تیوال سعید حاجتمند | دیوار
S3 : 08:01:42
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
باز چرخیدی و پائیز هوایت را کرد
قهوه ی تلخ سر میز هوایت را کرد

تار موی تو که سر رفت میان بغلت
شیشه ی عطر دل انگیز هوایت را کرد

آنقدر گرم شد از آمدنت پنجره که
ایل گلی در دل تبریز هوایت را کرد

رد شدی از در و همسایه ی دیوار شدی
خلوت تیره ی دهلیز هوایت را کرد

دستهایم که به پیراهن تو وصل شدند
لب درمانده ی من نیز هوایت را کرد

کاش ... دیدن ادامه » می شد که نگویم ، تو پدیدار شدی
دور من هر کس و هر چیز هوایت را کرد
#سعیدحاجتمند
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیشب خیالت شعله بر خاکسترم زد
شلاقی از زیبایی ات را بر سرم زد

دل را کشید و با خودش هر گوشه ای برد
از خنده ات مهری به لبهای ترم زد

بیچاره احوال دلم دست تو بود و
هر کس که آمد آتشی بر پیکرم‌زد

بی آنکه در فالم غمت افتاده باشد
غم قرعه ی خود را به روی باورم زد

گفتم بیا ققنوس آغوش تو هستم
غم آمد و آتش بر این خاکسترم زد

#سعیدحاجتمند
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیشب خیالت شعله بر خاکسترم زد
شلاقی از زیبایی ات را بر سرم زد

دل را کشید و با خودش هر گوشه ای برد
از خنده ات مهری به لبهای ترم زد

بیچاره احوال دلم دست تو بود و
هر کس که آمد آتشی بر پیکرم‌زد

بی آنکه در فالم غمت افتاده باشد
غم قرعه ی خود را به روی باورم زد

گفتم بیا ققنوس آغوش تو هستم
غم آمد و آتش بر این خاکسترم زد

#سعیدحاجتمند
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کِی دیده کسی بر سر خاکم نفری را؟
ماتم زده ای؟ غم زده ای؟ چشم تری را؟

در آخر هر هفته بچیند به مزارم
یک نذری و دلواپسی مختصری را؟

یک شیشه گلاب الکی ، اشک اضافی
از شیون ظاهر زده رد و اثری را؟

یک فاتحه حتی ! بنشیند که بخواند
شاید که تسلی بدهد در به دری را؟

اندیشه ی این وصف مکرر که چه کردی
یاد آوری درد بد بی پدری را

ازحادثه ... دیدن ادامه » هایی که نه خواهر و نه مادر
یا اینکه برادر نشنیده خبری را

ای عابر پس کوچه ! تمنای چه دارم؟!
یک لحظه بیایی بزنی پشت دری را؟

شاید که شبی سایه ی پروانه بسوزد
روشن کند این ثانیه های سحری را

بر خاک خودم فاتحه ای ساده بخوانم
پیدا بکنم راه جدید سفری را

بی منت این جامعه ی غرق تمدن
بی منت قلبی که بخواهد نفری را...
#سعیدحاجتمند
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمی که مرده دیگر عود می خواهد چه کار؟
بوته ی خشکیده آب و کودمی خواهد چه کار؟

مانده در راهی که در برف خزان درجا زده
جای آتش بوی تلخ دود می خواهد چه کار؟

چشم این شب گریه هایم توی چشمت خیره شد
وصف حالم شعر غم آلود می خواهد چه کار؟

در ازای خون خود چیزی نمی خواهد دلم
عاشق و دلواپس تو سود می خواهد چه کار؟

قلب من از سینه بیرون رفت و دیدم نیستی
در نبودخنده هایت بود می خواهد چه کار؟

بعد ... دیدن ادامه » تو دنیا برایم قبر احساس من است
آدمی که مرده دیگر عود می خواهد چه کار؟

#سعیدحاجتمند
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مثل یک فرفره ام که می چرخد
روی دستان نیمکت چوبی
خسته از چرخشی که خواهد مرد!
بر سر من چرا نمی کوبی؟

مشت خود را چرا نمی کوبی
بر سر خاطرات غمگینم
از تو یک نقطه در دلم مانده
من ولی غیر خط نمی بینم

دور خود نه به دور تو دائم
در طواف و تلو تلو بودم
ازتو کلی عقب ولی گاهی
از خیالات خود جلو بودم

دست ... دیدن ادامه » هایم در انتظارت بود
تا که شاید به دامنت برسد
التماس نفس به هر بادی
تا به دروازه ی تنت برسد

آرزو ، اتفاق خوبی بود
فکر کردن به این که تو هستی
ناگهان نوبتم به سر آمد
آرزو را به روی من بستی

من همان فرفره ام که می گفتم
لحظه ی چرخشم به سر آمد
مثل مستی که آخر شب را
گیج و پاتیل و بی خبر آمد

قدرتی توی دست و پایم نیست
روی میزت تلو تلو خوردم
آمدم تا به مرز آغوشت
در سقوطی که تا زمین بردم

پرده ی آخر است و می دانم
دور میزی و بی تو می میرم
می خورم بر زمین و بعد از آن
تکه چوبی بدون تفسیرم

می روی از کنار من راحت
غافل از این منی که جا مانده
روی سجاده ی دلم ردّ ِ
دستهای زنی ، که جا مانده

رفتی و روی خاک افتادم
زیر میزی که در مسیرت بود
آه ! دختر ! چرا نفهمیدی؟
قلب چوبی من اسیرت بود

#سعیدحاجتمند
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خندیدی و از خنده ی توجنگ به پا شد
دل دادن و دل بردن و نیرنگ به پا شد

از رونق هر دانه ی اشکی که گرفتی
اطراف دلت خنده و آهنگ به پا شد

گفتی که غریبی و کسی دور دلت نیست
یک دفعه در ِخانه ی تو زنگ به پا شد

تا صحبت دل بردن تو قافیه آورد
تیمور دلم با غزلی لنگ به پا شد

ققنوس دلم اهلی بام هوس توست
از دست غمت سوی دلم سنگ به پا شد

کی ... دیدن ادامه » می شود اینگونه در این کوچه نخندی
از بس سر خندیدن تو جنگ به پا شد!

#سعیدحاجتمند
امیرمسعود فدائی، کاوه علیزاده و تیلا بختیاری این را امتیاز داده‌اند
سعید جان خیلی خوب شعر میگی، احسنت.
فقط یه جاهایی یه اشکالات کوچک عروض و قافیه در شعرهات هست، شعر قبلیت هم خیلی خوب بود منتها دو سه تا اشکال کوچیک داشت. جسارت می‌کنم و عرض می‌کنم اگر قبلاً عروض و قافیه نخوندی یه جزوهٔ کوچکش رو از اینترنت دانلود کن و مطالعه ... دیدن ادامه » کن. چون انقدر مضمون و قالب رو خوب انتخاب می‌کنی و به سرانجام می‌رسونی حیفه مثلاً یکی دو هجای اضافه کار رو خراب کنه. بازم ببخشید بابت اطالهٔ کلام.
۲۱ مهر
ممنونم آقای فدایی عزیز.اطاعت امر میشه
۲۲ مهر
سلامت و موفق باشی.
۲۲ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بی نهایت بودنت را دوست داشت...
کور بود و دیدنت را دوست داشت...

خود خزان بود و خیالش برگ ریز،
غنچه های دامنت را دوست داشت...

لحظه های بودنت را بو می کشید
بینوا عطر تنت را دوست داشت...

هیچ کس راهی به قلبت وا نکرد
او دل ِ از آهنت را دوست داشت...

آه از وقتی که می چرخد تنت
این مدل رقصیدنت را دوست داشت...

لرزش ... دیدن ادامه » لب روی لب رو می سرود
دوست دارم گفتنت را دوست داشت...

واژه ها مشغول توصیفت شدند
در غزل چرخیدنت را دوست داشت...

مرد شاعر!در هوایت غرق شد
او خیال ِ بودنت را دوست داشت...

#سعیدحاجتمند
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
راضی ام من به رضای تو خداوند! بس است!
از تقلای اضافی به خدا خسته شدم
چهل سالی شده که روز و شبم مثل هم است
چهل سالیست که از سمت دهان ، بسته شدم

حرف هایی است میان دل در مانده ی من
که پس نهر نگاهم به رسوب آمده اند
تار موهای سپیدی که نفهمید کسی
وسط فرق من غمزده خوب آمده اند

مثل یک رسم قدیمی که نمی دانم چیست
می دوم دور خودم تا که به جایی برسم
گوش را تیز نگه داشته ام تا شاید
در دل غرق سکوتم به خدایی برسم

وقتهایی ... دیدن ادامه » که من و آینه تنها شده ایم
دیده ام مثنوی درد به من آمده است
بد نشد خط و چروکی که به صورت دارم
پیش مردم صفت مرد به من آمده است

کار خوبی است نگهبانی یک باغ ، بله!
کار خوبی است به آن شرط که آفت نرسد
گل قشنگ است به شکرانه ی گلدان اما
کاش می شد که تبر حین ضیافت نرسد

اینکه من مضطربم ، آه ! دلیلش این است
زخم کاری به دل خسته ی گلدان زده ای
گل و گلدان نفس باغ خیالم بودند
پس چرا برف به تصویر بهاران زده ای؟

مدتی هست که احوال گلم مضطرب است
مدتی هست که گلدانِ تنش می لرزد
آه تقدیر بگو ! قیمت دردم چند است؟
جان بخواهی بدهم ، می دهم و می ارزد

زندگی رسم خوشایند نبوده است، ببین!
زنگ تفریح کمی بین مصائب بودی
گل و گلدان غزل های مرا رنجاندی
یارب انگار توهم یکسره غایب بودی

باغبان زنده بماند ، غم گل می کشدش
کاش می شد که مرا جای گلم می بردی
می کشیدی تن تبدار مرا روی زمین
پس چرا هیچ نکردی؟ تو مگر می مردی؟

چند سالی است که از خویشتنم بیزارم
روزگاری است که با مرثیه ها بسته شدم
چه بگویم به تو یارب که تو کاری بکنی؟
از تمنای زیادی به تو هم خسته شدم

#سعیدحاجتمند
@saeed.hajatmand.t
در اینستا منتظرتان هستم
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب عجب آرامشی دارم،غیر از خیال تو خیالی نیست
عکس تو قاب چشم هایم شد، یعنی به جز دوری ملالی نیست

شعر و شب و این قهوه و فنجان، تا آخرین بیت از تو می نوشم
در طالع فنجان من افتاد ، زیباتر از خواب تو فالی نیست

حس تو وقتی در خیالم هست ، انگار از هر وحشتی دورم
بیزارم از وا کردن چشمم ، غیر از خیالت حس و حالی نیست

حالا منم یک آدم شیدا ، مردی که دستش پیش تو رو بود
مردی که غیر از چشم های تو ، در عمق چشمانش سوالی نیست

هی می روم ، هی می روی گاهی ، تقویم تکرار مکرر هاست
این لعنتی را پاره خواهم کرد، خیری میان این توالی نیست

ای ... دیدن ادامه » ماه بانوی غزلهایم ، از تو نوشتم از تو که دوری
می خواستم پیش دلت باشم ، افسوس این شبها مجالی نیست

در خواب آمد چشمهای تو ، تا خواب چشمم را به یغما برد
حالا شب و بیداری و قهوه ، باچشمهای تو - عالی نیست؟

#سعیدحاجتمند
#برای_همسر_عزیزم
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نا امید و اسیر ویرانی ، مثل برگی که از درخت افتاد
روی او تا که پلک را بستی، پادشاهی به زیر تخت افتاد

گاه گاهی تلو تلو خورد و پرسه زد در خیال آغوشت
ناگهان عاشقانه اش گم شد،روی این پله بی تو سخت افتاد

مثل فالی میان یک قهوه ! تلخ و تاریک ناگهانی بود
نحس مطلق به لطف یک فنجان، مثل بختک به روی بخت افتاد!

باختش در قمار تو مثلِ ، نوکری که لباس ها را شست
تا که آمد به خانه برگردد،باد چرخید و بند رخت افتاد

راه می رفت و با خودش می گفت ''من نباید مزاحمش باشم
قسمتم بوده این جدایی ها،مثل برگی که از درخت افتاد''

#سعیدحاجتمند ... دیدن ادامه »
#عاشقانه_ها_و_گلایه_ها
@saeidhajatmand
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
سلام
زیباست
۲۲ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پشت دیوار شهر من،جایی
شاخه ی بید پیر پیدا بود
لای آن شاخه های تو در تو
رد پای بهار و رویا بود

مثل کوهی که ریشه در خاک است
استوار و صبور وپابرجا
باد وحشی میان آغوشش
خالق بی بدیل یک رویا

می شد از لا به لای هر برگش
قصه ای عاشقانه را سر داد
زیر بال پرنده ای لغزید
قاصدک را به آسمان پر داد

بید ... دیدن ادامه » مجنون قصه ام اما
در دلش رد پای دردی بود
رد چاقوی مانده بر قلبش
یادگار خزان سردی بود

یادگاری به لطف یک عاشق
طرح قلبی که مشترک مانده
نیمه شب رد سوزش دائم
مثل زخمی که در نمک مانده

زخم تیغ خیال آن عاشق
هی مکرر به قامتش می خورد
زیر تیغش به قصد دل بردن
نقش دردی به شوکتش می خورد

در خیالات خیس و تبدارش
درد او آشنای تیغش بود
درد او یک درخت افتاده،
نعش پوسیده ی رفیقش بود

روزگاری که هم نشین بودند
پشت دیوار این خراب آباد
شاخه در شاخه دست در دست و
رقص دائم میان دست باد

نیمه هایی که مثل هم بودند
خوابشان روی شانه ی هم بود
این یکی جای آن یکی می مرد
اختلافات بینشان کم بود

سالها اتفاق تکراری
هر بهاران جوانه کردن ها
فصل پاییز و دامن رنگی
رقص دستان و شوق گردن ها

ناگهان آسمان حسودی کرد
بادوحشی به خوابشان آمد
دست طوفان شب تبر در دست
این بلا در دل خزان آمد

ریشه از خاک خانه اش دل کند
با تنی خسته بر زمین افتاد
بید اول ولی میان خواب
روی دستان دوست لم می داد...

شاخه هایش شکست و خاکی شد
برف آمد نشست بر رویش
روی آغوش خاک دفنش کرد
شاخه های شکسته هر سویش

روزها آمدندو روزها رفتند
رد پای جوانه ها پوسید
خواب را از خیال خود رد کرد
مرگ را دید و خاک را بوسید

ذره ذره زمین که گرمش شد
بید اول به جنب و جوش افتاد
چشمهایش هنوز برفی بود
باد وحشی که از خروش افتاد

داشت دنبال شاخه ای می گشت
تا که خود را به او بچسباند
مرگ تاریک همنشینش را
در زمستان و شب نمی داند

شاخه هایش به هیچ می خوردند
در دلش اضطراب پیدا شد
چشمها را که ناگهان وا کرد
بغض دیوانه در دلش جا شد

داد می زد چرا چنین کردی
باد وحشی ِ مست ِ دیوانه
من چه کردم که این چنین کردی
خانه ام را شبانه ویرانه؟

نیمه قرنی گذشت و برپا ماند
روی نعشی که پیش پایش هست
عشق را از جوانه اش خط زد
درد اما همیشه جایش هست

روی نعش درخت افتاده
زیر چتری که بید می گیرد
پاتوق دنج شهر عشاق است
تا زمانی که بید می میرد

قسمتش بوده تا که اندامش
تخته ی ثبت عاشقی باشد
تیغ و تیر و دو قلب یا حرفی
نقش بی ربط عاشقی باشد

بی صدا ، در سکوت می خواند
زیر لب خاطرات سردش را
سالها پشت هم گذشتند و
رهگذاری ندید دردش را

پشت دیوار شهر من، اینجا
مدفن خاطر درختی هست
ایستادن کنار دلدار ِ
بر زمین مانده کار سختی هست...

#سعیدحاجتمند
#عاشقانه_ها_و_گلایه_ها
@saeidhajatmand
قاصدک، علیرضا بابایی و مجتبی مهدی زاده این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد توشرح حال من هر شب
بوی خون و جنون و غم دارد
دفتر شعر گوشه ی کیفم
اشک من را دوباره کم دارد

خانه لبریز حس تنهایی
سقف و دیوار آن ترک خورده
قاب آیینه ای که رو در رو
درخیال نگاه من مرده

چشم های چراغ خوابم هم
مثل هر شب اسیر خوابت بود
قطع و وصل مداوم نورش
گوشه ی کوچک از عذابت بود

خاطراتم ... دیدن ادامه » شبیه آن چوبِ
کهنه ای شد که موریانه زده
ناگهانی که بی تو می ریزد
روی بغضی که توی خانه زده

تا قلم را به دست می گیرم
جوهرش از نگاه می ریزد
جای نفرین ولعنت ِ دائم
پشت هم اشتباه می ریزد

عکس تو بافه ی خیالم را
با دو چشم خمار می بندد
عنکبوتی که روی افکارم
توی این خانه تار می بندد

یک مکعب اتاق خوابم بود
یک مکعب که بی تو من را کشت
نقطه ضعفم تو بودی وماندی
چشم اسفندیاری ِ زرتشت

روبرویم نشسته ای گویی
روبرویت منی که تنهایم
تیر خود را رها بکن بانو
من که با چشم باز می آیم...

شرح حال من و شب و چشمت
عاقبت از همیشه می افتد
این که هرشب تو فاتحم باشی
یک شبی از کلیشه می افتد

یک شبی می رسد در این دفتر
هی به چشمان تو نپردازم
درقماری بدون تو شاید
واژه ها را دوباره می بازم

واژه هایی که بی تو بی معناست
مثل سبک مدرن نقاشی
در اتاقم دوباره می پوسم
کاش می شد شریک من باشی

کاش می شد مکعبم با تو
معنی شور و عاشقی می داد
در جواب سوال آیینه
پاسخی ناب و منطقی می داد

جای میز ِشکنجه گاه من
چشم تو همنشین داغم بود
کاش می شد همیشه می ماندی...
عطر تو در دل اتاقم بود.

#سعیدحاجتمند
#عاشقانه_ها_و_گلایه_ها
@saeidhajatmand
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تا چشمهای ناز تو بیدار می شود
یک جفت ماه تازه پدیدار می شود

هر شب تو را توی دلم جار می زنم
تصویری از چشم تو تکرار می شود

گاهی نهان می شوی و رو نمی کنی
آن لحظه ها بی تو دل آزار می شود

از خاطرم می روی و حس نمی کنی
دارد به تو این همه اصرار می شود

با رفتنت توی دلم خار می رود
بی حس تو کار دلم زار می شود

شب ... دیدن ادامه » می رسد ، خانه ی خالی،خیال تو
هر ساعتی نام تو تکرار می شود

لعنت به این آینه هایی که بی تواند
لعنت به هر آینه که تار می شود

برای همسر عزیزم
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در اتاقی به حجم اندوهم
گردنم روی سینه ام خم شد
وحشتی در دلم وجود آمد
ذهن من خالق جهنم شد

رقص غمگینِ خاطراتی تر
تیک و تاکی غریب و تکراری
باز هم صحبت از خیالت شد
زیر آوار چهار دیواری

چهره ات در میان افکارم
مثل اسبی که تازه رم کرده
بغض وحشی میان چشمانم
باز هم چای تازه دم کرده

مرد ... دیدن ادامه » بود و سکوت و گهگاهی
سقف دردی که بر سرم می خورد
تیر چوبی،طناب با یک میز...
تیغ هم روی باورم می خورد

نور شمع و قلم ،چه باید گفت
از شب و از خیال تکراری؟
صبح فردا دوباره میبینی
اعترافات زیرسیگاری

دیدنت اشتباه سختی بود
عاشقی اشتباه محرز تر
داده ام ای کویر بارانی!
پای تاوان اشتباهم سر

مانده ام بین چهار تا دیوار!
کوچه هایی که بی تو بن بستند
هر طرف می روم در و دیوار
راه را روی باورم بستند

باز دارد میان این وحشت
یاد تو اتفاق می افتد
راست می گفت علیرضا آذر:
"اتفاق از اتاق می افتد"

#سعیدحاجتمند
#عاشقانه_ها_و_گلایه_ها
@saeidhajatmand
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


یادم نمی ره اخم چشماتو
کاری که با حال دلم کردی
گفتم حواست باشه یک روزی
شاید بخوای یکدفعه برگردی

کی فکرشو می کرد برگردی

فهمیده بودی عاشقت هستم
فهمیده بودم کوچ چشماتو
رو کرده بودی دست آخر رو
رو شد برای من که نامردی

کی فکرشو می کرد برگردی

دیدم ... دیدن ادامه » دلت پیش یکی مونده
دیدم که اشکامو نمی دیدی
راحت منو ول کردی و رفتی
فهمیده بودم با دلم سردی

کی فکرشو می کرد برگردی

روی دلم تاول زدی هر شب
چشمامو از آیینه دزدیدم
شاید نبینم رد ِ پاهاتو
وقتی تو قلبم ریشه ی دردی

کی فکرشو می کرد برگردی

کی باورش می شد منو کشتی
کی مثل من دلواپست می شد
احساس من رو گردنت مونده
کاری که دیگه با خودت کردی

کی فکرشو می کرد برگردی

موی بلندت رو نمی بافی
ابروکمونت رو نمی گیری
رنگی نمونده روی اون لبهات
باور ندارم این همه زردی!

کی فکرشو می کرد برگردی


حالا بشین یک گوشه تو خلوت
باید بمیری تو‌خیال من
کی گفته از من می شنوی اینو
«بخشیدمت با اینکه نامردی»

کی فکرشو می کرد برگردی


#سعیدحاجتمند
۱۹ بهمن ماه ۹۴

قاصدک، امیر هوشنگ صدری، امید فرجی و حسن حسینی این را امتیاز داده‌اند
آقا سعید، عالی بود*
۲۷ تیر ۱۳۹۶
ممنونم آقای صدری عزیز
۲۷ تیر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سخت است که زیر جمله هایش
هر لحظه ترک گرفته باشی
تا نوبت هم کلامی اش را
با دوز و کلک گرفته باشی

احساس تو را به خود نبیند
وقتی که خودت خدای عشقی
در مکتب عاشقانه هایش
هی نمره ی تک گرفته باشی

او عابر کوچه ی خیالش
تو ، آه ِ کشیده ی پر از غم
در پنجره ی خیال پاییز
یک شیشه ی لک گرفته باشی

هر ... دیدن ادامه » روز میان پیچ کوچه
دنبال حضور او بگردی
او گفته نمی رسد مگر که
یک نعش کپک گرفته باشی

مرگ است دوای عشق پاکت
مرگ است فقط همیشه وقتی
درپاسخ عاشقانه هایت
تنها به درک گرفته باشی!

از روی ترحم و به ظاهر
یه فاتحه روی تو بخواند
غافل که تو از خودت گذشتی
بی آنکه کمک گرفته باشی


سخت است خدا ! همیشه سخت است
داغ عطشش به دل بماند
سخت است که حکم تلخ قسمت
از دست فلک گرفته باشی

#سعیدحاجتمند
#عاشقانه_ها_و_گلایه_ها
امیر هوشنگ صدری، زهره عمران و امید فرجی این را امتیاز داده‌اند
باریکلا،مرسی*
۲۶ تیر ۱۳۹۶
ممنونم بزرگوار
۲۶ تیر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید