در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | مریم حاج محمدی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 23:27:56
 

کارشناسی ارشد علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی
دانش آموخته آموزشگاه های آزاد سینما و تئاتر

 ۲۴ مرداد ۱۳۶۴
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
دوست داشتنی و آن دار هستید روی صحنه
محمد فروزنده این را خواند
امیر مسعود و ساناز آقایی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش «قصاب» از همان ابتدا با شوخی‌های به‌جا مخاطب را وارد فضایی می‌کند که تصور می‌کنی قرار است با کاری سرراست و قابل‌پیش‌بینی روبه‌رو شوی. بازی بازیگران، به‌ویژه نقش خانم پلیس، از همان شروع جلب توجه می‌کند و کنجکاوی ایجاد می‌شود.
اما هرچه نمایش جلوتر می‌رود، فضا به‌تدریج تیره‌تر و عمیق‌تر می‌شود؛ قصه عمداً از دسترس حدس‌زدن خارج می‌ماند و درست در جایی که فکر می‌کنی به الگو رسیده‌ای، نمایش ضربه‌ی اصلی را می‌زند؛ ضربه‌ای شبیه یک سیلی ناگهانی که مخاطب را شوکه می‌کند و تا لحظاتی رها نمی‌کند.
با اینکه شخصاً علاقه‌ای به ژانر جنایی–پلیسی ندارم و در صحنه‌های شکنجه ناخواسته صورتم را از صحنه برمی‌گرداندم، اما نمی‌شود انکار کرد که «قصاب» از نظر بازیگری، روایت و کارگردانی کاری جسورانه و حساب‌شده است؛ کاری که تماشاگر را از تماشای صرف دور کرده و وادار به واکنش می‌کند،
خداقوت به تیم نمایش برای خلق اثری که اگرچه امن و راحت نیست، اما دقیقاً به همین دلیل اثرگذار است.
به نظرم در مورد متافیزیک، روانشناسی، فلسفه و جهان موازی بود
یکم سنگین و خشن بود
و اثر انتخاب‌های آدمی رو نشان می‌داد در قالب جنگ
ممنونم از توجهتون،از اینکه به تماشای این نمایش نشستین،سپاسگزاریم🎭
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش به زنده کردن ارزش‌ها و احساسات اصیل انسانی و نوستالژی‌های زندکی شرقی ایرانی با ایده‌ای جالب توجه و پرداختی زیبا و کارگردانی اصولی پرداخته بود
دوست داشتم
اجرایی شیرین، دقیق و پرانرژی از یکی از محبوب‌ترین کمدی‌های شکسپیر. شب دوازدهم با پرداختی حساب‌شده، طراحی صحنه‌ای زیبا و بازیگرانی دوست‌داشتنی، توانسته بود بین فانتزی و واقعیت تعادلی دل‌پذیر بسازد.
ریتم اجرا عالی بود، طنزها به‌جا و شخصیت‌پردازی‌ها زنده و باورپذیر.
نمایشی که هم خنده بر لب تماشاگر می‌آورد، هم با روایت عشق‌های یک‌طرفه و سوء‌تفاهم‌های انسانی، لحظه‌های شاعرانه‌ای می‌ساخت.
در مجموع اجرایی دیدنی، تمیز و پُرمهر و یادآور طعم خوب تئاتر بود
نمایشی به شیوه تئاتر تعاملی، تلخ، شخصی و جسورانه. الناز ملک با بهره‌گیری از تجربه‌ی واقعی خودش در جریان یک خفت‌گیری ناموفق، روایتی خلق کرده بود که تماشاگر را درون واقعه می‌کشید.
دکور به شکل آینه طراحی شده بود؛ تماشاگر خودش را در صحنه می‌دید، و همین باعث می‌شد نتواند بی‌تفاوت بماند. وقتی کارگردان گفت: «دست‌هاتون رو بالا بگیرید، چند نفر از شما چنین تجربه‌ای داشتید؟» لحظه‌ای دردناک و هم‌زمان تأثیرگذار بود؛ چون نود درصد سالن دستشان را بالا بردند.
الناز ملک خوش‌شانس است که توانسته از دل درد، اثری برای خنده و رهایی بسازد؛ وگرنه شاید مثل الهه حسین‌نژاد، تنها شاهد تلخِ سرنوشت زنان در جامعه‌ای سخت می‌بود.
نمایش، یادآور قدرتِ بازگو کردن و تسکین در تئاتر بود.
نمایش کُلاژ بیضایی تجربه‌ای خاص و تماشایی بود. بازیگران جوان و مسلط به ادبیات کهن، با بیانی قوی و زبان انگلیسی روان، دیالوگ‌هایی از آثار مختلف شکسپیر را در کنار فرم‌های نمایش ایرانی – از پرده‌خوانی و شاهنامه‌خوانی گرفته تا تعزیه و روایت – اجرا کردند.
ترکیب این متون با خلاصه‌ای از آثار بیضایی، در قالبی مینیمال، نمادین و معاصر، اثری خلق کرده بود که هم به ریشه‌های نمایشی ایران وفادار بود و هم جهانی می‌نمود.
کار را دوست داشتم؛ از تسلط گروه گرفته تا فرم بصری و لحن روایت، همه چیز هوشمندانه و با احترام به تئاتر ایرانی پیش می‌رفت.
"خرده‌انسان" نمایشی است پر از اشک و لبخند؛ سفری به قبرستانی که در آن اجزای انسان‌ها سر هم می‌شوند تا تحویل پزشک قانونی داده شوند. خشونت و جنایت، از جنس مثله‌کردن، با طنزی تلخ و موقعیت‌هایی گاه خنده‌دار در هم می‌آمیزند و مخاطب را هم می‌خندانند و هم می‌گریانند.
شخصیت «لاله‌زار» با زندگی سراسر نکبت و رنج، نمادی از آدم‌هایی است که انگار از کودکی در غم و بدبختی تنیده شده‌اند.
در این کار اشاراتی به مرگ بابک خرمدین و زخم‌های اجتماعی مشابه، نمایش را به واقعیت‌های تلخ جامعه امروز پیوند می‌زند.
صحنه‌پردازی دقیق و بازی پرانرژی نقش «قنبرلو» ریتم نمایش را زنده و سریع نگه می‌دارد؛ تا جایی که مخاطب گذشت دو ساعت اجرا را حس نمی‌کند.
بعد از کارهای اخیر، این نمایش از آقای کیانی برایم متفاوت و دوست‌داشتنی بود؛ متنی که یادآور جهان وحشتناک زیر پوست شهر است، با همان نگاه سیاه آشنا و طنز تلخش بود.
ممنون که کل نمایشو اسپویل کردید !
محیا مستانی
ممنون که کل نمایشو اسپویل کردید !
اتفاقا اصلا اسپویل نیست و هیچ اشاره ای به دراما و داستان کار نشده
شما کار رو دیدید؟
۲۹ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

برام جالبه که در سه تئاتر اخیر که دیدم – «ماهی و رها» با بازی ژاله صامتی و دخترش، «هم این و هم آن» با بازی گلاب آدینه و دخترش، و «قرمز» با بازی رضا بهبودی و دانیال نوروش – هر کدام روایتی از شکاف نسلی را پیش چشم مخاطب می‌گذارند. حتی توی صحبت با روانشناسی سازمانی هم به این تفاوت اشاره شد.
سه اثر «ماهی و رها»، «هم این و هم آن» و «قرمز» هر سه به
شکلی مستقیم یا غیرمستقیم به موضوع تفاوت‌های نسلی پرداخته‌اند؛ تفاوت میان نسل‌های X و Y با نسل Z و پیامدهای آن در روابط فردی، اجتماعی و حرفه‌ای.
در «ماهی و رها»، روایت دو خیاط از دو نسل، با پرداختی مبتنی بر جزئیات رفتاری و زبانی، به تعارض در ارزش‌ها و نگاه به زندگی می‌پردازد؛ جایی که نسل پیشین با چارچوب‌ها و قواعد مشخص، در برابر نسلی قرار می‌گیرد که اولویت را به تجربه، انعطاف و فردیت می‌دهد.

«هم این و هم آن» با بهره‌گیری از بستر تئاتر درون تئاتر، تضاد میان بازیگری پیشکسوت و هنرمندی جوان را به تصویر می‌کشد. این تضاد، علاوه بر ... دیدن ادامه ›› جنبه‌های فنی و هنری، لایه‌های عمیق‌تری از شکاف نسلی در شیوه مواجهه با کار، تعریف موفقیت و ارتباط با مخاطب را آشکار می‌کند.

در «قرمز»، نسبت استاد و شاگرد نقاشی بهانه‌ای است برای بازخوانی دو رویکرد متفاوت به هنر: یکی متکی بر سنت، اصول تثبیت‌شده و عمق مفهومی، و دیگری جویای تجربه‌های نو، سرعت، و بیان فردی بی‌پیرایه.

وجه مشترک این سه اثر، نمایش تنش میان ساختارمندی و رهاشدگی است؛ میان پایداری در ارزش‌های تثبیت‌شده و حرکت به‌سوی افق‌های ناشناخته. هر سه، با وجود تفاوت در بستر داستانی، موفق می‌شوند تصویری گویا از پارادایم‌های ذهنی متضاد نسل‌ها ارائه کنند و مخاطب را به تأمل درباره ریشه‌ها و پیامدهای این شکاف دعوت نمایند.


برام جالبه که در سه تئاتر اخیر که دیدم – «ماهی و رها» با بازی ژاله صامتی و دخترش، «هم این و هم آن» با بازی گلاب آدینه و دخترش، و «قرمز» با بازی رضا بهبودی و دانیال نوروش – هر کدام روایتی از شکاف نسلی را پیش چشم مخاطب می‌گذارند. حتی توی صحبت با روانشناسی سازمانی ام هم به این تفاوت اشاره میشه همیشه.
سه اثر «ماهی و رها»، «هم این و هم آن» و «قرمز» هر سه به
شکلی مستقیم یا غیرمستقیم به موضوع تفاوت‌های نسلی پرداخته‌اند؛ تفاوت میان نسل‌های X و Y با نسل Z و پیامدهای آن در روابط فردی، اجتماعی و حرفه‌ای.
در «ماهی و رها»، روایت دو خیاط از دو نسل، با پرداختی مبتنی بر جزئیات رفتاری و زبانی، به تعارض در ارزش‌ها و نگاه به زندگی می‌پردازد؛ جایی که نسل پیشین با چارچوب‌ها و قواعد مشخص، در برابر نسلی قرار می‌گیرد که اولویت را به تجربه، انعطاف و فردیت ... دیدن ادامه ›› می‌دهد.

«هم این و هم آن» با بهره‌گیری از بستر تئاتر درون تئاتر، تضاد میان بازیگری پیشکسوت و هنرمندی جوان را به تصویر می‌کشد. این تضاد، علاوه بر جنبه‌های فنی و هنری، لایه‌های عمیق‌تری از شکاف نسلی در شیوه مواجهه با کار، تعریف موفقیت و ارتباط با مخاطب را آشکار می‌کند.

در «قرمز»، نسبت استاد و شاگرد نقاشی بهانه‌ای است برای بازخوانی دو رویکرد متفاوت به هنر: یکی متکی بر سنت، اصول تثبیت‌شده و عمق مفهومی، و دیگری جویای تجربه‌های نو، سرعت، و بیان فردی بی‌پیرایه.

وجه مشترک این سه اثر، نمایش تنش میان ساختارمندی و رهاشدگی است؛ میان پایداری در ارزش‌های تثبیت‌شده و حرکت به‌سوی افق‌های ناشناخته. هر سه، با وجود تفاوت در بستر داستانی، موفق می‌شوند تصویری گویا از پارادایم‌های ذهنی متضاد نسل‌ها ارائه کنند و مخاطب را به تأمل درباره ریشه‌ها و پیامدهای این شکاف دعوت نمایند.

چه قدر نظر شیوای شما رو دوست داشتم، مخاطبینی چون شما برای تئاتر ما افزون باد!
البرز آصفی
چه قدر نظر شیوای شما رو دوست داشتم، مخاطبینی چون شما برای تئاتر ما افزون باد!
سلامت باشین. ممنون
۱۹ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

برام جالبه که در سه تئاتر اخیر که دیدم – «ماهی و رها» با بازی ژاله صامتی و دخترش، «هم این و هم آن» با بازی گلاب آدینه و دخترش، و «قرمز» با بازی رضا بهبودی و دانیال نوروش – هر کدام روایتی از شکاف نسلی را پیش چشم مخاطب می‌گذارند. حتی توی صحبت با روانشناسی سازمانی هم به این تفاوت اشاره شد.
سه اثر «ماهی و رها»، «هم این و هم آن» و «قرمز» هر سه به
شکلی مستقیم یا غیرمستقیم به موضوع تفاوت‌های نسلی پرداخته‌اند؛ تفاوت میان نسل‌های X و Y با نسل Z و پیامدهای آن در روابط فردی، اجتماعی و حرفه‌ای.
در «ماهی و رها»، روایت دو خیاط از دو نسل، با پرداختی مبتنی بر جزئیات رفتاری و زبانی، به تعارض در ارزش‌ها و نگاه به زندگی می‌پردازد؛ جایی که نسل پیشین با چارچوب‌ها و قواعد مشخص، در برابر نسلی قرار می‌گیرد که اولویت را به تجربه، انعطاف و فردیت می‌دهد.

«هم این و هم آن» با بهره‌گیری از بستر تئاتر درون تئاتر، تضاد میان بازیگری پیشکسوت و هنرمندی جوان را به تصویر می‌کشد. این تضاد، علاوه بر ... دیدن ادامه ›› جنبه‌های فنی و هنری، لایه‌های عمیق‌تری از شکاف نسلی در شیوه مواجهه با کار، تعریف موفقیت و ارتباط با مخاطب را آشکار می‌کند.

در «قرمز»، نسبت استاد و شاگرد نقاشی بهانه‌ای است برای بازخوانی دو رویکرد متفاوت به هنر: یکی متکی بر سنت، اصول تثبیت‌شده و عمق مفهومی، و دیگری جویای تجربه‌های نو، سرعت، و بیان فردی بی‌پیرایه.

وجه مشترک این سه اثر، نمایش تنش میان ساختارمندی و رهاشدگی است؛ میان پایداری در ارزش‌های تثبیت‌شده و حرکت به‌سوی افق‌های ناشناخته. هر سه، با وجود تفاوت در بستر داستانی، موفق می‌شوند تصویری گویا از پارادایم‌های ذهنی متضاد نسل‌ها ارائه کنند و مخاطب را به تأمل درباره ریشه‌ها و پیامدهای این شکاف دعوت نمایند.

از ابتدای پیدایش انسان 100میلیارد نفر مرده اند جمعیت انسان امروزی حدود 4% تمام انسان های متولد شده زمین است و الان که ما روی زمین راه میرویم 93 میلیارد قطعه اسکلت زیر پایمان است.
آدم اگرم میخواد تئاتر کار کنه اینجوری کار کنه...
دمتون گرم
در حیرت زمین و هر چه و هر که و آن‌که بر آن می‌افتد هستم
با کنار رفتن پرده نمایش از دکور مبهوت شدم و پشت سر هم چک خوردم دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم...
با زمبن چرخیدم و گردیدم و توهم زدم و حیرت کردم و مبهوت شدم
زمین و تاریخ و معنا و باور و همه و همه با هم چرخیدن
من تماشاچی جزوی از این مدار چرخشی بودم بخشی از این حیرت شگفت انگیز که گیج خوردم و سر خوردم و بر خوردم میان مداری از اسطوره و تاریخ، علم و ایمان، آدم و خدایی که شاید دیگر به باورها نگاه نمی‌کند.
دیگر توجه ندارد
همه چیز ابزورد و نیهیلیسم گونه با پازل های فلسفی چیده ... دیدن ادامه ›› شده کنار هم
تصاویر نمادینی خلق می‌شود از سیبی بر صورت تا مار و بهشت و تبعید، از ستاره‌ای که دیگر نمی‌گردد تا انسانی که هنوز می‌افتد، بی‌آنکه زمین تمام شود. پر از ارجاعاتی از فیلم و عکس و تابلو و داستان و افسانه که فقط میخواهد تو را با پرسش بی پاسخی مواجه کند
دکور، حرکت، صدا، بدن، زمان همه و همه در خدمت یک هم‌زیستی حیرت‌بار، همدیگر را می‌خورند و قدرت می‌دهند و نفس در سینه حبس کرده و اجراگرانی که در مرز باریک بین اجرا و زیستن ایستاده اند بدون لحظه‌ای سقوط از چرخش جهان شاید هم همین الان در حال افتادن هستند شاید هم متوجه نیستند شاید جذبند .
من هنوز در حیرت و سپاسگزار هنر شمس و تیم و دوستانش هستم که مرا مدهوش و مست و ملنگ صحنه و بازی و فرمی کردند که از دل هنر جوشید .
برای نوع صحنه پردازی پیشنهاد می‌شود ردیف ۵ به بعد را بگیرید
بهتر بود این دکور در سالنی به موازات چشم مخاطب اجرا شود.
مرض های خاص دوست داشتنی کارگردان در کار هم سوپرایز کننده بود

غایت بدن بازیگر در خیری خواه و دوستان از جمله آقای اشاداد ..بسیار تمرینات سختی قطعا داشته اند و روزها تمرین و تمرین و تمرین
غایت صدا در آن آوازه خان خوش صدای رام کننده
من فعلا هنگ و مشعوف و شگفت زده و مدهوشم
میام مینویسم مفصل...
نمایش «بی شیر و شکر» با فرم اجرایی متنوع و ریتم نسبتاً پرتنش، تلاش داشت مخاطب را با فضایی چندلایه درگیر کند. اپیزود اول با طراحی صحنه و فضاسازی چشم‌گیرش نقطه قوت کار بود و از نظر اجرایی نیز نسبت به بخش‌های بعدی انسجام بیشتری داشت.
بازیگر نقش افغانستانی از معدود نقاط قوت بازی‌ها بود؛ هم در لهجه و هم در انتقال حس، باورپذیر و دقیق ظاهر شد. در مجموع، دختران گروه، به‌ویژه دو دختر کم‌سن‌تر، بازی‌های روان‌تر و کنترل‌شده‌تری داشتند و حضورشان روی صحنه تاثیرگذارتر از پسران بود.
با این حال، بخشی از بازی‌ها، به‌ویژه در نقش‌های لات‌مسلک، بیش از حد اغراق‌آمیز بود؛ گاهی به نظر می‌رسید صرفاً برای جلب توجه و کشیدن تمرکز مخاطب طراحی شده‌اند، نه برای پیشبرد روایت. این اغراق، در صحنه‌ای که یکی از این شخصیت‌ها در توالت حضور داشت، به اوج رسید؛ صحنه‌ای که به نظر شخصی‌ام بیش از حد سخیف و بدون ظرافت بود.
شیوه اجرایی در بخش‌هایی از نمایش بیش از حد شلوغ بود و همین باعث می‌شد مخاطب در دنبال‌کردن خط داستانی یا تمرکز بر اجرا دچار سردرگمی و خستگی شود.
در مجموع «بی شیر و شکر» اثری پرانرژی با نقاط درخشان بود، اما در برخی صحنه های اجرایی و انتخاب‌های فرمی، می‌توانست کنترل بیشتری بر تعادل روایت و بازی‌ها داشته باشد.
نمایش بی شیر و شکر جذاب با ریتم مناسب و بازی های درخشان بود
به امید روزهای روشن برای تیم نمایش بی شیر و شکر
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش «کوچه باربد» اثری در سبک رئالیسم با اجرای پست‌مدرن بود که همچون نمایش «قرمز و دیگران» رضا یعقوبی ، به معضلات اجتماعی پرداخت. درامی اجتماعی، پر از رنج، فقر، عشق، خیانت و دردهایی که گاه گفته نمی‌شوند، اما حس می‌شوند
از نکات قابل‌توجه، استفاده از لهجه‌ها و زبان‌های مختلف در روایت بود؛ فارسی، ترکی و افغانستانی. بازیگرانی از قومیت افغانستانی نقش‌هایی را برعهده داشتند که با ظرافت و درستی لهجه‌شان را ادا می‌کردند، و این باعث نزدیکی بیشتر مخاطب با واقعیت صحنه می‌شد. لهجه ترکی نیز با اینکه برای من قابل فهم نبود، اما به‌خوبی در جریان داستان جا افتاده بود و مفهوم منتقل می‌شد.
تنها نکته‌ای که کمی از هماهنگی خارج بود، لحظه‌ای بود که شخصیت در اوج عصبانیت به جای رفتن به زبان مادری (ترکی)، با لهجه ترکی فارسی صحبت می‌کرد. در حالی که معمولاً در موقعیت‌های احساسی شدید، افراد به زبان اصلی خود بازمی‌گردند. به جز این مورد، هماهنگی زبانی و روایی نمایش قابل توجه و خلاقانه بود.
نمیدونم این اجرا رو از دست دادین یا نه
خیلی نوستالژیک بود یه شب استثنایی و به یاد ماندنی
شبیه شبهای گوته در دهه ۵۰
مرسی که برای حال خوب این اقدام خیرخواهاانه و دلچسب که وحشت جنگ رو برامون کاهش داد..ممنون
شب‌های گوته همونه که یه مشت چپ جمع می‌شدن شعر می‌خوندن؟
حسین چیانی
شب‌های گوته همونه که یه مشت چپ جمع می‌شدن شعر می‌خوندن؟
😁😁
منظورم شبیه نه اینکه همون باشه...منظورم حال و هوای خاص شاعرانه اش بود.
نه گرایش فکری..
اینجا بیشتر وطن دوستی خاورمیانه و حال و هوایش زن بودن و...
بسیاری از اشعار نزار قبانی و بازخوانی شعرهای کودکانه دهه شصت مثل علی کوچولو، کلاه قرمزی و بازخوانی اشعار زیبای دهه ۳۰ و ۴۰ مثل از خون جوانان وطن لاله ....
حسین چیانی
شب‌های گوته همونه که یه مشت چپ جمع می‌شدن شعر می‌خوندن؟
شعر و هنر در هر دوره ای حاصل جان های بی قرار است.
شب‌های گوته از اتفاقات فرهنگی مهم دوران خودش به حساب می‌آید. با حضور بزرگان ادب و فرهنگ این مملکت. (با موضوع سانسور)
شب‌های گوته با سخنرانی:
سیمین دانشور/موضوع سخنرانی: (مسائل هنر معاصر)، بهرام بیضایی(در موقعیت تئاتر و سینما)، داریوش آشوری(شعر آزادی است)، غلامحسین ساعدی(پیرامون شبه‌هنرمند)، هوشنگ گلشیری(جوانمرگی در نثر معاصر فارسی)، مصطفی رحیمی(فرهنگ و دیوان)و ... دیدن ادامه ›› ...
شعرخوانها:
مهدی اخوان ثالث، هوشنگ ابتهاج، حسین منزوی، محمدعلی بهمنی، عمران صلاحی، طاهره صفارزاده، مفتون امینی، اسماعیل شاهرودی، علی موسوی گرمارودی، فریدون مشیری، علی باباچاهی، سعید سلطانپور، جواد مجابی، نصرت رحمانی، محمد حقوقی، منوچهرشیبانی،عبدالله کوثری...
این نمونه ای بود از افرادی که در آن شبها حضور داشتند.
/یک مشت چپ/ ؟!!!🤔
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من این چوبه‌ی دار رو می‌بوسم چون سندِ شرافتِ منه
نمایش «عامدانه، عاشقانه، قاتلانه» برای من تجربه‌ای روانی، اجتماعی و انسانی بود. هنوز هم وقتی به آن فکر می‌کنم، دلم می‌سوزد و ذهنم درگیر است. این کار با روایتی از قصه‌ی چهار زن، که ریشه در وقایع واقعی و جنایی دارد، مرا عمیقاً تکان داد. میان شخصیت‌ها، دو چهره‌ی آشنا برایم واضح‌تر بود: شهلا جاهد و ریحانه جباری – البته با دخل و تصرفی در جزئیات و نام‌ها، اما آن‌قدر دقیق پردازش شده بودند که رد واقعیت را می‌شد دنبال کرد.
قصه‌گویی نمایش به شدت تأثیرگذار بود؛ بازی‌ها پخته، دقیق و برآمده از بازیگرانی که به‌درستی برای چنین نقش‌های سنگینی انتخاب شده بودند. زنی روزنامه‌نگار – که خود قربانی خشونت همسرش بود – به عنوان راوی ماجرا، مرگ‌ها، اعدام‌ها، و آن‌چه بین زندگی و مرگ این زنان گذشته را روایت می‌کرد. صدایش، نگاهش، و نوع گفتارش، لایه‌های درونی شخصیت‌ها را بیرون می‌کشید.
جمله‌ای از نمایش هنوز در ذهنم می‌چرخد: «کشتن چه حسی داره؟ کشته شدن چی؟»
این پرسشِ تلخ، ستون فقرات روایت بود؛ نگاهی روان‌شناسانه به زوایای پنهان خشونت، ترس، و بقا.
بیشترین همذات‌پنداری‌ام با زنی بود که به خاطر دفاع مشروع دست به قتل زده بود. برای لحظاتی انگار نفس‌هام با او هماهنگ شد. با دلشوره‌ها، ترس‌ها و خشم فروخورده‌اش.
چقدر کاراکتر ژیلا به کسی که از او اقتباس کرده بودند شبیه بود
کاراکتر نسرین هم و چقدر دوست داشتم نسرین بماند
 

زمینه‌های فعالیت

گردشگری
سینما
شعر و ادبیات
تئاتر
موسیقی

تماس‌ها

mmohamadi64@gmail.com