گفتگوبا امیر رضا کوهستانی،نویسنده و گارگردان نمایش سالگشتگی:
آنکه داد می زند بیشتر از همه ترسیده است
آزاده سهرابی
مجلهی آسمان شمارهی ۶۷
کارهای امیر رضا کوهستانی همیشه خاص است. این را از همان زمانی که روی صندلی تماشاگر قرار می گیری می دانی. پیشنهادهایی که در فرم دارد از همان نمایش رقص روی لیوانهایش در 12 سال پیش بدیع بود. حالا 12 سال گذشته و سالگشتگی قرار است ارتباطی با آن نمایش تحسین شده اش داشته باشد؛برای امیر رضا کوهستانی که در این مدت تجربه های متفاوتی را از سر گذرانده است. در فاصله یکی از اجراهای سالگشتگی در تالار شمس با او گفتگو کردم. گفت و گویی که از نریشن مرد نمایش آغاز شد. جایی که آرزو می کرد شیوای نمایش رقص روی لیوان ها زنده می شد و این 12 سال
... دیدن ادامه ››
را می دید.
چرا خواستید شیوا را زنده کنید تا این 12 سال را ببیند؟
ببین شاید می خواستم تغییر نگاهم در این 12 سال را که از اجرای رقص روی لیوان ها گذشته ببینم. من از همان سالها مدام رو به روی این پرسش قرار می گرفتم که چرا رقص روی لیوان ها را اجرا نمی کنم و همیشه احساسم این بود که اگر الان آن را اجرا کنم هیچ کدام از این علاقمندان آن را دوست نخواهند داشت.چون آن کار متعلق به زمان و مکان خودش بود. آن میزانسن ایستا و آن دغدغه ها متعلق به آن وضعیت بود.آن نمایش برای خودم هم وضعیت خاصی داشت. من هیچ تصوری از بازخورد مخاطب با ان نمایش نداشتم. نه من و نه بازیگرانم. ما نهایتا فکر کردیم در جشنواره استانی شیراز آن کار را اجرا می کنیم و نهایتا به جشنواره فجر می رسیم و یک اجرای عمومی هم در شیراز خواهیم داشت. یک دغدغه شخصی بود برایم. بعد رو به رو شدم با بازخورد تماشاگران داخلی و خارجی و نهایتا من وارد یک بازی جدید شدم؛بازی حرفه ای شدن در عرصه تئاتر. تا اجرای آن نمایش تئاتر برایم یک مدیومی بود که دغدغه هایم را با آن بگویم اما بعد هی مواجه شدم با این سوال تماشاگر و منتقد و تهیه کننده ها که کار بعدی ام چیست. من هم خودم را رها کردم در این جریان. اسم این دوره را می گذارم کنجکاوی در فرم های نمایشی. در میان ابرها را کار کردم که خیلی تصویری بود و دیالوگ اهمیت کمی داشت و تک گویی بود. بعد در کوارتت فرم ویدئو شد و بعد چخوف و... انگار می خواستم همه چیز را به جز هر چیزی یادآور رقص روی لیوان ها باشد کار کنم و در عین حال می دیدم مثلا آن ایستایی به کار وارد می شد یا نوع دیالوگ ها. حتی در دیوار چهارم که هیچ ایستایی در کار نبود نوعی انفعال دیده می شد انگار. در واقع ایستایی تبدیل شد به جهان بینی من اما از شکل ناخوداگاه به شکل خوداگاه در آمد.
خب پس سوال را درست پرسیدم. بعد از 12 سال فرار از رقص روی لیوان ها چرا الان خواستید شیوا را زنده کنید؟ هر چند به اعتقاد من این نمایش زیاد یادآور رقص روی لیوان ها نیست و شما در بازخوانی آن نمایش یک ذهنیت پست مدرن پیدا کرده اید.
به نظرم یک سوالی که از هر هنرمندی می شود این است که در ابتدا کاری را غریضی کرده اند بعد آن فرم تبدیل به خوداگاه می شود. من هم درک درستی از کاری که در رقص روی لیوان ها می کردم نداشتم و اتفاقا خیلی این غریضی بودن را دوست داشتم. با خودم گفتم آیا می توانم بعد از 12 سال دوباره این حس غریضی کار کردن را برای خودم زنده کنم؟ اتفاقی که سالگشتگی افتاد این بود که من درباره اینکه چه کار می خواهم بکنم تصوری نداشتم. حتی وقتی متن نوشته شده بود نمی دانستم چه اتفاق تئاتریکالی قرار است بیافتد. درست مثل یادآوری یک خاطره بود برایم. از هر زاویه ای به ان نگاه می کردم مثل یاداوری هر خاطره دیگری دریافت امروزم بود. برخی صحنه ها یادم می آمد یا برخی دیالوگ ها که شاید برای مخاطب حتی خاطره انگیز نبود.سالگشتگی یک چیدمان است که خیلی اصرار ندارم اسم تئاتر روی آن بگذارم. از ابتدا هم شروع کردم به اتود زدن. همیشه شخصیت ها را می گذارم در موقعیتی وارد شوند و اسم و گذشته ای داشته باشند اما در این کار نخواستم اصلا به این میزان رئال شوند و کار خوانش مشخصی پیدا کند. واضح کردن بدترین گناه من می توانست باشد در برابر این ایده. تم نمایش ایوانف مثلا مشخص بود. از انفعال معاصر بشری سخن می گفت و میزانسن و صحنه و ... هم در راستای این هدف بود. اینجا برایم سم بود چیز واضحی بگویم
شما موفق شدید. مخاطب در این نمایش در معرض موقعیتی است که دو شخصیت نه چندان واضح رو به رویش قرار می گیرند . این وضعیت حتی برای ما هم چندان واضح نیست. مثل همان که گفتید:قرار گرفتن رو به روی خاطره. اما در نهایت می خواستید با این هدف چه چیز خاصی بگویید. یا در این جا هم هدفی نبود؟
ریشه سالگشتگی در سرگشتگی در سالهاست. همان که مرد اول نمایش می گوید که شیوا زنده شود و بگذارم 12 سال را ببیند. یکی از ایده های متن این بود که این دو شخصیت شروع کنند درباره وقایع این 12 سال که بر خودشان رفته حرف بزنند اما توضیح واضحات می شد. نمی خواستم یک نمایش واقعگرا باشد. حتی بازیگرها به درستی شخصیت خاصی را بازی نمی کنند. انگار دارند خاطره را بازی می کنند.
اگر شما اینقدر غریضی که گفتید این کار را به اجرا رساندید پس شاید جواب اینهمه ایستایی که مورد پرسش در کارهایتان قرار می گیرد را دارید می دهید. اینکه مثلا اگر ایوانف اینهمه منفعل نبود هم اتفاق خاصی نمی افتاد. جز سرگشتگی در سالها برای آدم ها وجود ندارد.
من سعی کردم در نمایش های اخیرم از دیوار چهارم به این سمت خیلی نگاه بدبینانه ای نداشته باشم. هرچند ظاهرا این نگاه را دارم. همیشه شخصیت های من به دلیل وحشتی که از جهان دارند از آن پیله ای که دور خود تنیده اند بیرون نمی آیند. بعد در موقعیتی قرار می گیرند که مجبور می شوند بیرون بیایند. مثل دختر در دیوار چهارم که یک مریضی دارد و در خارج بزرگ شده و هر دوی اینها باعث شده به پیله خود برود حالا مجبور است به خاطر مریضی جغرافیایش را عوض کند یا ایوانف در انزواست و تنها گناهش این می شود که به دختری علاقمند می شود و همین می شود پاشنه آشیل او یا در همین سالگشتگی شخصیتی که مهین صدری بازی می کند چند سال پیش جدا می شود و به دنبالش همه دنیا را از خودش دریغ می کند و حالا به واسطه دوبله نمایش رقص روی لیوان ها رو به روی شوهر قبلی اش قرار می گیرد.
برای همین است که در نهایت شخصیت مهین صدری با همه اجتنابی که در طول نمایش از بازگشتن به عقب دارد را مجبور می کنید بازگردد و به مرد نگاه کند؟
شاملو شعری دارد که می گوید:دوستت دارم بی آنکه بخواهمت. او در وضعیتی است که نه با او می تواند زندگی کند و نه بدون او. یک وضعیت برزخی. برای همین هم انگار دوباره بعد از این دیدار بر می گردد به وضعیتی که پیش از این دیدار داشت.
ببینید آقای کوهستانی هیچ اشکالی ندارد به عنوان هنرمند نگاه بدبینانه ای در آثارتان باشد. هیچ کس نمی تواند هیچ هنرمندی را مجبور کند خوش بین باشد. اما پرسشم این است که آیا این نگاه و جهان بینی از یک دید اجتماعی می آید یا شخصی تر از این هاست؟چرا شخصیت مهین مجبور است بر گردد به گذشته نگاه کند؟
چون انزوا را به دلیل گذشته خواسته است. انزوا برایش تبدیل به یک تروما شده است.اگر می توانستند از این موضوع خود را جدا کنند اصلا نمی رفتند در این انزوا.
شما شخصیت هایتان را در وضعیتی قرار می دهید که می توانند تغییر کنند اما نمی کنند. انتخاب می کنند که وضعیتشان را تغییر ندهند.
بله. همه اینها بی معنی است. این موقعیت تغییر برایشان بی معنی است. در پایان ایوانف دختر به ایوانف می گوید:من دارم می روم اما اگر تکان بخوری نمی روم اما ایوانف از تکان خوردن وحشت دارد. همین وحشت باعث می شود هیچ کاری نکند. حتی ایوانف پی می برد به همان میزان حرکتی که کرده و عاشق شده هم اشتباه کرده است. به نظرم هر چه بیشتر دارم توضیح می دهم بیشتر در باتلاق بدبینی فرو می روم.نه؟
گفتم که اشکالی ندارد. بسیاری از هنرمندان خوب دنیا بدبین بوده اند!اما با شناختی که از شخص شما دارم می دانم آدم بدبینی نیستید. آدم منفعلی هم نیستید وگرنه اینهمه میان فرم های مختلف تئاتر سرک نمی کشیدید. فقط کنجکاوم بدانم ریشه این بدبینی کجاست.
در روانشناسی می گویند آنکه داد می زند بیشتر از همه ترسیده است. وقتی تو زیاد حرکت می کنی یعنی زیاد از سکون می ترسی. برای من که خیلی زود از یک فرم خسته می شوم و زود دچار یکنواختی می شوم ایوانف کار می کنم چون از ایوانف شدن وحشت دارم.
پس آنچه از آن می ترسید را بروز می دهید و در روانشناسی یعنی قابلیت تبدیل شدن به آن در شما زیاد است اتفاقا.
دقیقا. برای همین من فهمیدم نباید مردم را از منظر جامعه شناسی یا روانشناسی نگاه کنم و مثل اینکه از بالای چاه دارم به مردم نگاه می کنم رفتار کنم و برایشان دل بسوزانم. من چاهی می کنم و می روم پایین. بعضی وقت ها هر چه بیشتر چاه را می کنی و به آب نمی رسی مجبوری بعد بلندتر داد بزنی تا صدایت را بشنود. برای من سالگشتگی کندن چاه و رو به رو شدن با هر چیزی است که آن پایین است. رو به رو شدن با دوره ای قبل این دوران که سرم شلوغ بود . از طرفی هم نمی خواستم نستالژیک شوم. یعنی نمی خواستم تصویر نستالژیکی از جوانی ام بدهم. چون معتقدم نستالژی خودش بدبینانه تر از نگاه من است. من درباره سکون می گویم اما نگاه نستالژی می گوید گذشته بهتر بود.
به نظرم باید گفت یکی از رازهای موفقیت شما این است که خودتان را ارائه می دهید.
به خاطر همین برای من عجیب است دوستانی می گویند چند طرح در کشو میزشان دارند. من همیشه کشو میزم خالی است. به هر جهانی فکر کنم اجرایش می کنم و تا رها نشوم نمی توانم بروم دنبال کار دیگر. بیشتر برایم تئاتر کارکردن شاید هنوز رها شدن از یک معضل شخصی است.
یکی از مواردی که بعد از دیوار چهارم به کارهایتان اضافه شدو در این کار پر رنگ بود داستان تکرار است. فلسفه این تکرار چیست؟
بعضی وقت ها که شما دور یک میدان می چرخید و راه را پیدا نمی کنید یک بار دیگر آن را دور می زنید تا راه جدیدی پیدا کنید. برای من چرخیدن دور خود برای پیدا کردن این راه استولی کم کم تبدیل به گرداب می شود. در واقع به مرور این اینرسی چرخش ایجاب می کند که میل به ماندن در دایره حفظ شود. این هم ترس دیگری است که در من است. اول چرخیدن دور خود یک جور معطلی برای پیدا کردن راه است اما از یک جایی تبدیل می شود به خود زندگی تا جایی که هدف اصلی گم می شود.
در سالگشتگی این تکرارها از طرفی برای خودم بازکردن کند و کاو در خاطره نمایش رقص روی لیوان ها بود. اینقدر این خاطره دور بود که پیدا کردن اینکه کدام نفر کدام دیالوگ را می گوید تبدیل به فرم شد. یک عدم قطعیتی را در متن آن کار برایم آورد. عدم قطعیت به سرچشمه متن. من بعضی وقتها که کارهایم را نگاه می کنم واقعا یادم نمی آید فلان جمله از کجا به ذهنم رسید یا کدام خاطره را در من زنده می کند. حتی گاهی متنی که می نویسم را از فاصله نوشتن تا رفتن سر تمرین یادم می رود. اولین بار که بازیگرها آن را می خوانند شکه می شوم که من این را نوشتم؟ برایم غریبه می شود. از جایی به بعد این حس را در خودم زنده نگاه داشتم. مثلا سر روخوانی برای حفظ کردن متن توسط بازیگرها نمی روم. در این کار یک جایی هست که با یک دیالوگ از وضعیت حال دو شخصیت خارج می شویم و وصل می شویم به نمایش. و بعد از چند جمله تماشاگر می فهمد همه چیز جور دیگری دارد تکرار می شود. برایم مهم بود در مواجهه با آن شگفتی باشد و ساختگی نباشد. این حالتی که دارم کمک می کند این حس را دریافت کنم.
راستی چرا صحنه "هپ"در نمایش رقص روی لیوان ها را انتخاب کردید؟
شمردن و عدد بعد از این کار به نوعی در کارهای دیگرم هم تکرار شد. برایم شمردن عدد یک جور پلی است برای رفتن از یک جهان به جهان دیگر. بعد هم اینکه به گمانم خیلی ها صحنه "هپ"در آن نمایش را به یاد داشتند.
باز هم بر می گردم به سوال اول. با همه توضیحاتی که دادید مطمئنید دلیل دیگری برای زنده کردن شیوا نداشتید؟
راستش بر می گردم به همان جمله که مرد اول نمایش می گوید. اینکه واقعا حیف شد شیوا را در متن کشتم .جالب بود ببینم در این 12 سال چه می کند. به نظرم شیوا ته تاریکی را ندید.
یعنی زنده اش کردید ته تاریکی را ببیند؟
او موقع در 23 سالگی فکر می کردم ته تاریکی وضعیتی است که شیوا دارد. خانه ای ندارد و ... برایم آن زمان ته تاریکی آن بود.حالا....نمی دانم.