(مردی عرب در حالی که گودالی کوچک برای زنده به گور کردن دختر تازه متولد شده اش کنده در جواب التماس های زنش او را کتک می زند که خود تو هم مایه شرمساری هستی. زن به پای مرد می افتد که بگذار این یکی زنده بماند و او زن را هل می دهد و او بی هوش می شود. مرد خیره به جسم بی جان زن نگاه می کند و صدایی می شنود. برمیگردد. پیامبر (در نوجوانی) کودک را از چاله بیرون آورده و برایش زنگوله ای تکان تکان می دهد)
مرد عرب: تو کیستی؟
پیامبر: دختر شماست؟ (مکث) چه چشم های زیبایی دارد.. درست مثل چشم های شما.. کاش عمرش دراز باشد و فرزندان زیادی بیاورد.. تا چشم های شما برای همیشه در زمین باقی بمانند.
پیامبر کودک را به دستان پدرش می دهد.
مرد عرب خشکش می زند. انگار تازه زیبایی های فرزندش را دیده است. مادر به هوش آمده سراسیمه به سمت پدر دویده و کودک را از او می گیرد.