تیوال علی اژدری | دیوار
S2 : 07:55:14
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
(یک نوشته سرتاپا بی‌ارتباط با تیارت؛ یا «...آری نیست؟»)

از سر دلگیری از احوال نابسامان بود یا لهیدگیِ یک جمعه‌ی ماسیده که به شنبه نمی‌رسید، هر چه بود انقدری بود که تا اینجا آوردمان بعد از دو سال و چقدر. سر زدن به ملک غریبه را می‌ماند وقتی ندای آشنا نشنوی. آمدیم عمارت چاراتاقه‌ی دیروز را ببینیم، با همان آبی‌کاشیِ «یاهو»ی بالای در و کوبه‌‌ی برنجیِ محضِ دق‌الباب، با همان انارهای نارسِ فرازِ پرچین، با همان اُرسی‌های هزارالوان پنج‌دری، با عِطر سکنجبین و خرخرهای آقاخان و صدای چرخ‌خیاطی بی‌بی‌جان که تلق‌تلق بپیچد در گوش دالان؛ دیدیم برجی جاگیرشده در همان کنجِ کوچه، اندامش به چه بلندی، نما آبگینه، بالابر دوبَر، آیفون تصویری؛ از راهروی آن‌وری هم کسی صدا زد «بِیکِن یادت نره هانی»
علی‌الحساب ماشالله را باید گفت، به دل باشد الهی این ملکِ ... دیدن ادامه » نو،‌ سایه‌اش صفای کوچه و نشانی‌اش بی تپق و پاشنه‌اش بی‌جار و جیر. الهی که عاقبت‌به‌خیر شوند اهالیِ هنرش (خاصه تیارت که سرجهازی است).
آدابِ مبل و مبال فرنگی که یاد نداریم، گفتیم عجالتا گیوه‌نکنده یک داد «سرِ جالیزی» بزنیم، بلکه هم خش‌خشِ آشنایی صلایمان گفت از هم‌عمارتی‌های قدیم و نِیبِرهای نو:
«سلام!»
به به جناب اژدری عزیز و گرانقدرمان
درود بر شما
چقدر خوشحال شدم که پس از مدتها دوباره یادداشتتان را دیدم .
خیلی جایتان خالی بود و دلمان برای قلم زدنهای زیبا و دلنشینتان روی صفحات تیوال تنگ شده بود .
جناب اژدری نازنین
واقعا نمی دونم چطور این احساس شادمانی ام را از حضور مجددتان بیان کنم .
خیلی خوش آمدید.



۱۷ شهریور ۱۳۹۷
سلام اقای اژدری.
خوش برگشتید :)
۱۷ شهریور ۱۳۹۷
چه تغییر کرده نوشته هات
۲۷ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(برای عباس ‫کیارستمی‬)
هفت سالم بود یا هشت سال؟ نمی‌دانم. کوچک بودم. اول یا دوم دبستان. رفته بودیم شمال، محمودآباد، تابستان، دریا، جنگل. دوست داشتم بروم لب ساحل گوش‌ماهی جمع کنم. دوست داشتم بروم وسط جنگل با شاخه‌هایی که روی زمین افتاده بودند روی زمین خط‌خطی کنم، دوست داشتم بدوم توی آب دریا و آب بازی کنم. یا اصلا توی هتل بمانم و روی تخت‌های دونفره بالا و پایین بپرم و تلویزیون نگاه کنم. ولی پدر دستم را گرفت. گفت «بیا» گفتم «کجا؟» گفت «سینما» آخ جون را گفتم یا نگفتم؟ یادم نیست. یادم است لباس پوشیدیم. یادم است رفتیم. یادم است خوشحال بودم. یادم است عصر بود و تنها سینمای مجموعه نیمه خالی بود. یادم است دست پدر را گرفتم و رفتیم جلوترین ردیف، چند متر مانده به سکوی سیمانی سن و بعدش هم پرده بزرگ و عریضی که سیاه بود. بعد سفید شد. بعد توش خش افتاد و خش‌ها تکان ... دیدن ادامه » خوردند. دل توی دلم نبود. تا آن روز فقط کلاه‌قرمزی و دزد عروسک‌ها را روی پرده دیده بودم. کمی بعد که خش‌ها از حرکت ایستادند و چراغ‌ها خاموش شدند و پرده جان گرفت، فیلم شروع شد.
یک آقایی توی ماشین بود. تنها بود. توی جاده بود. می‌رفت و هر چند دقیقه یکبار جایی می‌ایستاد و با یک نفر از توی پنجره جلو صحبت می‌کرد. می‌خواست خودش را بکُشد. می‌خواست آن آدمِ دیگر او را بکُشد. پول هم می‌داد. هیچکس سوار نمی‌شد. بعد آن آدمِ توی ماشین می‌رفت می‌نشست روی لبه یک تکه گودبرداری شده و به مردن فکر می‌کرد. بعد یک پیرمردی آمد. از پشت شیشه حرف زد. از آلبالو گفت یا گیلاس؟ یادم نیست. یادم است به حال مرگ حوصله‌ام سر رفته بود. یادم است ۱۲ بار یا بیشتر به پدر گفتم برویم. یادم است گفتم خسته شده‌ام. یادم است پدر گوش نکرد و همانجا نشست و مرا هم مجبور به نشستن کرد و نگاه کردن. آخرش هم که نه مَرد مُرد، نه هیچ چیز دیگر. فیلم تمام شد و پرده دوباره سیاه شد و رفتیم. آن شب، پدر که انگار می‌خواست از دلم در بیاورد برایم پیتزا خرید.
بعدتر بود که فهمیدم آن فیلم اسمش «طعم گیلاس» است و کارگردانش هم یک آقایی به نام «عباس کیارستمی» که همیشه عینک آفتابی دارد. خاطره بد بچگی تاثیرش را تا اوایل جوانی گذاشته بود. منی که دیگر فیلم‌باز شده بودم و خواننده پروپاقرص مجله فیلم و دنیای تصویر، و از پکین‌پا نگاه می‌کردم تا گدار و رنه، اسم کیارستمی حالم را بد می‌کرد. طرفش نمی‌رفتم و هر که هم که طرفداری‌اش را می‌کرد می‌رفت توی لیست «سیاه»!
بعدتر بود که با دوستی که دوستش داشتم، سرِ یک شرطِ باخته، نشستیم به دیدن «خانه دوست کجاست». بعد «زیر درختان زیتون» را دیدیم. بعد «باد ما را با خود خواهد برد». بعد «گزارش». بعد «ده». بعد «کلوزآپ». بعد «زندگی و دیگر هیچ». وقتی بالاخره رسیدیم به «طعم گیلاس» دیگر عاشق شده بودم. دیگر آن نماهای بسته کلوزآپ توی ماشین، آن دیالوگ‌های خسته مرد، آن نشستنش روی لبه گودبرداری و پیرمرد و آلبالو و گیلاس و نمردن برایم زندگی شده بود. آن شب من شرط را باخته بودم ولی بزرگ‌ترین برد زندگی‌ام را تجربه کرده بودم، آشتی دوباره با آقای سینمای ایران. مردی که اسمش عباس کیارستمی بود و همیشه عینک آفتابی می‌زد. دیگر اگر کسی اسمش را می‌آورد و ازش طرفداری می‌کرد می‌رفت توی لیست «سفید» می‌نشستیم و با هم از پلان به پلان فیلم‌هایش می‌گفتیم و خاطره‌هایمان از تک‌تک‌شان. تحلیل هم می‌کردیم به زعم خودمان. هر جا اسمش می‌آمد خودمان را می‌رساندیم. کتاب چاپ کرد، نمایشگاه عکاسی گذاشت، نمایشگاه چیدمان. گفتند پز بی‌خود است، گفتند اعتبار حافظ و سعدی را خدشه‌دار کرده، گفتند توهین کرده، گفتند توهم هنرمند بودن برش داشته. ما اما اعتنا نکردیم. عاشقی که انتقاد برنمی‌دارد. می‌رفتیم و می‌دیدیم و میخواندیم و از هم می‌پرسیدیم که یک نفر مگر چقدر می‌تواند هنرمند باشد؟ و هربار جواب‌مان وسعت بیشتری می‌گرفت. با همین‌ها بزرگ شدیم و ریش‌ها را زدیم و عاشقی کردیم و به جای کیارستمی گفتیم «عباس» و گفتیم «استاد» و توی صف‌های جشنواره‌ها خودمان را گرفتیم و با همین گرفتن‌ها مخ زدیم که بعله، بنده «استاد» را به عنوان یکی از برترین‌های سینما می‌شناسم و بعدتر که رتبه‌بندی سایت‌اند‌ساوند آمد، ابرو بالا انداختیم که «ببین! برجسته‌ترین منتقدین هم با من هم‌نظرند» و هیچ نمی‌دانستیم که گدار سال‌ها قبل‌ترش اسم «استاد» را گذاشته پشت «گریفیث» و همین را هزار بار شفاف‌تر از همه این رتبه‌بندی‌ها و افاضات گفته.
مریض که شد گفتیم نه، استاد حالاحالاها ماندنی است، هنوز شاهکاریش را نساخته، هنوز جایزه‌هایش را از کن و برلیناله و اسکار درو نکرده، هنوز نمی‌تواند رفتنی باشد. به وزیر بهداشت فحش دادیم و به سیستیم درمانی فحش دادیم و به سرطان فحش دادیم و ته‌اش یک لبخند نیم‌بند زدیم که یعنی «استاد که با این چیزها خم نمی‌شود» که شد، که زیر بار همه آن درمان کردن‌ها و نکردن‌ها تکید و پژمرد و نگاهش کم‌فروغ شد. دلِ نگاه کردن به عکس‌هایش را نداشتیم، دل خواندن خبرهایش را. شنیدیم رفته به سرزمین نخل و طلا. همانجا که قدرش را زودتر از همه جا دانستند و نشاندنش کنار رنه و گدار و تروفو. گفتیم «خب، خداروشکر» گفتیم «حالا دیگر خیال‌مان تخت است» گفتیم خوب جایی رفت. بعد گفتیم، نه، آرزو کردیم که شاید مثل جعفر پناهی که از توی حصر فیلم ساخت، مثل پولانسکی که از پشت میله‌های زندان، شاید استاد هم از همان روی تخت بیمارستان فیلم بسازد، با همان سلول‌های نحسی که توی جانش پخش می‌شدند و ما بی‌خبر از همه‌جا لبخند می‌زدیم. می‌گفتیم سینما جانش است، سینما که سرطانی نمی‌شود. نهایتش تمام این غده‌های بدخیم و سلول‌های سیاه می‌شوند آنتاگونیست خاکستری یکی از قصه‌هایی که می‌شد فیلم،‌ می‌شد شاهکار، و آرام و بی ادعا می‌آمد روی پرده سیاه و عریض و ما می‌رفتیم می‌نشستیم در ردیف اول و بی خستگی، با دهان و چشم‌های باز نگاهش می‌کردیم.
ولی نه، این بار انگار این نما خیال پا گرفتن نداشت، کسی نمی‌گفت «نور، صدا، دوربین، حرکت» کسی با یک عینک آفتابی نمی‌نشست روی یک صندلی تاشو تا میزانسن‌ها را از پشت بلندگو تنظیم کند. کسی اسمی از گیلاس و آلبالو نیاورد. آن کسی که باید می‌گفت «حرکت»، این‌بار نشسته بود روی لبه یک تکه گودبرداری شده از جهان، و آرام آرام سقوط می‌کرد تهِ گودالی که تویش نه نور بود، نه صدا بود، نه دوربین. بی‌حرکتِ بی‌حرکتِ بی‌حرکت.
عالی نوشتید ،رد اشکهای از شب قبل مانده بر گونه هایم را دوباره پر کردید....
۱۵ تیر ۱۳۹۵
همین یک ماه پیش بود خانه هنرمندان تالار استاد شهناز میزبان فیلم بسیار زیبای ،مستند مسافر و مستند سفر یک مسافر بود.(به همراهی عباس روزبهانی) الان بیشتر افسوس میخورم که دیر فهمیدم و دوباره ندیدمش!
۱۵ تیر ۱۳۹۵
داغ استاد را تازه کرید با قلم شیوایتان.
۱۶ تیر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
[این را برای همه آن روزهایی می‌نویسم که اینجا بودن خوب بود...]

آقای رحمانیان سلام؛

هنوز یک سال نمی‌شود که نامه قبلی را برای‌تان نوشتم. توی این یک سال خیلی اتفاق‌ها افتاد و نیافتاد؛ خیلی دل‌ها شکست و نشکست؛ خیلی آغوش‌ها گسست و نگسست؛ خیلی ترانه‌ها خوانده و ناخوانده ماند. میان اینهمه بودن و خواندن و شکستن اما یک چیزهایی خیلی قایم عوض شدند: ما و شما و آن‌ها. ما عوض شدیم: طاقت کم آوردیم، بهم ریختیم؛ برآشفتیم، معترض شدیم، داد کشیدیم. شما عوض شدید: قلم‌تان روان شد و دور و برتان شلوغ، کاغذها آمدند و نوشتید، اجازه‌ها دادند و گرفتید. آن‌ها عوض شدند: آن‌هایی که بودن‌شان کنارتان سعادت می‌خواست و جنبه؛ که اولی را گویا داشتند و دومی را نه. این وسط اما یک چیزهای دیگری هم بود که گویا حضرت از سفر برگشته‌تان خیلی در جریانش نبود یا نخواست که باشد؛ در جریان ... دیدن ادامه » ناملایماتی که روزگار مدام توی صورت بی‌دفاعمان پرتاب می‌کرد و ما اخم می‌کردیم، در جریان رقم‌هایی که بی‌خیال و سنگین از قامت نحیف‌مان هی بالا و بالاتر رفتند و ما خم ‌شدیم، در جریان چروک‌هایی که در کشاکشِ نان و نام به پیشانی‌هامان افتاد و زیر آوارِ مهیب‌شان مخرج مشترک‌ «نا» شد و خانه‌‌مان را خراب کرد...

سال پیش تازه از سفر آمده بودید و نوجامه. با یک بغل ترانه و خاطره. ذوق داشتید، مرگ داشتیم. آمدیم، دیدیم، اشک ریختیم، نوشتیم. توی همین تیوال. با همین دست و دهان آب‌نکشیده و کثیف‌مان. چقدر حال‌مان خوب نبود آن‌وقت. یک مشت اراذل و اوباش بودیم آن زمان که حالمان را خوب کرده بودید با آمدن‌تان. به جانِ گُلی قسم‌تان دادیم که بمانید. آن وقت‌ها هنوز دهان‌مان خیلی هرزه نبود و جامه رذالت هم کَمکی برای‌مان گشاد می‌زد. نوچه‌های گوش‌به‌فرمان و دهان‌دریده‌ای بودیم که تنها هنر را نوچگی می‌کردیم و دهان‌مان هم فقط به روی واژه‌های "استاد" و "اشک" دریده بود. اجامر و وحشی، یاوه‌گو و رذل. عوض شدیم گویا. یا ما یا واژه‌ها. چون شما که بزرگ‌اید و لابد زبان به دشنام و قلم به ناروا نمی‌گردانید. می‌بینید جناب رحمانیان؟ می‌بینید چقدر عوض شدیم توی این یک سال؟ حالا باز بگویند انسان تغییر نمی‌کند.

شما هم البته بی‌تغییر نماندید. قبل‌ترها عاداتان جز این‌ها بود که توی این یک سال دیدیم. پیش‌ترها دست‌تان به نامه نوشتن و جوابیه دادن انقدر روان نبود. واژه‌ها را-هر چند تند و تیز-از زبان کاراکترهای نمایش‌هاتان می‌شنیدیم و خواندن نام‌تان در رسانه‌ها هم محدود به خبر اجرایتان در تئاتر شهر بود (و خدا شاهد است که ما چقدر شاد می‌شدیم از دیدن اسم‌تان). حالا اما نام محمد رحمانیان مترادف شده با تلخیِ بیانیه و چرکیِ اتهام. قبل‌ترها انقدر عصبیت و نفرت و انزجار در کلام‌تان نبود. هر چه بود شیرینی تسلسل واژه‌ها بود که روی صحنه و صفحه اسیرمان می‌کرد و چشمان‌مان را تر. عادات خارجه است قربان؟ چون شنیده بودیم‌ که آن‌طرف آب مردم انقدرها کم‌طاقت و زودجوش نیستند. دروغ بود؟ حضرت نیچه زمانی گفته بود هنر را نفرت می‌میراند. حالا جناب رحمانیان شما هم دارید قربانی این پیشگویی نامیمون نیچه‌ای می‌شوید. کلام‌ که بوی نفرت گرفت می‌گندد، هنر درش می‌میرد و آن‌چه می‌ماند مُشتی واژه کژ و کول است که چرک می‌کند صفحه را. جوابیه دادن و نامه سرگشاده نوشتن و افترا زدن کار سیاسیون است قربان. و به خدا ما خسته‌ایم از اینهمه سیاست‌زدگی که گند کشیده به سرتاپای‌مان و از اینهمه نفرت که سیاهمان می‌‎کند روز و شب.

اسم گروه‌تان را «پرچین» گذاشته‌اید. و چه نام برازنده‌ای: دیوارچه‌ای از گل و شاخه درخت و بوته. پرچین دیوار نیست که آجر باشد و فاصله. سیم و میله نیست که سرد باشد و درد باشد و فاجعه. گِل است و گُل است و درخت. پرچین‌تان دارد دیوار می‌شود قربان: آهک و آهن و آه. و شما هم دارید تویش زندانی می‌شوید. دارید فاصله می‌شوید پشت حصار اینهمه نفرت و انزجار. نرسد روزی که دیوارها قد بکشند و وسعت دیدگان‌تان آجر باشد و سیم و حصار. آقای رحمانیان هنرتان دارد زیر آوارِ آجرها و دشنام‌ها جان می‌دهد قربان.

سال پیش نامه‌ام را با «دلم می‌خواهد نروید» تمام کرده بودم جناب رحمانیان. حالا؟ حالا نمی‌دانم...
"پرچین‌تان دارد دیوار می‌شود"
خیلی تشبیه درست و به جا و مناسبی بود!
عالی نوشتید آقای اژدری!
ممنون که از خانواده تیوال دفاع میکنید :)
۱۷ شهریور ۱۳۹۳
بزرگوارید جناب اژدری عزیز ...پاینده باشید
۱۸ شهریور ۱۳۹۳
ببخشید اینجا می نویسم؛ خواهش می کنم به پیشنهاد دوستانتان، پیشنهاد بنده را در مورد تیوال با هدف تعامل بیشتر کاربران، مطالعه بفرمایید.
۲۶ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی جایی می‌گفت: «و من همیشه فکر می‌کنم چه بر سر واژه‌ها می‌آید اگر هرگز نتوانند چشمانی را بیابند که برایشان نوشته شده‌اند؟».

حکایت این نمایش هم حالا همین است انگار. ای دریغ...
ز روزگار جفا نامه‌ئی که عرض افتاد
مدام بر ورق روزگار خواهد ماند

جناب اژدری عزیز، بی مهری ها بدجور به یاد ما خواهد ماند...
۱۲ تیر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
25 سال و چند روز پیش دنیل دی لوییس سینما را با نقش‌آفرینی‌اش در «پای چپ من» حیران کرد؛ فردی با کم‌توانی ذهنی که به نقاشی پرآوازه بدل می‌شود.
"مامانم همیشه می‌گفت..." های فارست توی «فارست گامپ» هنوز که هنوز است دلنشین است برای من؛ پرتره استادانه تام هنکس از بیماری که عشق و استقامت را روی پرده جان داد.
شان پن در «من سم هستم» اسیرمان کرد آنجا که با تمام غم‌های عالم تو صداش به لوسی می‌گفت: "بزرگ شدی...گوشات بزرگ‌تر شده و چشماتم پیرتر".
توی همین سینمای خودمان هم سال پیش شهاب حسینی و نگار جواهریان در «حوض نقاشی» چشم خیلی‌هامان را تر کردند...

اینها و خیلی‌های دیگر را ما می‌بینیم و تشویقشان می‌کنیم و کف می‌زنیم. تشویق می‌کنیم چون می‌بینیم کسانی را که سالم‌اند اما بیمار می‌بینیم‌شان و بیماری‌شان را باورمی‌کنیم، که هنر را به کار بسته‌اند که ... دیدن ادامه » در اوج سلامتی ساعتی درد را زندگی کنند. کمی بعد اما فیلم تمام می‌شود و بازیگرانش به زندگی آرام و بی‌دغدغه‌شان باز می‌گردند که تویش پر از سلامتی است و آسمان صاف و روزهای آفتابی. و بعدش هم سیمرغ و اسکار است که در طاقچه خانه‌های سپیدشان جا خوش می‌کند.

حالا اما اینجا، بغل گوش ما، یکسری آدم مهربان و زلال دور هم جمع شده‌اند که مسیر را از آن ور می‌روند. کمی آنطرف‌تر چند نفر ایستاده‌اند که بیمارند اما برای چند دقیقه، چند ساعت، هنر سالم‌شان کرده؛ که واژه‎‌ها و صداها را چنگ زده‌اند که ناتوانی را فراموش کنند (ولی به راستی کدام ناتوانی؟اینها که از هزار بار من تواناترند!)، که باور کنند، که خوب شوند. هنر اینها پیش من هزار بار والاتر از هنر آن بالایی‌هاست. اینجا نمایش که تمام می‌شود خبری از آسمان صاف و روزهای آفتابی نیست. دوباره دست تنگ روزگار است که گره می‌اندازد توی پیشانی‌های بلند و سپیدشان، دستی که صلابت هنر حالا ضعیف‌ترش کرده و گرهی که حالا کمی شل‌تر شده است. اینجا هنر به تمامی تعالی است: از درد به درود، از نقص به کمال، و از ناباوری به امید. امیدی که با هر نگاه ما پررنگ‌تر می‌شود و گرهی که به قدر حضور هر تماشاگر بازتر. اینجا انتظارِ سیمرغی نیست دوستان. برای طاقچه‌های بلند خانه‌ها، اینجا لبخندی کافی است، و حضوری.

دریغ نکنیم. هنر شاید همان قطره اشکی باشد که آرام آرام بعد از تماشای نمایش روی گونه‌ها‌مان می‌نشیند. شاید این بار "استثنایی" را از ورای هنر جور دیگری معنا کردیم...
گاهی ایستادن و دست زدن کفایت نمی‌کند. در برابر اینهمه وسعت روح باید تنها نشست و نگاه کرد...
۰۸ تیر ۱۳۹۳
شکیبای جان، غمگینم رفیق، غمگینم.
۱۲ تیر ۱۳۹۳
میدانم، الان دیالوگ آخر شنو رو میذارم
که حرف خیلی هاست...
خیلی ها....
من ساکت و غمگین، و روی سر بلند کردن هم ندارم
۱۲ تیر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
[این سطرها در دسته گفتگو آورده شده اما شما به چشم درد دل بخوانیدش]

***
متأسفانه مد شده که اینجا، در این صفحه و چند صفحه دیگر تیوال، و در مرتبه بالاتر در دیگر مراکز "شبه" فرهنگی-هنری، یک عده که در خیال خود از سطح فرهنگی بالایی-چیزی در اندازه آندره مالرو یا سوازان سانتاگ مثلا-برخوردارند راه به راه می‌روند و می‌آیند و برای این و آن اظهار تأسف می‌کنند، فهم و شعور جماعتی را به سخره می‌گیرند، دم از توهین می‌زنند و نوای "وا اسفا" سر می‌دهند.

مسعود ده‌نمکی بد است؟ خب بد است.
بلد نیست فیلم بسازد؟ بلد نیست.
فیلم‌هایش ارزش هنری ندارند؟ قبول

ولی باور کنی یا نه، یک عده‌ای هم بین تماشاگران همین فیلم‌ها هستند که اتفاقا" شعورشان هم شاید آنقدرها که فکر می‌کنی پایین نباشد. اینها شاید مثل شما تاریخ هنر گامبریج را نخوانده ... دیدن ادامه » باشند، شاید نام عیاری به گوششان سنگینی کند و از ارزش‌های پایین هنری و رانت‌های پشت پرده بی‌خبر باشند. یا باخبرند حتی اما تفریحشان به هزار و یک دلیل شاید همین سینما رفتن است و ساعتی را خندیدن. شما به "آپارتمان" می‌خندی و با "آنی‌هال" ریسه می‌روی؟ بگذار یک عده هم به اخراجی‌ها لبخند بزنند. به ولای علی همین اصغر فرهادی که انقدر سنگش را به سینه می‌زنی در پلان به پلان فیلم‌هایش فریاد زد- نه! التماس کرد-تا تو راضیه‌ها و حجت‌های جامعه را قضاوت نکنی، برچسب نزنی، حقیر نخوانی...یک‌بار هم اینجوری به قصه نگاه کن، جای دوری نمی‌رود: شاید همین جک‌های تصویری را نگاه کردن، شاید همین اکبر عبدی را روی پرده دیدن دل خانواده‌ای را شاد کند که سال‌هاست لبخند فراموششان شده، شاید همین 2 ساعت توی تاریکیِ سالن پرده‌ی روشن را نگاه کردن ذهنشان را از کجی‌های پرشمار زندگی منحرف کند. شاید اینها چند ساعتی را می‌خواهند که تویش اخم نباشد، اشک نباشد، نگاه سنگین این و آن نباشد. گیرم که این چند ساعت اسمش فیلم نباشد، فاصله که هست. یک فاصله کوتاه تا واقعیت عبوس زندگی. شاید برای اینها ده‌نمکی خوب باشد. بگذارید ده‌نمکی دست کم برای این آدم‌ها فیلم بسازد، بگذارید به بهانه ارزش‌های هنری، جای لبخند عده‌ای، اخمِ خانه‌نشینی‌های گسِ جمعه غروب ننشیند.

حالا هم شما جناب برگمان‌! بانو دبوار! نواده محترم مارسل پروست! منتقد عالی‌قدر کایه‌دو‌سینما! شما به خلایق کار نداشته باش، شعورشان را متر نزن، قضاوتت را بگذار روی تاقچه خانه‌ات کنار "در جستجو..." و فیلم‌های گلستان‌ات خاک بخورد و جای اینکه پا روی پا بیاندازی و توی دنجی گرم خانه‌ات شوپن گوش دهی و شور و شعور جماعتی را حقیر بخوانی، بلند شو و تا جنوب شهر نه، تا آن‌یکی شهر کوچک در فلان استان دورافتاده هم نه، تا نزدیک‌ترین سینما، تا همین میدان انقلاب و ولیعصر خودمان قدمی بزن، جلوی سینماها پا شل کن و جای فلان کتاب نخوانده جامعه‌شناسی‌ات این آدم‌های ساده را که دارند با لبخند از سالن سینما بیرون می‌آیند تورقی کن. هنوز هم همانقدر کم‌شعورند اینها؟

بگذارید چند نفر آدم معمولیِ معمولی مثل من ساعتی فارغ از دغدغه روی صندلی‌های ناراحت سینماهای شما یله شوند، به خنده‌های خانواده لبخند بزنند و نگران فرداهای بی‌لبخندِ پردغدغه نباشند.
جناب اژدری شما با توجه به ارجاعاتی که در متنتان هست و نوشته های پیشینتان آنچنان معمولی معمولی هم نیستید و خطر زمانی هست که افراد غیر معمولی درباره کارهای معمولی بخواهند غیر معمولی بنویسند :) این سخره گرفتن می تواند دوطرفه باشد و متن شما فکر می کنم از آن ... دیدن ادامه » طرف بوم افتاده است هر چند بسیار شیوا و روان نگاشته شده است .
۱۴ فروردین ۱۳۹۳
الحق که که عزیزید...
جناب اژدری راست گفتید من آن نوشته ها را چون در نظرات میانی بود نخوانده بودم(یا ندیدم اگر جای دیگر جداگانه نگاشته بودید)
کاملا حرفهاتون درست و نظر خود بنده نیز هست.
حرف شما و من در یک جا کاملا مشترک است ، احترام به علایق دیگری...
و متاسفانه من احساسم بر این بود که شما با واقعی بودن اینان(چماق بدست ِ رنگ عوض کرده) ، توجیه بر عملکردشان میکنید با کلمات منحصر به فردتان بازی میکنید ، تا اگر کسی که قبلا چوب بر سر جوان میزد اکنون که کارگردان است را اهلی شدن بدانیم به فال نیک بگیریم...
پس برداشت من اشتباه بود.

به قول کسی (یادم نیست نویسنده اش را ) :
یادم میاید وقتی که در صف جشنواره به عشق سینما و هنر در سرما می ایستادیم و حدمان را بخاطر تفاوت نظرها میبایست حفظ کنیم و نگاه های تحقیر آمیزو تذکرات شخصی به اسم ده نمکی را روی ذهنمان تحمل کنیم ، که اکنون فیلم ساخته اند و توقع دارند همان گونه ....

من ... دیدن ادامه » نوشته ها رو حتما در اولین فرصت میخوانم جناب اژدری ...
مثل اینکه من نمیباست همان یک نوشتار را میدیدم...
عذر میخوام و متشکرم از این همه لطفی که نسبت به من داشتید...
سعی میکنم مقداری از فامیلم را در خواندن نوشته ایی بیشتر لحاظ کنم ...
بی نهایت سپاس...
موفق باشید
۲۹ فروردین ۱۳۹۳
بزرگوارید جناب شکیبای عزیز. تقصیر همه بر گردن قلم نحیف و ادبیات فقیر بنده است که انقدر ناتوان است از رساندن پیام، ورنه شما نگاهتان دقیق است و صواب:)
نقل قول زیبایی آورده بودید که بدبختانه به غایت درست است و حرف دل بسیاری از ماست.
افتخاری است برای من که ... دیدن ادامه » زمان عزیزتان را حرام خواندن نظرات من می‌کنید. اگر خواندید و موافق بودید یا مخالف با حرفهایم، نظراتتان برایم بسیار عزیز است و خواندنی، بزرگواری می‌کنید با من در میانشان بگذارید.

و بی‌نهایت ممنونم از شما جناب شکیبا که انقدر خوبید و مهربان و دوست:)
۲۹ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک سکانس:

نقی: موسی جان، برای اینکه شما متوجه شی من یه مثال کوچیک برا شما می‌زنم. شما فکر کن که همین شیر، درسته؟ همین شیر بنده هستم. اسب که حیوان نجیبیه دور از جونش بلانسبت بهبوده. شما همین حیوان خانگی رو می‌بینی؟ شما هستی بلانسبت...
موسی: نِه، نِه، مو شیرُم
نقی: شما شیر باش، همی...من گاوم، درسته؟
هما: دور از جون
موسی: دور از جون
نقی: ارسطو هم که...ارسطو هم که...
ارسطو: گوساله ام...
نقی: گوساله است...
ارسطو: راحت باش، راحت باش
نقی: نه، می‌خوام مثالو دارم میگم.... هما هم که...همین درخت پرتقال. الان حیوان نجیب-اسب-مریضه. خودش نباید بفهمه برای اینکه رَم می‌کنه. زنشم تحت هیچ شرایط؟
هما: نباید بدونه
نقی: نباید متوجه بشه
هما: فهیمه اصلا"
نقی: ... دیدن ادامه » گوش بگیر، گوش بگیر...اینو کیا می‌دونن؟ شیر می‌دونه...
موسی: شیر مو یُم
نقی: شیر؟...گاو می‌دونه
هما: شما هم می‌دونی
نقی: گاو می‌دونه، گوساله می‌دونه، درسته؟
موسی: حیوان مفید می‌دونه، گوساله می‌دونه
نقی: شیر می‌دونه
هما: درخت پرتقالم می‌دونه
نقی: درخت پرتقال می‌دونه. ولی الان اسبِ نجیب فکر می‌کنه کی مریضه؟ فکر می‌کنه شیر مریضه...
موسی: فکر می‌کنه که حیوان مفید مریضه
نقی: فکر می‌کنه حیوان مفید مریضه، شیر می‌دونه. درخت پرتقال اصلا" نباید بفهمه...
هما: نه چرا دیگه...
نقی: شیر...
هما: درخت پرتقال می‌دونه
موسی: نه دیگه، درخت پرتقال که مودونه از اول
نقی: پرتقال می‌خوره، شیر می‌فهمه...
هما: نه...
نقی: آقا....من قاطی کردم، مثال بدی زدم اصن. بیاین بریم داخل...

[پایتخت 3-قسمت 7]
علی جان اژدری سپاس (:

:)))
۰۸ فروردین ۱۳۹۳
اختیار دارین..ارادتمندیم
۱۰ فروردین ۱۳۹۳
چشم حتما
۱۰ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
[بخشی از یک نوشته‌ی بلندِ بلند که نمی‌دانم کدام روز چه می‌شود]
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ما 3 نفر بودیم. درست‌ترش البته این می‌شود که ما 4 نفر بودیم که یکی‌مان مرده بود. آنکه مرده بود احمد بود. خیلی مسخره. توی یک حادثه که اگر ازش جان سالم به در می‌برد، تعریف کردنش بساط خنده بود و مسخره‌بازی برای ما. ولی حالا که نیست، حالا که جان سالم به در نبرد، حالا که آن حادثه خنده‌دار رخت و دل جماعتی را سیاه کرد، تعریف کردنش یک جور خودآزاری است برای وقت‌هایی که دلتنگ احمدیم. و ما بعد از آن روز کذا همیشه دلتنگ احمدیم. این است که مدام حادثه را برای خودمان و هر کسی که گوش دهد تعریف می‌کنیم. حالا هم من دلتنگ احمدم. احمدی که زمانی دوست‌ بود و حالا؟ حالا نمی‌دانم دیگر...
به سنت هر جمعه صبح توی راه توچال بودیم. من، غزل، احمد و باران. مقصدمان همیشه همان بود: قله توچال. اما مسیر هر بار عوض می‌شد. یک بار از دربند و سیاه‌سنگ، یک بار از جمشیدیه و کلک‌چال، یک بار از درکه و پلنگ‌چال،...آن روز اما نوبت بام بود و تله‌کابین. برنامه هم مثل همیشه: ماشین از من، ناهار از غزل و باران، و احمد. کسی از احمد انتظاری نداشت. تمام اراده‌اش را که جمع می‌کرد ته تهش می‌توانست باشد فقط. احمد هیچوقت فعل نبود، قید بود بیشتر؛ یا در بهترین حالت صفت. با "خسته" و "خموده" بهتر تعریف می‌شد تا با "رفتن" و "آمدن".
رسیدیم میدان دانشجو. احمد گفت: "نگه دار یه دقه من برم به چیزی از این دکه‌هه بخرم و بیام". همه می‌دانستیم که آن "یه چیزی" 3 نخ سیگار مالبرو لایت است که به ترتیب وقت بالا رفتن، رسیدن به قله، و پایین آمدن دود می‌شود. باران اخم کرد اما چیزی نگفت. می‌دانست احمد کلفت بارش می‌کند. سرش را از پنجره بیرون آورد و رو به احمد که حالا پشت به ما و دم دکه ایستاده بود داد زد: "حداقل یه بسته آدامسم بگیر". زیادی حساس بود. خودش هم می‌دانست ولی خب دست خودش نبود. توی خانه‌ای بزرگ شده بود که پدر همیشه سیگار می‌کشید و مادر...مادر زجر. این بود که سیگار برایش نماد همه پلشتی‌های زندگی بود.
-دیگه حالم ازین سیگار کشیدنات وقت کوه اومدن به هم می‌خوره احمد.
غزل بود که این را گفت. یخ کردم. غزل وقتی سرد بود به کلوین سرد بود نه سانتی‌گراد. نگاهی بهش انداختم که "بی‌خیال...".
-اول صبحی نشاش تو حالمون دیگه غزل
-حالا می‌خوای بگی اینکه روتین داری یعنی خیلی باحالی و کارت درسته؟ میدونی دیگه چی روتین داره؟ مرگ.
دلش پر بود. قبل‌ترش من را هم بی‌نصیب نگذاشته بود:
-جدا" صلت کدام قصیده‌ای آخه تو دختر جان، هان؟
-علی به خدا آرزو به دلم موند یه بار یه شاخه گلی، یه کوفتی، مرگی یه چیزی بگیری دستت عوض این جمله تکراریت که تن و بدن اون بدبختو تو گور می‌لرزونه بدی دستم
-چیکار کنم، کلام از نگاه تو شکل می‌بندد خب
-زهر مار
-ممنون، ... دیدن ادامه » شما خوبین؟
با حرص نشست توی ماشین و در را جوری بست که تا دو بلوک آنورتر به هوای تکرار زمستان 66 از خواب پریدند و چند نفری که اول صبحی به هوای نان تازه از خانه بیرون زده بودند با تعجب دور و برشان را نگاه کردند.
-چته باز تو؟ صبح جمعه به این قشنگی حیف نیست اخم کردی آخه؟ بخند دیگه
-علی خسته شدم به خدا. همه زندگیمون شده همین چیزای تکراری: جمله‌های تکراری، کوه رفتنای تکراری، آدمای تکراری، لبخندای تکراری...گه بگیرن.
همان روز، کمی بعدتر، گه گرفتند.
مرگ. زیر چشمی به غزل نگاه کردم که روی صندلی کناری نشسته بود و داشت ناخن‌های به دقت لاک زده‌اش را توی دستش فرو می‌کرد. حرص خوردنش اینجوری بود. اول گونه‌ها و گردنش سرخ می‌شدند، بعد لب پایینش را گاز می‌گرفت و آخر سر با ناخن کف دستانش را در جستجوی نمی‌دانم چه واکاوی می‌کرد. احمد چیزی نگفت. ساکت از پنجره دکه را می‌پایید که حالا چند نفری جلویش جمع شده بودند. باران هم رویش را آنطرف کرده بود و پیرمرد گرمکن‌پوشیده‌ای را نگاه می‌کرد که سلانه سلانه از پیاده‌روی آنطرف خیابان رد می‌شد و اینجا و آنجا برای گنجشک‌های سحرخیز اول صبح دانه می‌پاشید. آبان ماه بود و هوا به اندازه‌ای که یک صبح جمعه پاییزی می‌توانست خوب باشد خوب بود. آنقدر که می‌شد یکتا پیراهن بزنی بیرون و از سوز سرمای چندروزه پاییز روی پوست صورتت سر کیف بیایی. زیر لب به خودم فحشی دادم، انداختم یک و سربالایی ولنجک را تا بام گاز دادم.
گری مور داشت نت‌های آخر "پرافت"‌اش را مثل همیشه کش می‌داد که رسیدیم. بام شلوغ‌تر از همیشه بود، جوری که برای پیدا کردن جای پارک چند دقیقه‌ای پارکینگ را بالا و پایین کردم. وقتی که بالاخره ماشین را کنار یک مزدای مشکی پارک کردم و پیاده شدیم غزل بند کرد که: "من حوصله ندارم، شما برین من همینجا تو ماشین می‌شینم". بعد از اینهمه سال تمام پانوشت‌ها و اَعلامش را از بر بودم. همینجوری بود. باید نفس عمیق می‌کشیدی، لبخند می‌زدی و نازش را می‌کشیدی. سنگین و سخت نبود. تنهایی هم می‌شد کشیدش، با دست خالی یا یک قلم‌موی ساده. این بود که با اشاره من، احمد و باران رفتند و من-بعد از اینکه دستی به سر و روی لبخندم کشیدم که تا جای ممکن آشتی‌جویانه باشد- نشستم توی ماشین. غزل هنوز داشت لب پایین‌اش را-که حالا دیگر رنگی برش نمانده بود-گاز می‌گرفت و شال آبی‌اش خیلی بی‌خیال دور گردنش افتاده بود. فکر کردم نیروی جاذبه حوالی بام باید خیلی شدیدتر از پایین باشد که تمام روسری‌ها و شال‌ها اینجا پایین می‌افتند.
-غزل چیزی شده؟
خیلی بی‌حواس دستش را لای موهایش برد و کش دورشان را باز کرد. موها یکهو خرمن شدند. "شلخته درو کنید تا چیزی گیر خوشه‌چین‌ها بیاید". آخ که چه زیبا می‌شد این وقت‌های بی کش و روسری. و من حالا همان خوشه‌چین خوشحال سووشون بودم که دوست داشت همانجا توی ماشین، لای شرابی شلخته موهایش بمیرد. چند دقیقه‌ای در سکوت دور شدن احمد و باران را نگاه کرد که آرام داشتند سربالایی را به سمت ورودی بام قدم می‌زدند. از پشت که کنار هم راه می‌رفتند هیچ دعوایی بین‌شان نبود. از پشت زوج خوشبختی را می‌مانستند که یک صبح جمعه تصمیم گرفته‌اند جای توی رختخواب ماندن و هم‌آغوشی‌های داغ و بوسه‌های طولانی، همین کارها را با کمی تعدیل روی نیمکتی کنج بام یا توی خلوتی دنج تله‌کابین انجام دهند. مشکل اما همینجاست. اینکه آدم‌ها فقط از پشت اینجوری‌اند. همه شبیه هم‌اند انگار. زیبا و مهربان. اما همینکه کمی قدم تند کنی، دورشان بزنی و از روبرو نگاهشان کنی، آن وقت است که دانه دانه تفاوت‌ها فریاد می‌شوند توی لختی بی‌دفاع صورتت...رویش را برگرداند سمت 206 سفیدی که همان وقت داشت کنارمان پارک می‌کرد. رد نگاهش را تا خنده‌های بی‌تشویش چند دختر و پسر جوان گرفتم. زمان کش آمد ناگهان. 5 دقیقه، 10 دقیقه، 20 دقیقه. و غزل همینجور به بیرون خیره مانده بود. وقتی بالاخره با طمأنینه سمت من برگشت و شروع به صحبت کرد صورتش خیس بود...

خیسِ خیس. زیر باران مچاله شده بود و تند تند راه می‌رفت. داشتم از حقانی وارد ورودی کتابخانه ملی می‌شدم که دیدمش. دلم سوخت. گنجشکک اشی مشی. کمی جلوتر نگه داشتم و منتظر رسیدنش ماندم.
-خانوم من تا کتابخونه دارم می‌رم، اگه میرین اونجا می‌تونم برسونمتون.
بدون آنکه از سرعتش کم کند نیم نگاهی به من انداخت، رو برگرداند و رد شد. من؟ من له شدم...


مشکل اما همینجاست. اینکه آدم‌ها فقط از پشت اینجوری‌اند. همه شبیه هم‌اند انگار. زیبا و مهربان.

عالی
عالی
عالی
۰۷ فروردین ۱۳۹۳
رسول جان یک دنیا ممنون که این مرقومه نسبتا" طولانی رو خوندی و یک دنیا سپاس بابت نظر راهگشا و خوبت.

با دوباره خوندن نوشته‌ام باید بگم که نظرت رو قبول دارم کاملا. دلیل این مشکل هم تا حد زیادی به ناتوانی من در عرصه قلم‌زنی برمی‌گرده (چه جسارت‌ها!) و ... دیدن ادامه » کمی هم به خاطر اینکه این نوشته اصلا قرار نبوده جایی خونده بشه یا اصلا مهم باشه. تمام این 200 و اندی صفحه‌ای که این متن بالا یک گوشه از اونه با یک تصویر و یک دلتنگی ناگهان توی یک سفرآغاز شد و دو هفته بعد، سفر تمام شد و نوشته ناتمام. بعد از اون هم هیچوقت نگاهی دوباره بهش ننداختم. این دست مشکلات ازون‌هایی هستن که باید در بازخوانی‌های متعدد مرتفع بشن تا داستان به اصطلاح پخ‌هاش و کج و کولگی‌هاش برطرف بشه. تازه این ایرادات جلوتر که شکست زمانی پیش میاد و تعدد زوایای دید و راوی‌های متعدد (و موازی!)، اوضاع وخیم‌تر هم می‌شه! خلاصه اینکه این نوشته ملغمه‌ایست سخت آشفته از ایرادات که چند کلمه هم این وسط مسط‌ها برای خالی نبودن عریضه نوشته شده:)

اگر روزی تصمیم گرفتم که دستی به سر و گوشه این متن بکشم و به سرانجامش برسونم حتما سعی خواهم کرد تا جایی که در توان محدود و بضاعت ناچیز قلمم باشه در بازخوانی‌ها و بازنویسی‌های متعدد از شدت و فجاعت این ایرادات کم کنم.
باز هم یک دنیا سپاس بابت گوشه چشمی که به این متن ناپخته داشتی. برقرار باشی رفیق:)
۱۷ تیر ۱۳۹۳
قلمت مزین به جویس و فلوبر باد.
۱۸ تیر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عباس معروفی کلا" خوب است، چه شعرهایش، چه رمان ها و چه مثل این یکی، دلنوشته هایش. یک حس عجیبی دارد لا به لای تمام واژه هایش که خاص خودش است. شروع می کنی به خواندن و یکهو می بینی درگیر متن شدی و دیگر این نوشته لعنتی رهایت نمی کند.

عباس معروفی را بخوانید، خواندنش خوب است:

خرمن ماه*

---------

اولین بار که پدربزرگم تنها مرا به سنگسر برد، چهار ساله بودم. این اولین سفر تنهایی‌ام بود که راهی شهری دور می‌شدم. شور خاصی داشت. می‌توانستم بدون مادرم هرجایی بروم؟ بزرگ شده بودم؟ حتماً بزرگ شده بودم که مادرم لباس‌های گرم و نو تنم کرد، برام پوتین بنددار خرید که خودم بلد بودم بندش را ببندم، با یک کاپشن انگلیسی قرمز چهارخانه که جیب داشت، و از همه‌ی لباس‌هام بیشتر دوستش داشتم. پدربزرگ ماشین شخصی کرایه کرده بود، پونتیاک آبی رنگ. ما دونفر جلو نشسته بودیم. مادرم کنار ماشین چشم از من برنمی‌داشت. وقتی راه افتادیم پشت سر ماشین آب ریخت. و ما تا برسیم همه‌اش فکر می‌کردم اصلاً مامانم چه جوری اجازه داده تنهایی سفر کنم؟ می‌توانم؟

می‌توانستم ولی سایه‌ی تنهایی‌ام همه جا با من بود. یکجا کنار مادربزرگم ایستاده بودم با لباس‌های گرم و پوتین بنددار که حتا زیر بارش برف هم سردم نمی‌شد، داشتم گردو می‌خوردم. یکجا کنار حوض بین پاهای پدربزرگم ایستاده بودم و او در نرمه آفتاب زمستانی روی صندلی لهستانی‌اش داشت موهام را شانه می‌کرد: «عید می‌برمت پیش لالو موهاتو برات کوتاه کنه، الان سرده بهتره موهات بلند باشه.»

«مامانم مم عید میاد؟»

«نه، بعد از عید خودم می‌برمت تهران.»

یکجا ... دیدن ادامه » در فلکه‌ی سنگسر مردان بزرگ شهر ایستاده بودند؛ پدربزرگ؛ صفایی شهردار، جوادی رییس انجمن شهر، و چند تای دیگر. صفایی شهردار نخ‌های سر تسبیحش را یواشکی می‌کرد توی گوشم و تند دستش را می‌کشید، من خودم می‌دانستم که صفایی شهردار دارد با من شوخی می‌کند، و خودش را می‌زند به آن راه که یعنی من نبودم.
یکجا با پدربزرگ رفته بودیم مهمانی، و بعد با جمع مهمان‌ها رفتیم خانقاه، یامن هو، الا هو خواندیم، و شب وقتی به خانه برگشتیم، مادربزرگ روی پله‌ها منتظر ایستاده بود. تا رسیدم بغلم کرد و پرسید چرا اینقدر دیر آمدیم. با پدربزرگ قهر بود، و با من حرف‌های درشت می‌زد که او بشنود: «خودشون هر قبرستونی میرن برن، بچه‌مو تا دیروقت با خودشون نکشونن اینور و اونور. اصلاً معلوم هست غذا خورده نخورده، به فکر بچه که نیستن! میرزا قشم‌شم! فقط به خودشون فکر می‌کنن.»

پدربزرگم از توی اتاقش داد زد: «باسی غذا خورده، کاریش نداشته باشین.»

مادربزرگم پرسید: «غذا خوردی؟»

سر تکان دادم: «اوهوم.»

بویم کرد، بوسم کرد: «چی خوردی؟»

«غذا.» و در سرم پر از هو بود. یامن هو، حقاً هو، یا لاهو، الا هو...

به آسمان نگاه کردم. ماه شب چهارده درست وسط آسمان بود، و دورش یک حلقه‌ی زرین نورانی آویخته بود. آیا این خدا بود که هو شده بود؟ انگار تمامی آسمان دور ماه یخ زده و آویخته است، تقدس آن لحظه چنان بغلم کرده بود که هنوز هم تصویرش از یادم نمی‌رود.

چیزی بین وهم و تقدس احاطه‌ام کرده بود، نمی‌توانستم از آن چشم بردارم. مادربزرگ گفت: «ماه خرمن زده باسی! می‌بینی؟ ماه خرمن زده. آرزو کن، هر آرزویی داری برآورده می‌شود.»

آرزو؟ خب مامانم دلش تنگ شود و بیاید پیش ما. نمی‌شود؟ بیشتر از آرزو در آن لحظه احساس سرگردانی بر وجودم چنبره زده بود. می‌خواستم بزنم زیر گریه. ولی چرا گریه کنم؟ خودت را نگه دار باسی، اینها خیال می‌کنند تنهایی نمی‌توانی جایی بروی؛ حتما باید مامانت هم باشد. محکم باش! محکم. یا من هو... حقاً هو... یا لاهو... الاهو الاهو.

بعد پدربزرگ لباس‌هاش را عوض کرد و آمد بیرون. آن شب پیش او می‌خوابیدم. یک شب درمیان بود. مادربزرگه افسانه می‌گفت، پدربزرگ از زندگی.

مادربزرگ می‌دانست امشبم با او نیستم. از پله‌ها بالا رفت: «بچه رو جایی می‌برن خبر میدن، سر خود که نمیشه. خودشون هرجا می‌خوان برن، برن. برن برنگردن.»

کنار پدربزرگ ایستاده بودم، و هردو داشتیم به آسمان نگاه می‌کردیم. وهم وهم وهم. وهم و تقدس و دلتنگی از زمین بلندم کرده بود، درست در حلقه‌ی خرمن ماه ایستاده بودم. دلم گریه می‌خواست، اما جلو حودم را گرفتم. و به جای گریه بلند زدم زیر خواندن: یا من هو... حقاً هو... یا لاهو... الاهو الاهو.

امسال که مادرم آمده بود، در حیاط ایستاده بودم و داشتم چیزی به خدا می‌گفتم که یکباره سربلند کردم، ماه بدر تمام خرمن زده بود. یک لوستر یخی گرد و قشنگ به پهنای شهر برلین. تند مادرم را صدا کردم. گفتم بیا ماه راببین!
آمد کنارم ایستاد و به آسمان نگاه کرد: «ماه خرمن زده باسی! می‌بینی؟ ماه خرمن زده. آرزو کن.»

آرزو؟ بعضی چیزها دیگر آرزویش واگذار به محال می‌شود، مامان! بگذار زمان همینجور کژ و کول بگذرد. حالا همین که پیش منی دلخوشم. بگذار روزگار بی معرفت بگذرد.


یکباره زمان پلیسه شد، جمع شد، کودک شدم، اما دیگر نتوانستم جلو خودم را بگیرم. خرمن ماه در حلقه‌ی اشکم هزار بار تکرار می‌شد.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*برگرفته شده از اینجا: http://maroufi.malakut.org/

:)
۰۱ اسفند ۱۳۹۲
آقای اژدری عزیز!
ممنون از توضیحات ( مثل همیشه) جامع و کارآمدتون.
امیدوارم دوباره بتونین به دیدن نمایشهای ایرانی بیاین و این نیومدنتون هم به خاطر کمبود وفت باشه نه مشکلات و بیماری .
حضورتون واقعا مغتنمه.
۱۷ اسفند ۱۳۹۲
خواهش می‌کنم مهرک جان. یک دنیا سپاس از آرزوی‌های قشنگتون در حق من بانو:) تا اون موقع (که بی‌صبرانه انتظارش رو می‌کشم)، شما به جای من تماشاگر باشید، بیبنید و لذت ببرید و اگر پا داد، بنویسید از این خاطرات قشنگ و لذتش رو با ما هم تقسیم کنید:)
خوب باشید.
۱۷ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همین روزها، در یک گوشه دیگری از دنیا که برادوی می نامندش، "در انتظار گودو" دیگری دارد اجرا می شود که انقدرها سرش دعوا نیست. یک عدد ایان مک کلن تویش بازی می کند و یک دانه پاتریک استوارت. این را ببینید گمانم بد نیست:

http://www.youtube.com/watch?v=MUXtzkLTABI

http://www.4shared.com/video/zoWlVmFjba/A_first_look_at_WAITING_FOR_GO.html?

شما را نمی دانم ولی من که با همین یک دقیقه عاشق این "گوگو" و "دی دی" شدم.

این یکی هم یک گفتگو با این دو بازیگر است و کارگردان نمایش (شان ماتیاس). عجیب دیدن دارد. حالا اگر هم فرصت یا حوصله نکردید همه اش را از سر تا ته ببینید دست کم دقیقه 14:38 تا 17:11 را از دست ندهید. جایی که سوزان هاسکینز از امید و خوشبینی در "در انتظار گودو" میپرسد. جواب هایشان دیدنی (خواندنی؟شنیدنی؟) است.

http://www.youtube.com/watch?v=-5t4C7p3dqg

http://www.4shared.com/video/t3BGbt0Tba/Theater_Talk_No_Mans_Land__Wai.html?

اینهم یک ترجمه دست و پا شکسته و علیل و مریض از یکی ازین پاسخ ها، برای آنهایی که نمی بینند.

«توی ... دیدن ادامه » زندگی اغلب افراد گاهی رسوندن روزی به روز دیگه، یا گذران یه بعداز ظهر، یا یه ساعت، یا حتی یه دقیقه یه چالش مهیبه. همه ما گاهی چنین حسی رو تجربه کردیم. چیزی که من در خصوص این نمایش درک کردم اینه که در آخر نمایش این آدمها همچنان دارن ادامه میدن. درسته، درباره خودکشی دو بار در طول نمایش حرف به میون میاد، ولی در نهایت این اتفاق هیچوقت نمی افته و اونا همچنان ادامه میدن. و این اشتیاق برای بقا، برای زنده موندن و ادامه دادن، با قدرت هر چه تمام تر در این نمایش جاریه.»

به زبان الکن من اما اعتنا نکنید که شنیدن همین عبارات از زبان پاتریک استوارت، وقتی که با تمام بدن، با همه وجودش از Urge to Hold on، از امید به بقا حرف می زند، چیز دیگری است. بعدش هم البته پاسخ یان مک کلن است که آن هم فراوان شنیدن دارد.

فکر می کنم اگه بحث مقایسه باشه یک اجرای درخشان ایرانی هم سالها پیش از درانتظار گودو وجود دارد..نمی دونم فیلمی ازش هست یا مثل خیلی از شاهکارهای اجرایی توی این سالها اثری ازش باقی نمانده؟
در انتظار گودو کار وحید رهبانی با بازی های درخشان و حیرت انگیز رضا ... دیدن ادامه » مولایی،محمدرضا جوزی و بجستانی و...در سال77 ...فکر نمی کنم همیشه بایدبه اجراهای خارجی توسل کرد ما پتانسیل های بزرگی تو این مملکت داریم که همیشه ازشون استفاده نمیشه.....در تایید مجدد حرفام باید از ماندگاری لذت دیدن 2بار اجرایی رهبانی یاد کنم که تو اجرای اخیر ازش بی بهره ماندم....
۲۷ بهمن ۱۳۹۲
این از خوشبختیِ منه که شما بسیار کامل و عالی توضیح دادید
بله شاید نمیشه گفت کدوم یک درست تر یا بهتره
وقتی اجرای برادوی رو که اشتراک گذاشتید دیدم فکر کردم که این نگاه رئالیستی رو من انتظار داشتم و دوست داشتم...
بی نهایت ممنونم علیِ مهربان :)
۲۹ بهمن ۱۳۹۲
پر مهرید بانو، خوب باشید:)
۳۰ بهمن ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
علی اژدری
درباره نمایش هراکلس5 i
بعضی کارها هم هستند که باید دیده شوند، باید دیدشان. به هر قیمتی. حتی اگر افتضاح هم باشند باز هم باید دیدشان. از آنها که می‌دانی اگر نبینی یک سال، پنج سال، ده سال بعد افسوس‌شان را خواهی خورد. این کارها تقریبا" همیشه در یک یا چند نام خلاصه میشوند: نویسنده، کارگردان، یا بازیگر. مثلا" اگر روزی "سر لارنس اولیویه" با یک معجزه مشکوک به جهان زندگان برگشت و فی المجلس به ایران آمد و خواست در خوانشی از "هملت" به کارگردانی "بهنوش بختیاری" هم بازی کند باز باید هر چه دستت هست و نیست را زمین بگذاری و تا تماشاخانه تخته گاز بروی و ساعت‌ها زیر برف و کوران در صف بایستی و رنج له شدن را به جان بخری تا بعدش از روی زمین و بی‌تشکچه رقص واژگان را روی صحنه تماشا کنی. و این وسط هیچ هم مهم نیست که حاصل چه باشد، یک فاجعه تمام یا دستاوردی شگرف. در هر حال احتمالا" نمی‌خواهی که بعدها ... دیدن ادامه » با سری به زیر انداخته و صدایی لرزان و کم رمق که پسِ پشتش هزار فحش و لعنت نهفته است پیش خودت یا دیگران اعتراف کنی که من می‌توانستم یک اجرا از مرحوم "الیویه" را-آن هم پس از مرگ ایشان-روی صحنه و از نزدیک تماشا کنم اما نرفتم. خب خاک بر سرت (البته با احترام).

حالا هم حکایت این نمایش-در رده ای پایین تر البته-همین است جان برادر. ترکیب "مولر" و "حسینی مهر" از آن ترکبب‌هاست که رد کردنش به این سادگی نیست. خاصه وقتی جایگاه "مولر" را در تئاتر اروپا بدانی و سبقه "حسینی مهر" را، به خوانش یک نمایشنامه از این نشسته باشی و تماشای یک نمایش از آن. اینکه برآیند این ترکیب کدام بردار و در کدام جهت است من نمی‌دانم هنوز. عجالتا" اما انقدری می‌دانم که مولر، شکسپیر و چرمشیر نیست که راه به راه اجرایی از نمایشنامه‌هایش روی سن سالن‌های تئاتر تهران گرد و خاک کند، ایضا" تعداد کسانی که در تئاتر ایران به قدر ناصر حسینی مهر از مولر و تئاتر معاصر جهان سر درمی‌آورند هم آنقدرها زیاد نیست. و دیگر اینکه ایشان بر خلاف بعضی دیگر در سال انقدری نمایش اجرا نمی‌برد که بی خیال پا روی پا بی‌اندازی و با آرامش در خانه و پشت به شومینه یله شوی که "عب نداره، ماه دیگه بهترشو میرم". ماه دیگری در کار نیست رفیق...

قصه کوتاه (دیر شد، نه؟)، همه حرفی که این همه جان کندم بگویمش این است که: «آقا جان بروید این نمایش را ببینید. وَلله کراهت دارد اثری از هاینر مولر کبیر با خوانش ناصر خان حسینی‌مهر بر صحنه باشد و شما سرِ ندیده بر بالین بگذارید. وَلله که ظلم است ندیدنش»

من راستش بلد نیستم بیش از این برای یک نمایش تبلیغ کنم؛ این است که این شما و این هم زور آخرم: «بروید آقا جان، بروید ببینید تا این هم به سرنوشت "ویتسک" ایشان دچار نشده. بروید...».

پی نوشت: رفتید و دیدید و دوست نداشتید، رکیک‌ترین فحشهایتان را بی کم و کاست به آدرس پست الکترونیکی من ارسال کنید، همه را با آغوشی باز و لبخندی اینگونه :) خریدارم.

با احترام.
پس خودتان هنوز ندیده اید؟ :))
وقتی جمله رکیک ترین فحشها را خواندم یاد پطروس افتادم :دی
۲۲ بهمن ۱۳۹۲
دیدم؛
ای کاش نمیدیم؛
اثری که اصلا استادانه نبود و هنوز خیلی جای کار داشت.
به عنوان کسی که از کودکی در خانواده ای هنرمند با تئاتر و سینما بزرگ شدم, به حال این روزهای تئاتر و سینمایمان تأسف میخورم.
بدجور استادان ما کم آورده اند.
۱۶ اسفند ۱۳۹۲
واقعا" متأسفم از اینکه دوست نداشتید، و هزار بار حیف. و چنانچه به خاطر نوشته من این نمایش را برگزیدید و چنین اوقات ناگواری بر خاطر نازنینتان گذشت از صمیم قلب پوزش‌خواهتان هستم بانو. من متأسفانه موفق به دیدن نمایش نشدم اما همنشینی دو نام مولر و حسینی‌مهر ... دیدن ادامه » جاذبه عجیبی داشت در نظرم.
در هر حال من هم-مثل همه-از عمق جان امیدوارم که روزی این هنر-و همه هنرمندانِ حقیقی-به قله‌های شکوه بازگردند. تا آن روز اما انگار همه ناگزیریم از ریسک‌پذیری و ناامید شدن‌های گاه و بیگاه.
۱۷ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آقای حکایتی عزیز، بازی روزگار را ببین، من با این ترانه اشک ریختم...

http://www.youtube.com/watch?v=PgYAZyuwGmE

http://www.4shared.com/video/If_d0kURce/Sam_Vafaei_-_Zir_e_Gonbad_e_Ka.html?
------------------------------------------------------------------------------------
«یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود
روبروی بچه ها، قصه گو نشسته بود

قصه گو قصه میگفت، از کتاب قصه ها
قصه های پرنشاط، قصه های آشنا

قصه باغ بزرگ، قصه گل قشنگ
قصه شیر و پلنگ، قصه موش زرنگ

آقای ... دیدن ادامه » حکابتی، اسم قصه گوی ماست
زیر گنبد کبود، شهر خوب قصه هاست

ستاره بود بالا، شکوفه بود پایین
قصه ما تموم شد، قصه ما بود همین

پایین اومدیم آب بود، رفتیم بالا آسمون
تا قصه های دیگه، خدا نگهدارتون...»
------------------------------------------------------------------------------------------

آقای حکایتی عزیز، هنوز هم «زیر گنبد کبود، شهر خوب قصه هاست»؟...
و همه قصه این بود که بالا آسمان و ستاره است و پایین تر شکوفه وآب. و باقی؟ باقی مهم نیست. همینقدر ساده و زیبا. و زندگی انگار می تواند گاهی هم اینجوری باشد. مثل یک قصه از آقای حکایتی. صورتیِ صورتیِ صورتی.
۱۲ بهمن ۱۳۹۲
صدای گوش نواز و گرم بهرام شاه محمدلو هنوز در گوشهایم است.
۱۳ بهمن ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی گفت تئاتر شهر 41 ساله شد و من گم شدم. زیر هزار خروار خاطره، لابه‌لای خطوط مبهم هزار تصویر ناتمام. و چقدر نور. و چه حجمه صدا. 30 ساله بود که دیدمش. ساکت و آرام بدن چاق و گردش را پهن کرده بود وسط شلوغ‌ترین چهارراه جهان و زیر چشمی عابران را دید می زد که گله‌به‌گله، اینجا یا آنجا ازدحام کرده بودند. دم گیشه شلوغ بود و برای من که تا آن روز عادت به خلوتی گیشه‌های سینما داشتم هیجان‌انگیز. چهره‌ها و لباس‌ها اینجا فرق می کرد. حرف زدن‌ها هم. همه با سواد بودند. از ایبسن می‌گفتند و استنیسلاوسکی، از بیضایی و بروک، یا شومان و شوپنهاور. و من هیچکدام را نمی شناختم (و هنوز هم نمی‌شناسم). اکابر بودم وسط آن‌همه استاد. و یک «آهای پسر» یا «اوهوی» ساده وسط آنهمه مادام-موسیوهای اتوکشیده. من خیلی ساده آمده بودم یک چیز دیگری را تجربه کنم که خیلی وقت بود وسوسه‌اش بی‌تابم ... دیدن ادامه » کرده بود. یک چیز دیگری که بازی بود و سینما نبود، تصویر بود و نقاشی نبود، صدا بود و موسیقی نبود. یک چیز دیگری که شبیه هیچ چیز نبود و تازه بعدترها، خیلی بعدترها بود که فهمیدم تئاتر بود...

ایستادم توی صف، بدون کوچکترین ایده‌ای از نمایشی که می خواهم تماشا کنم. تنها. پشت سر پسر قدبلندی که خیلی نرم و با طمأنینه توی گوش دختر کناری‌اش از نمایش آخری که دیده بود می گفت و برای من که تازه «آنی هال» را دیده بودم یک احساس شعف و سرخوردگی توأمان ایجاد شده بود. شعف از جادوی تئاتر و اینکه شاید من هم بعد از دیدن چند نمایش بتوانم انقدر قشنگ حرف بزنم و فرق باختین و آیزنشتاین را بلد باشم. و سرخوردگی. سرخوردگی از اینکه چرا نمی توانم مثل آلن دیوار چهارم را بشکنم (نه، خرد کنم) و مارشال مک لوهان را از آن پشت مشت ها بکشانم بیاورم تا به این پسرک مغرورِ حال-بهم-زن حالی کند که هیچ پِهِنی حالی‌اش نیست، حتی اگر استادِ کلمبیا باشد...پسر همینجور مخ می خورد (یا می‌زد؟ نمی‌‌دانم) و صف هم همینجور جلو می رفت. و من درست همانجا، جایی میان تحلیل فرمالیستی پسر از "بنجی"ِ "خشم و هیاهو" تصمیم گرفتم که هر چه او انتخاب کرد من هم به تماشا بنشینم. و قسمت من آن روز قشقایی بود و احصایی با «زمزمه مردگان»اش. حالا بعد از اینهمه سال سه خاطره از این نمایش پررنگ‌تر از باقی چشمک می‌زنند: پانته‌آ بهرام، غار، و این حقیقت که هیچ نفهمیدمش. ولی حتی همان وقت هم، از در سالن قشقایی بیرون رفته و نرفته، می‌دانستم که این «نفهمیدم» از آن «نفهمیدم» های "خوب" است. از آن «نفهمیدم» هایی که بعدش غمگین می شوی، از آن‌هایی که بعدش به خودت نهیب می‌زنی که "هی فلانی، هیچ حواست بود که تو میان این چند ده نفری که نمایش را می‌دیدند از همه کودن‌تر هستی؟ ندیدی بقیه با چه حرارتی دست می‌زدند؟ خاک بر سر عامی و بی‌سوادت کنند". و حقیقتش این است که من آن روزها خیلی دلم می‌خواست می‌فهمیدم.

و بعد آرام آرام شروع شد. کشف سالن‌های دیگر: تالار اصلی، سایه ، چارسو، خورشید، نو،...و نمایش‌ها و نمایش‌ها. و صف‌های بی‌پایان جشنواره‌ها. و بیضایی و سمندریان، رضایی راد و مهندس پور، سلیمی و برهانی مرند، رفیعی و رحمانیان،...آن حجم قشنگ و گنده وسط چهارراه ولیعصر حالا دیگر فقط یک حجم قشنگ و گنده نبود. دیگر آنقدرها هم غریبه نمی زد، آدم‌هایش دیگر آنچنان خارجی حرف نمی زدند. و نزدیک شدن به در و دیوار تالارهایش نیازمند صدور روادید نبود. نه اینکه به سواد من چیزی افزوده شده باشد، نه. تنها ترسم ریخته بود و آن چاق دوست‌داشتنی به یکباره ملموس شده بوده و در دسترس و صمیمی. از آن‌ها که یواشکی می‌شد نیشگونشان گرفت، قطر شکم‌شان را مسخره کرد و خندید، یا گوشه ای باشان تنها نشست و در سکوت محض، آسمان را واژه به واژه رج زد. حالا آنجا شده بود یک گوشه از شهر که دیگر نمی شد بی اعتنا از کنار حوضش گذشت و شانه بالا انداخت. بایستی پا شل کنی، بایستی، سلامشان دهی و حتی اگر وقت ماندن نداری وعده‌ی دیدارِ نزدیک کنی. حالا تئاتر شهر یک معلم تپل و شیرین و دوست‌داشتنی بود که آرام آرام داشت الفبای هنر را یاد می داد، یک گالری فاخر از نفیس‌ترین تابلوهای جهان، یک ارکستر فیلارمونیک با رپرتوار آثار مندلسون، و یک سالن باله با اجرای مدام «آیین بهار»...

سال از پی سال آمد و رفت و همچنان که به سن و سال من افزوده می‌شد به غبار روی شانه‌های آقای جاق هم. به یکباره گرد پیری. غم عالم بر دلش نشسته باشد انگار. هی نحیف و نحیف‌تر شد. اینجا و آنجا داربست زدند و زخمی‌اش کردند، هر جا را که دستشان رسید-بی‌بهانه و بی‌دلیل-گرفتند و تصاحب کردند، هر کس و ناکسی را اختیاردارش کردند. این وسط بعضی‌ها هم تاب نیاوردند، رفتند، نماندند. امجد رفت، مهندس‌پور رفت، رضایی راد، رحمانیان، بیضایی، سمندریان،...که این آخری داغی بر دلش زد که هنوز که هنوز است کمر راست نکرده. و من توی همه این سال‌های خوشی و ناخوشی همچنان می‌آمدم و تنها می‌ایستادم توی صفی که روز به روز نحیف‌تر می‌شد. و در تمام این صف‌ها همیشه یک پسر قدبلندی بود که آرام و با طمأنینه توی گوش یک دختری از آخرین نمایشی که دیده بود می‌گفت. و من بعد از اینهمه سال هنوز هم حرف‌هایشان برایم ثقیل است و همچنان بی‌اختیار آن پشت مشت‌ها دنبال مارشال مک‌لوهان می‌گردم. و این یعنی هنوز هم تئاتر شهر، هنوز هم هنر، و هنوز هم هوای دیدن یک نمایش که حالت را خوب کتد. آقای چاق هم هست. همچنان آن بالا مالاها ایستاده و زیر چشمی عابران را با چشمانی که شماره‌شان چند پله بالاتر رفته دید می‌زند. گیرم که قدری تکیده‌تر، که خمیده‌تر، که نحیف. اما هنوز و همچنان ایستاده. آرام و پر وقار. هنوز هم وسط شلوغ‌ترین چهارراه جهان...

تولدت مبارک.
جناب علی آقای اژدریِ خوش‌قلم عزیز مررررسی جداً بغــــایت زیبا نگاشتید!.. عالی بود! :)
از همون بالا که شروع کردم به خوندن نوشته همچی بین کلمات و پاراگرافهات غرق شدم که تا برسم پایین دیگه کامل حل شدم.:)
ویوا تئاتر شهر..
ویوا علی آقای اژدری.
:)
۰۸ بهمن ۱۳۹۲
جناب اژدری که قلمت همچون نام خانوادگیتان ، خانواده ما را از هم می پاشد. شاید از بحث و بهانه ی شما به دور باشد. اما همین «مخ زنان فرهنگی» بر وزن «رایزنان فرهنگی» و برگردان «اسنوب» هستند که بخشی از چرخه ی زنگ زده ی اقتصاد زوار در رفته تئاتر شهر ما را می چرخانند. ... دیدن ادامه » پس فعلا بی خیال آقا مارشال مک‌لوهان باشید ، بگذارید همان پشت ، مشت ها پنهان باشد. در این رابطه به شما یه علاجی پیشنهاد می کنم که برای ما کارساز ست. آقا جو تکس خدا رحمتش کند ، آدم خوبی بود ، قطعه ای دارد که هیچ ربطی به این موضوع ندارد و حتما گوش داده اید و نمی دانم چرا دارم به شما میگم لیکن هنگام مواجهه این «مخ زنان فرهنگی» ، با خود زمزمه می کنیم و کمی تسکین پیدا می کنیم.

I've been taken outside
And I've been brutalized
And I've had to always be the one to smile and apologize

http://www.youtube.com/watch?v=szEAqKbAGz4
۱۵ اسفند ۱۳۹۲
:))
مخرج مشترک نام خانوادگی من و تو نشانه‌روی است و هدف‌گیری (یا شاید هم نابودی!). من کاری به پدیده‌ی مخ‌زنی فرهنگی ندارم این وسط، من دلم به حال طفلکی جیمز جویس و گروتفسکی و مک‌لوهان می‌سوزد که زیر بار واژه‌های هرز این دوستانِ خوشحال چه غریبانه پر پر ... دیدن ادامه » می‌شوند.
بابت آهنگ هم...ممنونم بابت بادآوری قشنگت سالار، خوب شدم:)
برقرار باشی و شاد، تا همیشه.
۱۶ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
و یکی دیگر از آیین‌های خجسته و هر ساله جشنواره تئاتر فجر که قدمتی به درازای عمر جشنواره دارد بی‌برنامه‌گی‌ هاست و راه ندادن‌ها و پشت در ماندن‌ها با بلیتهای بادکرده‌ی توی مشت. و چنانچه می دانید تئاتر فجر به همین هاست که زنده است. به‌صورت معمول در هنگام خرید بلیت هر نمایشی 2 شاخصه طبیعی برای انتخاب آن وجود دارد: 1. دوست خواهم داشت. 2. دوست نخواهم داشت. ولی در ایام جشنواره یک شاخصه یا احتمال سومی هم خیلی سفت و رشید آن وسط مسط ها قد راست می کند که من اسمش را گذاشته ام احتمال «پشت در ماندگی» که یک جورهایی همان «درماندگی» است منتها پشت در و با بلیت. این سومی از قضا کمر آن دو تای دیگر را هم خم میکند از بس که لعنتی قلچماق است و غیر قابل پیشبینی و بی منطق، درست مثل مأموران نسبتا" معذور تالارها. حتی در این میان بارها دیده شده که سالن هم خالی بوده است ها، اما ... دیدن ادامه » عده ای "ایستاده با بلیت" (که این بر خلاف تصور رایج یک نام سرخپوستی نیست) به داخل راهشان نبوده که این دیگر انصافا" رکیک دارد. باری...

این است که من گمان می‌کنم چنانچه وقتِ خرید بلیت جشنواره یک درصد خوبی برای این آخری کنار گذاشته شده و ترجیحا" برنامه مبسوطی برای استفاده از زمان (احتمالی) پشت-در-ماندگی تدوین شود، جای دوری نمی‌رود لابد. فلذا پیشنهاد شخصی من که از پی سال‌ها سعی و خطا و از زیر خروارها بلیت‌های بادکرده بدست آمده (که آخرینش «عشق و عالیجناب» جناب پاکدل بود)، به کار بستن یک-یا ترکیبی از-راهکارهای زیر است:

1. راهکار فرهنگی: همراه داشتن 1 جلد نمایشنامه مربوطه، مطالعه و تطبیق آن با دیالوگ هایی که گاها" از داخل تالار به بیرون سرک می کشند، و بصورت پیوسته و خستگی ناپذیر لبخند زدن. موفقیت در این راهکار به ویژه به قدرت تجسم شخص، ظرفیت روبرویی با تماشاگران گشاده رویی که موفق به دیدن نمایش شده‌اند (نیش باز و نگاه های تحقیرآمیز دو ویژگی بارز این افراد است)، و توانایی عضلات فک و صورت فرد پشت در مانده بستگی دارد.

2. راهکار ضد فرهنگی: درگیر شدن با مأمورین انتظامات تالارها و ضرب و جرح منجر به فحش (ویژه آقایان پیل پیکر).

3. راهکار نیمه فرهنگی: کلا" زیر سوال بردن اصل نمایش، ذکر عبارت «اتفاقا" خوب هم شد» (سه مرتبه)، و از کادر خارج شدن. گفته شده که این روش چنانچه با ریشخندی ظریف، تکان نامحسوس سر، و بالا انداختن شانه ها همراه شود تأثیری دوچندان خواهد داشت.

اخطار: در صورت علاقه به در پی گرفتن استراتژی های ترکیبی، از بکار بستن استراتژی دوم جدا" پرهیز کنید چراکه خدا شاهد است در پی گرفتن هر کدام از دو دیگر استراتژی با سر و صورت خونین فاقد اثربخشی لازم خواهد بود.
علی اژدری نازنین
مگه میشه نوشته ی شمارو خوند و لذت نبرد رفیق
آقا چرا انقدر خوب می نویسی شما آخه؟!
چرا انقدر کم پیدایی شما؟
۰۴ بهمن ۱۳۹۲
آقای اژدری عزیز ،
چه خوبه که بازم اینجایید و مینویسید . بسیار دلتنگ خوندن متنی به قلم زیبای شما بودم.
۰۶ بهمن ۱۳۹۲
تمام قد تعظیم میکنم به مهر و مهربانیتون شازده کوچولوی عزیز. دوستان نازنین و خطاپوشی مثل شمان که به منِ جسارت خطخطی کردن میدن:) مرسی.
۰۶ بهمن ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درست همین حالا، همین حجم غریب دلتنگی من:

http://www.4shared.com/mp3/B1WJMFj5ce/Yann_Tiersen_-_Summer_78.html?

و لبخند:

http://www.4shared.com/mp3/eC76PoUPba/Yann_Tiersen_-_Tabarly.html?

و آدینه:

http://www.4shared.com/mp3/jCCBnyMcce/Yann_Tiersen_-_Naval.html?

[ و غمگنانه ترین ترانه تمرین نبودنت ، آنگاه که دیدگانم مسکوت راهی که تو را می خواند مانده اند. بگذار نغمه ها مرا از حجم خالی و سرد نبودنت پر کنند زیرا که می دانم دیگر بار آنجا که تو را گم کردم باز نخواهم یافت !]


همین ... دیدن ادامه » آدینه در تهران. با لبخند، یا خاطره. بماند...
دلتنگی...بغض...
ممنونم
۲۶ فروردین ۱۳۹۳
تو که واژگان با قلمت می رقصند :) قابلی نداره ماله خودته :دی
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
یک دنیا ممنون:)
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
علی اژدری
درباره فیلم دربند i

http://www.4shared.com/get/kJZX4tQ0/Yusuf_Islam_-_Father_and_Son.html


این متن را به دیده نقد نگاه نکنید اصلا. اینها صرفا بلند بلند فکر کردن‌های من است در باب چرایی یک حس قشنگ بعد از دیدن دربند. اصلا اینها به نوعی تلاش من است برای واکاوی اصول زیباشناختی شخصی و منسجم کردن این گله گریزپای فکر. گله است و لاجرم پرشمار و بی‌ترتیب. چرا اینها را اینجا نوشتم؟ سوال خوبی است که متأسفانه پاسخی درخور برایش ندارم. عجالتا خیلی بی‌دلیل و اکنون‌وار بخوانید یا بگذرید.

همین اول تکلیفم را با خودم روشن کنم: من دربند را دوست داشتم؛ خیلی. اصلا دربند پر ایرادترین فیلمی است که من انقدر دوستش داشتم. تمام سطور پرشمار بعدی هم صرفا تلاشی است برای واکاوی چرایی این ماجرا. حوصله کردید و خواندید که هیچ، اگرنه که چکیده همه حرف‌های پایین همین جمله بالاست: «من دربند را دوست داشتم». در هر حال عمده دلایل دوست داشتن دربند برای من اینها بود:

1) پرویز شهبازی: «نفس عمیق» را دیده‌اید؟ پس پرویز شهبازی را دوست دارید. اصلا مهم نیست که این لا به لا «عیار 14» را هم ساخته با یک عدد محمدرضا فروتن نچسب (مگر فروتن جور دیگری هم هست؟ شاید به استثنای فروتنِ شب یلدا و کنعان-که بازی‌اش توی این دو تا را چقدر من دوست داشته باشم خوب است؟). «نفس عمیق» از آن دست فیلم‌هایی است که به تنهایی برای برجسته کردن کارنامه عمر یک کارگردان کفایت می‌کند. هرچند که آن هم ایراد داشت (که اینجا جایش نیست) اما به حق و به جا، در این سینمای نحیف ما ماند توی یادها و خیلی زود شد یک کالت تمام‌عیار (راستی چقدر ما کالت کم داریم آخر؟ قیصر، هامون و نفس عمیق، چیز دیگری خاطر می‌آید؟ پری را هم اضافه کنیم؟ مهرجویی پر رو نشود یکهو؟!)؛ «نفس عمیق» کالت شد، به خصوص برای نسل سوم و به خاطر نمایش گوشه‌ای از عصیان و بی‌پناهی و سرگشتگی این نسل پادرهوا. و کامران و منصور و آیدا هم این وسط شدند نمایندگان بی‌افتخار این نسل سودازده. «دربند» هم پر از ارجاعات ریز و درشت و المان‌های مشترک با نفس عمیق است و لاجرم-برای من لااقل-دوست‌داشتنی؛ ارجاعات و اشتراکاتی که خیلی فراتر از جاده و چالوس و خوابگاه دختران است (جای دیگری خیلی مفصل از این اشتراکات نوشته‌ام). در کنار این‌ها، «دربند» درست کارگردانی شده، خوب تدوین شده، و بازی‌های شسته-رفته و درستی دارد (هرچقدر هم که-به حق-بگوییم پگاه تکراری است یا مهرانقر خنثی). دکوپاژ کم‌ایراد است و میزانسن‌ها دقیق و کارا (پایین آمدن نازنین از پله‌های دفتر مهاجرت را با فیلمبرداری عالی بهمنش یادتان هست؟). خیلی خلاصه، شهبازی از عوامل فیلمش خوب کار کشیده و این در تک تک پلان‌ها مشخص است. حاصل آن هم شده فیلمی که به اصطلاح، خیلی خودمانی‌طور و بی‌دغدغه‌ی رعایت واژه‌های پرطمطراق علمی-تخصصی سینمایی، "درآمده". ایراد هم به شهبازی اگر باشد-که هست-در شهبازیِ فیلمنامه‌نویس است نه شهبازیِ کارگردان یا تدوینگر. شخصیت‌پردازی‌ها، منطق روایی و باورپذیری کنش‌-واکنش‌های کاراکترها خیلی جاها لنگ می‌زند اما عجالتا من می‌خواهم از دلایل دوست داشتنم بگویم، پس اینها بماند.

2) نازنین: یک بازی ساده و باورپذیر و دوست‌داشتنی از یک بازیگر کار-اولی؛ آنهم در فیلمی از پرویز شهبازی که اصولا به دادن فیلمنامه به بازیگرانش اعتقادی ندارد. بازی بدون فیلمنامه. خیلی سخت است که بدون آنکه از عقبه، دلایل رفتاری و احساسات و نتایج آتی اقدامات کاراکتری که بازی می‌کنی آگاه باشی، نقش را باورپذیر درآوری. نازنین بیاتی اینجا خیلی راحت خودش است. یک دانشجوی سال اولی کم تجربه-نه بی‌تجربه و پخمه-که از بازی روزگار درگیر ماجراهایی پیچیده می‌شود. نازنین ساده است، هم اشک‌هایش، هم شک‌هایش و هم اعتمادش. گاهی بی‌سر و زبان و معصوم (صحنه آشتی با سحر یا کتک خوردن از پدر فرید-که چقدر اشک‌ها و معصومیتش در این صحنه آخری آتش می‌زند و می‌سوزاند و کباب می‌کند: «به خدا من اصن پسرشو نمیشناسم») و گاهی مقتدر و بی‌رودربایستی (در کلاس‌های خصوصی‌اش یا وقتی که در را برای فرید باز می‌کند: «لطف کنید اون کلیدم بدید به من»). شرم و شوق و شیطنت، ترس و تنفر و احتیاط، و بیش و پیش از همه معصومیت نجیب نازنین، همه و همه در خطوط چهره و واکنش‌های او خوانده می‌شوند، درک می‌شوند، زندگی می‌شوند. بازی نازنین خیلی بی ادا و اصول است، خودنمایی؟ حاشا و کلا. و همین چقدر خوب است. و همین چقدر دلنشین است. و من، درست از همانجایی که نازنین، با یک ترکیب به غایت دلنشین از شرم و شوق و کنجکاوی کودکانه با سحر آشنا می‌شود، کلید می‌گیرد، به خانه می‌رود، فضولی می‌کند، کشو باز می‌کند، با پستچی کلنجار می‌رود و بعد برمی‌گردد، عاشق نازنین شدم: «اینجوری که خیلی باحاله». خیلی هم ساده. سکانس "ای جان" آور فیلم هم آنجایی بود که نازنین پشت در حمام روی زمین کز کرده-نه، مچاله شده-و با ترس و اشک، خیلی دلسوزناک می‌گوید «سحر من می‌ترسم». خب ای جان که! نازنین را به یک دلیل دیگر هم خیلی دوست داشتم که این یکی دیگر خیلی شخصی است!

3) فرید: من می‌گویم شخصیت محوری فیلم فرید است. اصلا بیایید یک بار دیگر دربند را با این دید نگاه کنید. باور کنید جای دوری نمی‌رود، تجربه جالبی است. پایین‌تر بیشتر در این مورد نوشته‌ام...فرید کم است. هم حضورش، هم دیالوگ‌هایش و هم عمرش توی فیلم. بیشتر از این هم اصلا نیازی نیست. فرید باورپذیر است و سمپات. فیلم با او شروع می‌شود و بعد–با کمی تخفیف-با او تمام (ولی انصافا این پایان باسمه‌ای و نیم‌بندِ بعد از صحنه تصادف را کجای دلمان بگذاریم؟ جناب شهبازی به ولای علی تمام اجزا و ارکان فیلم و فیلمنامه شما دارند فریاد می‌زنند تا بعد از تصادف، تیتراژِ پایان پرده را سیاه کند نه آن پارچه بی‌تأثیر آخر). فرید تجسم تمام‌قدِّ بچه‌های این نسل است. عصیان، عاشقیت، افسردگی، بی‌خیالی، بن‌بست و تنهایی؛ همه و همه در هم جمع شده‌اند تا نگاه‌های خالی فرید را پر کنند. لبخند تلخ آخرش (زهرخند بهتر نیست؟) که بعد از پیاده شدن نازنین می‌زند ویران می‌کند. همه عصیان و عشق و سرخوردگی، تمام حجم روزمرگی و ابتذال، و خودِ خودِ تنهایی را می‌شود در یک نگاه سرگردان، در یک خالی کردن آرام نفس، در یک تکان نامحسوس سر و شانه‌ها، و در یک انحنای کم‌رنگ لبان فرید دید. و من فکر می‌کنم اگر آن لحظه آخر فرید حرفی می‌زد چیزی بود در این مایه‌ها: «این هم از این...»، خیلی بی‌خیال‌طور. یک پاساژ بزنیم به «نفس عمیق»، آنجا که کامران-دراز کشیده در صندلی عقب-به منصور می‌گوید «دوست داشتم خوش بگذرونم...». و من حاضرم شرط ببندم که فرید هم اگر آن آخرها می‌خواست به دوستی-که به طرز غم‌انگیزی ندارد-حرفی از ته دلش بزند همین را می‌گفت. فرید اصلا همان کامران است. شاید هم منصور. مثل کامران از خانواده‌ای مرفه‌ است بریده از همه، و مثل منصور هنوز مورچه امید برایش مانده. تا نابودی به قدر یک دختر، قدر یک عشق فاصله دارد (دوست ندارم بگویم هوس، که با معصومیت نازنین و ناامیدی فرید نمی‌سازد). فرید خسته است، بریده از جامعه. گریز و آغوشی هم اگر باشد برای فرید، عشق است. که این هم فاتحه‌اش خوانده می‌شود. این بحث اشتراکات نفس عمیق و دربند را همینجا درز بگیریم تا بعد، خب؟

4) کت‌استیونز: اصولا پرویز شهبازی در زمینه انتخاب موسیقی خوش سلیقه است. اصلا نگویم خوش سلیقه که طرفداران سینه‌چاک موسیقی اصیل یا کلاسیک یا...فحشمان ندهند، بگوییم «سلیقه من به سلیقه ایشان نزدیک‌تر است»، گمانم اینجوری بهتر شد، نه؟ باز هم پاساژ، باز هم «نفس عمیق»: گیتار سولوی پخش شده توی ماشین را در «نفس عمیق» خاطرتان می‌آید؟ دقیقا بعد از سکانس دزدیدن ماشین و بردنش به خارج شهر؟ همان. (که آخرش هم من نفهمیدم که این آهنگ لعنتی از کی بود. هی...). حالا هم اینجا شهبازی کت‌استیونز را انتخاب کرده. دربند با «پدر و پسر» شروع می‌شود و با «پدر و پسر» پایان می‌یابد. صدای کت‌استیونز (شما بخوانید "یوسف اسلام" که خاطرِ اسلام آورده‌شان مکدر نشود) پرده را پر می‌کند و فیلم در ماشین و در جاده شروع می‌شود... «تو هنوز جوانی...خیلی چیزها هست که باید یاد بگیری». و تو می‌توانی فکر کنی که خطاب ترانه اینجا به نازنین است. نازنینی که جوان است، خیلی جوان. و معصوم. هنوز خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرد. و یاد می‌گیرد. از راه سختش، به قیمت تجربه‌هایی سنگین و پا گذاشتن در مسیرهایی پر پیچ و تاب، به بهای از دست رفتن اعتماد و زایش خاطراتی تلخ. ولی یاد می‌گیرد. یا که نه، اصلا مثل من خیال کن که خطاب آهنگ به خود فرید است. پسری که با پدرش سر ناسازگاری برداشته. اصلا فرقی هم مگر می‌کند؟ مهم این است که تیتراژ آغاز که می‌آید تو را مستقیم پرتاب می‌کند داخل فیلم. و ازینجا به بعد دیگر این آهنگ لعنتی ولت نمی‌کند. تا کی؟ شاید وقتی که چند قدمی از در خروجی سالن دور شده باشی، یا دورتر شاید، وقتی که روی تختت دراز کشیده و در انتظار خواب، ستاره‌ها را خط می‌زنی. دورتر برویم؟ وقتی که فردا صبحش با رئیس‌ات، با زنت، با خانواده‌ات دعوا کرده باشی و چای و سیگار هم افاقه نکرده باشد. حالا هی می‌خوانی «I have to go away, I know, I have to go ». یا شاید هم مثل من یاد آهنگ دیگری بیافتی: Here I go, playing star again; Here I go, turn the page…

اصلا ... دیدن ادامه » من می‌خواهم به یک فانتزی مریض و محال پر و بال بدهم، خب؟ می‌خواهم خیال کنم که پرویز شهبازی یک شبی توی ماشینش بوده و در برزخ بزرگراه‌های خلوت تهران-ترجیحا حوالی 3 یا 4 صبح- بی هدف پرسه می‌زده که این آهنگ-بی مقدمه-پخش می‌شود، پا روی ترمز، از 5 به 2 و توقف در حاشیه اتوبان. و ترانه هی پخش می‌شود و پخش می‌شود. 5 بار، 10 بار، 50 بار. تلنگری شاید. و حجم مهیب هزار خاطره‌ی ناتمام یکهو هوار می‌شود روی حالای شهبازی. ساعت؟3، 4، 5... هوا روشن شده و شهبازی هنوز در کناره بزرگراه ایستاده، درگیر ترانه شده باشد انگار. و بعد، بعد از 1 روز، 1 ماه، 1 سال تصمیم می‌گیرد از روی آن فیلمی بسازد. اینجا دیگر آهنگ برای فیلم ساخته نمی‌شود، فیلم است که برای آهنگ ساخته شده. موضوع؟ پسری تنها، بریده از پدر، اصلا بریده از همه؛ کی؟ همانکه توی آهنگ می‌خواند «I have to go away». و اینجوری دربند جرقه می‌شود. تصویر: پسری دارد دور می‌شود، در کار رفتن است؛ کجا؟ به قول اخوان «هر جا که اینجا نیست...». اصلا بگذار کمی به عقب برگردیم. تلفن زنگ می‌خورد. باران. قطره، قطره، قطره...توقف در حاشیه جاده، صحبتی مختصر، پسر برمی‌گردد (بوووووووووووق: هشدار. بازگشت به این سادگی‌ها هم نیست پسر جان، هزینه دارد. از سرنوشت هم که گریزی نیست، هست؟). و اینچنین ماجرا زاده می‌شود: «دربند». پسر کیست؟ چرا از راه رفته بازمی‌گردد؟ کورسوی امیدی؟ شاید؛ عشق؟ احتمالا؛ دختری پس...حالا نازنین زاده شد، حالا دربند جان گرفت. «سلام/خداحافظ» یا «دربند»، فرقی هم مگر می‌کند؟ پسر کم‌رنگ شد؟ مهم نیست، تو که می‌دانی هست آن پشت‌-مشت‌ها: چمباتمه زده پشت سر بهرتگ، ایستاده پشت در، منتظر پشت شیشه جگرکی، دراز کشیده در صندلی عقب، نشسته پشت فرمان...مهم است مگر که آن پشت مشت‌ها باشد یا درست در وسط قاب؟ تو که می‌دانی که چقدر هست. تو که می‌دانی پلیور سرخ‌رنگ ابتدای فیلم (که در نمادشناسیِ شهبازی، پهلو به پهلوی پلیور آبی رنگ «نفس عمیق» می‌زند) در هارمونی با سیاهی فرمان ماشین کدام حادثه‌ی شومِ سرخ و سیاه را خبر می‌دهد. تو که می‌دانی پسر باید برود، که آن «I have to go away» گفتن‌های او چقدر مهیب و چقدر جدی است...
مثل همیشه عالی بود نقدت آقا. مرسی واقعاً
این "منطق روایی و باورپذیری کنش‌-واکنش‌های کاراکترها" مخصوصاً نازنین خیلی منو آزار می داد، ولی کاملاً موافقم "ایراد هم به شهبازی اگر باشد-که هست-در شهبازیِ فیلمنامه‌نویس است نه شهبازیِ کارگردان یا تدوینگر."
۰۶ آبان ۱۳۹۲
مرسی خانم نجاتی.
۱۶ آبان ۱۳۹۲
عالیییی بود
۱۷ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
|نمایشی کوتاه در یک پرده|

شخصیت‌ها: پسر (جوان، 25-30 ساله، با ظاهری معمولی)-مرد (جا افتاده، با سر و وضعی ساده و چهره‌ای خسته ولی مهربان)

صحنه: پارکینگ یک مجتمع مسکونی که تمیز و مرتب شده. دیوارها سفید سفید. در سه طرف سالن ردیف‌های خالی صندلی تماشاگران قرار گرفته‌اند. در مرکز سالن به جز طرح مبهم اندام یک پیانو در گوشه سمت راست صحنه و یک چارپایه کهنه در سمت چپ که با نور موضعی کم مشخص شده‌اند، چیز دیگری دیده نمی‌شود.

[صدای پا. مردی ازسمت راست صحنه و از پشت پیانو وارد می‌شود]

[نور می‌آید]

[در گوشه سمت چپ صحنه، زیر یکی از ستون‌ها، پسری با کیفی زیر سرش دراز کشیده (یا شاید به خواب رفته). مرد با تعجب پسر را می‌بیند و به سمتش می‌رود]

مرد: پسر جان!
پسر: ...
مرد: آهای با توام پسر جان!
پسر: ... دیدن ادامه » ...
مرد: (بر روی پسر خم شده و آرام تکانش می‌دهد) پاشو عزیزم، پاشو

[پسر آرام چشم‌هایش را باز می‌کند. گیج و منگ نگاهی به مرد و بعد به اطرافش می‌اندازد]

پسر: (هنوز کمی گیج) چیه؟ چی شده؟
مرد: اینجا چیکار می‌کنی عزیزم؟

[پسر نیم‌خیز شده و با اشاره دست مرد می‌نشیند. هشیارتر. مرد همچنان ایستاده می‌ماند]

پسر: (ناامیدانه و مغموم) تموم شد؟
مرد: چی؟!
پسر: نمایش دیگه
مرد: کدوم نمایش؟
پسر: نمایش آقای رحمانیان، ترانه‌های قدیمی
مرد: آهان! اون که خیلی وقته تموم شده پسرم، دیشب آخرین اجراش بود
پسر: (بهت زده) آخرین اجرا؟ مگه می‌شه؟ چطور آخه؟!
مرد: چطور نداره عزیزم، تئاتره دیگه، یه زمانی شروع میشه و یه وقتی هم تموم میشه. اینجا چیکار می‌کنی؟
پسر: خوابم برده بود
مرد: اینو که خودمم دیدم، چرا اینجا گرفتی خوابیدی پسرم؟
پسر: اینجا خوابیدم که امشب اولین نفری باشم که توی صف وامیسته. آخه 3 بار اومدم و هر بار جام افتضاح بوده، یا پشت ستون بودم یا زیر نورافکن یا پشت بلندقدترین آدم روی زمین
مرد: عجب!
پسر: (سرخورده و ناراحت) ولی آخه این که تازه شروع شده بود، یه ماهم از شروعش نگذشته هنوز
مرد: اجازه تمدید ندادن بهش. به هر حال اینجوریه دیگه. تا همینجا هم که اجرا رفت کلی حرف و حدیث داشت
پسر: آقا شما نمایشو دیدین خودتون؟
مرد: آره، چطور مگه؟
پسر: (مکث طولانی-به روبرو خیره می‌شود) هیچی، آخه من نتونستم خوب نمایشو ببینم آقا... (کمی بغض می‌کند)، نتونستم. توی دلم موند که واسه یه بارم که شده یه جای خوب بشینم و با خیال راحت، بدون نور مزاحم نورافکن، بدون حجم مزخرف ستون و بدون گردن کشیدن از روی سر این و اون نمایشو تماشا کنم. توی دلم موند که یه دل سیر به علی آقا زل بزنم و نگاه کنم که چطور وقتی با همه بدنش داشت رو ویلچر می‌لرزید مدام تکرار می‌کرد: «من رتروگرد و آنتوگرد دارم مومن، تو چرا یادت رفته...یادت رفته...یادت رفته...»؛ که ببینم وقتی سلطان می‌گفت «ولی گور پدر دل ما، دل تو خوش...» دقیقا کجای صحنه رو نگاه می‌کرد؛ که وقتی وارطان نشسته بود و میگفت «چقدر امشب حال هممون خوب نیست...» بعدش به من اشاره می‌کرد یا نه؛ آقا توی دلم موند که بدونم وقتی شقایق توی ترمینال از غم تنهاییاش گوله گوله اشک می‌ریخت به کدوم طرف نیمکت خم شده بود؛ که وقتی ناصر خالی‌بند یا بغض می‌گفت: «ولی تنهایی که حال نمیده...تنهایی هیچی حال نمیده...» اشک اول از کدوم گوشه چشمش جاری می‌شد؛ یا وقتی آقا بدیع دلش واسه زنش، دوقلوها، واسه گلی تنگ شده بود بازم از مستیِ آبِ تهِ بطریش تلو تلو می‌خورد یا نه؛ آقا من دلم می‌خواست می‌تونستم دلتنگی رو ته چشمای فخری ببینم وقتی با حسرت می‌گفت «با هر خطت یه خط افتاد رو چهره ام و با هر حرفت یه بغض نشست تو گلوم...»؛ دلم می‌خواست می‌دیدم که وقتی گلی با همه‌ی حسرت و غمای دنیا تو صداش می‌گفت «آخ مصیب نمیدونی چقدر دلم معجزه می‌خواد...»، مصیب هم دلش معجزه می‌خواست؟ سازشو بازم کوک می‌کرد؟ بازم از ته دلش قهقهه می‌زد؟...ولی، ولی نتونستم...توی دلم موند آقا، توی دلم موند...

[بغض بی‌صدا می‌شکند. پسر نرم نرمک اشک می‌ریزد]

[بغض در نگاه مرد]

[دست مرد در فاصله چند سانتیمتری شانه‌های پسر در هوا مردد است. پسر متوجه نمی‌شود. دست می‌افتد؛ بدون تماس با شانه]

پسر: (با صدایی لرزان) حالا از اون همه اومدنا و دیدنا فقط یه دل پرِ درد واسم مونده و یه حسرت عمیق، که چرا تا حالا نتونستم محمد رحمانیانو از نزدیک ببینم و بهش بگم که چقدر خوبه که هست، که چرا هر بار از بغض گلی و اشک ناصر، سهم من فقط گوشه ستون بود و پس گردن این و اون...

[مرد همچنان مردد است. سکوت.]

[پسر آهسته از جا بلند شده، کیفش را روی دوشش می‌اندازد و سنگین و پاکشان از مرد دور می‌شود]

مرد: (با صدایی خفه) کجا میری؟

[پسر ادامه می‌دهد. انگار صدا را نشنیده است]

پسر: (که حالا به نیمه راه رسیده، آرام به سمت مرد می‌چرخد) راستی...
مرد: (با صدایی که به سختی شنیده می‌شود) جانم؟
پسر: (کمی مکث می‌کند) هیچی...
مرد:..
پسر: میگم میشه اگه آقای رحمانیان رو دیدین از طرف من یه چیزی بهش بگین؟
مرد: حتما
پسر: بهش بگین...بهش بگین (با خودش کلنجار می‌رود)، بگین مرسی که اومدین آقای رحمانیان (مکث کوتاه) همین
مرد: (باز هم آهسته) همین؟
پسر: (قاطع) آره.
مرد:...

[پسر آرام آرام دور می‌شود و سر راه دستی بر شستی‌های پیانو می‌کشد. نت‌هایی درهم و برهم، بدون ریتم ولی خوش‌آهنگ شنیده می‌شود]

[مرد-هنوز ایستاده-دور شدن پسر را نگاه می‌کند. پسر از سمت راست صحنه خارج می‌شود]

[مرد چند دقیقه همانجا می‌ایستد و به مسیر رفته‌ی پسر خیره می‌ماند. بعد چارپایه را آرام جلو می‌کشد، می‌نشیند، و با طمأنینه از جیبش قلم و دفترچه‌ای بیرون می‌آورد. همزمان با بیرون آوردن دفترچه، کاغذی چاپی که اینجا و آنجا رویش را با ماژیک هایلایت کرده‌اند از جیبش بیرون می‌افتد. مرد آرام خم شده، نگاهی خسته و دل‌زده به کاغذ و بعد به ساعتش می‌اندازد، دستی به ریش‌های سفید انبوهش می‌کشد، کاغذ را دوباره در جیب پیراهن سیاهش می‌گذارد. قبل از اینکه شروع به نوشتن کند سری بالا می‌آورد و سرتاسر تالار را با نگاهی سراسر حسرت و خاطره می‌پیماید. 21 شب. قطره اشکی، یا لمحه‌ای لبخند. شاید. حالا آرام آرام-در حالی که آهسته آنچه می‌نویسد را می‌خواند- در صفحات انتهایی دفترچه شروع به نوشتن جملات زیر می‌کند.:]

«ترانه‌های قدیمی-پرده نهم: تالار شمس...شخصیت‌ها: پسر (جوان، 25-30 ساله،...)»...

[نور می‌رود]




عالی بود
۰۱ مهر ۱۳۹۲
فخری گفت : و با هر حرفت یه بغض نشست تو گلوم

من اما با هر کلمه ات ،بغض گلو نشسته ام رها شد

بنویس و از غم واژه ام کم کن ...
۰۲ تیر ۱۳۹۳
مهربانی می‌کنی مونا جان:)
۰۲ تیر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آقای رحمانیان! سلام،

این نامه بلند است آقای رحمانیان. واقعا بلند. ولی اگر حوصله کنید و بخوانید جای دوری نمی‌رود (بر خلاف شما که انگار جای دوری می‌روید، خیلی دور، خیلی خیلی دور...).

حالم خوب است آقای رحمانیان. حالم خیلی خوب است. عجب تیاتری ساخته بودید استاد، چه شبی رقم زدید برای ما.

چه خوب کردید آمدید آقای رحمانیان، قدم روی تخم چشم ما گذاشتید، صحنه مزین فرمودید با قدوم پر طرب‌تان. وَلله تعارف تکه پاره نمی‌کنم استاد. اصلا بلد نیستم این کارهای شیک و پیک را؛ تعارف کردن، گل هدیه دادن، تبریک‌های پشت صحنه؛ اینها کار افرادی به مراتب متشخص‌تر و خوش‌ بر و رو تر از من است. من، با همین ظاهر خسته که نمی‌بینید، فقط آمده‌ام بگویم که چقدر حالم خوب است، که چقدر دوست داشتم نمایش‌تان را، که چقدر دلم هوای شما را کرده بود. آمده‌ام بگویم که چند سالی هست که درگیر شما شده‌ام استاد، از همان شبی که «پل» زدید روی خاطره‌های ناخوشمان، از همان عصری که «اسب‌ها»یتان-حوالی سال 59 هجری بود به گمانم-خیلی نرم و آرام از روی نعش بی‌جانمان رد شدند و ما هی لگد شدیم و لبخند زدیم، از همان وقتی که «هواداران»تان پشت درهای بسته‌ی چارسو روی هم کُپّه شده بودند و دیدن نمایشتان با زلف آشفته و سر و روی عرق کرده و یقه‌ی پاره-آن هم برای ما که آن روزها کلی مکش مرگ ما بودیم و تیپمان جانمان بود-چه صفایی داشت. بین خودمان باشد استاد، «عشقه» را وقتی دیدم یک دنیا عاشق بودم (به خیالم!)، ولی زمان گذشت و ثانیه شتاب کرد و دستِ آخر، از آن‌همه عاشقی و آن حجم نمایش، تنها چند پرده ماند در خاطرمان و خاطره شد. بعد از «مانیفست چو» همه‌جا چو افتاده بود که محمد رحمانیان-که چقدر خودِ خودِ شما هستید استاد-می‌خواهد «روز حسین» را در ایرانشهر اجرا کند. حالا گیرم که نشد روزِ حسین را بسازید استاد، ولی شبِ ما را که می‌توانستید بسازید با نمایش‌هاتان، نه؟ شما ولی رفتید آقای رحمانیان. رفتید و ما ماندیم و این‌همه روزهای بی‌ حسین و این‌همه شب‌های بی‌ شما...

ولی خودمانیم، شاید هم خوب شد که آن‌وقت و آنجا اجرا نرفتید. ، الله وکیلی ایرانشهر به شما نمی‌آمد استاد، زیادی آلامد است و تیشان فیشان. اخیرا سری زده‌اید؟ دنیای رنگ است و میهمانی نگاه. ولی شما را باید توی همان چارسو و سایه دید استاد. در همان سالن‌های خودمانیِ خاک‌گرفته، روی همان صندلی‌های خسته و مریض، و با همان یقه‌های پاره و زلف‌های باری به هر جهت. شما را باید توی همان استوانه‌ی چاقِ بزرگِ دودگرفته‌ی وسط شهر دید که این روزها راهتان نمی‌دهند. برای منتظر شدن تا شروع کارتان باید دور همان حوض بزرگ و بی‌ماهی شهر نشست و بی‌خیالِ صدای بوق و بوی دود و های و هوی همه چهارراه‌های جهان، همینجور زُل زد به آن درِ خوش نقش و نگارِ تالار اصلی که حالا روی‌تان بازش نمی‌کنند (ولی واقعا کجای این تالار "اصلی" است وقتی که شما در آن اجرا نمی‌روید؟ این که از هزار کوچه بن‌بست هم فرعی‌تر است استاد!). خلاصه اینکه سادگی ما تشخص ایرانشهر را تاب نمی‌آورد آقای رحمانیان. اینجور جاها که می‌رویم جنسمان جور نیست و یک جورِ خیلی ناجوری به نظر می‌رسیم و خب، این اصلا خوب نیست، نه برای ما و نه برای پرستیژ خوش آب و ‌رنگ ایرانشهر. ایضا" بالاشهر هم همین حکایت است، هم دور است و هم خارجی. خانه‌ها آن بالا اصلا دودزده نیستند و ماشین‌ها هم آنجا انگار سال‌هاست بوق‌هایشان را در انبوه سکوت کوهپایه‌ها گم کرده‌اند، و این برای ریه‌های عادت کرده به دود و گوش‌های خو کرده به بوقِ ما هیچ مناسب نیست. رنگِ آن‌طرف‌ها خیلی صورتی است آقای رحمانیان. خاکستری و مشکی بیشتر به ما و شما می‌آید. نگاهی به پیراهن‌تان بیاندازید. ما نهایتش تئاتر شهر، ما تهِ تهش مولوی، ما خانه‌ی پُرش سنگلج...

این چند وقت سایه‌تان حسابی سنگین شده بود استاد. این دو سالی که نبودید، این چهار سالی که اجرا نرفتید کلی دلمان هواتان را کرده بود. سرخ نشوید استاد (جسارتا اجازه دهید همین‌جا در پرانتز و خیلی درِگوشی-طوری که خانم نصیرپور نشنوند-خدمت‌تان عرض کنم که چقدر رنگ سرخ به ریش و روی سپید و زیبایتان می‌آید)؛ باور بفرمایید تعارفی در کار نیست، نوشابه‌ها را دیگران قبلا باز کرده‌اند؛ ما خیلی ساده، فقط حرف می‌زنیم؛ ما خیلی مسخره، گاهی دلتنگ می‌شویم. و دلم می‌خواهد بدانید که ما این دو سال دلمان تنگ بود و ترش؛ خیلی ساده، و البته خیلی مسخره...به خدا خیلی دلمان می‌کشید تا بیاییم و کارهایتان را در این دو سال زندگی کنیم ولی راهمان ندادند. آخر ظاهرا «I wanna go see a play by Mohammad Rahmanian» برای افسر سفارت کانادا چندان دلیل موجهی جهت صدور ویزا نیست (تقصیرش نیست، آخر او که نمایشی از شما ندیده است استاد). این شد که این چند وقت، «شب سال نو» دور از شما سحر شد و داغ ندیدن «آرش‌صاد»تان را با دیدن عکس‌ها و تورق چندباره «آرش» کم کردیم. راستی! حالا که حرف آرش شد بگذارید اعترافی کنم: دلم عجیب برای یک دانه بهرامِ بیضایی لک زده...

خب، خیلی حرف زدم. آمدم از «ترانه‌های قدیمی»تان بگویم یاد قدیم کردم...ولش کنید، کجا بودم؟ آهان، یادم آمد؛ داشتم می‌گفتم که حالم خوب نیست آقای رحمانیان، حالم هیچ خوب نیست...

چقدر حالم خوب نیست آقای رحمانیان. درست قدر همین «چقدر». این را می‌توانید از همه کسانی بپرسید که آن شب از بخت بدشان کنار من نشسته بودند، از اشکان خطیبی مهربان بپرسید وقتی که آخر نمایش، وسط آن همه آواز و صدا و تشویق برای شما و برای نمایش‌تان، دستم را گرفت و برد میان آن همه انسان نازنین، از افشین هاشمی عزیز وقتی که کنارش ایستاده بودم و شعر را اشتباه می‌خواندم، از علی عمرانی، حبیب رضایی؛ یا شاید هم برایتان ساده‌تر باشد که از خانم نصیرپور نازنین بپرسید. او می‌داند که چقدر حالم خوب نیست. او می‌داند که نمایش‌تان چه آتشی انداخت به جانم. او همه این اینها را در چشمانم دید وقتی که، وقتی که...بگذریم. حال من که مهم نیست وقتی که به قول قهوه‌چی «حال هیچ کدوممون خوب نیست، حال من، تو، اون، ما، همینجور بگیر بیا...تا آخر»؛ راستی! این «آخر» کجاست استاد؟ تا کجا حال هممون خوب نیست؟ شما می‌دانید؟

دلم ... دیدن ادامه » می‌خواهد نروید آقای رحمانیان. خیابان وست جورجیا ، جزیره ویکتوریا، چاینیز گاردن،...جاهای قشنگی باید باشند. انقدر قشنگ که یک عالمه آدم دلشان غنج برود برای بلیط‌های دهم جون‌شان‌‌، برای لندینگ، داون تاون، و بعدش هم لابد برای آن هتل صد و پنجاه ساله. ولی آخرین باری که نگاه کردم نه چاینیز گاردنِ آنجا کبوترخانه دارد و نه خیابان وست جورجیایشان کافه نادری. و شما آقای رحمانیان بهتر از من می‌دانید که کبوترخانه چقدر خوب است ، آخر «هم کبوتر دارد و هم خانه»؛ و شما خیلی بهتر از من می‌دانید که هوای یک خیابان چقدر عطر اسپرسو دوبل‌های کافه نادری را کم می‌آورد، گیرم که «اسپرسو مزخرف‌ترین قهوه‌ دنیا باشد». اینجا که نباشید، طبقه چهارم با چهارصدم فرقی ندارد آقای رحمانیان؛ پرواز که کردید دیگر نیستید اینجا، حتی با هزار فرسخ اقیانوس پیش چشم، حتی با هزار لیوان شیر گرم روی میز...

نمی‌دانم، شاید آنجا که هستید از سر پل تجریش تا راه‌آهن همه‌ی پیاده‌رو ها سنگفرش باشند و هموار؛ شاید مردمِ آنجا هنوز سالمِ سالم‌اند، هم گذشته را به یاد دارند و هم حال را، حتی یک حال ساده، درست مثل «یه بوس کوچولو»؛ شاید مردم در ایستگاه صادقیه‌‌ی‌ آنجا انقدر دروغ نمی‌گویند، گوشی‌هایشان را اینجا و آنجا جا نمی‌گذارند و اسم «سلطان»‌ برایشان مردانه نیست؛ اگر درست شنیده‌ باشم تهِ بطری‌های آن‌جا جای آب چیزهای دیگری است، برای مردم مهم است کدام یکی از دوقلوها چند ثانیه دیرتر به دنیا آمده، که سهم زن‌ها از زندگی یک خال گوشتی وسط پیشانی‌ نیست؛ که گُلی‌های آنجا شلوارهایشان را در جوراب‌های مردانه یا زیر چرخ‌های قطار جا نمی‌گذارند، که «زنا از خستگی سرپا خوابشون نمی‌بره، که دخترا محض یه بادبزن حصیری ...».

نمی‌دانم، شاید همه اینها درست باشد و راست. شاید آنجا خوب باشد و آب و هوایش هم همیشه بهاری و معتدل، حتی شاید آب‌هایش مثل اقیانوسش آرام باشند و آبی و بی‌تشویش، ولی...ولی آقای رحمانیان به خدا آنجا دیگر مصیبی نیست که بی چشم و با عصا هی هل بدهد و هل بدهد و فراموشی‌های علی آقا را مرهم باشد، سلطانی نیست که در لباس‌های گشادِ مردانه دل‌تنگی‌ را بلند و با لهجه فریاد بزند، یا وارتانی که یواشکی دلواپس سرنوشت مشتری‌های میز کنار پنجره شود. به خدا آنجا گوش هیچ مسافر خسته‌ای آواز سیناترا را به فارسی نمی‌شنود آقای رحمانیان. ما را که به آنجا راه نداده‌اند ولی از همین‌جا هم مطمئنم که دور کبوترخانه‌های آنجا محل قرار هیچ سرباز بی‌کسی نیست، که «بدی»های آنجا حرمت مستی خود را با زلالی هیچ آبی« سلامتی...» نمی‌گویند، که خاطر هیچ زنی آنجا نگران پاهای بی‌جوراب مردش نمی‌شود، و نوای ساز دوره‌گردهای نابینای آنجا هیچ وقت، هیچ وقت انقدر بهاری و دلنشین نیست...آنجا که هستید، پشت پنجره‌های رو به اقیانوس یا توی کافه‌ای دنج در خیابان رابسون، دل‌تان برای این آدم‌ها، برای سادگی‌شان، برای دلخوشی‌های کوچک‌ و دلتنگی‌های بزرگ‌شان تنگ نمی‌شود؟ برای «یه معجزه، یه دست گرم، یه خنده‌ی از ته دل»، دل‌تان برای غربتِ گُلی تنگ نمی‌شود آقای رحمانیان؟ آنقدر که «هرچقدر هم که ساسون‌هایش را بشکافید باز هم تنگ باشد برایتان»؟

حالم بد است آقای رحمانیان. حالم خیلی بد است. خیلی بیشتر از «چقدر»، من اینجا به اندازه یک رفتن دلگیرم، قدر سکوت خالی راهرو بعد از مصیبت یک بدرقه. دلم می‌خواهد نروید آقای رحمانیان. دلم می‌خواهد نروید...



با احترام
علی اژدری
You really impressed me, and you will definitely impress the others too!
قلمتون شیوا!
۲۷ شهریور ۱۳۹۲
حرف دل بر دل نشیند لاجرم.
آفرین.
۰۲ مهر ۱۳۹۲
@ سپید عزیز: یک دنیا ممنونم بابت لطفتون و خوشحالم که مورد قبول شما افتاده:)

@ شکوه خانم حدادی گرامی: مهربانی می‌کنید بانو، جدا که لایق اینهمه محبت شما نیستم. زیبایی هم اگر دیدید پیش و بیش از همه در وجود نازنین شما و در ترانه‌های دلنشین جناب رحمانیان بوده ... دیدن ادامه » و بس. شاد باشید و پر مهر؛ همچنان:)

@ وحید عزیز: ممنون شما هستم جناب عمرانی عزیز
۰۲ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اهالی پشت صحنه تیوال سلام

چند وقتی بود که بنا به دلایلی کاملا شخصی که چندان ارتباطی به تیوال و کاربرانش نداشت ترجیح داده بودم که در این فضا چیزی ننویسم. اما در تمام این مدت دورادور خواننده مطالب بودم. متأسفانه در خصوص این نمایش مسائلی پیش آمد که به هیچ روی زیبنده محیط تیوال نبود. نمی‌خواهم اینجا به دنبال مقصر بگردم که نه صلاحیتی دارم و نه اجازه‌ای. اما اقدام حضرتعالی در حذف مطالب و پروفایل بانو محمدی مرا واداشت که چند کلمه‌ای صرفا برای ثبت در اینجا بنویسم:

1. در تاریخ 4 ساله دیوار و در ادامه‌اش تیوال، این نخستین باری نیست در خصوص یک نمایش چنین جوهای نامناسبی ایجاد می‌شود. تجربه بنده حقیر از چند سال مداوم خوانش دیوار و بعد تیوال این است که این چنین جوهایی عمدتا" وقتی ایجاد می‌شود که دست‌اندرکاران نمایش یا طرفداران متعصب آن به جانبداری یکطرفه از اثر می‌پردازند و با ادبیاتی نامناسب سعی در کوبیدن و تخریب نظرات منفی دارند. به طور کلی برنتابیدن انتقاد و نظرات منفی عمده‎ترین دلیل ایجاد چنین جوهایی است. نظایر چنین جوهایی را چندی پیش در خصوص نمایش «باغبان مرگ» هم شاهد بودیم. در چنین جوهایی عمدتا" افرادی که تا کنون هیچ نظر یا کامنتی در خصوص هیچ اثر دیگری گذاشته‌اند، ناگهان، اتفاقی و بطور گروهی پدیدار می‌شوند و دست به توهین و تخریب نظر مخالف و تعریف و تمجیدهای یک‌جانبه می‌زنند. دست بر قضا آتش همین عزیزان از همه تندتر و دم شمشیرشان از باقی برنده‌تر است.

2. ناگفته پیداست که در خصوص هر اثر هنری تفاوت سلایق و نگاه‌های گوناگون زاینده نظرات مختلف و بعضا متناقضی است. این مطلب در خصوص بزرگترین آثار هنری تاریخ هم صدق می‌کند. باز تجربه من نشان می‌دهد چنانچه برخورد دفعی، قهری و احساسی با آن دست نظرات منفی (حتی نظراتی که شاید توهین‌آمیز به نظر برسند) انجام نشود، در نهایت آن نظر منفی تنها بصورت یک نظر شخصی باقی خواهد ماند و دیگر-آنچنان که اینجا شاهدش بودیم-تبدیل به یک جریان نخواهد شد. برای مثال خود من چندی پیش در خصوص یکی از نمایش‌ها نظری به شدت منفی و شاید حتی توهین‌آمیز (به مراتب منفی‌تر از نظر بانو محمدی) اینجا نوشته بودم، اما به دلیل عدم وجود برخوردهایی از آن دست که عرض کردم، آن نظر به تدریج فراموش شد و چنین عواقبی نه برای من و نه برای سایر کاربران این سایت به دنبال نداشت.

3. اگر ما اثری خلق می‌کنیم و داعیه‌دار هنر و هنرمند بودن هستیم، پس باید تجمل و ظرفیت شنیدن نظرات منفی و چه بسا توهین‌آمیز را هم در قبال اثر خود در خود بوجود آوریم (هرچند که به شخصه به هیچ وجه نظر بانو محمدی را توهین‌آمیز نمی‌دانم). کم نبودند فیلم‌هایی از کارگردانان بزرگ جهان که هنگام نمایش در سالن نمایش مهم‌ترین جشنواره‌ها، آنهم توسط برجسته‌ترین منتقدین جهان «بو» یا هو شده‌اند. فون‌تریه، مالیک، پازولینی، تنها چند تن از این کارگردانان هستند. کم نبودند پرفرومنس‌هایی که در هنگام اجرا با توهین همه جانبه تماشاچیان نسبت به اثر و هنرمند روبرو شده‌اند. اما گمان نمی‌کنم آنها بعد از چنین رفتارهایی دست به پاسخگویی، نیش و کنایه زدن و توهین برآمده باشند. یا حداقل مطمئنم که از منتقدین تقاضای شماره حساب نکرده‌اند!

4. در چند وقت اخیر این بار دوم است که شما جناب همیاری بصورت ملموس وارد عرصه می‌شوید تا شرایط را آرام کنید و در کمال تأسف در هر دو بار هم آگاهانه یا ناآگاهانه (دوست‌تر دارم تا به واژه آخر تکیه کنم) برخوردی قهری و یکطرفه را در پیش گرفته‌اید. در نوبت قبل نظرات منفی کاربرانی مثل پیام طامه، بهرنگ و... را پاک کردید و در این نوبت پروفایل و مجموعه نظرات بانو محمدی. در هر دو بار هم در دفاع از صاحب اثر. اینجا هم شما بی آنکه تذکری هر چند مختصر به طرف دیگر دعوا داده باشید ( که تقصیر ایشان نیز از قضا کم نیست، هیچ هم کم نیست) اقدام به حذف مطالب یکی از قدیمیترین اعضای این مجموعه کرده‌اید. باز تأکید می‌کنم که قصد من اینجا به هی وجه شناخت مقصر و علت‌یابی نیست، اما به گمانم این رفتار شما شائبه‌هایی شدید را در ذهن من و امثال من در خصوص بی‌طرفی حضرتتان وارد می‌کند. قبلا جایی گفتم که «صدایی هم اگر شنیدید، صدای ترک خوردن بود، ترک‌های عمیق...». اینبار هم همین را می‌گویم. دوست ندارم این ترک‌ها در نهایت دره‌ای شوند.

5. حتی اگر تصمیم به حذف موقتی نظری گرفته‌اید (که به شدت آن را مذموم و غیر قابل توجیه می‌دانم)، پاک کردن تمامی نظرات و کامنت‌های یک کاربر توهین مستقیم به آن کاربر و همچنین به همه آن کسانی است که آن نظرات را خوانده بودند، دوست داشتند یا در خصوص آن چیزکی نوشته بودند. این اقدام شما بی شباهت به نظر اخیر جناب شمقدری در خصوص جمع کردن تمامی فیلم های محسن مخملباف از آرشیو سازمان سینمایی نیست، به این بهانه که امروز مخملباف سر به عصیان برداشته است. فراموش نکنید که اقدامات امروز آدم‌ها زیرسوال یرنده رفتارهای دیروزشان نیست. هنر همیشه هنر است و قائم به ذات، همچنان که هر سخن، فارق از گوینده آن قابل تأمل.

6. فراموش نکنید که ماندگاری فضاهایی مثل تیوال نه به تعداد کاربران یا نظرات ثبت شده توسط آن‌ها، که به قدمت آن کاربران است و به ارزش و محتوای نظراتشان. برخورد سلبی، حذفی و قهری هیچ وقت و در هیچ جایی از تاریخ پاسخی درخورد نیست. وبسایت تیوال را کسی با 20,279 یا 10 میلیون کاربرش به یاد نخواهد آورد (حداقل تا وقتی که اینجا به فیسبوک یا دیگر سایت‌های اجتماعی تبدیل نشده؛ که مباد). تیوال با محمدی ها، بنی‌هاشمی ها، موسوی ها، امیدوارها، مصطفایی ها، رستمی ها، چیت‌گران ها، بختیاری‌ها،...با اینها است که دیوار دیوار شد و با همین هاست که تیوال تیوال است. اصلا قصدم کم ارزش نشان دادن آن دسته از دوستان جدیدتر نیست که چه بسیارند بین آنها عزیزانی که معنای هنر را به تمامی در وجودشان دارند و نظراتشان حداقل برای من همیشه مهم بوده و خواهد بود. غرضم تنها بیان این است که قدمت را باید ارج نهاد، همچنان که رحمانیان‌ها را همیشه باید دید.

7. ... دیدن ادامه » امیدوارم در تصمیم به اعتقاد من عجولانه خود تجدید نظر فرمایید. از فرزانه محمدی در تیوال دو تا نیست. هیچ دوست ندارم که این شکاف عمیق‌تر شود و بازگشت نامحتمل‌تر. دیوار را دوست داشتم و تیوال را هم.

8. باقی عجالتا باشد بقایتان.
با شما هم اندیشم آقای اژدری و منتظر توجه و اقدام همیاری محترم به خواست عمومی کاربران تیوال
۲۰ شهریور ۱۳۹۲
@ علی :بی زحمت یک نگاهی به سربرگ نمایش تعبیر یک رویا بندازید اونجا سوالی پرسیدم -کنجکاوی بنده رو عفو بفرمایید پیشاپیش :)
۰۵ مهر ۱۳۹۲
حامد جان امیدی: چی بگم:|

مونا جان: به روی چشم بانو:)
۰۵ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«کارگردان: محمد رحمانیان...بهای بلیت: 25 هزار تومان»

صفحه را که باز می‌کنی و می‌خوانی هم‌نشینیِ غریبِ واژه‌ها را، ناخودآگاه چشمانت بین این دو در نوسان می‌افتد و ذهنت در تکاپوی برگزیدن. میان عقلت و احساست، میان ساعت‌های بی‌پایان کاری و لذت‌های بی‌انتهای هنری، میان «غمِ نان» و «دغدغه هنر»...اینها همه انتخاب‌هایی است که همیشه هست و همیشه هم خواهند بود، دستِ کم تا آن وقت که یکی دیگری را نیست کند، تا وقتی که یا غمت تنها غم نان باشد (که دریغا دریغ)؛ یا...یا آن هنگام که رها شده باشی، یله بر نازکای چمن و پا در خنکای شوخ چشمه‌ای. آن وقت که «واپسین وحشت جانت ناآگاهی از سرنوشت ستاره باشد، غم سنگینت، تلخی ساقه علفی که به دندان می‌فشری...». تا آن وقتِ بعید اما این تقابل همیشه هست. میان اینها و میان خیلی چیزهای دیگر که به درازای تاریخ کش آمده‌اند و کشیده ... دیدن ادامه » شده‌اند و شده‌اند دیواری بلندِ یلند میان «زندگی» و «زندگی». تنها تفاوتشان هم در تأکید بیشتری و فشارِ شوقی است که روی این سوی دیوار بگذاری یا آن سو، و در آخر، همه‌‌ی این و آن کردن‌ات حمع می‌شود و چکیده می‌شود و می‌شود یک پرسش ساده که در شکوه، شانه به شانه شکسپیر می‌زند و افلاطون: اینکه زنده‌گی کنی یا زندگی...

در هر حال از بازیِ بی‌ترانه و بی‌بهارِ روزگار، در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که همه فصلش زمستان است و زمهریر، در زمانی که تقوایی سال‌هاست روی «کاغذهای بی‌خط»اش چیزی ننوشته است، که بیضایی در ساحلی دیگر و برای کسانی دیگر، زه از کمانِ «آرش»اش می‌کشد، و «گالیله»ی سمندریانش حالا دیگر هیچوقت، هیچوقت چیزی کشف نخواهد کرد، محاکمه نخواهد شد، و اعتراف نخواهد کرد گردش خورشید را به گِردِ زمین...

حالا اما، در تموزِ گرمِ تهران رحمانیان رجعت کرده است، راهِ درازی است دوستان از کناره‌های دریای آرامِ آنجا تا آغوش پر تلاطم اینجا. رحمانیان برگشته، بعد از دو سال، گیرم به قدرِ درنگی کوتاه برای خواندن ترانه‌ای قدیمی. من اما این قدمت را قدر می‌دهم، طنینِ ترانه‌اش را تبسم می‌کنم و بی‌خیالِ همه‌ی غم‌ها و نان‌های جهان، نام شریفِ شمس را به فال نیک می‌گیرم...
چه کاریه آخه! نکنه دو قسمتش کردی که سود مالیش بیشتر بشه؟؟:))
اما خارج از شوخی همون یکپارچگی اولیه ش بهتر نبود؟
۲۸ مرداد ۱۳۹۲
:( :(
حالا هم که شما برگشتید فرزانه اینجوری... متاسفم واقعن:(
۲۱ شهریور ۱۳۹۲
چه بگویم؟ سخنی نیست
می‌وزد از سر امید، نسیمی
لیک تا زمزمه‌ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به ره‌اش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست...
۲۱ شهریور ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید