سردی و انجماد:کاوش در استپ های احساس
کتاب « معرفی زاخر-مازوخ :سردی و امر قسی»(Présentation de Sacher-Masoch: Le froid et le cruel)اثر ژیل دلوز هم چنان یکی از بهترین مورد پژوهی ها در جسارت مثال زدنی اش برای فهم آثار مازوخ و خود مازوخیسم بالینی است(ترجمه ی نادقیق عنوان انگلیسی اثر،Masochism: Coldness and Cruelty [«مازوخیسم :سردی و قساوت»]،بیش تر بر خود مازوخیسم تکیه دارد تا فهم مازوخیسم از طریق مازوخ که دلوز در پی آن است،اما ترجمه ی اسپانیایی به درستی عنوان اصلی دلوز و معانی ضمنی آن را منتقل می کند.)اهمیت این اثر در مطالعه ی بالینی مازوخیسم از طریق ادبیات برای رسیدن به نگرشی نو درباه ی آن،آن چه دلوز رویکرد«انتقادی و بالینی» می نامد،یعنی رسیدن به تحلیلی بالینی از طریق کنشی مانند نقد ادبی، در میان انواع بررسی ها و خیل نگرش های روان کاوانه ،ادبیاتی و فلسفی در مورد این مسئله بی نظیر است... در قیاس با پژوهش های ژرژ باتای یا پیر کلوسوفسکی و حتی موریس بلانشو که دلوز گه گاه در مورد آثار ساد در این اثر به آن ها ارجاع می دهد...سنخ شناسی زنان در آثار مازوخ و تفکیک میان سه گونه زن در رمان های او،در حقیقت شکلی از کاوش تاریخی و فلسفی در تحول جایگاه زنان در تاریخ بشری نیز هست.این تبیین در واقع تحلیلی شگرف از تاریخ تحول عقل-اندیشه ی یونانی به جهان مدرن را نیز در بر می گیرد:«زن رویایی در آغاز رمان ونوسِ[مازوخ]،نوستالژی رمانتیکی را برای جهان گم شده ی یونانیان در کلام خویش اظهار می دارد:"شمایان قادر نیستید به تحسین عشق چونان سعادتی ناب و صفایی الوهی بیاغازید...شما مردان مدرن و فرزندان عقل.به محض آن که تلاش می کنید طبیعی باشید،وقیح می شوید.در مه های شمالی و دود عود مسیحی تان باقی بمانید...شما به امور خیر نیاز ندارید.آن ها در اقلیم تان از یخ بندان هلاک می شوند".در واقع این اصل مطلب است.فاجعه ی عصر یخبندان جهان یونانیان را فرا گرفت و با آن زن یونانی و هر دو جنس
... دیدن ادامه ››
خود را زوال یافته دیدند.مرد زمخت شد و مرتبتی جدید را در توسعه ی آگاهی و تفکر طلب کرد:زنان در واکنش به آگاهی بر شده ی مردان نوعی احساسات مندی، و در برابر زمخت بودن شان نوعی بی رحمی را بسط دادند»(معرفی زاخر-مازوخ:سردی و امر قسی،فصل چهارم)...
این عبارات شاید یکی از بهترین مدخل ها برای ورود به نمایش «پرده ی سوم؛صحنه ی چهارم» باشد...نمایشی که با سهل گیری بیش از اندازه ی خود،باعث ناپختگی و خام ماندن اجرا و اندیشه ی موجود در اثر می شود که در پی معاصر سازی هملت در زمینه ای جدید است،رویکردی که درصدد است رابطه ی بازی و زندگی را از میان بر دارد...و هملت را در ارتباطی زنانه-مادرانه میان زندگی واقعی دو بازیگر در و بیرون تئاتر بازسازی کند...جایی که دختر هم چنان به مثابه زن -مادر(گرترود-ستاره) در رابطه ای ادیپی با هملت-مرد بازیگر قرار می گیرد...گرمای زندگی به نمایش درآمده در کتری در حال جوشیدن بر پرده، در تقابل است با سرمای رابطه میان زوج که دائم در گریز از هم اند...با این حال نمایش در بیان این رابطه مندی کلیپ و اجرا تا حدودی گنگ و شکل ناگرفته باقی می ماند...
زن در پرده ی سوم(هزاره ی سوم)با سومین تصویر دلوز از زنان مازوخ منطبق است:«سرد،مادرانه،بی رحم...»...این خشونت دیگر نه خشونتی فیزیکی، بلکه خشونت احساس است سردی کوه پایه ها و استپ هایی که زنان خزپوش را در خود فرو برده است...زنانی که مردان بدین گونه به آن ها شکل داده اند...
اما صحنه ی چهارم چه می تواند باشد؟...خشونت متقابل مردانه یا تلاشی برای جستن گرمای نوین عشق در بیان بی رمق «هوتن» بازیگر نقش هملت؟ که می خواهد افقی تازه از تغییر را بگشاید،چشم اندازی که موضع او را در رابطه با زن-مادر به شکلی اساسی دگرگون می کند:«امکان آخرین فرصت»...
گرمای عشق در تقابل با سردی مازوخیسم و آن چه فروید «ارضا اولیه از موقعیت بیماری زا» می نامد و سبب می شود که امکان دگرگونی مسدود و منجمد شود،یگانه منظر رهایی بخش است .این جاست که دیگر بار عشق به منزله ی «امکان ناممکن» در آخرین پیچش خود ظهور می کند...تا «اقلیم جوی نوینی از احساس» را برای قله های عاطفه معرفی کند...عشق در هزاره ی سوم و فصل چهارم که زمستان است....