فیلم "شاتر آیلند" به کارگردانی Martin Scorsese بر اساس رمانی به همین نام و با بازی Leonardo DiCaprio در نقش تدی (اندرو)، Mark Ruffalo در نقش چاک اول (دکتر شیهان)، Ben Kingsley در نقش دکتر کالی.
(اگر کسی از دوستان این فیلم رو ندیده، لطفا این متن رو نخونه چون من در مورد داستان فیلم هم صحبت می کنم)
فیلم شاتر آیلند فیلم خوبی بود. بعضی از سکانسهای فیلم من رو تحت تأثیر قرار داد. لئوناردو دکاپریو بازی خوبی داشت، بخصوص در بعضی از سکانسها فوق العاده تأثیر گذار بازی کرد. البته شکی در آن نیست که آناتومی چهره او در ایفای این نقش بسیار تأثیرگذار بود.
این فیلم در مورد مردی بسیار باهوش در سال 1954 است با دو چهره: "تدی دانیلز" و "اندرو لیدیس"؛ مردی که دارای توهمات و تخیلات شدید روانی است.
... دیدن ادامه ››
فیلمهایی چنین که بیننده را ناگهان غافلگیر و از مسیر روتین داستان خارج می کنند را دوست دارم، چیزی که در فیلمهای "فایت کلاب"، "دیگران"، "حس ششم"، "ذهن زیبا" نیز برایم جالب بود. در عین حال موسیقی فیلم و تم آن مرا یاد برخی از فیلمهای هیچکاک انداخت.
به نظر می رسد فیلم دارای دو لایه بوده: "روانشناختی" و "سیاسی- اجتماعی" که شخصیت بازیگر اصلی فیلم و داستان او در این دو لایه کاملاً متفاوت است و من فکر می کنم شاید حتی علیرغم آنچه در انتهای داستان نمایش داده می شود، هر دو لایه و هر دو داستان می تواند اتفاق افتاده باشد و برایم بسیار جالب است بخواهم به این فرض خودم فکر کنم که کارگردان دو داستان را در دو لایه به تصویر کشیده است که در هر کدام از داستان ها، داستان دیگر غیر واقعی است:
از یک سو و در یک لایه، مرد الکلی تحت نام اندرو لیدیس را می بینیم، با پیشینه آزاردهنده نظامی، ارتشی و با جنایات جنگی در جنگ جهانی دوم که به خاطر بیماری روانی همسرش و اینکه او سه فرزندشان را در دریاچه خفه کرده، او را به قتل می رساند و سپس از فرط پشیمانی و تاب نیاوردن این احساس گناه، دنیا و تخیلات و توهماتی را می سازد و این حادثه واقعی زندگی را از درون خود با تحریفاتی که در آن انجام می دهد، به بیرون می آورد و آنرا در خارج از دنیای خود شبیه سازی می کند و سعی دارد مجرمان داستان خود را تنبیه کند (که از همان احساس گناه ناشی می شود) و بدین ترتیب تبدیل به بیمار و مجرم روانی در تیمارستان اشکلیف (که در آن 67 بیمار شدیدا روانی مجرم نگهداری می شوند) می شود که پزشکان قصد درمان او را دارند و بنابراین بازی ای آغاز می شود تا او به واقعیت پی ببرد و درمان شود؛ یا به صورت تجربی در قالب این بازی و اگر جواب نداد به صورت انجام عمل جراحی برای خارج کردن بخشی از مغز او.
از سوی دیگر و در لایه و داستان دیگر، مردی به نام تدی دانیلز مارشال ایالتی و باز هم با پیشینه آزاردهنده نظامی، ارتشی و جنایات جنگی که برای کشف واقعیاتی از زندگی گذشته خود که طی آن همسر خود را در یک آتش سوزی توسط نگهبان آپارتمانشان از دست داده به تیمارستان اشکلیف می آید تا فرد مجرم را پیدا کند و در آنجا می فهمد که این هم یک بازی توسط دولت آمریکا است و افرادی قصد دارند ذهن او را کنترل کنند، همان چیزی که به صورت پنهانی در این دنیا اتفاق می افتد، همانند آنچه در تمامی جنگ ها اتفاق می افتد، کاری که نازیها با یهودیان کردند، شوروی با زندانیان خود کرد، و امریکاییان با مردم کشور خودشان برای انجام پژوهشهای علمی و در نهایت کنترل ذهن و مغز انسان ها و خارج کردن بخشی از مغز او.
و در مورد شخصیت "جرج نویس" می توان گفت که در داستان اول او یک مجرم اجتماعی است که در داخل تیمارستان با تدی (اندرو) آشنا می شود و در داستان دوم یک دانشجوی سوسیالیست است که از او خواسته می شود در آزمایشات روانپزشکی شرکت کند و بدین ترتیب با مصرف داروهای روانپزشکی تبدیل به یک مجرم اجتماعی می شود.
هر کدام از این داستان ها نمادی دارد: آب و آتش. دو عنصری که یک از آنها تقریبا در بسیاری از صحنه های فیلم مشاهده می شود. می شود گفت آب نماد حقیقت است و آتش نماد توهمات و تخیلات و در عین حال می شود گفت آب نماد داستان اول و آتش نماد داستان دوم است. من فکر می کنم هر دو موارد فوق می تواند درست باشد و من به دومی معتقدترم. یعنی به عقیده من، این فیلم در هر دو لایه و داستان قابل توجیه است و هر دو داستان به صورت موازی دارد اتفاق می افتد.
من در فیلم به دنبال نشانه ای گشتم تا پی ببرم آیا این فرض درست است، ولی چیزی نیافتم. برای همین می گویم این فیلم می تواند هر دو لایه را در کنار یکدیگر و به صورت موازی داشته باشد و در هر لایه کاملا قابل توجیه باشد. البته حقیقتا یک نشانه یافتم که شاید و شاید بشود گفت درستی داستان اول و غیر واقعی بودن داستان دوم را اثبات می کند ولی در حال بررسی بیشتر آن هستم :
وقتی اندرو یا تدی با کشتی در حال نزدیک شدن به جزیره در ابتدای فیلم است، او از آب حالش بهم می خورد یا همان دچار دریازدگی می شود و این می تواند نشاندهنده خاطره بد او از "آب" و قتل سه دخترش به دست همسرش در آب دریاچه روبرویی خانه شان باشد. در عین حال فکر می کنم باز هم می توان این نتیجه را گرفت که چون نماد داستان اول، "آب" است، پس نادرست بودن این داستان و اثبات داستان دوم می تواند باشد و اگر این دو نظر را در کنار یکدیگر قرار دهیم می فهمیم که فیلم می تواند نمایش دهنده هر دو داستان باشد که همان فرض خودم است. :)))
این فیلم جای بحث فراوانی دارد طوریکه هر صحنه فیلم در هر لایه می تواند تفسیر متفاوتی داشته باشد.
پزشکان و تمام کسانی که در این نمایش بازی می کنند یا می خواهند اندرو (تدی) واقعیتی را که واقعا اتفاق افتاده را به یاد بیاورد، به آن اعتراف کند، آنرا درونی کرده و بپذیرد یا می خواهند واقعیتی را که اتفاق نیفتاده به او القا کنند تا او آنرا درونی کرده و بپذیرد تا بتوانند او را به راحتی کنترل کنند.
فارغ از این مسئله، به نظر می رسد مسئله جنگ و اقدامات غیر انسانی انسانها مسئله مهمی در فیلم باشد. جنگ جهانی دوم، اردوگاه "داچاو" و قتل عام نازیها و کشته شدن سربازان بسیار زیاد اس اس به دست امریکاییان، در حالیکه خود همین آمریکاییها در حال حاضر در حال انجام آزمایشات غیر انسانی بر روی انسانهایی هستند که آنها را بیماران روانی و مجرمان اجتماعی نام نهاده اند و انگ دیوانگی به آنها زده اند: "آدمهای دیوانه نکته جالبی دارند، اونها حرف می زنند و کسی بهشون گوش نمیده" در قسمت دیگری از فیلم به تفکر کافکایی اشاره میکند و اینکه "من در داچاو بودم و ما دیدیم که آدمها چه کارهایی می تونن بکنن" : جنگ، قتل، غارت، بمب اتمی، بمب هیدروژنی، تلویزیون که در قسمتی از فیلم همسان با همین بمبها تلقی شده و برایم این تشبیه خیلی جالب بود. اینکه آنها برچسب دیوانگی را به کسانی می زنند که تأییدشان نکند و مطیع کردن و سربراه کردن چنین دیوانگانی از طریق کنترل مغزشان با برداشتن قسمتی از مغز یا با القاات مجازی دیگری مانند تلویزیون.
قسمتی از فیلم هم در مورد "خشونت" صحبت می کند که برایم جالب بود و ذکر این نکته که خشونت یکی از اجزای اصلی ذات انسانی است و اخلاقیاتی وجود ندارد. در سکانسی، زندانبان که در جای دیگری از فیلم تلقی تدی (اندرو) از او "نظامی عوضی" بود در برابر تدی (اندرو) که شاید نماد "خشونت" باشد قرار می گیرد: "ما همدیگرو می شناسیم، ما قرنهاست که همدیگرو می شناسیم"
و همینطور صحنه آخر فیلم که به نظر میرسه تدی (اندرو) قبول کرده که تحت عمل جراحی مغز قرار بگیرد و می گوید: "کدام بهتره؟ زندگی کردن مثل یک هیولا یا مردن مثل یک مرد خوب؟"
البته ویژگی های یک فیلم امریکایی به راحتی در این فیلم قابل مشاهده است: خشونت، غیر واقعی بودن، نمایش های مخصوص هالیوودی (که آدمها دوست دارند در زندگی واقعیشون اتفاق بیفته ولی هیچوقت اتفاق نمی فته و می رن سینما تا اونها رو ببینن)
و اینکه فیلم نقص هایی داشت که من به عنوان یک مخاطبی که کاملا عام هستم به آنها پی بردم کما اینکه شاید یک بیننده حرفه ای بیشتر از اینها را بتواند در آن پیدا کند: مثلا صحنه پایین آمدن و بعد بالا رفتن تدی (اندرو) از صخره ها بسیار مصنوعی است یا صحنه شیرجه رفتن تدی (اندرو) به دریا که تصویر آن در دریا منعکس شده و آن تصویر، تصویر صاف و شفافی است در حالیکه دریا مواج است (مگر اینکه دلیل خاصی داشته باشد)
با توجه به اینکه من هنوز به صورت قطعی به درست بودن فرضیه خودم مطمئن نیستم، دوست دارم بدونم نظر دوستان در این باره چیه. متشکرم.