یکبار ملانصرالدین از یک بازاری طلبکار بود. روش نشد رودررو بگه به طرف که پولم رو بده برداشت روی کاغذ نوشت داد یه بچه برد دم حجره حاجی. حاجی نامه رو پاره کرد و زد توی گوش بچه و گفت برو به ملا بگو با بدهکار درست صحبت کن اگه نخواد پولتو بده تا قیام قیامت می تونه علافت کنه و بهش بگو من آدم نامه نگاری نیستم اگه میخواد بایست بیاد هر روز دم حجره التماس.
ملا پیغام رو که شنید بچه رو بوسید و اندازه پولی که طلبکار بود برداشت و برد داد به حاجی. حاجی که تعجب کرده بود گفت داستان چیه ملا؟
ملا گفت درسی که تو دادی به اون بچه بیشتر از این پول می ارزه. از من که گذشت اقلا اون بچه دیگه مثل من خر نمیشه. تو هم پول رو بگیر معلومه خیلی برای اون درس که یاد گرفتی خرج کرده بودی.
ملا بعد همونطور که داشت از حجره حاجی بیرون می رفت یه نگاهی به پرچم بالای سر حجره انداخت و گفت: چه پرچم سیاهی. حاجی روم سیاه بیشتر از این نداشتم تقدیم کنم.
میگن بعد تر ها حاجی حجره رو رها کرد و تعزیه خون شد و نقش یزید بازی میکرد.