وقتی که داری به سمت ما میای، آروم و بی سروصدا بیا!
اونها به صدا حساسن حتی من. عده ای از ما درون خورشید زندگی می کنیم، عده ای در آنتلی و شاید یکی در مسیر اسکارو دست تو دست آنجل، مسافر های تازه نفس باشند. راستی همه چیز از یه اتفاق شروع میشه!
وقتی که دانشمندا خیانت کردن
من درون تنهایی میم رو صدا می کردم و اون تازه درون غنچه ها داشت با میخک های کوچیک شبیه درخچه ها بازی می کرد. کی به سراغ اولین انجیر روح خواهم رفت؟! کی دستانم را نگاه خواهم کرد؟! کی دوباره بوی شیر خواهم داد ؟! آیا زندگی بعدی باز هم از آب شروع میشه؟ یا انقدر صبر می کنیم تا ناخون ها بشکنه و کلاغ ها بیان تا چشمهارو از روی زمین جمع کنن ؟! اگه تا یک قدمی من رسیدی آروم نفس بکش من خودم پوستت و لمس می کنم. فقط اگه دندوناتو تو گوشتم فرو نکنی باهم میریم...