برای من این اجرا بیشتر از اینکه یک نمایش باشه، یک تجربه بود؛ تجربهای که از همون لحظه ورود شروع میشد. اینکه اجرا داخل یک خونه قدیمی شکل میگرفت، فقط انتخاب لوکیشن نبود؛ خودش بخشی از دراماتورژی اثر بود. قبل از اینکه بازیگری رو ببینی، فضا تو رو بلعیده بود. به نظرم بزرگترین نقطه قوت این اجرا همین بود؛ فضاسازیای که از متن جلو میزد و اجازه میداد اول فضا رو زندگی کنی و بعد روایت رو دنبال کنی.
متن برای من بهتنهایی اتفاق خیلی ویژهای نبود و اگر اجرا رو ازش جدا کنیم، احتمالاً درگیرم نمیکرد. اما همایون غنیزاده هیچوقت صرفاً قصه تعریف نمیکنه. جهان میسازه. جهانی که نور، صدا، معماری، موسیقی، سکوت، حرکت بدن بازیگرها و حتی بوی اون خونه، به اندازه دیالوگها معنا تولید میکنن.
شازده برای من قلب این جهان بود. اون بخشهایی که وارد خوابش میشدیم، دیگه احساس نمیکردم دارم یک خط داستانی رو دنبال میکنم. انگار وارد ناخودآگاه نمایش شده بودم. هنوز هم نمیدونم اون کابوس، خواب شازده بود، ذهن خسرو بود یا ذهن خود اون خونه. و شاید زیبایی کار دقیقاً همین بود که هیچ جوابی قطعی وجود نداشت.
پایان نمایش هم برای من پایان نبود. بیشتر شبیه بسته شدن یک دایره بود. حس کردم شخصیتها قرار نیست نجات پیدا کنن؛ فقط محکومن بارها همون چرخه رو زندگی کنن. انگار دیوانهخونه یک ساختمان نیست، بلکه وضعیتی ذهنیه؛ جایی که آدم هرچقدر هم تقلا کنه، دوباره به خودش برمیگرده.
و در پایان شاید این ویژگی همه کارگردانهای مؤلف باشه؛ اینکه بین «امضای شخصی» و «تکرار امضا» مرز خیلی باریکه. من هنوز فکر میکنم غنیزاده
... دیدن ادامه ››
این مرز رو رد نکرده، اما دوست دارم در کارهای بعدیش بیشتر غافلگیر بشم؛ نه فقط با قصهای تازه، بلکه با کشف تازهای در زبان اجرایی خودش.
در نهایت چیزی که از این اجرا با خودم آوردم، داستانش نبود؛ حسش بود. حس قدم زدن توی یک کابوس. کابوسی که مرز خواب و بیداری، عقل و جنون، تماشاگر و بازیگر، و حتی صحنه و واقعیت رو از بین میبره. شاید برای همین، وقتی از اون خونه بیرون اومدم، احساس نکردم نمایش تموم شده؛ فقط من از فضای اون کابوس خارج شدم.