دیروز به یه رفیقِ قدیمی گفتم بیا این سریال رو ببین؛ سریالی که ماههاست شبها باهاش میخوابم و صبح کنارش بیدار میشم. دیگه فقط یه همخونه نیست؛ مثل یک پری دریاییِ مُرده در وان حمامه که هیچوقت غذام رو نمیخوره، هیچوقت نظر نمیده، هیچوقت تو کارهام دخالت نمیکنه، فقط آرام در آبِ ولرمِ ذهنم شنا میکنه و من نگاهش میکنم.
حدود یه ساعت بعد زنگ زد. یه نفس عمیق کشید که عینهو یه خیابونِ بن بست و خمار ، بوی آسفالتِ مُرده میداد ؛ گفت: « تا سه قسمت رو دیدم، ولی حوصلهسربر بود، رها کردم.»
گفتم: «چطور توی یه ساعت سه قسمت رو دیدی؟ هرکدومش یه ساعت و نیمه!»
گفت: «آره زدم جلو. ریتمش مثل خاطراتِ یه پیرمردِ آلزایمری، سوت و کور و ساکن بود.»
گفتم «باشه»، و در کمالِ آرامش، بحث رو بردم به سمتِ چیزهایی که هیچکس معمولن باهاشون مخالفت نمیکنه: اینکه هوا چطوریه، نون هم گرون شده، امسال چقدر زود گذشت و ...
ولی تو دلم، یه فاجعهی فلسفی به پا بود؛
چون راستش، من هیچوقت معنیِ «ریتم کند» رو نفهمیدم. برام مثل اینه که کسی بگه «این
... دیدن ادامه ››
نفسکشیدن اونقدرها شتاب نداره» یا « از نگرانیش بابت پروستات ابرهای لندن بگه ». یعنی چی؟ مگه میشه؟
من هر فیلمی که دیدم، هر کتابی که خوندم، هر قطعه موسیقی که گوش دادم، برام یه جریانِ کاملن طبیعی داشته. مثل رودخونهای که نمیپرسه تو عجله داری یا نه؛ فقط میره، اونطور که دلش میخواد.
به قول عزییییزِ دلم، ونگوگ، که بهش گفتن مشکل نقاشیهات اینه که زیادی تند کشیده شدن، جواب داد: «نه عزیزم، تو زیادی تند نگاه میکنی.»
هر وقت فیلمی میبینم، میرم تو جهانش، اجازه میدم هرجور دوست داره من رو ببره. اگه بخواد سه ساعت محو یه دیوارِ خالی بشم، میشم. اگه بخواد هفتاد دقیقه از یه مکالمهی بهظاهر بیربط لذت ببرم، میبرم ، اگه هوس کنه بزنه زیر آواز ، دل میدم به دلش و ...
من مثل کسی نیستم که زندگیش پر از اعلانِ گوشی و لیستِ کارهای عقبافتادهست. که براش فیلم یه محصولِ مصرفیه، مثل پیتزا؛ یا خوشمزهست یا نه ، و اگر سی دقیقه دیر رسید مجانی بشه .
من هیچوقت وقتی عجله دارم فیلم نمیبینم. هیچوقت وقتی باید تا یه ساعت دیگه برم سرِ قرار، نمیشینم فاکنر بخونم؛ یا با کسی سر خرید یه تابلو چونه بزنم و ...
اون ساعتها رو با مجلههای مسخره یا پیادهروی بیهدف یا با شمردن تعداد دفعاتی که یه کبوتر سرش رو میچرخونه، پر میکنم .
ولی وقتی میخوام فیلم یا سریال ببینم، یه آیین شخصی دارم: گوشی خاموش ، تلفنها قطع ، نور کم ، و حالا سینمای خونه م ، میشه مثل یه عبادتگاه کوچیک با صندلیهای راحت و یه پرده ی بزرگ دوست داشتنی که توش فقط من و یه کاسه پفک و یه کارگردانِ مرده حضور داریم، و بعد وارد جهان فیلم میشم. میرم که ساعاتی اونجا زندگی کنم.
امروز با خودم گفتم: بیا یه کم واقعبین باش. همه مثل تو نیستن. همه دوست ندارن توی یه سکانسِ دهدقیقهای فقط به رنگِ پرده نگاه کنن . بعضیها نیاز دارن داستان جلو بره، گره بیفته، باز بشه، تموم بشه، برن سراغ بعدی، و بعدش بهش امتیاز بدن و برن سراغ بعدیِ بعدی . این تقصیر اونها نیست؛ اونا در دورهی زمینشناسی دیگری به دنیا اومدن، دورهای که در اون توجه مثل بلیت بختآزمایی زود میپره.
میدونی؟ امروز تصمیم گرفتم از این به بعد، قبل از اینکه هر چیزی رو پیشنهاد بدم، یه فرم کوچیک ازش پر کنم. یه فرم که توش سوالهایی هست مثل:
«نظرت دربارهی سکوت چیه؟
«آخرین باری که بیهدف به یه نقطه خیره شدی کی بود؟
«با لاکپشتها مشکلی داری؟
«پفک دوست داری؟
«کالوینو بیشتر حالت رو به هم میزنه یا موراکامی؟
« اهل جاز هستی ؟ »
اگه جوابهاش قانعم نکرد،
با یه «یادم رفت چی میخواستم بگم؛ اصن ولش کن؛ خودت چطوری؛ بازم ببینیم همو» ازش خدافظی میکنم .
و بارها شده که حین پرسیدن این سوالها طرف رو کشته باشم ، اینکه بو ببرم طرف ، فیلم و سریال و اجراهای موسیقی رو توی گوشیش میبینه و میشنوه . این آدم خونش حلاله .
نتیجهگیری؟ ساده است: تا وقتی طرفِ مقابل شرایط زندگی و فکریش، وسواسها و دلمشغولیهای روزمرهش، تحصیلاتش، و حتا سبک مطالعاتی و غذاییش شبیه تو نیست، چیزی بهش پیشنهاد نده.
نه فیلم، نه کتاب، نه هیچچیز دیگه . شاید هم اون به تو پیشنهادی بده؛ اونوقت تو مودبانه لبخند بزن، سرت رو تکون بده، و بعد برو خونه، نور رو کم کن، پفک رو بردار، و یه فیلم بذار و ببین ، دقیقن همون مدل فیلمی که عاشقشی و حالت باهاش خوبه . همین :)