"Underground SoundTrack"
Goran Bregović
(دانلود چند قطعه از آن)
حدود بیست سال پیش فیلم را دیدم زمانی که تازه داشت ایران به ثباتی میرسید البته از نظر رسانه ها، موسیقی فیلم چنان با آن روزهایم عجین شده بود که هر بار با شنیدنش ، بیشتر یقین پیدا میکردم دروغ میگویند و همه جا بدبختی نیست جز ایران، ایران شده بود زیرزمین جنگ جهانی دوم در فیلم ، چقدر این فیلم شبیه ما بود.....
روی یک مکسل قرمز(صورتی) موسیقی فیلم را ضبط کرده بودم و در ماشین و خانه ، بارها و بارها میشنیدم که می گوید(نزدیک به متن) :
Ausencia, ausencia
اگر من بال داشتم برای پرواز در فاصله ها
اگر من غزالی بودم برای دویدن (فرار کردن) بدون خستگی
و . . .
شما هم بشنوید
... دیدن ادامه ››
چند ترک که برای من خاطره است و شاید شما هم دوست داشته باشید...
اگر فیلم را ندید که حتما ببینید ....
Kalasnjikov
http://tinyurl.com/Goran-Bregovic-Kalasnjikov
=====
Ausencia
http://tinyurl.com/Goran-Bregovic-Ausencia
========
Ya Ya Ringe Ringe Raja
http://tinyurl.com/Goran-Bregovic-Ya-Ya-Ringe-Rin
========
War
http://tinyurl.com/Goran-Bregovic-War
========
گوران برگوویج
========
(متولد ۲۲ مارس ۱۹۵۰، صربستان) یکی از شناختهشدهترین موزیسینها و آهنگسازان مدرن بالکان در سطح بینالمللی است. وی نوازنده گیتار و گیتار باس و عضو گروه راک Bijelo Dugme است. وی همچنین برای فیلمهای مختلفی آهنگسازی کرده است، از جمله رویای آریزونا، زمانی برای کولیها و زیرزمین)
گوران برگوویج خواننده و نوازنده مشهور در سال ۱۹۵۰ در صربستان متولد شد. مادر وی اهل صربستان و پدر وی کروات بودند. برگوویچ بک برادر و خواهر بزرگتر از خود دارد. در ده سالگی پدر و مادرش از هم جدا شدند و او نزد مادرش در روستایی در شرق هرزگوین ماند. گوران ویولن را مدرسه موسیقی یادگرفت و گیتار را در سنین نوجوانی در مدرسه هنرهای زیبا. در سن ۱۶ سالگی از مادرش جدا شد. در سن ۱۸ سالگی عضو گروهKodeksi شد. در پاییز سال ۱۹۷۱ برگوویج وارد دانشگاه و در رشته فلسفه و جامعهشناسی مشغول به تحصیل شد. گوران برگوویچ در سال ۱۹۷۴ گروه Bijelo Dugme را تشکیل داد.
=====
زیرزمین
=====
(عنوان ِ اصلی، به صرب-کرواتی: پُدزِملیِه Подземље ) (به انگلیسی: Underground) نام فیلمی است محصول سال ۱۹۹۵ که برندهٔ جایزهٔ نخل طلایی جشنواره فیلم کن شده است. کارگردان فیلم امیر کوستوریتسا است و فیلمنامه آن را دوشان کواچوویچ نوشته است. این همچنین فیلم به نام ِ دیگر ِ «روزی-روزگاری کشوری بود» (Била једном једна земља) نیز شناخته میشود.
در زمان جنگ جهانی دوم در بلگراد گروهی پارتیزان در زیرزمینی مخفی شدهاند و به کار ساخت و ساز اسلحه مشغولاند. آنها روز و شبشان را در زیرزمین میگذرانند و هرگز از آن خارج نمیشوند. مارکو دوست خود بلکی را به زیرزمین میبرد تا هم او را از چنگ نازیها در امان بدارد و هم از دختری که مورد علاقه هردوشان است دور کند. ۲۰ سال بعد، مارکو در رژیم تیتو منصبی سیاسی به دست آورده است و همچنان به پارتیزانها و بلکی میگوید جنگ ادامه دارد و با اخبار دروغ آنها را در زیرزمین نگه میدارد.
- ویکی
=================================
چند نقد و نظر ساده در مورد فیلم زیر زمین – امیر کاستاریکا
=================================
زیرزمین
بدون شک یکی از برجستهترین هنرمندان منطقهی بالکان امیر کاستاریکا است که با آثار بیبدیل خود تصویری تلخ و واقعی از تاریخ کشورش را ارائه میکند. جامعهای که او در آن زندگی میکند به دلیل داشتن معضلات و تضادهای فرهنگی، عقیدتی و قومی زیاد، دغدغهها و چالشهای بسیاری را برای کاستاریکا به ارمغان آورد و او با استفاده از سینمای متفاوت خود موفق به خلق آثاری بینظیر در باب زندگی مردم این منطقه از اروپا شده است.
این فیلمساز برجسته یوگوسلاو، در بیست و چهارم نوامبر سال ۱۹۵۴ در شهر سارایوو، در منطقه بوسنی و هرزگوین که آن زمان بخشی از یوگسلاوی بود، متولد شد. در آن زمان با اینکه اکثریت منطقه بوسنی را مسلمانان تشکیل میدادند، اما اِمیر در خانوادهای با مذهب ارتدوکس رشد کرد.
پدرش، مورات، همانند بسیاری از صربهای یوگسلاوی یک کمونیست بود و در وزارت کشور کار میکرد. اِمیر جوان که از همان نوجوانی طبعی سرکش و عصیانگر داشت، بر خلاف محیط نامتعارف خانوادهاش گرایشات ضد کمونیستی پیدا کرد و با افرادی معاشرت کرد که از نظر خانواده موجه و مناسب نبودند.
اِمیر کاستاریکا
همین امر باعث شد تا خانواده اِمیر او را در سن ۱۸ سالگی برای تحصیل در رشته سینما (که البته مورد علاقه اِمیر هم بود) به مدرسه سینمایی FAMU در شهر پراگ بفرستند، جایی که او تحت تعلیم بزرگانی چون «میلوش فورمن» و یا «گورمان پاسکالیوویچ» قرار میگرفت.
در سال ۱۹۸۹ کاستاریکا یک فیلمساز تمام عیار بود که جوایز زیادی را نیز در کارنامهی خود داشت و در این سال در حالی که یک سال از ساختن فیلم «دوران کولیها» میگذشت جنگهای داخلی در شبه جزیرهی بالکان آغاز شد که این جنگ نهایتا به فروپاشی یوگسلاوی منجر شد. این حادثهی تلخ و دردناک که در پی آن هزاران صرب کشته و یا بیخانمان شدند، موجب شد تا سینمای رئالیستی کاستاریکا به یکباره دچار تحول عظیمی شود.
نگاه اجتماعی او در فیلمهای اولیهاش، پس از جنگ به نگاهی تلخ و زننده و متکی بر سیاست ضد جنگ تبدیل شد. چهره آرامی که کاستاریکا در سه فیلم نخست خود از سرزمینش ارائه داده بود، پس از جنگ به تصویری مملو از ناامنی تبدیل شد، سرزمینی که هر لحظه آبستن حادثهای تلخ و ناگوار است.
از مهمترین آثار این فیلمساز برجسته میتوان به «وقتی پدر به ماموریت رفت» و «زیرزمین» اشاره کرد که هر دو برندهی نخل طلای کن در سالهای ۱۹۸۶ و ۱۹۹۵ شدند. «گربه سیاه، گربه سفید»، «زندگی معجزه است» و همچنین «رویای آریزونا» از دیگر آثار مهم او هستند.
در این مقاله سعی داریم تا به بررسی اندیشهها و دیدگاههای امیر کاستاریکا بپردازیم. به همین دلیل برآن شدیم تا سه اثر که بیشتر معرف دیدگاههای این هنرمند هستند را جهت بررسی انتخاب کنیم.
زیرزمین
اگر زندگی هنری کاستاریکا را به دو دورهی قبل و بعد از فروپاشی یوگسلاوی تقسیم کنیم میتوانیم رقت و تنفر او از جنگ و تحولات پایان ناپذیر کشورش را در سینمای دههی نود او مشاهده نماییم. کاستاریکا با سینمای هجوآلود و سوررئالیستی خود به بهترین شکل ممکن انزجار خود از دروغ، ریا و عادات و باورهای توده را به تصویر میکشد.
طنزی که در آثار او دیده میشود به شدت تلخ و تاریک است و هر بینندهای را تا مدتها به فکر وا میدارد. زیرزمین بدون شک نقطهی عطفی در آثار کاستاریکا محسوب میشود. این فیلم در سال ۱۹۹۵ و تنها چند سال بعد از فروپاشی یوگسلاوی کمونیستی ساخته شد که دستآورد آن کشته شدن عده ی دیگری از اهالی بالکان همانند کشتارهای جنگ جهانی دوم بود.
کاستاریکا در این فیلم تاریخ کشور خود بعد از جنگ جهانی دوم تا فروپاشی یوگسلاوی را به تصویر میکشد. اثر او مرثیهای است دردناک از تاریخ منطقهی بالکان و مردمی که قربانی جهل خود شدند و سیاستمدارانی که به عقیدهی کاستاریکا کشمکشهایشان تمامی ندارد.
داستان زیرزمین از ششم آوریل ۱۹۴۱ آغاز میشود، روزی که آلمان، ایتالیا و مجارستانیها به یوگسلاوی حمله کردند. در ابتدا آلمانهای نازی از سه جانب به پایتخت یوگسلاوی یعنی بلگراد حمله کردند.
اهالی یوگسلاوی مردمی از نژادها و ادیان مختلف هستند. صربها، کرواتها، اسلوونیاییها و بوسنیاییها که از میان آنان عدهای کاتولیک، بعضی پروتستان و ارتدوکس و عدهای دیگر نیز مسلماناند.
براثر این حمله همهجانبه، نظام سلطنتی یوگسلاوی به یکباره فرو ریخت و متعاقبا” در هفدهم آوریل شاه پیتر دوم و دیگر اعضا خانواده سلطنتی از یوگسلاوی گریختند. افراد باقیمانده نظامی یوگسلاوی، فرستادههای آلمان را در بلگراد ملاقات کردند و با سرعت پیشنهاد مقاومت نظامی را پذیرفتند. صلح موقت در آن شرایط بسیار سخت بود و متفقین سعی در تجزیه یوگسلاوی کردند، به همین دلیل قسمتهای مختلف یوگسلاوی میان متفقین تقسیم شد.
شروع فیلم روز ششم آوریل یعنی روز آغاز حملات متفقین به یوگسلاوی است و با تصاویری از انقلابیون عضو حزب کمونیست یوگسلاوی آغاز میشود. افرادی که گویی جز عیش و نوش کاری ندارند و حتی طوطی سخنگو آنان را ولگرد و عیاش میخواند. به عقیدهی نگارنده، کاستاریکا تصویری طنزآلود و به شدت تحقیرآمیز از انقلابیون کمونیست را از همان ابتدای فیلم به تصویر میکشد.
افرادی که در هنگام بمباران کشورشان در حال خودارضایی هستند به هیچ وجه نمیتوانند نمایندهی آرا و عقاید مارکس باشند. در ادامه بر خلاف تمامی آثار جنگی سینما تصویری از کشتار مردم را نمیبینیم بلکه فضای سوررئال فیلم ایجاب میکند تا تصاویری متفاوت را مشاهده کنیم. بیننده با دیدن کشته شدن حیواناتی که تمام عمر خود را در قفس گذرانندهاند و در ادامه یکرنگ شدن انسان و حیوان در شهر که همگی برای زنده ماندن تلاش میکنند به لایهها و واقعیتهای عمیقی از جنگ دست پیدا میکند.
در ادامه تصاویر مستند بسیاری از ورود متفقین به بلگراد، ماریبور و شهرهای دیگر یوگسلاوی سابق را مشاهده میکنیم و به موازات آن ویرانیها و تصاویر رقتبار جنگ را می بینیم. نکته قابل توجه در تمامی تصاویر مستند، خوشحالی و سرخوشی مردم است که علیرغم کشتار و اشغال کشورشان توسط متفقین برای آنان هورا میکشند.
به سطوح آمدن کاستاریکا از تودهای که اسیر خوش باوری و عادتهای خویش هستند در تمامی لحظات فیلم مشاهده میشود. شاید انگشت گذاشتن کاستاریکا بر باورهای توده که لنین از آن با عنوان «ایدئولوژی بورژوازی» که پرولتاریا بردهی آن است یاد می کند و آنتونیو گرامشی آن را سلطهی عقاید و نظریههای بورژوازی مینامد خود نظریهای مارکسیستی به نظر برسد اما انتقاد کاستاریکا زمانی چهره میگشاید که او با زبانی طنزآلود انتظار بیش از حد مارکس از تودهی مردم و کارگران را به هجو میکشد.
آنتونیو گرامشی می گوید: «فلسفهی طبقهی حاکم از صافی پیچیدهسازیهای عامیانهی بسیاری میگذرد و به عنوان عقل سلیم آشکار می شود و این همان فلسفهی تودههایی است که اخلاق، رسوم و رفتارهای عادی جامعه را میپذیرند.»
پس از اشغال یوگسلاوی توسط متفقین، حزب کمونیست یوگسلاوی به رهبری ژنرال تیتو به مبارزه با آنان پرداخت. در نهایت پارتیزانهای یوگسلاو با همکاری متحدین آلمانها را از یوگسلاوی بیرون راندند. سرانجام در ۱۹۴۳، در کنفرانس تهران، شاه پیتر دوم، روزولت رییس جمهوری آمریکا، چرچیل نخست وزیر انگلیس و استالین نخست وزیر شوروی، تیتو و پارتیزانها را به رسمیت شناختند.
در فیلم، دو شخصیت اصلی، مارکو و بلاکی از جمله اعضای حزب کمونیست یوگسلاوی به فرماندهی تیتو هستند و یکی از آنان (مارکو) شاید نماد ژنرال تیتو و حکومت ۵۰ ساله ی کمونیسم بر یوگسلاوی باشد.
چهرهای که کاستاریکا از انقلابیون یوگسلاو به تصویر میکشد افرادی است که تنها به منافع خود میاندیشند و در موارد لازم هرگونه خیانت و دروغی را جایز میدانند که البته این موضوع بیشتر در مورد شخصیت مارکو صدق می کند و اقدامات این افراد به قاچاق اسلحه و عیش و نوش خلاصه میشود و اینکه چگونه قدرت را به دست میگیرند برای بیننده ایجاد سوال میکند.
جهل نهفته در شخصیتهای فیلم این ذهنیت را برای بیننده به وجود میآورد که گویا آنان روایت کنندهی داستان نیستند و گویی سرنوشت زمانه به دست افراد دیگری رقم میخورد. شخصیتهای فیلم بیشتر به عروسکهای خیمهشببازی شبیهند که در کنفرانسی که توسط متحدین تشکیل شده بر مسند قدرت نشستهاند نه به واسطهی قابلیتهای انقلابیشان.
بدون شک کاستاریکا با قرار دادن نکاتی از این قبیل در لایههای زیرین اثر خود دیدگاه خود مبنی بر عدم مشروعیت نظام حکومتی یوگسلاوی سابق را ابراز میدارد.
در ادامه ی فیلم و در پی پیروزی حزب کمونیست یوگسلاوی به رهبری تیتو، مارکو به نزدیک ترین دوست تیتو تبدیل میشود. او عدهای از مردم را در زیرزمین خانهای نگهداری میکند تا مبادا جنگ به آنان آسیبی وارد سازد و با تمام شدن جنگ و به قدرت رسیدن کمونیستها همچنان رفقای خود را در زیرزمین نگه داشته و از بازگویی حقیقت برای آنان خودداری میکند چرا که از اسلحههای تولیدی آنها پول خوبی به جیب میزند.
استفاده از اِلمان و نماد در به تصویر کشیدن جامعهی یوگسلاوی به همراه نگاهی هجوآلود، زیرزمین را به اثری بیبدیل تبدیل کرده است. مارکو نماد قدرت حاکم و زیرزمین نماد کشور یوگسلاوی است. مردمی که اسلحه تولید میکنند و در عوض مقداری غذا دریافت میکنند نماد نظام تولید و توزیع مارکسیستی هستند. در چنین جامعهای حتی بچهها را «بچهی همهی ما» میدانند چرا که مشخص نیست پدر بچه کیست و ماهیت همه چیز اشتراکی است حتی زن و فرزندان.
مهدی دوگوهرانی
بهتر است ابتدا ، خلاصه ی داستان این فیلم را برایتان بگویم :
مارکو)) و ((پیتر)) ، دوستان صمیمی هستند . پیتر معشوقه ای دارد ، به نام ((ناتالی)) که بازیگر تئاتر است . اما ناتالی ، به واسطه ی شرایط جنگ ، گوشه چشمی به ((فرانتس )) (یک درجه دار آلمانی است) دارد . پیتر ، ناراحت شده . با همکاری مارکو ، وارد تئاتر شده . به فرانتس ، شلیک کرده . ناتالی را از روی صحنه ی تئاتر دزدیده ! به یک کشتی کوچک می برد . او ، ناتالی را ( برای عروسی ) به صندلی می بندد ! برای شادی بیرون می رود . مارکو به نزد ناتالی می آید . او هم ، گوشه چشمی به ناتالی دارد !
پیتر ، بدون آنکه آنها بفهمند ، متوجه ی مغازله ی میانشان می شود . همزمان ، آلمانی ها می آیند . پیتر ، دستگیر می شود . ناتالی هم ، با فرانتس می رود . مارکو ، لباس دکترها را پوشیده . وارد دژ آلمانی ها شده . پیتر را نجات داده . ناتالی را نیز با خود ، به زور می برد . مارکو ، برای درامان ماندن پیتر ، ازدست آلمانی ها ( علی الخصوص فرانتس ) او را در زیر زمین خانه اش ( به همراه یک عالمه زن و مرد و بچه ) پنهان می کند . جنگ تمام می شود . اما مارکو به پیتر ( و آنهایی که در زیر زمین مخفی شده اند ) پایان جنگ را نمی گوید ! پیتر ( و همه ی آنهایی دیگر ) فکر می کنند که باید برای پیروزی ، فضای خفقان آور زیرزمین را تحمل کنند ! پس مدام ، اسلحه می سازند و به مارکو ، تحویل می دهند تا او ، برای پیروزی ، آنها را به پارتیزان ها بدهد . اما مارکو ، همه ی اسلحه ها را می فروشد و پولدار می شود ! مارکو ، قهرمان جنگ می شود ! به همراه ناتالی ، مجسمه ی پیتر شهید را پرده برداری می کند ! به همراه ناتالی ، یک کارگردان ، را ملاقات می کند که در حال ساختن فیلمی براساس زندگی آنان ( پیتر / مارکو / ناتالی / فرانتس ) می باشد . که دست برقضا ، بازیگران فیلم آن ، با جوانی خود آنها مو نمی زند ! مارکو ، از طریق یک دوربین مخفی ، زیرزمین را کنترل می کند . با ناتالی ، مغازله می کند . در پول غلت می زند و … اما بعد از مدتی ، عذاب وجدان می گیرد . زمان می گذرد .
پسر پیتر ، بزرگ شده . می خواهد عروسی کند . عروسی در زیرزمین ، برپا می شود . مارکو و ناتالی ، وارد زیرزمین می شوند . یک میمون ، وارد تانک شده . توپ می زند . دیوار زیرزمین فرو می ریزد . پیتر به همراه پسرش ، از زیرزمین بیرون می رود . بین راه ، می رسد به محل ساختن فیلم . پیتر ، آدم هایی را می بیند که شکل اویند . با دیدن بازیگر نقش فرانتس ، عصبانی شده . او را می کشد ! به همراه پسرش ، فرار می کند . به دریا می رسد . شنا می کند . یک هلی کوپتر می آید . به آنان ، شلیک می کند . پسر می میرد . پیتر فرار می کند و …
زمان می گذرد . بیست سال بعد . مارکو ( با یک عالمه سرباز ) ، یک طرف جنگ …!
زمان می گذرد . بیست سال بعد . مارکو ( با یک عالمه سرباز ) ، یک طرف جنگ ! پیتر( با یک عالمه سرباز ) ، یک طرف دیگر جنگ ! هر دو با هم ، درحال جنگ ! و … مارکو و ناتالی ، گرفتار سربازان پیتر شده . به آتش کشیده می شوند . پیتر رسیده . پاسپورت آنها را دیده . فهمیده . ناراحت و گریان . بمباران و … پیتر می میرد. و … یک جای باصفا ، کنار دریا . آنجا جشن گرفته اند . همه ی مرده ها در آنجایند ! دیگر دشمنی نیست . همه در کنار هم هستند . به شادی و خوشگذرانی و رقص و آواز و خواندن و خوردن !!!
من از امیرکاستاریکا ، چند فیلم دیده ام . ترتیب دیدنم ، این گونه بود : زندگی یک معجزه است / آیا دالی بل را به یاد می آوری؟ / وقتی که بابا به ماموریت رفته بود / زیرزمین / رویای آریزونا .
اولی را که دیدم ، برایم عجیب بود . دومی را که دیدم ، بیشتر . تا … آخرش . درکل ، از کارهایش ، لذت بردم . بعد ، شروع کردم به فکر کردن . که چرا ؟ چرا از کارهایش ، لذت بردم ؟ امیرکاستاریکا ، چه چیزی دارد که به مذاق من ، خوش آیند آمده ؟ این مقاله ، قرار است ، همین را مشخص کند
۲ ـ سیاست
نمی شود ، جزو کشورهای جهان سوم باشی و وارد سیاست ، نشوی ! امیرکاستاریکا هم ، این درد ( جهان سومی / سیاسی بودن ) را دارد . او ، اهل بوسنی است . اهل سارایوو . درگیر عقاید و ایسم ها و جنگ های داخلی و… او نمی تواند ، خارج از این مقولات ، کار کند . کارهایش ، بازتاب زندگی جامعه اش می باشد . که درست هم ، همین می باشد . هنرمند ، از جامعه می گیرد و به جامعه اش ، باز می گرداند ! بازتاب دور و برش ، اگر در کارهایش نباشد ، که دیگرهنر نکرده . کرده ؟
امیرکاستاریکا ، این بازتاب جامعه ی خود را زیبا و حرفه ای ، عرضه می کند . او مسئله ی شخصی اش را ( که مال آن طرف دنیاست ) آنقدر زیبا می گوید که من به عنوان مخاطب ( در این ور دنیا ) با آن ، در گیر می شوم . طوری ، درگیر می شوم که انگار خودم ، در میانه ی آن هستم . در گیر مسائل آنجا هستم .
۳ـ شلوغی
معمولا جایی که سیاست در کار باشد ،آرا و نظرات زیاد است . نظرات هم که زیاد باشد ، شلوغی زیاد است . و این شلوغی ، باعث هرج و مرج می شود . همه ی تیره ها … همه ی عقاید … همه ی آراها … همه ی مردم ، همه ی گونه ها … همه و همه می خواهند ، بگویند و بگویند و بگویند . بدون آنکه بدانند ، حرفشان ، درست است یا نه . مهم ، گفتن است . مهم اینست که حرف آخر ، حرف آنها باشد ! حتی اگر اشتباه باشد ! مهم اینست که حرف آنها انجام پذیرد ! حتی اگر مسخره باشد !
این هرج و مرج و شلوغی در کارهای امیرکاستاریکا ، به خوبی نشان داده می شود . نگاه کنید ، به اکثر قریب به اتفاق صحنه های فیلمش . کمتر صحنه ای را می توانی ببینی که شلوغ نباشد . اگر هم می خواهد ، یک صحنه ی تکی یا دونفری داشته باشد ، معمولا در پس زمینه ی یک قشون آدم است ! این نبض تند هرج و مرج ، درلایه ـ لایه ی اثرش ، مشخص است !
۴ ـ سورئال
عنصر واقع و خیال ، چنان در کارهای امیرکاستاریکا ، در هم تنیده شده که تو نمی توانی ، حتی یک لحظه ، بین آنها ، فاصله ای ببینی . تفکیک واقع و خیال ، در کارهای امیرکاستاریکا ، سخت است . واقع و خیال ، در کارهای امیرکاستاریکا ، کنار هم ، نیست . درون هم ، است . بین هم است .که در اصل ، زندگی هم ، همین است . ما در عالم واقع ، مدام خیال داریم . چون با خیال هایمان ، زندگی می کنیم . آنها را به عینه ، می بینیم . آنقدر زیبا می بینیم که عین واقعیت است . و حتی ، واقعی تر از واقعیت دور و برمان !
برای نمونه ، فیلم ((زیر زمین)) ش . همه مرده اند . یکی غرق می شود ، در آب . می میرد . اما هنوز جان دارد . روحش ، جان دارد . روح می رود . به جایی می رسد . یک جای باصفا ، کنار دریا . آنجا جشن گرفته اند . همه ی مرده ها در آنجایند ! دیگر دشمنی نیست . همه در کنار هم هستند . به شادی و خوشگذرانی و رقص و آواز و خواندن و خوردن .
۵ ـ گروتسک
کمدی ، جزو لاینفک کارهای امیرکاستاریکا است . لحنی که در همه ی کارهایش ، وجود دارد . این کمدی برای کم کردن ، زهر اتفاقاتی است که در فیلم ، رخ می دهد . تا شدت مصیبت ، مارا نرنجاند . کمدی ، آن قضیه و زهر را برایمان ، خنده دار می کند . تا جایی که قضیه ، برایمان مسخره می شود . هجو می شود . استفاده از کمدی در کارهای امیرکاستاریکا ، به گونه ایست که در بیشتر جاها ، به ترس نزدیک می شود . چیزی که به آن ، گروتسک می گویند . دراوج کمدی و خنده ، ترس ! نگاه کنید ، به صحنه های کشت و کشتار ، در فیلم هایش .
برای نمونه ، فیلم ((زیر زمین)) ش . مارکو در حال آمیزش با یک فاحشه است . فاحشه ، مدام ، زور می زند ، برای ارضای مارکو . اما مارکو ، راحت و آرام خوابیده ! توگویی ، فاحشه ، رویش نخوابیده ! در چهره و بدن مارکو ، هیچ خبری از تماس بدنی نیست ! ناگهان ، جنگ شروع می شود . شهر ، مدام ، بمباران می شود . تازه با سر و صدای جنگ ( و بمباران و ریختن آوار و خراب شدن دیوارها ) مارکو به وجد می آید ! تو گویی ، دارد به ارضا می رسد . فاحشه ، میلی ندارد ، به ادامه ی مغازله . می خواهد ، فرار کند . اما مارکو ، نه ! مارکو ، تازه به هیجان آمده . می خواهد ، فاحشه را نگه دارد . اما فاحشه ، از ترس جنگ می گریزد . مارکو ، بدون توجه به جنگ ، خود ـ ارضایی می کند ! تو در حین دیدن این صحنه ، به عنوان مخاطب ، می مانی که بخندی ؟ یا بترسی ؟ تکلیف تو به عنوان مخاطب ، مشخص نیست . هست ؟
۶ ـ عجیب
کارهای کاستاریکا ، در نگاه اول ، خیلی ـ خیلی عجیب است . آنقدر عجیب که نمی توانی ، هضمش کنی . اما اگر با زاویه ی دید او ( و سبک کارش = سورئال ) به فیلمش ، نگاه می کنی ، چنان لذت می بری که باورت نمی شود .
برای نمونه ، فیلم ((زیر زمین)) ش . در جایی ، مارکو و ناتالی می خواهند با هم ،آمیزش کنند . حرکت مارکو و ناتالی به سمت هم ، عادی نیست . ناتالی ، مدام به خودش می پیچد ! مارکو ، نیز ، مدام مشروب می خورد و بطری های شراب را روی سرخودش ، می شکند ! یا مثل حیوان روی زمین ، چهار دست و پا شده ! به سمت ناتالی حرکت می کند !
در نگاه اول ، همه ی اینها مسخره است . در اصل ، آنها باید ( مثل بچه ی آدم ) به سمت هم رفته ، و کارشان را بکنند . اما کاستاریکا ، حرکت آنها را به سمت هم ، هجو می کند . مسخره می کند . از یک طرف ، شهوت ناتالی را که نمی داند با چه زبانی ، نهایت شهوت خود را بروز کند . او با زبان بی زبانی ، خودش را برای تحریک مارکو حرکت دهد . او از هر تکنیکی استفاده کند تا به مرادش برسد . همه ی اینها باعث شده که حرکات ناتالی ، کاملا احمقانه شود . ناتالی مثل یک مار ، مدام به خود می پیچد . برای بروز شهوت . مدام خود را به در و دیوار می چسباند . برای شدت شهوت خود . مدام ، با حرکات مسخره ، این ور و آن ور می پرد . مدام ، دست و صورت و پاها و باسن و … خود را به شکل های مختلف ، عرضه می کند .
اما از آن طرف ، مارکو . مارکو ، اصلا توی باغ نیست . چون قبلا به ناتالی ، علاقه داشت . الان دیگر ، ناتالی ، برای او ، عادیست . ازبس با ناتالی ، خوابیده . انگار که از دست ناتالی ، عاصی شده . از طرف دیگر ، مارکو ناراحت است . عذاب وجدان دارد . برای دوستش ، پیتر . که مثل خیلی های دیگر ، در زیر زمین خانه ی اوست . به دروغ . حالا با این ماجراها ، ناتالی ، تقاضای آمیزش هم دارد . مارکو نمی تواند ، مثل آدم عادی ، با ناتالی بیامیزد . پس ، چهار دست و پا می آید . چرا ؟ چون یک حیوان است . چرا ؟ چون شهوت درونش ، یک غریزه ی حیوانیست . سوای این ، وجدان مارکو در برابر خوی حیوانی اش ( که باعث دروغ و بدبختی همه ی آنهایی شده که در زیر زمین محبوس شده اند ) به او فشار می آورد . عذاب وجدان او را اذیت می کند . می خواهد ، فراموش کند . پس مدام ، شراب می خورد . اما شراب ، کارساز نیست . پس بطری را بر سر و روی خود می شکند و شراب را روی خود و ناتالی می ریزد . اما بازهم ، واقعیت ، دست از سر او برنمی دارد . او یک حیوان کامل است . و …
می بینید ؟ اگر با دقت نگاه کنیم ، می بینیم که کاستاریکا ، بهتر ازاین نمی توانست ، این صحنه را نشان دهد . گرچه در نگاه اول عجیب است و غریب . اما کاملا با شرایط شخصیت ها ( مخصوصا درونیات آنها ) جور در می آید ! نمی آید ؟
۷ ـ موسیقی / رقص / آواز
گویا کاستاریکا ، علاقه ی زیادی به موسیقی دارد . خوانده ام که او ، نوازنده ی چیره دستی است . و انگار موسیقی فیلم بعضی از کارهایش را (مثل فیلم زندگی یک معجزه است ) خودش ساخته . اگر هم ، اینها نبود ، از فیلم های او ، کاملا این مورد ، مشهود بود . جای ـ جای فیلم های او ، پر است از موسیقی . موسیقی ای که جزئی جدانشدنی از فیلم هایش است . یک عنصر مشخص . عنصری که به وفور ، درفیلم هایش ، به شکلی بارز ، نمود پیدا می کند . کمتر صحنه ای از فیلم های کاستاریکا را می توانی پیدا کنی ، که خالی از موسیقی باشد . البته ، همین جا بگویم که ، استفاده ی فراوان او از موسیقی ، اشتباه نیست . مثل بعضی ها که امروزه ، از آن ، به شکل سینمای صامت استفاده می کنند ! نه ! موسیقی او ، درونیست . جدانشدنیست . درست و اصولیست . با فضای کارش ، همخوانی دارد . درونیات آدم های فیلم او را باز می کند . جالب اینجاست که این موسیقی ، بنابه خواسته ی کاستاریکا (و آدم های فیلمش ) همیشه ( و یا بهتر بگویم : بیشتر اوقات ) همراه با آواز است . آوازی که آدم های فیلم او می خوانند . و با با رقص ، آن را همراهی می کنند . آدم های کاستاریکا ، زیاد می رقصند . اما چه رقصی ؟ رقصی که نمود نمایشی دارد . چه نمودی ؟ توضیح می دهم . رقص و آواز ،آنگاه صورت می گیرد که شادی باشد . خوشی باشد . جشن و سرور باشد . اما در فیلم های کاستاریکا ؟ در بیشتر لحظات می بینیم که این رقص و آواز ، در ظاهر خود ، شادی دارد . عمق فاجعه ، در آن ، کاملا مشهود است . همزمان با رقص و آواز ، جنگ است . یا لحظه ای دیگر ، جنگ خواهد شد . در کل ، بدبختی ، در کمین است . اما آدم ها می رقصند ! خیلی هم ، می رقصند . خیلی ، آواز می خوانند . و …این ، یعنی چه ؟ مبارزه . راندن غم . استقبال شادی . یا بهتر بگویم . خوش بودن . با به زعم من : الکی خوش بودن ! برای ادامه ی زندگی . برای گذران . برای فراموش کردن . برای زیستن . برای ماندن . برای راحت شدن . برای ستیز . برای ادامه ی حیات. همه ی اینها ، در زیر متن کارهای کاستاریکا ، التهاب و (( تمپو)) یی را به وجود می آورد ، که من ، نامش را می گذارم : ضربان زندگی !
موخره
سینما ، وسعتی دارد . وسعتی ، به پهنای بی نهایت . بی نهایت و بی کران و با عظمت . آثار امیر کاستاریکا ، با همه ی زیبایی اش ، تنها ذره ای از سینما می باشد . گاهی اوقات ، پیش خودم فکر می کنم که من با یا فتن و دیدن ذره ای از این عظمت ، چنان حال می کنم و به وجد در می آیم که توصیف ناپذیر است . اگر همه ی آن را بیابم … وای ! چه خواهد شد ؟ به امید آن روز!
Underground محصول 1995 در یوگسلاوی سابق و برنده جشنواره کن 95، فیلمی است از امیر کاستاریکا درباره تحولات یوگسلاوی سابق که با درون مایه ای طنزآلود و البته تلخ ، به بررسی تحولات یوگسلاوی سابق در میان جنگ جهانی و جنگ داخلی این کشور می پردازد. کارگردان خود کسی است که ظاهرا دوره کمونیست ها را تجربه کرده و به زیبایی و با هجوی تلخ و تند این دوران را به چالش می کشد. موضوع فیلم نامه موضوعی بسیار جذاب، دیدنی و نابغه آمیز است. همچنین شروع و پایان فیلم هر دو بسیار استادانه هستند. همچنین بیننده در حالی که همه اش در حال دیدن صحنه های دردآلود و جنگ و ویرانی است ولی به هیچ وجه از این صحنه ها اذیت نمی شود. چرا که خشونت صحنه ها و حرکات و کشتار و … در کنار هجو تلخ فیلم اصلا به چشم نمی آیند.
من قصد بیان ماجرای فیلم نامه را ندارم، فقط چند توضیح کلی می دهم تا شاید این تعجبم از نبوغ این فیلم نامه کمتر شود: زیرزمین در این فیلم یک جامعه کاملا کمونیستی است با تمام کارویژه هایش، جامعه ای که همه چیز در آن اشتراکی است، یک برنامه ریز مرکزی غذا و تمام مایحتاج را تهیه می کند و جامعه ای که مدام در حال جنگ است. جامعه ای که مردم اش با روحیه ای ایدئولوژیک همه چیز را به توطئه دشمنان نسبت می دهند، جامعه ای که باهوش ها و نوابغ آن، آن جامعه را دور زده اند و زندگی دیگری دارند. فرزندان زیرزمین، دنیا را ندیده اند، خورشید و ماه را نمی شناسند و ماهی را جاسوس می پندارند، آنها از واقعیت نهی می شوند، واقعیت در زندگی آنها گم شده است. در این سرزمین، زمان نگه داشته شده است و یا حداقل دزدیده می شود، بنابراین این مردمان از زمان عقب مانده اند و زمان را گم کرده اند و …
خلاصه کلام اینکه این فیلم به زیبایی حماقت نهفته در کمونیسم و بطور کلی نظام های ایدئولوژیک را به تصویر می کشد و به زیبایی ابتذال آن ها را نشان می دهد. قهرمانان را بنده لذت خویش(چه قهرمان همیشه قهرمان و چه قهرمان زراندوز) نشان می دهد و روند قهرمان سازی احمقانه این نظام ها را به چالش می کشد. نشان می دهد چگونه یک قهرمان شکست خورده فرزند خویش را برای لذت خود، فدا می کند و چگونه از واقعیت می گریزد… و چگونه یک جامعه فنا می شود.
البته اواخر فیلم، کمی هم به ماجرای جدایی دو کشور از یکدیگر پرداخته می شود که شاید لازم باشد توضیحی در این خصوص داده شود، پس کمی راجع به ماجرای یوگسلاوی سابق توضیح می دهم که اگر فیلم را دیدید، و اطلاعی از تاریخ یوگسلاوی ندارید، بهتر بدانید که چه اتفاقی افتاده است. یوگسلاوی سابق پس از آنکه پس از جنگ جهانی، توسط کمونیست ها فتح شد، به دست رفیق تیتو! از کمونیست های بزرگ اداره می شد. این کشور که از دو قوم بزرگ صرب و کروات تشکیل می شد که کروات ها عمدتا مسلمان بودند. این دو قوم پس از از بین رفتن نظام کمونیستی با هم درگیر شدند و در نهایت با دخالت آمریکا، این کشور به دو کشور صربستان و بوسنی هرزگوین تقسیم شد. و عملا جنگ قومی به این شکل خاتمه پیدا کرد.( به همین جهت جورج بوش در بوسنی به شدت محبوب است و یکی از بی نظیرترین استقبال ها در این کشور از بوش صورت گرفت.) داستان فیلم عملا در میانه این دو جنگ اتفاق می افتد.
- حیرت