دربست ... دربند !
به درگاه تو که میرسم خود به خود پا برهنه ای دربدر میشوم
دریوزه ای میشوم که میان درویشان درهم، درس درکت را پس میدهد
به درجه نور چشمی ات نمیرسم و به درخواستت دربان دره ای بن بست
درز میان ناخن
... دیدن ادامه ››
هایت برایم دریچه ای میشود برای کارتن خوابی هایم
از اثر انگشت درمی یابم که درگیر جنایات علیه بشریت هستی
و درحال وداعی درخور با تمامی درگذشتگان دروازه های فتح نشده ات
از درونم غوغایی در میگیرد از اعتراض های قشر کم درآمدت
حال نزار من درمانده، وامانده از غیبت شیفت درمانی تو میشود
و دوران نقاهت دردمندی ام، درانیده با دستان التیام بخشت
دردا و دریغا از کوچ همه درد آشنایان ...