تیوال امین قاسمی | دیوار
S3 : 18:29:23
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
روسری هر صبح موهای تو را لمس می کند
شال خود برگیر من خیلی حسادت می کنم
نه نه از سر مکن ، ای نازنین
باد بوی موهای تو را حس می کند
چشم مردم هم نگاهت می کند
می شود اصلا بشینی خانه ات ؟
من چه بیچارم
به خورشید هم حسادت می کنم ..
به به چه پیشنهادی...
۱۷ اسفند ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ﮔﺎﻫﯽ ﺷﺐ ﻫﺎ،
ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﺖ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺁﺷﻮﺏ ﻣﯿﺸﻪ،
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺯﻣﺎﻥ ﺫﻫﻨﺖ ﺭﻭ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯼ
ﻭ ﻣﯽ ﺭﯼ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺩﻟﺖ ﭼﺮﺥ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ
ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﮔﺎﻫﯽ
ﭘﺸﺖ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ ﭼﻬﺎﺭﺭﺍﻩ ﯾﮏ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﯽ ﻭ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ ﺭﻭ ﻣﺮﻭﺭ
ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﯾﺎ ﻧﻪ از ترس تلخ بودنشون یا یاد آوری شیرنی و نداشتنشون
ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﮔﺎﺯﺷﻮ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯼ ﻭ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﯽ ﻭ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﮔﺎﻫﯽ ﺷﺐ ﻫﺎ
ﭼﺮﺍﻍ ﺑﺮﻕ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺩﻟﺖ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻩ
ﻭ ﺗﻮ
با بغض ﭘﯽ ﯾﮏ ﻧﻮﺭ ﻭﺍﺳﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ
ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺩﻟﺖ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻓﮑﺮ،
ﮐﻪ
ﯾﮏ ... دیدن ادامه » ﺁﻩ
ﯾﮏ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻖ
ﺗﺮﻣﺰ ﺩﺳﺘﯽ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻥ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻧﻮﺭ ﺭﻭ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺩﻝ ﺍﻭﻥ ﺟﺴﺖ ﻭ ﺟﻮ ﮐﻨﯽ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺯﻧﮓ ﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺻﺎﺑﺨﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﯽ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺳﺮﺯﺩﻩ ﺑﺮﯼ ﺷﺐ ﻧﺸﯿﻨﯽ ﻭ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮﺵ ﮐﻨﯽ
ﻭﻟﯽ
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻡ ﺗﻮﯼ ﻓﮑﺮﺵ
ﮐﻨﺎﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﯼ ﺩﻝ ﻣﻦ
ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﻪ
ﯾﺎ ﻧﻪ
ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺯﺕ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ
ﭘﺲ ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻣﯽ ﺷﯽ
ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺒﻮﺭ کرد
عبور از کسی که زیر خروارها خاک خوابیده است
و دیگر نیست تا دستان دل هم را بگیرید
باید بفهمیم زندگی بی رحم تر از این حرف هاست
و ساده عبور کنیم ...
به عبور عادت کنیم
زندگی خوب نیست اما هست . . .
زندگی بی رحم تر از این حرف هاست
زیبا بود...
۲۷ بهمن ۱۳۹۴
دوست خوبم آقای سید فرشید مرسی از شعر زیبات خیلی لذت بردم.سپاس و تشکر
۲۹ بهمن ۱۳۹۴
جناب هادی ماهرانی

ممنون که خواندید.

زندگی حسِّ غریبی ست
که یک مرغ مهاجر دارد

سهراب سپهری
۲۹ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

 آدم در تنهایی است که می پوسد و پوک می شود و خودش هم حالیش نیست. می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند، یکباره نگاه می کنی می بینی سوراخ شده. یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست. بیش تر آدم های دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمی پرسند چرا چنین شغلی دارند. چیزهای دیگری هم هست که آدم دنبال دلیلش نمی گردد. یکیش مثلا تنهایی است.
خیلی ها فکر می کنند که سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت در اشتباهند، وقتی سالم باشی و در تنهایی دست و پا بزنی، آنی مریض می شوی، بدترین نحوست ها می آید سراغت، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی، کاش مریض باشی ولی تنها نباشی.

" عباس معروفی/ تماما مخصوص، صفحه 153
توصیف جالبی از تنهایی به دست داده است.
بشر از چیزی که خیلی بدش می آید ، همین تنهایی ست.
درود بر شما برای این انتخاب خوب .
۲۱ بهمن ۱۳۹۴
یکباره میفهمی که یک چیزی دیگر نیست...


۲۱ بهمن ۱۳۹۴
۲۱ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از تو چه پنهون جفت جیبام رو لیس می زدی سه  تومن با احتساب پول خورده های بعد از خرید نون و کف رفته ها از صدقات می تونستی جفت و جور کنی،دادم به یه باحالی با کلی التماس و چاکرم مخلصم یه خشاب بهمن کوچیک گرفتم .کبریت هم اشانتیون برداشتم.پیرمرد بنده خدا نگران بود.چپ و راست چشم میگردوند پلیس نیاد.میگفت الان اگه پلیس بیاد ببینه آخر شبی مغازه بازه،راپورت میده فردا صبح - علی الطلوع - تعزیرات کرکره مغازه رو با پلمپ به زمین می دوزه .گفتم حاجی آخر شب چیه؟ دوازده تازه سر شب ماست.نگاهم کرد و زیر لب چارتا لیچار بارم کرد و برق ها رو خاموش.تا فحش نخورده از مغازه زدم بیرون.صدای روشن شدن کبریت، سکوت اون وقت خیابون رو شکوند.یه پک زیر لپم جاساز کردم و یه کام حبس توی سینم،سر پایین،قدم آروم ،دست سایه ام رو گرفتم و تنهایی با هم تو دل شب رفتیم. سنگ فرش ها رو نگاه می کردم.سعی می کردم پام رو فقط تو کاشی های قرمز رنگ بذارم.یه جور قرار بود بین من و پاهام که اگه کفشم از کاشی های قرمز بیرون بزنه بازی رو باختم.انگار کفشام مداد رنگی بود و می خواست هر کاشی قرمزی رو که رد میکنه هاشور بزنه،جوری که از خط هم بیرون نزنه تا آمار مسیری که رد می کنم از دستم در نره.زنگ زدم به مصطفی با هاش سر کوچه قرار گذاشتم.تا مثل همیشه هم صحبت شب هام بشه .من شب ها خیلی تنهام.
کلا شب ها ، آدم های تنها ، دو دسته ان .یه عده اون هایی که از کار صبح ، انقدر خسته می شن که شب بعد از شکر خدا ،گاهی با اه ،گاهی با بغض ، گاهی با فکر فرداشون زود می خوابن. دسته دوم،دسته دوازه شب به بعد هستن. تا ساعت دو سه شب هم خواب مهمون چشماشون نمیشه ، بگذریم که خواب با من قهر کرده و بقول امروزی ها تو" کاته "(cut )و باس نازش رو بکشم  که اونم تازه  چهار ، پنج صبح بعد از هزار تا تعارف تیکه پاره کردن بیاد تو خونه چشمام و بشینه رو کرسی پلکام.
آخ نمی دونید چه حسیه که بعد از هزار فکر جور و ناجور با صدای جیک جیک پرنده ها از ترس اینکه 3 ساعت دیگه باید بری دانشگاه و شرکت تازه بخوابی.
دختر که باشی بعد از خاموشی خونه ، میری تو رختخواب.اولش خوبه ولی بعدش جات برات تنگ میشه.بالش رو بغل میکنی و موبایل میشه پنجره ی نگاهت برای دیدن دنیا نه پریدن از اون حس و حال.چهار تا جوک می خونی و  چهل تا عکس لباس عروس و مد و فشن می بینی.گاهی هم فضولیت گل می کنه و آمار همه ی دوست و فامیل رو از لا به لای عکس ها و کامنت ها در میاری.حالت خوب نباشه میشی شاعر شب های تنهایی و با قلم قلبت شعر می گی.با کندن مو خوره های موهات تو فکر فرو می ری و خیال می کنی  و بغض می کنی و دست آخر با قطره اشکی بدون پرواز سبک می شی و می خوابی.
پسر که باشی دنیا مال توئه.با دوستات وعده گعده می کنی و با یه سیگار ،عامل آلودگی هوا می شی و یک شهر رو تعطیل می کنی.
مصطفی از دبستان تا دوم راهنمایی که الان نمی دونم بهش میگن چندم با من بود.من که از اون خراب شده که اومدم بیرون دیگه تا دانشگاه خبری ازش نداشتم تا سال اول دانشگاه که شد رفیق گرمابه و گلستان.بجا سر کوچه سر خیابون ایران بهم رسیدیم و تلو تلو رفتیم جلوی شهرداری منطقه 12 میخ شدیم به نیمکت های جلوی درش و دود گرفتیم.
بد بختیامون رو دونه دونه واسه هم صف کردیم و از هیچ چرت و پرتی برای روحیه دادن به هم دریغ نکردیم.از سیاست و اقتصاد وفوتبال بگیر تا غیبت های خاله زنکی که زن عباس آقا هم موقع سبزی پاک کردن نمیگه،گفتیم و خندیدیم.
مصی خسته وار یه کام گرفت گفت :
بیین الان درد من و تو اینه که از زندگیمون لذت نمی بریم.کل هیجان زندگیمون شده دور دور کردن و حرف و سیگار،جای سکس خالیه.این رو گفت و باز جفتمون خندیدیم.این حرفش به گروه خون ما نمی خورد اما مصطفی می خواست ببینه من چی می گم .واکنش من براش مهم بود.
ادامه داد و گفت : اینکه الان جفتمون زدیم جاده خاکی واسه اینه که تنهاییم.ببین بچه های مردم رو .ببین زندگی مردم رو . چرا من و تو باید سیگار لبامون رو گرم می کنیم ،مردم با بوسه های آتشین ؟مامانم میگه هوا سرده کاپشن بپوش یکی دیگه دوست دخترش رو بغل میکنه میگه گرم بشیم . مردم با عشقشون میرن کافه ، سینما گردش.غم که دارن مثل من و تو  توی چایی حل نمی کنن  یا توی سکوت با سیگار دود نمی کنن بفرستن هوا.با هم حرف می زنن تا خالی بشن.دردشون رو به کسی میگن که دوستش دارن.اونوقت من  شب به شب با توی سیبیل کلفت میشنم وقت تلف می کنم.می خوام از زندگیم لذت ببرم.بعد از اینکه فلانی با من تموم کرد و رفت اولش داغون بودم.الانم بهش فکر که می کنم می بینم کاش من تموم می کردم.ولی دندون خراب رو باید کند.خوشبحالت که تو تموم کردی و رفتی از اون رابطه.سر بلندی پیش غرورت.تو بردی .پرچمت بالاس. اصن نمی فهمم دردت چیه؟بعد این همه وقت یادت رفته دیگه.پس چیه این اخلاق گند و بی حوصلت.از نو شروع کن.
من که اون عوضی رو فراموش کردم.قدرنشناس بود.گور باباش.
ببین یه چیز جالب می خوام برات بگم.
راستش من الان چند وقته که با یکی دوست شدم که خیلی خوشگل و خوبه  ....
افسرده بازی و نمیشه و بیخیال رو بریز دور
ببین من رو ...
توام ... دیدن ادامه » ببین اشتباه نکن ...
تجربه داری ...
زندگی...
ببین بهت چی می گم ...
منو نگاه کن ببین...
دیروز...


گوشم صوت می کشید.نمی فهمیدم مصطفی چی می گفت.مثل رادیو یه نفس داشت حرف میزد.
حرف از رفتن و تو که میاد وسط من می مونم و وجدان خودم و هزار تا سوال بی جواب.یعنی توام  مثل الان مصطفی به این فکر می کنی که من قدرنشناسم و عوضی؟ فراموشم کردی ؟ یعنی الان کس دیگه ای جای من رو گرفته ؟ اصن فهمیدی که من رفتم تا تو راحت تر بری پی زندگیت ؟ پی درس و دانشگاهت تو پاریس ؟پی آرزوی بابات...
آخه تو رو چه به من یه لا قبا .تو دختر اوناسیس بودی و من پسر طرد شده ی خونه آقام .
یعنی فهمیدی من از اون احساس نرفتم، تو رو به زور بیرون کردم؟
اخ که بعضی رفتن ها از هزار تا موندن بدتره.میری ولی همه زندگیت رو پیشش جا میزاری و میری .کاش حداقل به چشمات عوضی و  بد نباشم... کاش ...

مصطفی : الو الو کجایی عمو .ما رو باش رو دیوار کی یادگاری می نویسیم.بگم دوستشم برای تو جور کنه ؟ خوبه ها .

من : پاشو بریم مصطفی دیره از شنبه باید شب ها زود بخوابیم تا هر شب عین روح مرده ها سرگردون خیابون نباشیم.این حرفای صد من یه عن فایده نداره پاشو حاجی دیر وقته

_مصطفی : جون مصی بهش بگم جور کنه برات ؟
مهتاب خاکپور، مرجانه و مجتبی مهدی زاده این را امتیاز داده‌اند
زیبا بود
توصیف وتصویرسازیتون خیلی خوبه
۱۶ بهمن ۱۳۹۴
افرین...

۲۱ بهمن ۱۳۹۴
منم تنها به عنوان داستان خوندم ...
متنی هم که نوشتم تحت تاثیر داستان کوتاه شما بود...
خورده ای به شما نگرفتم...کلی گفتم

شعر دوست داشتنی ای بود و خوب توصیفش کردین.
۲۱ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با ترسی عجیب دست جیب هایم را می گیرم تا در زندان خیال خود گم نشوم.
خیابان های خاطراتم را متر می کنم تا یادم نرود روزی منتظر سیلی باران بر صورتم بودم تا رحمت خدا را یادآوری شود ولی حتی صدای ساعت ، در سکوت شب ، ساکت ماند تا قانون انفرادی در دنیا نقض نشود.
تا یادم نرود در هیاهوی روزگار و شلوغی افکار باز تنهایم.
اما یادم مانده است که  تلخی ها و بد های امروز ارزش و لذت خوبی های دیروز و فردا را دو چندان می کند.
و این راز اصلی زیستن است . . .

زیباست
۰۶ بهمن ۱۳۹۴
سلام جناب آقای قاسمی، به قول دوستان: «زیباست» و «بیان و ادبیاتتان عالی ست»...
ممنونم که به «حبابهای جاویدان» من سر زدید و نظر پرمحبتتان را نوشتید...آرزوی سلامتی دارم...
۱۵ بهمن ۱۳۹۴
من چون دوست داشتم نظرم رو نوشتم نیازی به تشکر نیست.
در مورد امتیاز دادن هم گویا این 3 ستاره که زیر هر متن هست میزان امتیازی است که به نوشته میدید.که بسته به میزان علاقه ی شما از چپ به راست 1 تا 3 ستاره امتیاز میدید.
پایدار باشید
۱۶ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
 آقای دکتر شنیدم می گن یه راهی هست به اسم هیپنوتیزم.بی حرف پیش میشه کل حافظم رو پاک کنی؟
نفس عمیقی میکشه و لبخند میزنه .معلومه که سر کلاسای دانشجویی بهش گفتن وقتی مشتری میاد تو اتاقت با لبخند ازش پذیرایی کن تا بهت اعتماد کنه دفعه ی بعدم خریدار حرفات باشه.منتظر شد من ادامه بدم.چیزی نگفتم.خودکار با کلاس مارکش  رو روی میز گذاشت و لم داد رو صندلی چرخانش و باز اون  لبخند زورکی مسخره رو تحویلم داد. با لحن مجله های موفقیت و راز زندگی گفت :
 _بیاحافظت رو پاک نکنیم. کاری کنیم که با خاطرات تلخ توی زندگیت کنار بیای.کدوم خاطره توی ذهنت هست که  یادآوریشون اذیتت می کنه ؟
راستش خاطرات اذیتم نمیکنه.اصن چیزی یادم نیست.

_چی اذیتت می کنه  ؟ حافظم
دید از زیر زبون نمیتونه حرف بکشه.از سر بی حوصلگی صورتش میمالونه و میگه:

_زن داری؟ نه

_تو رابطه ای هستی ؟ نه

_پس دوست دختر نداری ؟ نه

_دوست دختر داشتی ؟ آره

_چطور ... دیدن ادامه » آشنا شدی چرا تموم کردین ؟ کدومشون رو بگم ؟

_از آخریش میگی ؟

دقیق یادم نیست آخری کدوم بود.حافظم ضعیف شده چند وقته هی کلید خونمون رو جا می زارم.بعد زنگ در می زنم.کسی باز نمی کنه. عین سفارت از دیوار خونه بالا میرم.

_ایراد نداره از یکیشون بگو

تو مهمونی دیدمش.دانشجوی پزشکی بود.تنها بود.من وسط بودم.یه شلوار جین با بوت قهموه ای با یه تی شرت مشکی تنش بود.اومد وسط .خوب می رقصید.بوی دندون پزشکی میداد.توافقی تموم کردیم.همین یادم هست

_این اواخر با کی بودی ؟
با یکی دوست بودم عشق فیلم بود.فقط اسکورسیزی و نولان.یهو عاشق سریال های ترکیه ای شد.حرفای مفت من و تو  رو خریدار بود.از یه جایی به بعد دیگه فیلم که هیچی با هم اگهی بازرگانی هم ندیدیم.ولم کرد منم ولش کردم.

_اینکه ولت کرد اذیتت میکنه ؟ عصبانی هستی ؟
نه اتفاقا خوب کاری کرد.دیگه حالم از بوی سی دی و هارد اکسترنال بهم می خورد.

روی برگه یه چیزهایی نوشت و گفت : خب می گفتی ادامه بده .

 با یکی دیگه دوست بودم.سرت رو درد نیارم تصادف کرد مرد.دوستش داشتم اما خدا بیامرز آخر رابطمون بود.راهت شد از دستم.

_ببین باید کامل بگی تا بتونم کمکت کنم.

اصن تا حالا عاشق کسی شدی ؟ که نبودش اذیتت کنه ؟

آره اولین نفری که دوست شدم باهاش عاشقش بودم.دانشجوی پزشکی بود.خوشگل.موهای بلند مشکی. وقتی دومین بار توی کافه سینما دیدمش هوا بوی ترس میداد.دستام یخ کرده بود.بدنم می لرزید.پاهام سست شده بود.هی چایی رو هم می زدم.نمی دونم می خواستم چی بگم. دلم می خواست نگاهش کنم.اصن یادم نیست چطور حرف از عکس های مهمونی به دیدن فیلم های خاص خارجی کشید.
وقتی رفت هم همینطور بود.دستام حس نداشت.نوک انگشت هام یخ بسته بود.

رابطتون چطور بود؟

ما همش بیرون بودیم.هیچ جای تهران نیست که نرفته باشیم.هیچ غذایی نیست که نخورده باشیم.هیچ فیلمی نیست که ندیده باشیم.

_پس چی شد رفت ؟
نمی دونم شاید از اینکه لپاش رو گاز می گرفتم دردش می یومد آخه می خندید بهم وحشی.وحشی فحشه .شاید هم شعر هایی که براش می گفتم دوست نداشت.
شاید از من خسته شده بود.نمی دونم
دکتر اینا دلیل خوبیه که بگم دوستم نداشت و رفت؟
مثلا از من خسته شده بود.

_توام خسته شدی ؟
نه من هیچوقت خسته نمیشم

 _وقتی داشت می رفت چی گفتی ؟
 هیچی نگاهش کردم

_اون بهت چی گفت ؟
هیچی چشمش رو بست

_چه مدت با هم بودین ؟
یادم نیست.زیاد

_الان ناراحتی ؟ نه

_بیین دقیقا مشکلت چیه ؟

آقای دکتر کل زندگیه سگیم  توی حس بویاییم ذخیره شده . من با دیدن تصویر و شنیدن آهنگ داغون نمیشم یاد یه بوی خاص میفتم. اون بو توی دلم رو خالی میکنه.حالت تهوع میگیرم.میمیرم و زنده میشم.
بچه هم که بودم بوی روسری مامانم با بوی روسری دیگران فرق داشت.وقتی عمرش رو داد به شما داغون شدم اما مثل الان از زندگی کردن نیفتادم.
اما الان
توی این زمستون لعنتی
گل نرگس که می بینم
من رو یاد بوی نرگس هایی که هفته به هفته واسه سپیده می خریدم میندازه.دلم می خواد بالا بیارم.

الان دو ساله دندون پزشکی نرفتم اما هر مهمونی که میرم بوی دندون پزشکی میده .خیلی وقته که دیگه از ترس سی دی نمی خرم و فیلمی نگاه نمی کنم.رانندگی هم نمی کنم.همه راننده های شرکت واحد من رو می شناسن.
گوسفند که می کشن بوی خون میاد تو مشامم.یاد تصادفی که تو جاده چالوس کردیم می افتم.وقتی چشمش رو بست انگا دوباره عاشقش شدم.بوی موهاش.یوی خون.نگاهشم بو داشت.

بخدا آقای دکتر
من سپیده رو فراموش کردم ولی بوی موهای سپیده عصر های جمعه من رو میکشه.

بخدا آقای دکتر
من سپیده رو فراموش کردم.

خونم رو عوض کردم اما آشپزخونه و غذا بوی سپیده میده.
پوست دستام رفت از بس با آب و صابون شستمشون تا بوی دستاش رو نده.
دستام رو موقع راه رفتن تکون نمی دم چون فقط اون بود که مثل دختر بچه ها تکون میداد.

زندگیم شده فصل فصل کتابی که  داستانش رو دقیق یادم نیست.احساسم رو یادم نیست اما پر از سپیدس . زندگیم بوی سپیده میده.میشه بوی کسی رو نده ؟
دارم میمیرم ، چرا هر کس یه بویی داره ؟

-مثلا من چه بویی دارم ؟
دکتر اول حرفام بوی مجله موفقیت می دادی
الان بوی درد مشترک میدی

راهی هست که حس بویایی از کار بیفته ؟

عشق کردم

عالی بود ...

۲۷ دی ۱۳۹۴
چقدر خوب بود!!!! درود ...
۰۳ بهمن ۱۳۹۴
ممنون خانم فکری عزیز
لطف دارید
۰۴ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حال و روزم شبیه تهران است
بعد از باران
باز آلوده
علت تعطیلی ها هم
دود سیگار بهمنم بوده
درود دوست من زیباست ...
۱۱ دی ۱۳۹۴
زیبا بود
۱۲ دی ۱۳۹۴
ممنون آقای شیرین زاده

مرسی مهتاب جان
۲۷ دی ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


داستانک 2

سبز ، قرمز ، سورمه ای ، فرقی ندارد رنگ ها
صورت تو رو سری ها را زیبا می کند . . .









بعد ... دیدن ادامه » از دو هفته ، دوشنبه دوباره دیدمش.فرقی نکرده بود فقط یه هیجان خاص تو صداش و یه ترس توی نگاهش بود.به هر حال توی محله اونا بودیم. مانتوش همون مانتوی دو هفته پیش بود. یه مانتوی قهوه ای بلند ، از همونا که اخبار گویای زمان خاتمی می پوشیدن. روسری زرشکی رنگ چرک با یه گره لب شتری موهاش رو از چشمام قایم کرده بود.بهش گفتم : این موکت چیه تو این گرما تنت کردی آب می شی دختر.اونم یه نیش خندی زد و خجالتی کشید و گفت :نه خوبه ، راحتم.اصن مگه من بهت گیر می دم که چرا همش پیراهن آبی می پوشی ! سرش هم به نشانه تاکید تکون داد که یعنی منم بلدم بگم و کم نمیارم. بعدش یه نگاه بهم کرد و خندید.راست می گفت من از 10 تا پیراهنم 11 تاش آبی بود. گفتم : معلومه از خیلی قبل تر ها حواست بهم بوده ها و زبون در آوردم و خندیدم . اونم چشم نازک کرد و گفت :پررو، اگه شما هم حواست به من بود می فهمیدی که توی مغازه که هزار تا آدم میاد و میره نمیشه سرامیک بپوشم ناچارم موکت تنم کنم تو این گرماا بعله .می خواست الکی قهر کنه که نازش رو بکشم. می خواست دلبری کنه . منم بهش گفتم حالا ظریف مصوره ؟؟
- چی ؟
- موکتی که تنت کردی دیگه می گم ! ظریف مصوره ؟!
خندید و گفت دیوونه ای بخدا .دیگه اون ترس اولیه نگاش وجود نداشت ولی ذوق و هیجان صداش بیشتر شده بود.خندش خیلی خوب بود.هنوز صدای خندش توی گوشمه.مثل بچه های 5 ساله ذوق می کرد و می خندید.واسه گفتن کلمات عاشقونه خیلی زود بود ولی بهش گفتم وقتی می خندی خیلی خوشگل تری ! لپش گل انداخت و پایین رو نگاه کرد.منم چشمام دنبال نگاهش رفت و تازه چشمم به کفشاش افتاد. نمی دونم بهش چی می گن از همین کقش دخترونه هایی که بند داره و یه پاشنه یکی دو سانتی هم داره.اونام زرشکی بود با یه طرح پاپیون که جلوه خاصی به کفش هاش داده بود .با اون کفش ها.دلم براش رفت ، حیای خاصی داشت.صداش کردم و گفتم : بستنی می خوری ؟ گفت : نه نه دیر می شه باید برم.رفتیم اونور خیابون و تاکسی گرفتم برای تجریش تا سوار اتوبوس های خطی راه آهن بشیم و بریم میدان منیریه.تو تاکسی چیزی نگفت.سوار اتوبوس که شدیم تا خود منیریه رو ایستاده حرف زدیم و تنها فاضله بین ما اون میله وسط بود که مردونه رو از زنونه جدا می کرد.بعدها وقتی واسه نسترن داستان اتوبوس سوار شدنمون رو تعریف کردم گفت : "واااا یعنی ماشین نبردی !!! با اتوبوس رسوندیش ؟ تازه باعث شدی کل راه رو وایسه ". آخه سوار ماشین غریبه نمی شد.انگار یه قرار خاصی با خودش داشت.حتی قبل از اینکه ببینمش بهم گفت با ماشین نیا اینجوری راحت ترم. وقتی رسوندمش یه نگاهی بهم کرد و خیلی محترمانه گفت : مرسی که اومدی اصلا مسیر رو حس نکردم.
منم گفتم : خواهش می کنم و با نگام بدرقش کردم.هر سه چهار قدم برمی گشت نگاهم می کرد. نه اینکه عاشق و دلباختم شده باشه ها یا اینکه من خوشگل باشم و خاص نه ! فقط می خواست ببینه من مطمئن می شم رفته یا نه ! وقتی رسید دم مغازه با دست اشاره کرد که تو برو چرا واستادی.منم تاکسی گرفتم و رفتم.
قرار این بود هفته ای یک بار! یعنی اون قرار گذاشته بود هفته ای یک بار اونم دوشنبه ها همدیگر رو ببینیم
تا دوشنبه هفته بعد فقط تلفن و اس ام اس بود که بین ما رد و بدل می شد.
دوشنبه شد. اومدم سر قرار .دیر کرد.مسیج دادم جواب نداد.زنگ زدم جواب نداد. یه ربع گذشت. دیر کرده بود نگران شده بودم.یهو یکی از سمت راست سلام کرد.خودش بود.
بدون حرف پیش گفت : یه مرد باید یاد بگیره که تا حداقل نیم ساعت منتظر یک خانم باشه.انقدر زنگ زدن و مسیج دادن نداره که.اما من همین طور داشتم نگاش می کردم.مات و مبهوت نگاش می کردم.ماه شده بود. مانتوش مشکی شده بود و روسری زرشکی چرک جاش رو به یه سرمه ای داده بود که به صورت سفیدش خیلی میومد.همون گره لب شتری منتهی این بار روسریش عقب تر رفته بود.لباش قرمز تز شده بود و لپاش سرخ تر .دلم می خواست بغلش کنم و مثل یه لیمو شیرین بچلونمش.اصن مونده بودم.یعنی توقع نداشتم اینجوری ببینمش.تو حال خودم بودم که یهو گفت: " بریم بستنی بخوریم؟". من ولی نگاش می کردم . لبخند زدم و گفتم بریم اما ایستادم و باز نگاهش کردم.خندید.نگاهم رو فهمید.دخترا جنس نگاه رو خوب می فهمن.چشمای ما با اونا حرف می زنه.می دونن کدوم نگاه سنگینه رو بدنشون راه می ره و کدوم نگاه خاص و قلبشون رو می بینه.نمی شه جلوشون فیلم بازی کرد.پشت تلفن و اس ام اس و چت میشه اما چشم تو جشم نه ! حتی می فهمن کدوم نگاه داره دروغ میگه که خاص و متفاوته ! هرچند اونا همین دروغ رو دوست دارن اما دل نمی بندن.فقط یه ایراد بزرگ دارن ، یادشون میره یا نمی دونن که نگاه واقعی و خاص هم ممکنه تغییر کنه.اونایی هم که می دونن و یا با جیگرشون این قضیه رو فهمیدن دیگه زندگی نمی کنن ، امروز رو به فردا می رسونند.
آروم قدم زدیم ،می خواستم یه چیزی بگم ولی نای حرف زدن نداشتم .دلم می خواست نگاش کنم.قشنگ بود.معصوم بود.ساده بود.زیبا بود.تو این فکر ها بودم که دیدم نیست.عقب تر ایستاده بود و نگاهم می کرد.فهمیده بود گیج می زنم. بهم می خندید شایدم داشت از دختر بودن خودش و دلبری کردن حظ می برد.کنار هم تا بستنی و آبمیوه سعید پیاده رفتیم.ابمیوه فروشی سعید شلوغ بود و تو صف ایستاده بودیم تا سفارش بدیم که یهو گوشه ی پیراهن طوسیم رو کشید و پایین رو نگاه کرد و با چشماش به کفشاش اشاره کرد. " یعنی هوووو این همه که صورتم رو دید زدی دیدی کفشم رو هم نگاه کن تازه خریدم خوشگله ؟! " می خواست تعریف بشنوه و من از قشنگیش لال مونی گرفته بودم.بهش گفتم انقدر خوشگل شدی و ماه ، که می خوام بدزدمت و فقط نگات کنم.
با هیجان پرسید : سرمه ای بهم میاد ؟ آخه می دونی چیه ؟همه می گن ، چون ، من ،صورتم سفیده سرمه ای و مشکی بهم میاد.
به زور می خواست بشنوه که روسریت عالیه و مانتوی جدیدت دیگه موکت نیت و کفشت بهترینه
اما من گفتم :
سبز ، قرمز ، سورمه ای ، فرقی ندارد رنگ ها / صورت ِ تو روسری ها را زیبا می کند ...
تو چشمام نگاه کرد و ذوق کرد.
گفت : "خر شدم " و بازم مثل دختر بچه های 5 ساله با ذوق خندید.اما من ترسیدم .از خندش ترسیدم.از امید ته دلش به زندگی ترسیدم.نباید اون شعر رو می خوندم.نباید میومدم.اه چقدر راحت می شه دخترا رو ذوق زده کرد و خوشحال.فشارم افتاد.این ذوق کردنا برام آشنا بود.حس هامون با هم فرق داشت.واسه اون دوشنبه ها یه روز خاص بود اما واسه من فرقی با شنبه که دوستای قدیم رو می دیدم و شاد بودم نداشت.من حالم خوب نبود. داشتم بازی می کردم.داشتم اشتباه می کردم... من برنامه ای نداشتم.حیف بود...خیلی خوب بود...

-آقا نوبت شماست. شما چی میل دارین ؟
-من؟ ببینم تو چی می خوری ؟
-هرچی که خودت می خوری واسه منم بگیر.

ادامه دارد ...
چه داستان آشنایی....
۳۱ شهریور ۱۳۹۴
داشتم بازی میکردم ،داشتم اشتباه میکردم...
چقدر داستان خوبی بود
۰۱ آذر ۱۳۹۴
مرسی مهتاب عزیز
منتظر شعر های شما هستیم
۰۱ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من خیلی خسته هستم آقا.
خواب ... تنها خواب...
بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد ... چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟
شب از من خالی ست هلیا ....
شب از من، و تصویر پروانه ها خالی ست ..."

بار دیگر شهری که دوست میداشتم
نادر ابراهیمی

داستانک 1
تنهایی یعنی چی ؟

...سوار اتوبوس شدم و خودم رو از میله های اتوبوس آویزیون کردم.چشم چرخوندم تا ببینم کی به قیافش می خوره ایستگاه بعد پیاده بشه.اونا که اتوبوس سوارن می دونن همه جور آدمی سوار اتوبوس میشه اما مسن تر ها بیشترن و هنوز اتوبوس رو به مترو و تاکسی ترجیح میدن واسه همین با فاصله از اونا ایستادم تا تو رودربایستی با وجدانم قرار نگیرم و اگر جایی پیدا شد تعارف نکنم.دلم می خواست بشینم.خسته بودم .ایستگاه بعد طالقانی بود و خیلی ها پیاده و سوار شدن و منم سریع خودم رو یک جا کنار پنجره جا کردم و جوری که انگار لاتاری بردم با لبخند رضایت بخشی نشستم.کنار منم یه مرد میانسال با یک پیرهن مردونه و شلوار پارچه ای و موهای سیاه و سفیدی که معلوم بود به زور با دست مرتب شده ، نشست.اول کمی مسیج های گوشیم رو خوندم و بعد برای اینکه ادای آدم با کلاسا رو دربیارم که از وقتشون بهینه استفاده می کنن، کتاب صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز  رو از کیفم درآوردم و مشغول خواندن آن شدم.بیشتر از اسم گابریل گارسیا مارکز خوشم میومد تا خود کتابش.اتوبوس کم کم خلوت تر شد.
مرد میانسال کنارم ،من و کتاب رو دائما زیر چشمی نگاه می کرد.معلوم بود برای مطالعه باید عینک بزنه چون چشماش رو دائما باز و بسته و تنگ می کرد تا اسم کتاب رو بخونه. 
انگیزه ای برای حرف زدن نبود چون اون اصلا شبیه سوژه های کتابا نبود.نه پیر بود نه کروات داشت نه ریش پشمکی داشت نه حتی هیچ فاکتور خاصی که بگم یه آدم خاصه رو نداشت.معمولی بود.
دلم نیومد نگاه های کنجکاوش رو بی پاسخ بزارم،با یک لبخند جلد کتاب رو نشونش دادم.
پرسید : دانشجویی ؟
گفتم :" آره ،مثلا درس می خونیم که تو یه شرکت استخدام بشیم و با حقوق کارمندی تو این شرایط اقتصادی سر کنیم." - من بلد بودم سر حرف رو از اقتصاد و سیاست باز کنم و آخرش با تورم و اختلاس و فحش به جد آباد مسئولین تموم کنم اما- انگار این حرفم براش خیلی گرون بود . با لحن تندی گفت:" مگه چشه؟  شماهارو با همین حقوق کارمندیبه اینجا رسوندیم."
من که جا خورده بودم جوابی ندادم و با یه لبخند که تو داری چرت می گی و خبر نداری از وضع مملکت مشغول کتاب شدم.
هنوز چشمش تو کتاب بود.گفت یعنی چی تنهایی؟ اونم صد سال ؟گفتم تنهایی یه حسه یعنی ترس از  تنها بودن...یعنی اینکه اون کسی که باید باشه ، نباشه .....همینجوری داشتم می گفتم ......نفس عمیقی کشید و دستی رو پیشونی و صورت کشید و حرفم و قطع کرد و گفت : "تنهایی یعنی بعد بیست سال ، حس کنی تنها دخترت دوستت نداره"
بدنم یخ زد
نامرد بی مقدمه حرف زد ، خیلی بی مقدمه ...چه ترس بدی داره
کیش و مات شدم با حرفش
چیزی نگفتم
چیزی ... دیدن ادامه » نگفت و رفت توی فکر.شاید داشت به کودکی های دخترش و وقتایی که بغلش می کرد فکر می کرد.شاید به شیرین زبونیای بچگیش.نمی دونم این مرد هرچی بود خاص نبود ،فقط یه دل شکسته بود. یک پدر بود ، بابا بود.
دلش برای شنیدن  یک بابایی پچگانه با لبخند تنگ شده بود .تو ذهنم دنبال دلیل برای این دوست نداشتن گشتم ولی هیچ دلیلی قانعم نکرد.کتاب رو بستم و گذاشتم تو کیفم و باز خودم رو با گوشی مشغول کردم.من رو چه به صد سال تنهایی ! صد سال !!! ، من هنوز این یک سال و 8 ماه و 11 روز  نبودنش رو نفهمیدم .دلیل رفتنش.کجایی !!
کاش کتاب یک سال و 8 ماه و 11 روز تنهایی هم وجود داشت.شاید توام دوستم نداشتی.نمی دونم نمی دونم
.
.
.
منیریه جا نمونی منیریه ......
زیباست
۱۷ شهریور ۱۳۹۴
داستانک جالبی بود قلم خوبی دارید اگر بیشتر تلاش کنید حتمن داستان های بلند خوبی از قلمتان سرازیر کاغذها میشود ، دو اشتباه تایپی هم در متن موجود بود استدعا میکنم اصلاح بفرمایید ، ترجیح و اختلاس
جسارت کردم ببخشید
۱۷ شهریور ۱۳۹۴
سید بزرگوار

ممنونم عزیزدل خیلی هم لطف کردی گفتی
از بچگی املا ضعیف بود
ممنونم
درست کردم
۱۸ شهریور ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بیداری بازنده

گاهی در مسیر شلوغ زندگی اسیر سرعت گیر روزمرگی می شوی.نگاهت را از آینده می دزدی و خود را درون زندان خودت و رویاهایت حبس می کنی.قهرمان داستانی می شوی که با رشته های خیال بافته ای.هر چند خودت بهتر می دانی که با این افکار ، بازنده ی زندگی حقیقی هستی.
روزها خواب و شب ها بی دلیل بیداری،هفته ها را بدون هدف بدرقه می کنی و منتظر آمدن آن شنبه معروف برای شروع می شوی. خود را به خواب می زنی تا درد بزرگ "بی دردی" را درمان کنی...!
دلت را به یک اتفاق خاص خوش می کنی که با بذر ای کاش در فکرت کاشته ای.خواب زمستانیت در گرمای تابستان آنقدر شیرین است که گذر عمر را نمی بینی.حتی جرات دیدن خود را در آینه ی قدی نداری تا بزرگ شدنت را باور کنی.
شاید همه ی ما خواب مانده ایم !
منتظریم تا دست گرم یک دوست ، دستان یخ بسته ی زندگی ما را بفشارد و رونق بخش بازار کساد ... دیدن ادامه » اهدافمان شود.کسی که ما را از این خواب زمستانی بیدار کند.
اما این هم یک رویاست ، یک خیال خام
کسی نیست و ما تنهاییم
دیر است ، فرصتی نیست
گذر عمر را نمی بینی
دستان پدرت شبیه دستان پدر بزرگت شده است.
ساعت را خودت کوک کن و بیدار شو
این خستگی ها با خواب و بیخیالی خوب نمی شود
دیر است...
بیدار شو !
شاید همه ی ما خواب مانده ایم!
عالی بود
۰۹ شهریور ۱۳۹۴
جناب قاسمی عزیز ممنونم بابت قلم زیبایی که چرخاندید... ساده ، زیبا و تاثیر گذار
درود بر شما
۰۹ شهریور ۱۳۹۴
ممنونم خانم غضنفری عزیز لطف کردید خوندید و نظر دادید
خوشحالم که خوشتون اومده
۱۰ شهریور ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من تو را دیدم و این شروع یک حادثه شد
قلب من تیر کشید ، ماشه ای چکیده شد
دو سه سال سخت گذشت
ترکش کوچکی از جنگ جهانی تو در جان و دلم خاطره شد ...
چقدر موضوعش فوق العاده بود .
کاش در فرم ، آزادتر عمل میکردید
و خودتون رو از شر ِ وزن و عروض و گذشته ، رها میکردید . به نظرم با این محتوا ، شعر به شدت قوی و تاثیر گذاری خواهد شد ، اگر در فرم ، تجدید نظر بفرمایید .
۰۹ شهریور ۱۳۹۴
بسیار زیبا بود جناب قاسمی گرامی...
۱۰ شهریور ۱۳۹۴
ممنون خانم فکری
۱۱ شهریور ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

درباره ی گذشته ای که فراموش کردیم ، دروغ نگوییم.
(این پیام متن زیره این رو برای تنبل هایی مثل خودم که حوصله خوندن متن طولانی ندارن نوشتم .)

اینجا کلاس درس عربی نیست ، منم معلم نیستم و بر عکس از عربی چیزی نمی فهمم، ولی خوبه بدونید که کلمه " انسان " عربیه و از فعل نسی گرفته شده یعنی فراموش کردن . انسان فراموش کاره ،گذشته رو یادش میره .کدوممون زلزله تهران رو هر روز یادمون میاد ؟ یادمه شبش هم طوفان شد و همه  شب رو با ترس صبح کردند.خیلی ها یادشون افتاد که ممکنه بمیرن ، بعضی ها یاد خدا و پیغمبر افتادن و دست به دعا و توبه شدند و البته من هم فهمیدم که بدون درس خوندن میشه امتحان فردا رو 19 گرفت و دیگه درس نخوندم ودانشگاه شریف قبول نشدم.قسمت نبود ، بگذریم.
 خوبه که ترس اون شب رو یادمون رفته وگرنه هر شب از ترس زلزله خوابمون نمی برد. فراموشی یک نعمت خداست .فراموشی ... دیدن ادامه » به انسان آرامشی میده که با هیچ چیز عوض نمیشه. توی زندگی هرکس هم اتفاقاتی می افته که فراموش کردنش سخته ولی به هر حال با گذشت زمان رنگ می بازه و فراموش میشه ، مثل از دست دادن عزیز ، مثل تصادف ، شکست عاطفی ، دزدی ، قبول نشدن توی یک امتحان ( من نمره ها و استرس های کوییز هام رو یادم نیست )
خلاصه اینکه فراموشی خوبه ولی،
ولی تو این فراموشی و رسیدن به آرامش یه چیزی نباس یادمون بره اونم اینه که درباره ی گذشته به خودمون دروغ نگیم.حقیقت رو فراموش کنیم ولی دروغ نگیم.
به خودمون دروغ گفتیم به مردم دروغ نگیم.درباره ی خودمون به مردم دروغ گفتیم.درباره ی دیگران به مردم دروغ نگیم.
دروغ گفتیم طلب کار نباشیم.
طلبکار بودیم شجاع باشیم.
فراموشی به انسان آرامش میده...
زیبا بود
۰۸ شهریور ۱۳۹۴
ممنونم مرسی
۰۸ شهریور ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید