آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال میثم خوئینی | دیوار
S3 : 15:44:18 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
... زمستان است

...
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
...
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
...
مهدی ... دیدن ادامه ›› اخوان ثالث

"صدای آهسته برف" را دیده نادیده ناخودآگاه به یاد اخوان ثالث و زمستانش می افتی که " هوا بس نا جوانمردانه سرد است ... آی ... " . اخوان شعر را در گرماگرم کودتای بیست و هشتم مرداد چه رندانه (طوری) سرود که هم وجه بصریش سرآمد باشد و هم بار معنایش به غایت کارآمد. او در شاهکار خود چه بی بدیلانه تصویر می سازد. سرما را چنان بر مخاطبش القا می کند که در میانه خوانش بی آنکه فکر کنی تا مغز استخوانت را می سورد و می سوزاند. جائی از بزرگی خوانده بودم زمستان اخوان با آن جملات ناقص و ابترش اشاره ای ندارد جز به تعلیق تمام آرمانهای انسانی و در پایان فقط کلمه زمستان را که با فعل بکار می برد. زمستانی که نماد ظلمت و اختناق حاکم است.
و اما " صدای آهسته برف " که از منظر نگارنده زمستان دیگریست. اخوان زمستانش ساده اما قویا سخت, ساختارمند از حیث فرم و معناست. زمستان جابر رمضانی هم در عین بی تکلفی عمیق و یخزده بود. تکاندهنده و ناسور کننده. لازم نیست تماشاگر حرفه ای تئاتر باشی تا جائی ناشناخته در نقطه ای ناپیدا از وجودت به وسوسه کشف و شهود بر آمده باشد. باید سخاوت نویسنده و کارگردان "صدای آهسته ... " را ستود که اینچنین تجربه نو و ناشده ای را به اشتراک گذاشتند.
وه که چه خفقان زیبا تصویر شد. صدا را چه مبتکرانه مصلوب کردند. کوچکی کلبه چه خوب نفسمان را بند آورد و فراخی دشت و کوه برف زده چه هنرمندانه انسان مغرور ناچیز را چون نقطه ای در خود بلعیده بود.
صدا. سکوت./
بهمن. برف./
ساز. سرما. /
زن. زایش./
مرد. مرگ./
همه چیز درست بود. حتی دست نزدن ها و تشویق نکردن های آخر. چه اگر دست به دستی می خورد دیگر درگیر خودت نمی شدی. کلنجار نمی رفتی. کاوش تمام می شد و نشئه گی می پرید.
چه تلنگری بود "صدای آهسته ... " شما.

...
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
...

باقی بقایتان
ممنون از نقد خوبتون جناب خوئینی راغب به دیدن کار بودم و راغبتر شدم ...
۲۲ آبان ۱۳۹۳
سرکار خانم خمان سپاس که خوندین. امیدوارم فرصت پیدا کنید در این یکی دو روز باقی مانده به تماشای "صدای آهسته ... " بنشینید و لذت ببرید./
۲۲ آبان ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
میثم خوئینی
درباره نمایش پسران آفتاب i
یک فنجان پسران آفتابی داغ
در دنیای امروز خندیدن و خنداندن به نوستالوژی دست نیافتنی سالیان دور می ماند و لحظه ناب سرخوشی به کالائی لوکس و گرانبها. درمانی که طبیبان فقط به وفور تجویزش می کنند ولی حتی خود نمی دانند اگر گیاهی است رستنی کجا می روید و اگر چشمه ایست جوشیدنی کجا می جوشد. متاعی که مدتهاست خودش, ولی دیری نخواهد گذشت که حتی نام و یادش هم از زندگیمان رخت خواهد بست. و تازه اوج تاسف, قرابت عصری است که واژگان طنز, کمدی, روحوضی, سیاه بازی, شادی, خنده, دور هم بودن, با هم بودن, دیالوگ, نوروز, یلدا و ... معادلات چندین و چند مجهولی فردای ذهن کودکان امروزمان خواهد بود. فرزندان گیم ها, کنسول ها, تبلت ها, گوشی ها, نت ها و به طور اعم نوادگان صفر و یک تکنولوژی را عرض می کنم.
غرض نه درد دل است نه فراخوان برای سنگ صبور. قرار به نقد بوده و هست. منتها چند سطری پیش درآمد (بخوانید سوگنامه) به روالهای معمول در رثای حال و احوال ناسور و آسمان ابری و ناجور این روزهای احتضار طنز (بخوانید طنز فاخر) باید می رفت تا به جان کلام رسید. این روزهائی که بازارهای خنده و بنگاه های شادمانی, عقب گرد ژنتیکی به دوران ماقبل تاریخ خود دارند و نسخه باطله هائی از ...
بگذریم. همفکرانم بیائید بگذریم تا انگ و ننگ سیاه نمائی نخوردیم.
و اما جان کلام سخن از مردی اگر نگوئیم جدا بافته, از تافته هنر, که در این وانفسای اگر نگوئیم بی هنری, ولی کم هنری, چنان همیشه جانانه می درخشد و می درخشاند. سیامک صفری علی رغم فضای سنگین و هوای غبار گرفته طنز امروز و با علم به اینکه می داند نه خنداندن کار هر کسی است و نه نای خندیدن در رمق هر کسی, خاصه طی کمتر از یک دهه ... دیدن ادامه ›› گذشته. ولی بی تردید ریسک می کند و حیثیت و سابقه گرو می گذارد که انتخابش طنز مایه ای برای کارگردانی و اجراست. ریسکی که اتفاقا جواب هم داده. چون نه سیامک صفری هر کسی است و نه انتخابش هر انتخابی. گزافه نیست اگر بگوئیم گزینش های مرد همیشه و هنوز صحنه های اجرا, سیندرلاهائی هستند که نقشها کفشهائی تنها و تنها در قالب و اندازه ایشان می ماند و بس. انتخابهائی طلائی.
پسران آفتاب شاید ستاره دنباله دار هالی نباشد که هر 76 سال یکبار دیده می شود و ندیدنش از دست رفتن یکی از آن فرصتهای بی بازگشتی بحساب بیاید که فقط یکبار در زندگی هر آدمی اتفاق می افتد, ولی دست کم یکی از آن حجم های چند وجهی تراشیده و ممتازی بود که یقینا دیدنش بهتر از ندیدنش.
و تو گوئی درست بعد از نوشیدن یک فنجان پسران آفتابی داغ در سرمای رخنه کرده تا اعماق وجود این روزهای روزگارمان, دلمان گرم شد و حالمان خوب.
باقی بقایتان ...
با درود و عرض سپاس به آقای میثم گرامی ، می خواهم با اجازه ی شما این سوگنامه را دلنوشته ای زیبا بنامم که در عین حال واقعیتی ست تلخ . درست است در این زمانه خنده و خندیدن و خنداندن مهجور مانده ، این متاع دیر زمانیست که دست نیافتنی شده و خودش ، نامش و حتی یادش به دوردستها گریخته .
باز هم سپاس آقای میثم عزیز . نگارشی بسیار زیبا وپر احساس و دلنشین . قلمتان ستودنیست . بسیارلذت بردم ، پایدارباشید .
۲۱ مرداد ۱۳۹۲
به غایت شیوا و زیبا قلم زدید قربان، برقرار باشید:)
۲۲ مرداد ۱۳۹۲
مخلصیم علی جان.
۲۲ مرداد ۱۳۹۲
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
میثم خوئینی
درباره نمایش یرما i
جـــــــادوی یـــــــرمای لورکـــــــا ...
---------------------------------------------------
ربع ساعتی بیش از شروع نمایش نگذشته بود. قصه در حال انعقاد, گروه بازیگر در فصل پیش درآمد اجرا و دسته موزیک در کنج کوچک تاریک مترصد همراهی بزرگ (تا آنجا که سخن باز ماند موسیقی آغاز گردد) .
آتش بازی نور و رنگ هنوز مانده تا اوج چشم نوازی خود ,
و صحنه [ و صحنه ] مانده تا در آوردن تمام و کمال طعم شیرین راز آلودگیش به کام .
و همه اینها در نظر من و همراهان که شش دانگ , دل و جان از حیث سبقه و اعتماد به ماحصل کار داده بودیم , نوید بخش حسن پژواک انتخابمان بود.
چندی بعد , به یاد حافظ [؟] افتادنم در آن میانه و ربطش به ادبیات و اتمسفر حاکم را بی ربطی و مزاح تلقی نموده و جلوترش به یاد خیام و شاملو افتادنم ... دیدن ادامه ›› را نیز .
و این درست همان رازآلودگی موهومی بود که ساعتها بعد پی به حقیقتش برده و جسارت به قیاسش نمودم :
حافظ و لورکا را نمی توان با هم جمع بست ولی می توان کنار هم قرار داد ؟!
حافظ و لورکا را نمی توان با هم جمع بست ولی می توان کنار هم قرار داد .
نه از حیث سیاق و زبان و هم نه از بعد مکان و زمان ,
نه بخاطر سبک و سلوک نا همگونشان و هم نه به عذر پیشه و شعرورزیشان .
حافظ و لورکا را آنگاه می توان هم وزن خواند که ایمان به نامیرائی و بی مرگی نظم و نثرشان بیاوریم و بی بعدی و جاودانگی کلامشان را عدل ترازویمان کنیم و صد البته پلک بر هم گذاشته متعصب سینه چاک نباشیم .
چونان که افتد و دانیم , تحقق تجسم ادب و آداب هر ملتی همواره مرهون روان های بی قراری بوده و هست که دل در گرو اعتلای انسانیت نهاده اند. راویانی که تلخ و شیرین زندگی انسانی را به تصویر کشیده و در هر جغرافیائی که باشند شیفتگان انسانیت را عاشق خود می کنند. که هر آینه دوستدار انسان و انسانیت , ارض و مرز نمی شناسد.
حافظ ما اینچنین راویی بود و لورکا هم.
براستی همآنچه [ همآنکه ؟!] به سلوک حافظ ما در گذار زمان رنگ ماندگاری بخشیده و لسان الغیبش نموده هم او نیز همان کرده با لورکای جوان و شوریده اندلس. و کار بدانجاست که کسی از شاعران معاصر اسپانیا هنوز نتوانسته مرتبت شاعر کولی را بدست آورد.
عروسی خون , یرما , خانه برنارد آلبا .
و از این میان اما , تراژدی یرما که اطلس جامعی است از تاریخ و فرهنگ روستائیان سالهای دور اندلس و زنانی که به رغم تفاوتهای ظاهری , همگی رنج و حقارت وجه مشترکشان است , و ناکامیشان و دید ابزارگونه به ایشان و در نطفه خفه شدن امیالشان و ایمانشان و عشقشان و ... که یرما یک نمونه از آن بود .
نمونه ای که نمی توان نادیده گرفت و از کنارش نه فقط به سادگی که به سختی هم عبور کرد.
یرما را نه یکبار که هفت بار , که ده بار , نه اصلا زیاد باید دید.
تو گوئی یرمای لورکا که پیش از این یرمای شاملو هم شده به هیبت یرمای رفیعی هم درآمده و یرمای رنگ و صحنه هم شده و یرمای نور و موزیک هم .
چه کسی خرامیدن یرما را در پس کوچه ها دید و همراهش نشد؟
بوی کاهگل را احساس نکرد ؟
کولی های دوره گرد را دید و مسحور فرم و رنگ نشد؟
براستی کدام بیننده ای رخت شوری دسته جمعی خاله زنکان کنار حوضچه را دید و تحسین نکرد؟
و رویاروئی یرما و امیلیا را , و درگیری یرما و خوآن را و سیب خوردن خواهر شوهرانش را و فرشته را و ...
یرما یک اتفاق خوب [بی نظیر] بود و یک کار گروهی خوب تر .
که بی شک کارش به اجراهای بعدی و بعدی و حتی بعدی تر هم خواهد کشید.
دکتر رفیعی عمرش دراز باد.
باقی بقایتان ...
چقدر عالی توصیف کردین..چقدر نثر آهنگین شما دلنشینه..
۰۲ تیر ۱۳۹۲
لطف شما دوستان مایه دلگرمی و افتخاره./
سپاسگزارم./
۰۴ تیر ۱۳۹۲
نگاه مستقل و متفاوتی دارین جناب خویینی...
۰۴ تیر ۱۳۹۲
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
میثم خوئینی
درباره نمایش مرد بالشی i
آیا فالش بازی کار خوبی است؟
------------------------------------------
فالش خوانی, فالش زنی, فالش زیستی و فالش بازی.
ناگفته پیداست که تمامی این واژه ها در یک نقطه مشترکند و آن فالش بودن عمل یا فعلی است که به ترتیب خواننده, نوازنده, زیستنده و ... نده (بازیگر) مرتکب آن می شود.
فالش در فرانسه, فالس در انگلیس و نادرست در فارسی بزه و گناه نیست. جرم و جنایت محسوب نمی شود و هیچ گونه خدشه ای به حیثیت فاعلش وارد نمی کند و دادگاهی در پی ندارد (گرچه مدعی العموم به حکم نقد گاها در مقابلش قد علم می کند). چه اگر چنین بود پس همه ما که به قسمی در گروه یکی از انواع فالش های فوق الذکر قرار می گیریم یا متهم بودیم یا بزهکار. یا جانی بودیم و یا بی حیثیت و آبرو (متاخرا در پی , منتظر توضیح واضحات باشید).
فالش خوانی یا فالش زنی که به اشتباه رایج معادل خارج خوانی یا خارج زنی هم به کار می رود (که هر کدام مقوله سوایی ست و داستانک های خود را دارد که بیانش نه که از وقت و حوصله ما بیرون که از مقصد ما نیز فرسنگها بدور) زمانی اتفاق می افتد که خواننده یا نوازنده روی نت اصلی آهنگ نخوانده یا ننواخته, یا بالاتر و یا پایین‌تر از آن بخواند یا بنوازد و یا به طور کلی قادر به یافتن نت اصلی و خواندن بر روی آن نباشد. ( این از این)
از همین رهگذر فالش زیستی هم ( که به وفور خوراک روز و شب ما نسل سومی ... دیدن ادامه ›› هاست) اوقاتی از حال و روز ماست که زندگی از روال عادی و کسالت بار خودش خارج شده, دنیا نقاب به چهره گرفته و روی خوشش را (که اصلا ما نمی دانیم چه شکلیه؟ حتی شاید ببینیم هم اصلا خوشمون نیاد. نه که عادت نداشته باشیم ها نه. بلکه روی خوش گناه داره! ) بله عرض می کردم و روی خوشش را از ما دریغ بنماید. ( که با این حساب من یکی که خودم استاد فالش زیستی ام.)
و اما فالش بازی که مورد بحث ماست و به قول ارسطو عامل باید دید که آیا کار خوبی است یا نه؟ دقیقا همان چیزی است که در سینما و تئاتر از آن به بازی سرد و نه الزاما نابازیگری, بی حسی و عدم فرو رفتن در نقش و نه الزاما نا بازیگری, بی پاسخ گذاشتن پارتنر (شخصیت مقابل) و بازهم نه نابازیگری است که مصداقا در مورد بحث ما ( مرد بالشی ) حیف شدن نمایشنامه ای بس شاهکار و پرظرفیت, عدم حصول صد در صدی داستانی سراسر جذاب و بکر(داستانی که برای اولین بار به اجرا درآمده) , گاها ( زبانم لال ) دلزدگی تماشاگر و ... را بدنبال خواهد داشت. (متاسفانه یا خوشبختانه آدم رکی نیستم و نقد صریح ندارم. پس لطفا خواننده تیز باشه)
پیام دهکردی رو ستایش می کنم و به خودم می بالم که همزبان و هم ریشه این چنین هنرشناسی هستم. و علی سرابی نازنین و ستاره رو که باید سعادت بیشتر و بیشتر دیدن کارهاش رو داشته باشیم (و ای کاش پارتنرش قرص تر بود و کم فالش). و اینکه موسیقی قابل قبول و متوهم داستان , قابلیت این رو داشت که تنها موسیقی اجرا نباشه و محمد یعقوبی بزرگوار و فهیم هم ریسک کمتری در انتخاب داشته باشه. از همکارانمون در امپکس و نودال تشکر می کنم. تشکر ویژه از خانواده رجبی و ...
باقی بقایتان ...
جناب خویینی ممنون از نقد خوبتون و ذکر چگونگی فالش بازی که خیلی هم به جا بود... امیدوارم منم زودتر بتونم برم اجرا رو ببینم و تا اون روز این عیب ها که گفتین کمی بر طرف شده باشه, چون واقعاً حیفه اون متن خوب اینطوری عقیم بمونه.
یه نکته که می خواستم اشاره کنم و امیدوارم حمل بر جسارت نباشه, اینه که کلمه ی "فقید" برای اشاره به چیزی یا کسی از دست رفته, گمشده و مُرده استفاده می شه که "فقدان" هم از همین ریشه میاد. مطمئناً منظور شما صفتی با معنای بزرگ و عزیز برای پیام دهکردی بوده و نه فقید. باز هم امیدوارم تذکرم جسارت نبوده باشه.

باز هم ممنون از نقد خوبتون...
۱۳ خرداد ۱۳۹۲
جناب خوئینی عزیز مرسی از شما:)
نوع ادبیات و سبک نگارش مطبوعاتی تون همواره بسی جالب و خواندنیست...
حس این روزنامه های قدیم چاپ سنگیه عهد قاجار و ناصرالدین شاه رو تو ذهن آدم تداعی میکنه ;))
و همیشه هم همزمان با خوندن نوشته های شما صدای پیام دهکردی میاد تو گوشِ ذهنم لذت خوندش رو بیشتر میکنه..:) بازم سپاس و قلمتون همواره جاودان.
۱۴ خرداد ۱۳۹۲
آقای خوئینی ممنون از نقدتون.
ترکیب ارسطو عامل و فالش بازی رو خوب و به جا به کار بردین برای نقدِ بازیِ احمد مهرانفر تو این نمایش.
البته من هنوز ندیدم این نمایشو، ولی گویا همه دوستان هم نظرند روی این موضوع.
۱۵ خرداد ۱۳۹۲
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
" دیدن دوباره و صدباره اورنگم آرزوست "
----------------------------------------------
گانه اول – آدینه
باشد به وقت مقتضی شرح مبسوط حکمت و گلاب بلقیس خاتون را که آدینه وقتی معرکه اش را گرد آمده بودیم ...

گانه دوم – پیام
بعضی وقتها برای فهم بهتر بعضی چیزها مثلا کاربرد بعضی کلمات در بعضی جاها هر چقدر هم در بعضی فرهنگ نامه ها و بعضی لغت نامه ها و یا بعضی سایتها و بعضی رفرنس ها جستجو کنیم بازهم پیام اصلی آن برایمان ناملموس باقی می ماند تا اینکه یک روزی یک جائی در یک موقعیتی به فراخور آن را شنیده و یا از آن استفاده کنیم تا مثلا بعدش به خودمان بگوئیم : بله, استفاده درستش همین جا بود و یا اینکه : بله, کاربرد به جای کلمه درهمین شرایطی بود که بکار رفت ( که البته هر دوتاش یکی بود). این موضوع نه تنها در ... دیدن ادامه ›› زبان غنی پارسی که هم در سایر مغزها , ببخشید زبانها نیز مطرح است و ازهمین روی برای یادگیری زبانی جدید گفته اند و شنیده ایم که هر چقدرهم مطالعه و تمرین , باز در محیط آن زبان بودن معجزه دیگری است. برای نمونه اگر خاطر مبارک باشد که هست آن اوایل تا فرق بین Speak و Say و Converse و Talk و Confabulate را در زبان شیرین بریتیش دستمان بیاید دل بد مصب صاحبمان آب شد. اصلا چرا راه دور؟ پارسی زبان , تازه آن هم اهل مطالعه است که می داند کدام متل یا مثل یا واژه کی کجا وچرا بکار می رود و حکمت از آن چیست. ( بی زحمت این اراجیف را تا همین جا داشته باشید تا ببینم چطور می توانم به گانه دوم از سه گانه اورنگ ربطش بدهم)
قتل سید حسن مدرس در تبعید با خفگی / قتل نصرت الدوله فیروز(فرمانفرمائیان) در تبعید با خفگی / قتل فرخی یزدی در مریضخانه توسط آمپول هوا / قتل شیخ خزعل در اتاق کارش با درفش / قتل تیمورتاش در اثر سم و خفگی / قتل سردار اسعد بختیاری در زندان / قتل دکتر تقی ارانی توسط ابتلا به عفونت و تیفوس ; همه و همه گوشه ای از بارزترین صلاخی های رکن الدین مختاری فرزند مختارالسلطنه ملقب به سرپاس مختاری رئیس شهربانی دوره رضا شاه بوده که روی دیگر سکه اعجوبه موسیقی قرن است. بدون اغراق نخبه ترین آهنگساز و نوازنده چیره دست ویولن , همشاگردی عبدالله دوامی (موسیقیدان , خواننده , ردیف دان و نوازنده تنبک) و رفیق یار و غار درویش خان فقید که ساخته شدن پیش درآمد و در واقع اضافه شدن این فرم به موسیقی ماحصل همکاری شان بود. تسلط قصاب مختاری بر ردیف و دستگاه و گوشه های موسیقی ایرانی و به کارگیری تنوع ریتم , گاه در آثارش چنان بود که پیش از او سابقه نداشته است . تا بدانجا که صفوت بزرگ او را در احساس ضرب بی همتا می داند . یکی از کلیدی ترین اعضا شورای موسیقی رادیو که در این مقام والای هنری جانهای بسیاری را گرفت و خشونت زیادی از خود نشان داد. ولی هرگز رشوه نگرفت و به جمع آوری و مال اندوزی علاقه‌ای نداشت. پس از وقایع شهریور ۱۳۲۰ بازداشت و به همراه عده‌ای دیگر محاکمه و به هشت سال زندان محکوم شد و روایت است که مختاری قطعات بسیاری در طول مدت زندانی بودنش ساخت. پس از آزادی او اداره هنرهای زیبا تصمیم گرفت مدرسه شبانه ای برای تدریس موسیقی به وجود آورد و رکن الدین مختاری را به ریاست آن مدرسه برگزید. همان شخصیت ویران گر و نامعقولی که اهل موسیقی رغبت زیادی به سخن گفتن پیرامون آن ندارد عاشق گل و گیاه و نوازش و پرورششان بود. استادی که هنوزهم آثار او در کلاسهای موسیقی تدریس می شود هر چند که در عرصه هنر مرد بزرگی است اما نه برای هنر، بلکه برای تاریخ هنر شرم آوراست. و یاد دریغ و افسوس روح الله خالقی که : ای کاش همواره چون آغاز عمرش،وقت خود را صرف موسیقی نموده بود تا مشاغل دیگرش برای پایان زندگانی ،شرابی تلخ به بار نمی آورد.
الغرض و الپیام (یعنی پیام داستان / همان چه نتیجه ای می گیریم) با عنایت به آنچه در مقدمه آمد و مصداق مستندی که در متن عجالتا به آن اشاره شد , بکار گیری صحیح عبارت " روی دیگر سکه " در نظر نگارنده بود در میان جمع اضداد که امید است در نظر آید. خاصه آنکه ادبیات فاخرش دستپخت محمد امیر یاراحمدی در طرح محمد خان حاتمی به هیئت دهکردی خوش الحان قالب گرفته باشد.

گانه سوم – سعادت
...

باقی بقایتان ...
بسیار بسیار زیباااااا بود جناب خوئینی :)).
بنده نیز کماکان در انتظار اوصافِ گان های ابتدا و انتهاتان به انتظار خواهم نشست... و باشد تا دگرباره ایچُنین مستفیض شویم.;)
۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۲
ممنون از توضیحاتتون
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۲
لطف و عنایت هم دیواری های فرهیخته مستدام./
سپاسگزارم./
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۲
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
میثم خوئینی
درباره نمایش خدای کشتار i
خارجی داخلی/ پیش از شروع نمایش/ شب
جمعه شبی بهاری و آرام وقتی دست رئیس (عیال) رو می گیری و به اتفاق دوست دوران گرمابه و گلستانت و عیالش می زنی به ترافیک تهران تا بری و خدای کشتار پرتماشاگرترین نمایش سال ۹۱ را در خوش آب و هواترین و از همین روی شلوغ ترین جای تهران ببینی بی شک انتظار نداری با اعصاب له و لورده در سالن ننشسته باشی.
اگه با یک حساب سرانگشتی سونامی اتوبانهای منتهی به محل اجرا رو با تعدادی کشمکش ساده سر چند تا تقاطع با یکسری (بلا نسبت؟! / بلانصبت؟!) گاریچی همچنین پیدا کردن جای پارک و ازهمه مهم تر صف عریض و طویل ولی بی نظم بلیط و تجمع جلوی در سالن و تاخیر در اجرا و مشکل بلندی قد نفر جلوئیت در سالن و ... را با هم جمع کنی حتما اگه اجرا ساعت 9 باشه باید ساعت 6 نه ولی 7 دیگه بیرون زده باشی تازه اگه خونت وسط رو به بالای شهر باشه!
مگر آنکه مثل ما شانس آورده باشی و پس از طی کردن بزرگراههای معتدل از ماشین , گذرت به دارآباد بخوره , شیشه اتول را پائین داده و کلی اکسیژن مفت توی ریه ریخته باشی. دو قدم مانده به در فرهنگسرا جای پارکی حاضر و آماده پذیرات باشه و از همه مهم تر سکوت , نظم , احترام و آرامش محل فروش بلیط و سالن انتظار همه دست به دست هم بدهند تا الحق خدای کشتار پرتماشاگرترین نمایش سال ۹۱ ... دیدن ادامه ›› را ببینی.

داخلی/ سن نمایش/ شب
درباره متن : نوشته فوق العاده زیبای خانم یاسمینا رضا روانشناسی طنازانه و موشکافانه ای از زندگی 2 زوج بسیارعادی و روابط حاکم بین آنهاست که پیشامدی آنها را به هم گره می زند. حتی اگر در وهله اول به نیت تفریح و وقت گذرانی به دیدن نمایش آمده باشید ولی ناخواسته شما را مجبور به همزاد پنداری می کند و این اجبار و ناخواستگی آن گاه در شما تشدید خواهد شد که از قبل طعم زندگی مشترک و مسائل پیرامون آن را چشیده باشید. سرعت سوئیچ پیوند و از هم گسیختگی روابط در شرایط مختلف نکته برجسته کار است که به نظرم حرفه ای از کار درآمده است.
درباره بازی : به عقیده من محور اصلی بازیها حول خانم تیرانداز می گردد و هم توانائی و انرژی بالا و ستودنی ایشان است که فضای داستان را از هرگونه کسالت وحاشیه روی دور نگه می دارد. بنابراین نمی توان گفت بار بازیها بین بازیگران یکسان تقسیم شده است که خوب امری است طبیعی. سایر بازیها نیز در پرتو آنچه که قبلا اشاره شد بجا و به موقع بود و در مجموع حس خوبی به من و همراهانم داد.
در پایان اینکه , شخصا از طراحی صحنه اختصار گونه و سمبولیک نمایش هم لذت بردم.
باقی بقایتان ...
توصیفاتتون خیلی جالب بود.:)) مرسی
۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۲
خوشحالم که با آرامش کارو دیدید.و خوشتون اومده...

به امید دیدارتون در کارهای بعدی
۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۲
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید