تختی توی ذهن خودمان داریم و تمام مواجهه‌ی ما با امور و شاخص پذیرش یا عدم پذیرش، زیبا یا نازیبا، باارزش یا کم‌ارزش بودن‌شان در تناسب با اندازه‌ی این تخت معنا می‌یابد.
گویی در جهان تنها یک سوژه و یک ابژه وجود دارد و این فاعل شناسا به مانند ابرقهرمانی به ... دیدن ادامه ›› جان وقایع و تولیدات می‌افتد تا به قواره‌ی تخت ذهن ما درآوردش.
امور گویا فقط در متعینات اصالت دارند و ساحت ذهن نیز چاره‌ای ندارد جز اینکه در معرفت پیشین ما تعریف یا تجربه‌ای داشته باشد اگرنه مطرود است و چه و چه‌.
نمی‌تونم شعف ناشی از دیدن این اجرا رو پنهان کنم،
که شعف هم کلمه است، که تئاتر هم کلمه است، که حتی زندگی، عشق، فقدان و مرگ هم کلمه‌اند، که همه‌چی کلمه و ادبیاته.
ماتئی ویسنی‌یک درباره‌ی جلال تهرانی گفته که جلال معمار زبانه، این نظر ویسنی‌یک مبتنی بر مفاهیم و محتوای آثار جلال تهرانیه و یا دستِ‌کم اونچه که به زبان فرانسه ترجمه و خونده شده، گمونم اگر ماتئی به زبان فارسی، به آواهای موجود، موسیقی، صنایع ادبی و ظرفیت‌های دیگه این زبان آشنا بود احتمالا از واژه شاعر به جای معمار استفاده می‌کرد(البته که این به منزله‌ی تخفیف معمار بودن نیست).
مخاطب با یک شعر بلند مواجهه، شعری که فقط باید شنید و از گزاره‌ها لذت برد و گذر کرد، چیزی شبیه آثار رویایی یا براهنی و ...
حتما مجدد می‌بینم این تئاتر رو و احتمالا مفصل‌تر و در چارچوب عناصر تئاتری وجیزه‌ای بنویسم.

مرا به آغوش ابرها بازگردان، با کفش‌هایی که حریص به بلعیدن مِه بودند و جامه‌ای که از دیار لیمو و نعنا تنم را می‌پوشاندند.
به آنجا که نگاه، مثنویِ حضورت را حکاکی و آفتاب زاویه‌ی تندش را در هراسِ حضور تو پنهان می‌کرد.
تبخیر می‌شدم، تبخیر می‌شدم و این شدن سبک مرا به انگشت‌هات متصل می‌کرد، به آن بند بندِ زنجیر شونده، زنجیر کننده، اسیر گیرنده.
مرا به آبی‌ها بازگردان، به آبیِ دریا، آسمان، موهات و موج‌هایی که شناسنامه‌ی تو بودند.
می‌بافم حضورت را، مه را و رویا را و این بیماری مدید و شدید شده است، دیگر از گل‌های کوهی، از گیاه، کاری ساخته نیست.
ناگزیرم از آن جامه‌ی مهار کننده که پشت را به روی برمی‌گرداند و آستینی ندارد برای تَر شدن.

پ.ن: بعد از مدت‌ها یک مقداری چک کردم تیوال رو امروز، فقط منم که فکر می‌کنم کم رمق شده اینجا یا واقعا اینطوره؟ از اون گفتگوها، پیشنهاد برای دیدن و خوش و بش‌های دوستانه خبری نیست.
ارادت جناب متاجی عزیز ، چه خوشحال و البته غافلگیر شدم شاعرانه ی دلنشین شما رو دیدم و خوندم .
متاسفم که بگم درست احساس کردین و از اون حرارت حیات بخش مطبوع خیلی وقته خبری نیست و زمستان طولانی مدت بر ما تاخته .
به امید دیدارتون
۰۴ آبان ۱۴۰۳
یاسر متاجی
میثم‌جان سلام ارادت آقا ممنونم از لطف و محبت شما و خوشحالم از حضورت‌. سرده همه‌جا و سخته همه‌چی و خب اینجا هم جدای از بیرون نیست، اما خب اینجا یک گعده‌‌ی کوچکی بود که حس و حال و فضای خوبی ...
ممنونم ازتون و امیدوارم بیشتر تشریف بیارین این طرفها و شعله بشین .
۰۴ آبان ۱۴۰۳
میثم هنزکی
ممنونم ازتون و امیدوارم بیشتر تشریف بیارین این طرفها و شعله بشین .
ارادت آقا
۰۵ آبان ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک
سال روزهای دراز و استقامت‌های کم
سالی که غرور گدایی کرد
سال پست
سال درد
سال اشک پوری
سال خون مرتضی
سال کبیسه ...

یک جایی از اجرا اینطور پیش می‌ره که مادر کیوان اونو به اشتباه مرتضی صدا می‌زنه، ... دیدن ادامه ›› بی‌درنگ ذهنم رفت سمت مرتضی کیوان و اون شعر شاملو که پوری(همسر مرتضی) با صدای خودش خوند و بارها و بارها شنیدمش.
امروز 28 مرداده، روزی که دلیل و مسیر تیرباران شدن مرتضی کیوانه، حیفم اومد اشاره‌ای نکنم به این موضوع.

من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
و سال بد در رسید:
سال اشک پوری سال خون مرتضا
سال تاریکی

پ.ن یکم:
گمونم کیوان بد بود اما بدی نبود.
پ.ن دوم:
فارغ از اینکه این اشاره چقدر ارادی بود، برای من در اون لحظه ماندگار شد.
پ.ن سوم:
از راست به چپ: هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی، نیما یوشیج، احمد شاملو، مرتضی کیوان.
به گفته هوشنگ ابتهاج این عکس در خانه سیاوش کسرایی و هنگام نشستن آنها زیر کرسی گرفته شده است.
کیوان ستاره بود...
--------------------------
راهش پر رهرو!
۲۸ مرداد ۱۴۰۲
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
‏چونان چناری‌‌ام که طوفان عزم کرده باشد ریشه‌اش را، و در مسیر سقوطش گلدانی شمعدانی نشسته باشد، نه یارای ایستادن دارم، نه توان سقوط.

پ.ن: یک وقت‌هایی بعد از دیدن یک نمایشی، خواندن یک شعری، شنیدن یک قطعه‌ی موسیقی یا هر چیزی که جانت را بلرزاند با خودت می‌گویی بهترین حال سکوت است و سکوت است و سکوت که وقت برای گفتن بسیار است.

آن مقدار از دشنه را که خون بچکاند از روحم در مدارا با خویش پذیرفته‌ام.
بذل کرده‌ام پوست و استخوان را، چشم و دهان را که منزلتی ندارند وقتی جای انگشتان نی‌گونت، فقدان با برودتِ زمستان پیمان بسته و در شیارهای دستم، در مجاری زیستم جولان می‌دهد.
آن مقدار از دشنه را که خون بچکاند از روحم در مدارا با خویش پذیرفته‌ام.
ای آنکه دریا را در موهایت تعبیه کرده‌ای، رودی اگر باشم، نهری حتی به پیوستن نباید اندیشه کنم؟ مگر جز این است نهایتِ شگرفِ سرنوشت؟
آن مقدار از دشنه را که خون بچکاند از روحم در مدارا با خویش پذیرفته‌ام و این چکه‌های پشت‌سر گرچه سرخ، گرچه گرم،  عطر خنده‌های توست آغشته به آوای نرگس و میخک.
بخند، بحرف، بیا، بمان تا زخم، خشنودیِ التیام را تجربه کند.
#شطحیات

از آن ماه که تویی چکه‌ای اگر ببارد سبز خواهم شد، از آن آفتاب که تویی ذره‌ای اگر بتابد محو خواهم شد. این مقدار که منم اندک است در مواجهه‌ی چشمان تو. سوگند به لرزش دستانم، به تندِ شریانم این سینه یارای آن ندارد که تو را بدارد، که مرگ سهل‌ترینِ موافقان است در لحظه‌ی حضورت.

https://t.me/artplAs/2492
حمیدرضا طالبی این را خواند
سپهر، نیلوفر ثانی، امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فرافکنی

(فَ فِ کَ) (اِمص .) 1 - خوی و خصلت هایی خود را ناآگاهانه به دیگران نسبت دادن . 2 - تعارض ها و ستیزهای درونی خود را به دنیای خارج نسبت دادن.
فرهنگ فارسی معین

اشمئزاز

اشمئزاز. [ اِ م ِ ءْ ] (ع مص ) منقبض و گرفته شدن. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اشمئزاز از چیزی؛ منقبض شدن و رمیدن از چیزی بسبب ناخوش ... دیدن ادامه ›› داشتن آن. (از المنجد). باهم آمدن . واهم آمدن [از چیزی ]. (زوزنی ). بهم درشدن. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص 13). رمیدگی از چیزی . (زمخشری ). انقباض از چیزی. اکراه از چیزی. نفرت و تنفر از چیزی. گرفته خاطر شدن از چیزی. درهم گرفته شدن از چیزی. رمیده شدن از چیزی. || مکروه و ناخوش داشتن چیزی را.
لغت‌نامه دهخدا

جمله‌سازی؛
فرافکنی موجب اشمئزاز می‌شود.

در واقع
برگ از درخت
آزرده بود،
پاییز
بهانه بود.

#نجیب_فاضل_کیساکورک
خواهد آمد مرگ
چشمان تو را خواهد داشت _
مرگی که با ماست
بام تا شام، بی‌خواب
لال چون ندامتِ کهنه
یا معصیت ابلهانه‌ای
چشم‌های تو لغتی خالی خواهد بود
گریه‌ای فروخورده، سکوتی

به هر کسی چشمی دارد مرگ
خواهد آمد مرگ
چشمان تو را خواهد داشت
چون پایان معصیت خواهد بود
چون دیدن این که چهره‌ای مُرده
از آیینه در می‌آید
چون شنیدن این که لبان بسته سخن می‌گویند
و فرو می‌رویم در خاموشی

چزاره پاو‌زه
به فارسی: بیژن الهی
دیروز روح‌الله مفیدی،‌ امروز اسماعیل شنگله... 🙁
هر جفتشون من رو‌ یاد سریال‌های خوب زمان بچگیم می‌انداختن...
۲۵ تیر ۱۴۰۱
صبا صالحیان
دیروز روح‌الله مفیدی،‌ امروز اسماعیل شنگله... 🙁 هر جفتشون من رو‌ یاد سریال‌های خوب زمان بچگیم می‌انداختن...
روحشون شاد باشه ان‌شاءالله
۲۵ تیر ۱۴۰۱
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

#شطحیات

آن‌جایی از ماه که تو ایستاده‌ای مهتابِ مدام است، آن جانب جاده که حامل لبخند توست هم‌نشینی با بهار دارد و تمثیل کبریا و درکِ علیای بودن و شدن است گامِ نگاهِ تو.
رفتنِ تو، رفتن نیست بُردن است، مُردن است.
چه پاهایی که از من می‌رود، چه دست‌هایی که غمناک می‌میرد و حافظه‌ی انگشتانم سوگوارِ موهای مفصّل و مرطوب توست.
وقتی می‌خوابم پیراهنم را اتو می‌کشم، مختصری می‌بلعم و راه می‌روم تا کار تا معاش. بیداری من صبحِ دوست داشتن توست، بیدارم وقتی که دلتنگت شوم که عزیز شمارمت.
چه چنگی میزنی بر دل خاطرات مدفون و سعی در فراموشی جناب متاجی

به قول سپهر جان و شعری که ذیل مطلبی نوشتند ؛
تنها یادی که یادم نمی رود یادش است ( یه همچین چیزی بود)

۲۳ تیر ۱۴۰۱
آذین حجازی
چه چنگی میزنی بر دل خاطرات مدفون و سعی در فراموشی جناب متاجی به قول سپهر جان و شعری که ذیل مطلبی نوشتند ؛ تنها یادی که یادم نمی رود یادش است ( یه همچین چیزی بود)
جناب حجازی ارادت
گمونم بسنده کنم به این گزاره از فردینان سلین که می‌فرماید:
"‏در عمقْ آدمِ خوش‌قلبی بود؛ من هم آدم خوش‌قلبی بودم؛ اما زندگی مسئله‌اش قلب نبود."

امیدوارم در سلامتی و حالِ خوبِ مدام باشین.
۲۵ تیر ۱۴۰۱
یاسر متاجی
جناب حجازی ارادت گمونم بسنده کنم به این گزاره از فردینان سلین که می‌فرماید: "‏در عمقْ آدمِ خوش‌قلبی بود؛ من هم آدم خوش‌قلبی بودم؛ اما زندگی مسئله‌اش قلب نبود." امیدوارم در سلامتی ...
❤❤❤🌹
۲۵ تیر ۱۴۰۱
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو»
ای بی‌بصر! من می‌روم او می‌کشد قلاب را

این بیت حکایت تیواله با جمع کثیری از دوستان گرامی. به چه امید بستن خدا داند، اگرنه این اریکه که تیوال بر اون تکیه زده حجت را مدت‌هاست تمام کرد.
حالا هی بگیم "تیوال جان"، "تیوال گرامی" یا همیاری فلان و تیوال بیسار، جز اینکه قلاب رو محکم‌تر بکشه اساسا چیزی نصیب نمی‌شه.
حکایت مخاطبان و تیوال، حکایت پدریه که اسم فرزندش رو رستم گذاشت و بعد خودش از بچه‌اش می‌ترسید.
گویا نه کافه‌نشینی و رفاقت با عوامل جواب داد و نه گفتار محترمانه و در چارچوب که روال همچنان همونه، چون منطق بازار ورای اینهاست.
نصیب گرگ صحرا هم نگردانند مردی را
که اول دست یاری داد، کم‌کم شانه خالی کرد

#حسین_بیگی‌نیا
۲۱ تیر ۱۴۰۱
جناب متاجی، البته شاید من زیاد محق نباشم که در این باره نظر بدم(گرچه دلم تو قضیه ی بلیت فروشی همایون، خون ه...و هنوز خون ریزی ش قطع نشده).... اما فکر می کنم که در واقع، تیوال، ناخواسته، رسالتی فراتر از اونچه که خودش و کاربرها فکر می کردند رو انجام داده و داره میده (هرچند که نسبت به رسالت اصلی ش بی میل و بی توجه شده) .. یعنی فضایی رو ایجاد کرد که دوستان نادیده میتونند باهم تعامل کنند... و هم فکری.... فضایی که توش میشه هم نقد حرفه ای و اساسی خوند و هم نظرات شخصی و سلیقه ای.....

راستش من خودم مدتهاست که یه عادت پیدا کردم به نام «تیوال گردی»که بین همه ی دوستانم مشهوره ..که تقریبا با کرونا، اوج گرفت و بعدش کم تر شد و الان هم بعد از اون فاجعه ی بزرگ بلیت فروشی همایون(که به زعم من، دومین فاجعه ی بزرگ، بعد از فاجعه ی هیروشیماست)، هنوز ادامه داره .....یعنی ... دیدن ادامه ›› ممکن ه واتس اپ رو در روز چک نکنم اما تیوال رو هر چند ساعت محال ه که چک نکنم.... البته این چک کردن این چند وقته اخیر هم خیلی بی منظور هم نیست....به امیدی که کسی، عزیزی، سفر ناخواسته ای به جزایری یا بهشتی براش مقتدر شده باشه و تقارن زمانی با بلیت ش داشته باشه و بخواد که بلیت رو بفروشه...

خلاصه که تیوال حتی برای منی که خیلی وقت ه نمیتونم نمایش ببینم، انگار جاذبه ای «فرا متنی» پیدا کرده.... یعنی اینکه حتی با اینکه چند سال ه نمایش نمی‌بینم، اما حتما نقد ها رو میخونم... از گپ و گفت هایی که بین بچه هاست دورا دور لذت میبرم.... وقتی دوستی، از شعر و ادبیات میگه،، از موسیقی... از فیلم... کیفور میشم و همه ی اینا برام خیلی خوشاینده...

خلاصه که جناب متاجی، کاملا حق با شماست ولی انگار تیوال ناخواسته رسالتی رو انجام داده که ورای رسالت اصلی خودش، قابل تحسین ه.....
۲۴ تیر ۱۴۰۱
neda moridi
جناب متاجی، البته شاید من زیاد محق نباشم که در این باره نظر بدم(گرچه دلم تو قضیه ی بلیت فروشی همایون، خون ه...و هنوز خون ریزی ش قطع نشده).... اما فکر می کنم که در واقع، تیوال، ناخواسته، رسالتی ...
سلام خانم
ممنونم از اینکه نظرتون رو نوشتین و البته با بخش بیشترش موافقم و در ارتباط با بخش دیگر نکاتی دارم، آنچه که عرض کردم قطعا بری از اشکال و ایراد نیست، گمانم این بود خلاصه‌ای از وضعیتی که ایجاد شده به زعم خودم ارائه بدم.
عجیب نیست نظرات دوستان طور دیگری باشه و قطعا برای من هم بسیار قابل احترامه حرف و نگاه‌شون.
از شما سپاسگزارم که با مهربانی با وجیزه‌ی من مواجهه داشتین و امیدوارم هر چه زودتر شرایط تماشای نمایش ایجاد بشه براتون.
۲۵ تیر ۱۴۰۱
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

شعر و ادبیات
تئاتر

تماس‌ها

yasmat2015@gmail.com
yaser__mataji