مُردهی یک مَرد بودم با دو مَرگ... (سیرانو دو بِرژراک- ادمُن رُستان- ترجمهی بیژن الهی)
[هیچ بخشی از کار در این یادداشت، لو نمیرود.]
مرگ درون پادگانی پرسه میزند، پادگانی بیمکان، بیجغرافیا و حتی بیزمان (تک اجرای اول دانشگاهی که دیدم در زمان معاصر بود و زمانِ اجرای بعدی قبل از انقلاب) مرگ(هایی) آکنده از رمز و راز. اما مرگ به تدریج اهمیتش را از دست میدهد، هر مرگ راز جدیدی را کشف میکند که راز مرگِ قبل را کماهمیت جلوه میدهد. تَعدّد فجایع، مرگ را به واقعهای عادی بدل میکند و حال مرگِ یک سرباز بیاهمیتترین اتفاق یک پادگان میتواند باشد.
«لانچر 5» انتهای دنیاست، جایی که زمان معنایش را در آن از دست میدهد، جایی که ثانیهها هیبتی غولآسا دارند و پشت سر گذاشتن هر ثانیه، جنگی خارج از ارادهی سرباز است. لانچر 5 ترسیمِ دقیق و باظرافتِ فضایی زمخت است، فضایی که قرار است «مردی» را به پسربچههایی کم سنوسال بیاموزد اما در عمل مردی را از آنها میگیرد. پادگان در ازای گرفتنِ این مردی به آنها چه میدهد؟ شاید کابوسهایی آمیخته به مرگ و تباهی.
تصویر و تصوّری که تا پیش از این در مورد پادگان و سربازی داشتهایم با متنی دقیق و بیرحم و با جزئیات، به طور کامل دگرگون میشود. لانچر 5
... دیدن ادامه ››
با جسارتی کمتر دیده شده، بینندگانش را به دلِ مکانی ممنوعه میبرد، مکانی به ظاهر مردانه و عاری از زنانگی. حال مکانی که همواره با تعاریفی اغراقآمیز و تحسینآمیز در باب تقدسش توصیف میشده است، به یکباره بکارت خود را از دست میدهد. لانچر 5 تلاش این مکان، برای رفع اتهام از خود و عادیسازی شرایط است. تلاشی برای اعادهی حیثیت از خود؛ و در این راه، مرگ یک سرباز چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟
کارِ مسعود صرامی و پویا سعیدی را باید دید، در هیاهو و شلوغی جشنوارههای دانشجویی معمولاً فرصتی برای تعمق و پی بردن به لایههای زیرین آثار باقی نمیماند و حال فرصتِ مناسبی است که در اجرای عمومی، لانچر5 را از نو کشف کرد.