گمشدن ِ شخصیت ،
سرگشتگی هویت جایی که به آن تعلق داری ....
من عاشق سرزمین ایرانم و
این عشق را زندگی کرده ام سالیانِ سال .
آنقدر این مرز و بوم ِگرانبها ارزشش بالاست
که فقط از آن گفتم و
بر تکه تکه از خاک بی نظیرش
گویی حماسه ی اساطیری خواندم .
من عاشق ایرانم سرزمین سرسبز
قیمتی چون طلا ؛ الماس
... دیدن ادامه ››
جواهراتی با عیار بالا،
آرزو مثل یک دلال که ترس از ضرر معامله ها دارد
واهمه از ندیدن مناطق بیابانی کوهستانی دره ها
دره ها در ژرف تررین و ترسناک ترین مثل دره اناری ،
در گم شدن ِ شخصیتم و سرگشتگی هویت جایی که
میخواهم ادامه زیستن دهم ،
جایی که خوشحال باشم و اسارت خانه نشینی
بغض ِ نفس کشیدن در زیباترین و منحصر بفردترین
سرزمین کهن بشریت ایران خفه ام نکند ،
چشم های عینکی ام ضعیف تررر نشود...
🥹😞😭🌷✨️
هنربین باشی این سرزمین و مردمانش را خواهی دید
گاهی از خودم نااُمیدم چرا سود آنی برای هر کاری نداری ؟
شخصیت گرا هستم و جواب سوال اینکه آدم معنوی ام !!
آیا جوابی بجا برای این پرسش است ؟! نمیداانم،
تا سود چه باشد و درآمد را چه بفهمی
نه اینکه مثل درویش ها نان خشکی روزیت بر
آبی زلال بزنی و خورد و خوراکت همین باشد نه !
تفاوت بین آدم هاست که برجسته خودنمایی می کند ،
یکی ذوق هنری دارد و جیب اش را از همانجا بلافاصله پر میکند
یکی دیگر ، نگاهش به پول و سکه و زر نیست
اگر نداردش به این مفهوم باشد که او بی چیز است !
ببین ژرف تر برایت بازگو کنم ،
یکی غنی ذاتش به دنیا می آید و
نگاهش توانگر است
میگویم عمیق ، دقت کن
یکی ثروتمند میلیاردر هست و توانایی حساب بانکی اش
حسرت ِ سنگین که هیچوقت لااقل تابحال نتوانسته ام
بغضش را در ناتوانی مالی ام پنهان کنم ،
اماا چگونه یک جسم باشم با دو روح ؟؟!
یک روح توانگر
و یک جسم بی پول ،
با یک روح آن .
تمرین نویسندگی میکنم میدانید پس
راه حل مشکلات یک جا در دایره ی قسمت
هر شخص به اندازه خودش سهم بردارد ...
😁😃🤑
آهای کدخدا داد میزند، خوشحال است ...
هر کس تقلب کردددد با من آکدخُدا طرف است ......
عزیزان ، جای هنربین و هنرسالار عوض شود
دیگر نان همه در روغن است
آنهم چه روغنی ؟؟ .... روغن کرچک ، زیتون ....
شهرها و روستاها را که بگردش و سیاحت بروی
نان سنتی شان را در دهانت می گذارند و
بعدش شربت اعلای دست سازشان را
به دستانت تقدیم می کنند
" نتررس! پولش نمی خوام ... لااقل الآن
تهههش گوسفندان را تو میبررری چرااا .....
😀☺️🫗🍤
سیامک شعر می خواند :
آهویی رفته بود چراا
نه خود چرید نه بچه راا
پس رفته بود چراا ؟؟؟
😁❓️🤣
یکی داد میزند 'کدخدا این سیامک باید گوسفندها رو ببره چراا ...
کدخدا می گوید : نععع. مگه عقل از سرم پریده ،
این خان پسر نررفته ، گله که برنگشته ....
آهو پس بره چرا ، نه خود چرررم نه بزچه را
....
🤣😁😁
حاجی یعنی منظورم آقا کدخدا :
بز ندااشت حرف ایشون که ...
کدخدا : پس چی داشت ؟؟؟
آهوی پر کلاغی
چه خوش بزی چه زاغی ...
🙂😒
آقا تهرانی ها :
خیلی ناراحت مییشم سر گله گوسفندان و چراگاه .. ببخشید ها... کوچک تررین بی احترامی به میش ها و پشما بکنید !!
حواسم هم بود سیاه چهره آهو رفت ... عاشقی در خیال مجنون برگشت ...
🤣🤣🤣😂😂😆😁😁
پاشید باباااا، یاالله
اگه میخوایین راکتوری کنیید
بسم الله
این مشهدی سالار پسر من ،
یک لنگ هوااا
یکی چوبین میپره باخدا بیاد از هوا ..
یکی هری پاپا میخواد بره هوا ..
آخرش نقش ِ ننه سلیمه ما میشه
میگه : آق غُلا ... مَشتی بَرِت شو بَکِشتَم !!
عییین صداا خان ننعه مووو هیییعی
پدسسسگ یهووو بکشش کشییده ننه امو
ناغافل از سر تپه کوووه بِجَستِم ته میررو ...
😁😅
کدخدا جان : ما آکتوری بلدستیم نه راکتوری !!
کدخدا که یاد خان سلیمه بغضش گرفته
از چپر بیرون رفت و گفت :
هاموووون ، راکتورررش میچرخونییی
خودش برق میسازه اوووو میاااره
مراتع همه سبز شن
تهههش گله گوسفندا ارزشعه
😁😄
ته داستان.
با درود فراوان