دین و مذهبِ اهلِ دل و عشق، روی و جمالِ یار و زیبارویان است و جلوه گاهانِ جمال. در آن دم که دمی نیست با نگاه به جرقّه هایِ آتشینِ جمالی چنان شعله های دل به گرودن می رساند عاشق، که گویی نیست گرچه هست و هست گرچه نیست:
مرا شکیب نمی باشد ای مسلمانان
ز رویِ خوب،لَکُم دینکُم و لی دینی
..........................................
شبست و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
غنیمتست چنین شب
... دیدن ادامه ››
که دوستان بینی
به شرط آن که منت بنده وار در خدمت
بایستم تو خداوندوار بنشینی
میان ما و شما عهد در ازل رفتهست
هزار سال برآید همان نخستینی
چو صبرم از تو میسّر نمیشود چه کنم
به خشم رفتم و بازآمدم به مسکینی
به حکم آن که مرا هیچ دوست چون تو به دست
نیاید و تو به از من هزار بگزینی
به رنگ و بوی بهار ای فقیر قانع باش
چو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی
تفاوتی نکند گر تُرُش کنی ابرو
هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی
لگام بر سر شیران کند صلابتِ عشق
چنان کِشد که شتر را مهار دربینی
ز نیکبختی سعدیست پای بند غمت
زهی کبوتر مُقبل که صیدِ شاهینی
مرا شکیب نمیباشد ای مسلمانان
ز روی خوب لکم دینکم ولی دینی