در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال فیلم‌تئاتر
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 10:43:14
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۲ روز پیش، سه‌شنبه ساعت ۱۹:۵۲
امتیاز: ۵ از ۵ ⭐⭐⭐⭐⭐

بعضی نمایش‌ها رو می‌بینی و از سالن که بیرون میای، فقط داستانشون یادت نمی‌مونه؛ یه حس خوب هم با خودشون برات باقی می‌ذارن. برای من، «کلوچه‌های خدا» از همین جنس بود.

از اون اجراهایی که می‌تونه بی‌ادعا و صمیمی باهات ارتباط بگیره و یادآوری کنه که برای لذت بردن از تئاتر، همیشه لازم نیست با داستان‌های پیچیده و مفاهیم سنگین روبه‌رو بشیم. گاهی همین سادگی، همین لحظه‌های شیرین و همین ارتباطی که بین اجرا و تماشاگر شکل می‌گیره، می‌تونه حال آدم رو خوب کنه.

من از تماشای این نمایش واقعاً لذت بردم و به نظرم همین که یک اجرا بتونه برای مدتی آدم رو از شلوغی‌های ذهنش دور کنه و با خودش همراه کنه، ... دیدن ادامه ›› ارزشمند و دوست‌داشتنیه. برای من، «کلوچه‌های خدا» تجربه‌ای شیرین و دلنشین بود؛ از اون تجربه‌هایی که با رضایت از سالن بیرون میای و خوشحالی که فرصت تماشاش رو داشتی.

خسته نباشید و خدا قوت به همه‌ی عوامل این نمایش که برای ساختن چنین تجربه‌ای وقت و انرژی گذاشتن. امیدوارم کارهای خوبشون بیشتر دیده بشه و تماشاگرهای بیشتری فرصت پیدا کنن از دیدن این اثر لذت ببرن. 🌷

برای ارغوان من، «کلوچه‌های خدا» یک تجربه‌ی دوست‌داشتنی و پنج‌ستاره بود؛ با آرزوی اجراهای پرمخاطب‌تر برای این گروه هنرمند.
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
فریبا مهر این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۴ مهر ساعت ۲۰:۰۱
خواب می بینم
توی مکعب شیشه ای معلق توو هوا زندانی ام ، آدم های زیادی دور این مکعب جمع شدن تا منو تماشا کنن، مادرا منو با انگشت به بچه های کوچیکشون نشون میدن تا درس عبرت بگیرن
خواب می بینم
خواب می بینم دارم از یک کوه خیلی بلند سقوط میکنم هیچ وقت به زمین نمی رسم، یه پرنده ی افسانه ای منو رو هوا میقاپه و برای خوراک بچه هاش میبره ، از چشام شروع میکنن،حتما چشای خوشمزه ای دارم

خواب می بینم
خواب می بینم توی بیمارستان روانی بستری شدم توی اتاقی که دیوار های ابری داره،به صورتم دست می کشم ولی صورت ندارم ، انگار یه خمیر سفید همه ... دیدن ادامه ›› ی صورتمو پوشونده

خواب می بینم
خواب می بینم توی مدرسه ام ، یه پسر خیلی کوچیک، با بچه های بزرگتر از خودم دعوام میشه اونا همه ی دندونامو توی دهنم خرد میکنن

خواب میبینم
خواب میبینم توی غار خیلی تاریک دارم میدو أم هیچی معلوم نیست به یکی از دیوار های خیس و نمور غار برخورد میکنم، میوفتم ، بیهوش میشم ، به هوش که میام میبینم یه پیرمرد خرفت رو سینم نشسته داره گلوم رو فشار میده ، از هوش میرم

خواب می بینم
خواب می بینم کف یه اقیانوس خیلی عمیق دارم شنا میکنم.....انگار آبشش دارم ، یه نهنگ خیلی بزرگ به سمتم میاد ، منو پشتش سوار میکنه....

رابرت : آه ..... بازیگری زری ست شیرین کام ، تمرین روی صحنه خالی ، با شعار ، تاریکه تاریک،دیر وقت بدون تماشاگر اما سرشار از زندگی سرشار از ناب بودن سرشار از جوانی ، سرشار از انرژی جانی....
.
*یه وقتایی فقط میخرمش تا این یه تیکه رو ببینم ، بازیش ، چشاش ، کنترلی که رو تک تک سلول های صورتش داره ، پیانوعه زیر صداش.....واقعا شاهکاره
.
امیدوارم نمیرم و یک روزی رو صحنه ببینمش.
بمونه به یادگار.
۱۲ مهر ساعت ۲۱:۵۳
نمایش، با نگاهی دقیق و گاه تلخ، از آدم‌ هایی میگوید که سال‌ ها روی صحنه زندگی کرده‌ اند و شاید آن ‌قدر در نقش هایشان فرو رفته ‌اند که دیگر خود واقعی‌ شان نمیتوانند باشند. بازی آقای مولویان عالی بود و بسیار لذت بردم

اما ایمان صیاد برهانی...
چیزی که در بازی او دوست داشتم، تلاش نکردن برای (بازیگر بودن) بود. بی‌تکلف، کنترل‌ شده و در عین حال پر از جزییات بود.
به نظرم او از آن بازیگرهایی هست که هنوز میشود چیزهای زیادی از او دید و کشف کرد. استعدادی که اگر فرصت‌ های درست و نقش‌ های متفاوت‌ تری پیدا کند، میتواند خیلی بیشتر از چیزی که امروز نشان داده، خودش را ثابت کند.
۱۳ شهریور ساعت ۱۳:۲۵
بعد از سالها، دوباره فرصت تماشای این اجرای زیبا برایم فراهم شد. خوشحالم که می‌ توانم در کنار اجراهای جدید، بعضی از آثار ارزشمند سالهای گذشته را هم دوباره تماشا کنم.
«اپرای عشق» بهروز غریب‌پور، با ترکیبی از موسیقی، شعر و تئاتر عروسکی، کاری متفاوت و جذاب است.
البته تماشای اجرای زنده حس‌ و حال دیگری دارد و فیلم‌ تئاتر نمی‌ تواند جای آن را بگیرد، اما همین فرصت تماشای دوباره هم برایم غنیمت بود.
با تشکر از تیوال 🌷
۱۹ مرداد ساعت ۱۰:۰۷
«مرز» برای من بیشتر از آنکه روایتی درباره سربازان لب مرز کردستان و کرمانشاه باشد، تجربه‌ای از ترس، سرما، تنهایی و فروپاشی روان انسان در شرایط جنگی و مرزی بود.
فضای نمایش از همان ابتدا مخاطب را به دل منطقه‌ای می‌برد که در آن مرز جایی است میان زندگی و مرگ، وظیفه و عشق، واقعیت و توهم.
یکی از تکان‌دهنده‌ترین لحظه‌های نمایش برای من جایی بود که سرباز جوان را جلو می‌فرستند و خودشان عقب‌تر ایستاده‌اند و چای می‌نوشند. این تضاد، در کنار تاریکی، سرمای استخوان‌سوز و خنده‌های هیستریک پسر، تصویری تلخ و بی‌رحم از موقعیت سربازی می‌سازد؛ انسانی که در ظاهر باید آماده مواجهه با خطر باشد، اما خودش قربانی ترس و موقعیتی شده که انتخابش نکرده است.
نمایش زمانی تأثیرگذارتر می‌شود که مرز میان واقعیت و ذهن سرباز کم‌کم از بین می‌رود. به‌خصوص آنجا که در تاریکی، ناخواسته عشقش را که در حال کولبری است هدف قرار می‌دهد و بعد از آن، ذهنش وارد مرحله‌ای از هذیان و مالیخولیا می‌شود. از آن لحظه به بعد، دیگر نمی‌توان با اطمینان گفت آنچه می‌بینیم واقعیت است یا بازتاب ذهن متلاشی‌شده او.
نور و صدا در این نمایش نقش بسیار مهمی داشتند. استفاده از تاریکی، صداهای تیراندازی و تغییرات نور در لحظه‌های درگیری، به‌خوبی توانسته بود فضای ناامن و پراضطراب مرز را بسازد. رقص کردی نیز در میان این فضای تلخ، فقط یک عنصر تزئینی نبود و به هویت و جغرافیای اثر کمک می‌کرد.
برای من، یکی از نقاط ... دیدن ادامه ›› قوت اصلی نمایش، فضاسازی بود؛ اینکه بدون نیاز به ساختن یک جهان بزرگ و پرجزئیات، با صدا، نور، بدن بازیگر و تاریکی، احساس حضور در آن منطقه را به مخاطب منتقل می‌کرد.
و در نهایت، باید به بازی بازیگر اشاره کنم. تنها بازیگر نمایش توانست بار سنگین روایت را به دوش بکشد و تغییرات روانی شخصیت را از یک سرباز جوان و مضطرب تا انسانی گرفتار هذیان و فروپاشی، باورپذیر اجرا کند. خنده‌های هیستریک، سکوت‌ها و لحظات مواجهه با خاطره و عشق ازدست‌رفته، از نقاط قوت بازی او بود.
مرز برای من نمایشی درباره آدم‌هایی بود که در جغرافیای سخت، کم‌کم مرزهای درونی خودشان را هم از دست می‌دهند.
شاید مهم‌ترین چیزی که بعد از نمایش با خودم بردم، همین تاریکی بود؛ تاریکی‌ای که آرام‌آرام وارد ذهن شخصیت و تماشاگر می‌شد.